مقاله اى به مناسبت ايام شهادت اباالامام المنتظر صلوات الله عليهما

مقاله اى به مناسبت ايام شهادت اباالامام المنتظر صلوات الله عليهما


● دوران كودكى

امام عسكرى عليه السلام در دوران كودكى شاهد اهانتهاى متوكل عباسى به اهل بيت عصمت عليهم السلام، به ويژه پدر بزرگوارش امام هادى عليه السلم، بود. او مى  ديد دشمن زيارت جدش امام حسين صلوات الله عليه را ممنوع و حتى مزار مقدسش را با خاك يكسان  كرده است.
متوكل به خاطر احساس ترس از گرايش مردم به اهل بيت عليهم السلام فرمان داد امام هادى عليه السلام و خاندانش را دستگير و از مدينه به سامرا منتقل  كنند.
امام عسكرى عليه السلام يورشهاى ناجوان مردانه و دور از ادب ماموران حكومت  به  خانه پدرش را مشاهده كرد و سرانجام در شهادت مظلومانه پدر ارجمندش به سوگ  نشست.

●فرمانروايان آن روزگار

بنى عباس، كه پس از بنى اميه با زور و تزوير به  حكومت دست  يافتند، براى مردم چيزى جز وحشت، اختناق و ستم به ارمغان  نياوردند. آنها جنگيدند، غارت كردند و مردم را در بيچارگى، فقر و اندوه فروبردند. امويان كافرانه و آشكارا به اسلام ضربه مى زدند، ولى عباسيان منافقانه  و پنهانى. فرزندان عباسى در پى آن بودند كه با رنگ دين به نظام سياسى خويش  تقدس بخشند، اما تفكر اهل بيت  عليهم السلام سدى استوار در برابر هواهاى نفسانى شان پديد آورده بود.
آنها در ظاهر خويش را جانشينان رسول خدا صلى الله عليه وآله معرفى مى كردند، باعوام  فريبى به نام دين از مردم بهره مى كشيدند و اهداف خود را پيش مى بردند. ستمگران بنى عباس، در سايه زور و تزوير، از كيسه بيت  المال كاخ هاى  باشكوه  مى ساختند، ماموران و چاپلوسان را ثروتمند مى ساختند و بى خبر از وضعيت دشوار زندگى مردم به خوشگذرانى مى پرداختند. فاصله طبقات فقير و غنى هر روز بيشتر مى شد. و سرنيزه  هاى حكومت  براى خاموش  ساختن فرياد اعتراض مردم تيزتر.

● خلفاى دوران امام:

خلفايى كه همزمان با امامت  حضرت عسكرى عليه السلام قدرت را در دست  داشتند، عبارتند از:
1- متوكل بيش از چهارده سال; (232- 247)
2- منتصر (فرزند متوكل)9 ماه;(247- 248)
3- مستعين (فرزند متوكل) سه سال و اندى; (248- 252)
4- معتز (فرزند متوكل) حدود چهار سال; (252- 255)
5- مهتدى 11 ماه; (255- 256)
6- معتمد (فرزند متوكل)23 سال; (256- 279)
در زمان اين جنايتكاران مظلوميت  شيعه فزونى يافت و بسيارى از شيعيان به طرز فجيعى به شهادت رسيدند. شدت ستم  چنان بود كه خودكامگان گاه پيكرهاى پاك شهيدان را نيز آماج بى حرمتى هاى خود قرار مى دادند.
در اين زمان كانون تفكرات ناب شيعى حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام نيز پيوسته مورد آزار و اهانت قرار مى گرفت. هر چند آن بزرگوار نيز چون پدرگرانقدرش به رعايت احتياط و تقيه پاى مى فشرد; ولى شمار جاسوسان به اندازه  اى  بود كه گاه مراعات همه جوانب احتياط نيز سودمند واقع نمى شد. سبب اصلى اين فشارها و سختگيريها علاقه شديد مردم به اهل بيت عليهم السلام و نيز روايتهاى  متواتر در باره قائم بودن فرزند امام عسكرى عليه السلام بود.

● شورشها:

در روزگار امام افراد و گروه هايى، كه برخى از آنها مورد تاييد حضرت  نيز بودند، آشكارا عليه حكومت فاسد شوريدند. مسعودى، مورخ مشهور، در تاريخ خويش به قيام هاى آن عصر چنين اشاره مى كند:
1- قيام كوفه به رهبرى يحيى بن  عمر طالبى (ازنوادگان جعفر طيار عليه السلام » كه در سال 248 روى داد و سرانجام با شهادت يحيى فروكش كرد;
2- انقلاب حسن بن  زيد علوى(از نوادگان امام على عليه السلام » در طبرستان; (گرگان و مازندران) حسن بن  زيد، پس ازنبردى شديد، حكومت منطقه را به دست گرفت و در سال 270 وفات يافت;
3- قيام رى  به رهبرى محمد بن  جعفر كه در سال 250 تحقق يافت. محمد سرانجام دستگير شد;
4- قيام قزوين كه در سال 250 به رهبرى حسن بن  اسماعيل كركى به وقوع پيوست;
5- قيام سال 251 كوفه به رهبرى ابن  حمزه;
6- قيام بصره به رهبرى صاحب زنج كه درسال 255 شروع شد و 15 سال ادامه يافت;
7- قيام يعقوب ليث صفار در سيستان كه  در 262 آغاز شد.

● انديشه  هاى پليد خلفا در باره امام عليه السلام:

شيخ حر عاملى، ازدانشوران قرن دوازدهم، مى نويسد: سيد بن  طاوس در كتاب مهج  الدعوات گفته است: درعصر امام عسكرى عليه السلام سه تن از خلفا(مستعين، معتز و مهتدى) انديشه قتل حضرت را در سر مى پروراندند; چون شنيده بودند كه امام مهدى عليه السلام از نسل اوست. آنها چندين بار امام را به زندان افكندند. حضرت برخى از آنها را نفرين كرد و آن  ستمگران به زودى هلاك شدند.
شيخ طوسى در كتاب غيبت مى نويسد: معتز اراده كرد حضرت را به قتل برساند; ولى سه روز بعد، از خلافت  بركنار شد. البته حضرت، پيش از بركنارى خليفه، يارانش را از اين امر آگاه كرده بود. على  بن  محمد بن  زياد صيمرى در كتاب «اوصياء» چنين مى نويسد: مهتدى مى خواست  حضرت  را به شهادت برساند; امام به يارانش فرمود: تا پنج روز ديگر مى ميرد. البته چنان شد كه حضرت فرموده بود. با پايان يافتن پنج روز مهتدى به قتل رسيد.
شيخ حر عاملى مى گويد: از عمر بن  محمد بن  زياد صيمرى نقل شده است كه گفت: به  منزل عبدالله بن  طاهر وارد شدم. در برابرش نامه  اى از امام عسكرى عليه السلام  يافتم كه در آن نوشته بود: « من براى اين  سركش از خداوند مرگ خواسته  ام; تا سه روز ديگر خداوند او را نابود مى كند.» روز سوم مستعين از خلافت  بركنار شد، در دام بلاها گرفتار آمد و سرانجام به  هلاكت رسيد.
شيخ همچنين از احمد بن  حسين بن  عمر چنين نقل مى كند: هنگامى كه معتز فرمان داد حضرت را به سعيد حاجب بسپارند تا به كوفه برده، در قصر ابن  هبيره به قتل رساند .... ابوالهيثم بن  سبانه براى حضرت نوشت: خداى مرا فدايتان  سازد، خبرى به ما رسيده و ما را اندوهگين و مضطرب ساخته است! حضرت در پاسخ  نوشت: پس از سه روز، براى شما گشايش پديد مى آيد. روز سوم معتز بركنار شد.
شيخ طوسى در كتاب ارشاد مى نويسد: احمد بن  محمد مى گويد: هنگامى كه مهتدى عباسى كشتن شيعيان را آغاز كرد، به  امام عسكرى عليه السلام نوشتم: خداى را سپاس كه وى را از آزارها منصرف ساخته است، زيرا به من خبر رسيده كه شما را تهديد مى كند و مى گويد: « به خدا سوگند، اينها [آل محمد صلى الله عليه وآله] را از روى زمين برمى اندازم.» حضرت به خط خويش چنين پاسخ  داد: «اين عمرش [از آنكه بتواند به مرادش دست  يابد] زودتر به پايان مى رسد. از امروز تا پنج روز بشمار، روز ششم با خوارى به هلاكت  خواهد رسيد.» چنان شد كه حضرت نوشته بود.

● تقيه شديد امام:

عملكرد حضرت در عصر خويش نيز فضاى خفقان آن روزگار را نشان  مى دهد. مسعودى از محمد بن  عبدالعزيز بلخى چنين نقل مى كند: روزى صبحگاهان در خيابان  غنم نشسته بودم، امام عسكرى عليه السلام از خانه بيرون آمده، مى خواست به «باب  العامه » برود. با خود گفتم: اگر فرياد كشم و بگويم: «اى مردم اين حجت  خدا بر شماست، او را بشناسيد.» مرا خواهند كشت. وقتى نزديك من رسيد، با انگشت  سبابه به من اشاره فرمود و سپس بر دهانش قرار داد; يعنى خاموش باش. من پيش  شتافتم و بر پايش بوسه زدم، فرمود: اگر آشكارا بگويى، كشته مى شوى.
همان شب خدمتش رسيدم، فرمود: [دو راه بيشتر نيست] يا كتمان يا مرگ; پس خود را حفظ كنيد.
داود بن  اسود يكى از خادمان امام عسكرى عليه السلام كه وظيفه هيزم كشى را بر عهده  داشت، مى گويد: روزى حضرت تكه چوبى مدور، بلند و كلفت  به من داد و فرمود: اين را به عثمان بن  سعيد عمرى برسان. در كوچه استر سقايى راه را بر من بست. سقا از من خواست  حيوان را كنار بزنم. من با همان تكه چوب بر پشت استر زدم تا كنار برود; ولى ناگهان چوب شكست و نامه  هاى حضرت، كه در ميان آن بود، آشكارشد. شتابان آنها را در آستين پنهان كردم و سقا نيز بد گفتن به من و حضرت را آغاز كرد. وقتى خدمت  حضرت رسيدم، فرمود: چرا با چوب به استر زدى.
آنگاه سفارش كرد: اگر كسى به ما اهانت كرد اعتنا نكن ... ما در ديار بدى  مى باشيم، تو تنها به كار خويش بپرداز و بدان كه گزارش كردارت به ما مى رسد.

● امام و زندانهاى خلفا:

امام عسكرى عليه السلام بخشى از دوران امامتش را در زندان هاى  طاغوتيان عباسى به سر برد. مدتى نيز، كه در ظاهر خارج از زندان بود، تحت  مراقبت  شديد قرار داشت. شيخ مفيد مى نويسد:
امام عسكرى عليه السلام را به نحرير، يكى از غلامان مخصوص خليفه و مسوول نگهدارى از حيوانات درنده و شكارى دربار، سپردند; نحرير بسيار بر او سخت مى گرفت و آزارش  مى داد. همسرش گفت: واى بر تو، از خدا بترس; مگر نمى دانى چه شخصيتى به خانه  ات  گام نهاده؟
آنگاه گوشه  اى از فضايل حضرت را بازگو كرد و گفت: من در مورد او و رفتارى كه  با وى مى كنى، بر تو بيمناكم.
نحرير گفت: به خدا سوگند، او را در ميان درندگان خواهم افكند و چنين نيزكرد. پس از مدتى، وقتى به جايگاه درندگان مراجعه كرد تا دريابد چه بر سرامام آمده، ديد حضرت ميان درندگان به نماز ايستاده است.
احمد بن  حارث قزوينى مى گويد: با پدرم در سر من راى (سامرا) بوديم. پدرم دراصطبل امام عسكرى عليه السلام كار مى كرد.
مستعين عباسى استرى داشت كه از نظر زيبايى و زرنگى بى نظير بود، ولى وحشى  مى نمود و سوارى نمى داد. وقتى تلاش مسوولان براى رام ساختنش بى نتيجه ماند، يكى از نديمان خليفه گفت: چرا اين كار را به حسن (عليه السلام) واگذار نمى كنى تا بيايد يا سوار استر شود و رامش سازد يا استر او را هلاك كند و تو آسوده  خاطر شوى. خليفه  در پى حضرت فرستاد. پدرم نيز همراه حضرت رفت. پدرم گفت: وقتى وارد شديم، امام نگاهى به استر، كه در حياط ايستاده بود، افكند، پيش رفت و بر كفلش دست  نهاد. در اين لحظه عرق از پيكر استر سرازير شد. سپس حضرت نزد مستعين رفت. مستعين او را پيش خويش نشاند و گفت: ابومحمد، اين  استر را مهار كن!
حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را مهار كن.
مستعين گفت: خودت مهار كن.
حضرت پوستين بر زمين نهاد، برخاست، بر استر دهنه زد و به جاى خويش بازگشت.
مستعين گفت: ابومحمد، استر را زين كن.
حضرت فرمود: غلام، زينش كن.
اما خليفه گفت: خودت زينش كن. پس امام برخاست; استر را زين كرد و بازگشت.
مستعين گفت: آيا صلاح مى دانى كه سوارش شوى؟ حضرت فرمود: آرى.
آنگاه سوارش شد، آن را دوانيد .... سپس برگشت و پايين آمد. مستعين گفت: ابومحمد، استر را چگونه ديدى؟ فرمود: استرى به اين خوبى و چالاكى نديده بودم; جز براى خليفه شايسته نيست. مستعين  گفت: خليفه آن را به شما واگذار كرد. حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را بگير. پدرم گرفت و برد.
على بن  عبدالغفار مى گويد: وقتى صالح بن  وصيف امام عسكرى عليه السلام را زندان كرده بود، گروهى از عباسيان و منحرفان نزد صالح آمده، شكوه كردند كه چرا بر امام سخت  نمى گيرى؟ او گفت: چه مى توانم انجام دهم؟ دو نفر از بدترين كسانى كه به آنها دسترسى داشتم، بر او گماشتم; اما اينان اهل نماز و روزه شدند. وقتى علت را پرسيدم، گفتند: چه مى گويى در باره مردى كه روزها روزه مى گيرد و شبها نماز مى خواند و وقتى كه به وى مى نگريم، بدن ما مى لرزد چنانكه گويا از خود بى خود مى شويم. وقتى عباسيان و منحرفان اين سخنان را شنيدند، نوميد از سراى وصيف  بيرون رفتند.
محمد بن  اسماعيل علوى مى گويد: امام عسكرى عليه السلام را نزد يكى از سرسخت  ترين دشمنان  آل ابوطالب زندانى ساختند و سفارش كردند كه چنين و چنان آزارش ده. هنوز بيش از يك روز از در بند بودن امام نگذشته بود كه زندانبان پيرو امام  شد. او چنان نزد امام خاضع بود كه برايش به خاك مى افتاد و جز براى بزرگداشت  به چهره حضرت نمى گريست. وقتى حضرت از زندان آزاد شد، اين مرد بصيرتش از همه  مردم به امام بيشتر بود ...

● شهادت امام:

معتمد، كه امام عسكرى عليه السلام را در برابر دستگاه ستم  پيشه عباسيان سدى  نفوذ ناپذير مى ديد، بر آن شد آخرين ضربه را بر حضرت وارد آورد و راه را براى  تحقق آرمانهاى پليدش هموار كند. او امام را با زهر مسموم ساخت و چنان  نماياند كه حضرت به مرگ طبيعى از دنيا رفته است; ولى اين توطئه نيز ناكام  ماند و چهره واقعى وى بر همگان آشكار شد.
احمد بن  عبيدالله بن  خاقان مى گويد: ...چون خبر وفات آن حضرت در شهر سامره پخش شد، رستاخيزى در شهر پديد آمد و ازهمه مردم صداى ناله و شيون برخاست. خليفه در پى فرزند نيكبخت آن حضرت برآمد و گروهى از ماموران را به خانه  امام گسيل داشت تا وى را بيابند. خليفه حتى زنان قابله را فرستاد تا از باردارى احتمالى كنيزان حضرت آگاه شوند ...
آرى، دشمنان نمى دانستند كه پروردگار نور خود را كامل كرده است و گوهر تابناك  الهى حضرت حجه بن  الحسن المهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف پنج  سال پيش بدين جهان گام نهاده، اينك پس از شهادت پدر گرامى اش بر جايگاه والاى امامت تكيه زده است.
در پايان بجاست مانند حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام، كه هنگام خروج از زندان معتمد آيه «يريدون ليطفئوا نورالله بافواههم والله متم نوره و لو كره الكافرون » را نگاشت، ما نيز آيه شريفه را به خاطر آوريم و براى سلامتى و ظهور كامل  كننده  نهايى نور هدايت  حضرت مهدى صلوات الله عليه دعا كنيم

منبع : http://www.shirazi.ir/monasebat/03-rabie1/imam.askari.htm

حضرت مهدی ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) مؤمنان را در زمان غیبت به چه کسانی ارجاع داده اند ؟

حضرت مهدی ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) مؤمنان را در زمان غیبت به چه کسانی ارجاع داده اند ؟

پاسخ :

حضرت آنان را به دانشمندان آگاه بر ولایت و احادیث ائمه اطهار علیهم السلام ارجاع فرموده است.

قال امام الحجه ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ):

و اما الحوادث الواقعه فارجعو فیها الي رواه حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجه الله.

( احتجاج ، ج 2 ، ص 470 )

ترجمه :

و اما رخدادها و پیش آمدهایی را که در آینده روی خواهد داد ، درباره آنها به راویان احادیث ما رجوع کنید زیرا آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدا هستم  ! !

نظر حضرت حجت ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) درباره وقت ظهور و تعیین آن چیست ؟

پاسخ :

حضرت زمان ظهور را بنابر اراده خدا می داند و تعیین کنندگان وقت فرج را تکذیب می نمایند .

ترجمه :

و اما آشکار شدن فرج بستگی به اراده خدا دارد و آنهایی که برای فرج وقت و زمانی خاص یقین می کند دروغ می گویند.

حضرت مهدی ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) چه سفارشی به علماء و دانشمندان دینی دارند ؟

پاسخ :

حضرت مهدی ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) علماء و دانشمندان دینی را به فروتنی و در دسترس مردم بودن و برآورده کردن نیازهای آنان سفارش فرموده اند .

قال امام الحجه ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) ( فی رساله الی السید ابوالحسن الاصفهانی ) :

ارخص نفسک و اجعل مجلسک فی الدهلیز و اقض حوائج الناس ، نحن ننصرک

( کلمه الامام المهدی ، ص 565 )

ترجمه :

خودت را ارزان کن ( فروتنی پیشه کن ) و در دهلیز خانه ات بنشین ( در دسترس مردم باش ) و حاجات و نیازهای مردم را برآورده ساز ، مایاریت می کنیم .


آیا انکار حضرت مهدی ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) به معنای انکار پیامبر گرامی اسلام ( صلی الله علیه و آله و سلم ) است ؟

پاسخ :

آری ! انکار حضرت حجت ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) مساوی با انکار رسالت رسول الله ( صلی الله علیه و آله و سلم ) است .

قال الامام الصادق ( علیه السلام ) :

من اقر بالائمه من آبائی و ولدی و حجه المهدی من ولدی کان کمن امر بجمیع الانبیاء و جحد محمدا ( صلی الله علیه و آله و سلم ) نبوته فقلت : یا سیدی و من المهدی من و لدک ؟ قال: الخامس من ولد السابع یغیب عنکم شخصه و لا یحل لکم تسمیته

( کمال الدین شیخ صدوق ، ج 2 ، ص 11 ، مترجم )

ترجمه :

امام صادق ( علیه السلام ) فرمودند :

کسی که به امامان از پدران و فرزندان من معتقد باشد اما مهدی از فرزندان مرا انکار کند مانند کسی است که به جمیع پیامبران اقرار نماید ، اما منکر نبوت محمد ( صلی الله علیه و آله و سلم ) باشد . گفتم : ای آقای من مهدی از فرزندان شما کیست؟ فرمود: پنجمین فرزند هفتمین امام، شخص او پنهان می شود و بردن نام او بر شما روا نباشد

منبع : http://www.almaktab.net/Mahdaviat/mahdaviat13.htm

آيا خداوند در قرآن مجيد به وجود مبارک حضرت مهدي موعود (عجل الله تعالي فرجه الشريف) سوگند ياد فرموده

آيا خداوند در قرآن مجيد به وجود مبارک حضرت مهدي موعود (عجل الله تعالي فرجه الشريف) سوگند ياد فرموده است؟

پاسخ:

آري. قرآن مجيد در آيه 15 سوره مبارکه تکوير مي‌فرمايد:

فلا اقسم باخنس

ترجمه:

سوگند به ستاره پنهان شده.

حضرت امام باقر (عليه السلام) مي‌فرمايد: مراد از خنس (ستاره پنهان ) امام آخرين است که غايب از ديدگان مي‌باشد.

(بحار الانوار، ج 5، ص 51)

آيا در قرآن مجيد اشاره‌اي به زمان غيبت امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) شده است؟

پاسخ:

خداوند متعال در سوره مبارکه ملک، آيه 30 مي‌فرمايد:

قل ارأيتم ان اصبح مائکم غورا فمن يأتيکم بماء معين.

ترجمه:

بگو: به من خبر دهيد که اگر آب‌هاي (سرزمين) شما در زمين فرو رود، چه کسي،  مي‌تواند آب جاري و گوارا در دسترس شما قرار دهد؟!

ان اصبح مامکم غائبا عنکم لا تدرون اين هو فمن يأتيکم بامام ظاهر يأتيکم باخبار السحوات و الارض و حلال الله جل و عز و حرامه.

ترجمه:

اگر امام و پيشواي شما از ديدگان شما ناپديد گرديد و ندانستيد که او در کجاست، چه کسي آن امام را ظاهر و آشکار کند که از جزاي آسمان و زمين بار شما باز گويد و حلال و حرام الهي را بيان کند؟ بعد فرمود: اين آيه هنوز تحقق پيدا نکرده ولي بطور حتم واقع خواهد شد. به اين ترتيب قرآن مجيد در اين آيه شريفه به زمان غيبت امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) اشاره مي‌فرمايد.

(کمال الدين، ج 1، ص 325 ـ بحار الانوار 51، 52 )

*  *  *  *  *

چرا در روايات دولت حقه امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) آخرين دولت معرفي شده است؟ فلسفه آخرين دولتها بودن آن چيست؟

پاسخ:

لطفا به اين روايت توجه فرماييد:

قال الامام                ( عليه السلام ):

ان دولتنا آخر الدول و لم يبق اهل بيت لهم دوله الا ملکوا قبلنا لئلا يقولوا اذا رأوا سيرتنا اذا ملکنا سرنا بمثل سيره هؤلاء .

ترجمه:

همانا، دولت ما آخرين دولتهاست و هرطايفه‌اي به حکومت مي‌رسد تا آنگاه که روش حکومتي ما را ديدند، نگويند که اگر با هم به حکومت مي‌رسيديم اينگونه عمل مي‌کرديم.

بنابراين خداوند متعال حکومت حقه مهدويت را به منظور اتمام حجت نسبت به تمامي مدعيان حکومتداري، به تأخير مي‌اندازد.

*  *  *  *  *

آيا در قرآن مجيد به نزول حضرت عيسي عليه السلام در زمان ظهور حضرت مهدي موعود (عجل الله تعالي  فرجه الشريف) اشاره‌اي به عمل آمده است؟

پاسخ:

آري! در آيه 159 سوره نساء آمده:

و ان من اهل الکتاب الا ليؤمنن به قبل موته و يوم القيامه يکون عليهم شهيدا.

ترجمه:

و هيچ يک از اهل کتاب نيست مگر اينکه پيش از مرگش به او (حضرت مسيح عليه السلام) ايمان مي‌آورد و روز قيامت بر آنها گواه خواهد بود!

امام باقر (عليه السلام) آن روز را روز عصر ظهور حضرت مهدي موعود (عجل الله تعالي فرجه الشريف) مي‌داند و اعلام مي‌کند که حضرت عيسي (عليه السلام) پشت سر امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) نماز خواهد خواند.

(تفسير برهان، ج 1 ، ص 427 )

*  *  *  *  *

آيا درباره اصحاب حضرت امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) اشاره‌اي شده است؟

پاسخ:

آري. در آيه 148سوره بقره چنين آمده است:

فاستبقوا الخيرات اينما تکونوا يأت بکم الله جميعا

ترجمه:

در کارهاي خوب از يکديگر پيشي بگيريد، هرکجا باشيد خداوند همه شما را مي‌آورد

علامه مجلسي ( ره ) در ذيل اين آِيه شريفه از امام صادق (عليه السلام) روايتي را نقل مي‌کند که حضرت فرمودند:

نزلت في القائم و اصحابه يجتمعون علي غير ميعاد .

در اين آيه درباره حضرت قائم (عجل الله تعالي فرجه الشريف) و اصحاب او نازل شده که بدون قرار قبلي به گرد هم جمع شوند!

( بحار الانوار، ج 51 ، ص 58 )

نکته‌اي که از اين آيه شريفه استفاده مي‌شود آنست که:

وظيفه ياران حضرت و شيعيان آن بزرگوار سبقت گرفتن از يکديگر در جهت انجام کارهاي نيک است!

منبع: http://www.almaktab.net/Mahdaviat/mahdaviat12.htm

جبر و اختىار  

جبر و اختیار  

     الف ـ آیا انسان در افعال و کردارش

آزاد است یعنی هرچه بخواهد انجام

میدهد یا نه بلکه در افعال و کردارش

مجبوراست ؟ چون قرآن می فرماید :

و الله خلقکم و ما تعملون ( سوره صافات، آیه 96)

    یعنی : خداوند شما و عمل شما را آفرید .

    در این صورت پاداش و یا عقاب دیگر معنا ندارد .

    ب ـ چگونه اسلام بعضی از کارهای بدی که پدر و مادر انجام داده اند اثرش را در فرزندانشان ظاهر می سازد چنانکه بعضی از علما می گویند : فرزندان ظالمین و گنهکاران بسا تا هفتاد پشت آنها در دنیا گرفتار می شوند یا اینکه فرزندی که " ولد الزنا " است رستگار نشده و دوست اهل بیت ( علیهم السلام ) نمی شود و یا هنگامی که امام زمان ( علیه السلام ) ظهور می کنند از فرزندان و جنایتکاران و ظالمین به اهل بیت ( علیهم السلام ) انتقام خواهد گرفت .

پاسخ نامه

    الف ـ سؤال شما همان مسئله جبر و اختیار می باشد که از دیر زمان بعضی معتقد به " جبر " بوده اند یعنی تمام افعالی که از بشر صادر می شود فعل خداوند می دانند و بشر را در تمام افعال تا حتی ایمان و کفر و

راه رفتن و نشستن و غیره مجبور می دانند و می گویند در حقیقت

خداوند است که هر چه بخواهد می شود نه انسان .

    و بعضی دیگر معتقد به " تفویض بوده اند یعنی انسان در جمیع افعال و کردارش مستقل است و خداوند در آنها هیچگونه دخالت و تأثیری ندارد .

    اما پیروان مکتب اهل بیت عصمت و طهارت ( علیهم السلام ) قائلند که بشر در جمیع افعال و اقوال و گفتارش " مختار است و این عقیده مستلزم این نیست که انسان در افعالش از تحت قدرت و سلطنت خداوند خارج گردد بلکه تحت کمال قدرت پروردگار است چون او مخلوقی را خلق کرده و به او تمام وسائل و اسباب و مقدمات فعل را برایش فراهم ساخته و نیز قدرت و اراده به او عنایت فرموده سپس او را مختار قرار داده تا اگر بخواهد کاری را انجام دهد بتواند و اگر نخواهد نیز اختیار داشته باشد ، به عبارت واضحتر ، خداوند ما را آفرید و نیرو و قدرتی را که ما در اعمال خود بکار می بریم به ما عنایت فرموده است و هر آن نیز او به ما اعطاء قدرت و نیرو و حیات می کند ، در حالی که اگر خداوند این نیرو و قدرت و حیات را از ما بگیرد کوچکترین کاری نمیتوانیم انجام دهیم ولی اختیار در انتخاب کارها را به عهده ما گذاشته است لذا امام صادق ( علیه السلام ) می فرمایند : لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین " نه جبر صحیح است و نه تفویض بلکه حق ما بین آندو است ."

    بنا براین انسان هر کاری را که انجام می دهد به نیرو و قدرت و اراده خودش است که از جانب پروردگار به او افاضه شده و جمیع اسباب و مقدمات فعل را در اختیارش گذاشته و اگر بخواهد از او می گیرد و او را متوقف می سازد چنانچه که شخصی از حضرت امیر المؤمنین ( علیه السلام ) سؤال کرد : به چه چیز پروردگار خود را شناختی ؟ فرمود : بفسخ العزام و نقص الهمم : " خدا را شناختم به فسخ کردن و بر هم زدن قصدها و شکستن اراده ها .

    هرگاه که قصد کردم بین من و قصد من مانع و حائلی پیدا شد

هرگاه اراده کردم قضای الهی باارده من مخالفت نمود ، پس دانستم که

تدبیر کننده امور غیر من است . ( بحار الانوار ، ج 3، ص 42)

    خلاصه اینکه بر حسب وجدان ، واضح و روشن است که انسان دارای اختیار بوده و با اراده خود کاری را انجام میدهد و هر کاری را نخواهد انجام نمی دهد لذا می توان کارها را هم نسبت به انسان داد چون به اختیر خودش صادر شده و هم می توان به خدای تعالی نسبت داد چون قدرت و نیرو و تمام اسباب مقدمات فعل از آن خداوند است و آیه ای که ذکر گردید ناظر بر همین معنا است ، نتیجتا با این حساب عقاب و جزای بنده لغو و عبث نمی شود و همچنین وعده ووعیدهایی که خداوند داده و بهشت و دوزخ لغو و عبث و بیهوده نخواهد بود چون بنده به اختیار خودش کاری را انجام داده و مستحق پاداش یا عقاب خواهد گردید .

    ب ـ اسلام هرگز وزر و وبال والدین و یا هرکس دیگر را بر فرزندان شخص دیگری حمل نمی کند و هرکس جوابگوی عمل خویش می باشد چنانچه که قرآن می فرماید :

ولا تزر وازره وزر اخری ( سوره انعام ، آیه 164) " هیچکس وزر و وبال دیگری را بر نمی دارد .

    گرفتاری و عذاب فرزندان در دنیا به دو وجه می باشد یک وجه آن مربوط می شود به عالم ذر که در آن عالم که میثاق نیز نامیده می شود به تناسب عملش و امتحانی که داده در این دنیا پاداش و یا عقاب می بیند و این طور نیست که در این دنیا اختیار از او سلب شده باشد و ناچار باشد که طبق جزایی که به او داده اند زندگی کند بلکه می تواند در این دنیا نیز جبران کند و خود را به سعادت نزدیک سازد مثلا اگر به حسب اعمال و امتحان " عالم ذر" در این دنیا در یک خانواده غیر مسلمان یا خانواده مستمندی به دنیا آمده ، این شخص با زحمت بیشتر و تلاش بیشتر می تواند هم به حق و اسلام و یا به رفاه و ثروت برسد ولی افرادی که در " عالم ذر " عملشان و امتحانشان مطابق با دستور پروردگار بوده و در این دنیا در خانواده ای سالم به دنیا می آیند ، این شخص نیز بر حسب اختیاری که دارد می تواند

نعمتهای پروردگار را از دست بدهد ، و ولد زنا اینطور نیست که هرگز سعادتمند نشد و از دوستداران اهل بیت (علیهم السلام ) نگردد بلکه در او زمینه بسیار کم است و احتیاج به زحمت سخت و تلاش بیشتری دارد تا رستگار گردد .

    وجه دوم : گرفتاری و عذاب فرزندان مربوط می شود به عملکرد آنان در این دنیا چنانکه قرآن می فرماید :

    و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر . ( سوره شورا ، آیه 30)

    پس امکان دارد در همین دنیا از آنها عملی سر بزند که جزای آن عمل را در همین دنیا ببیند . و یکی از آن اعمال این است که فرزندان دنباله رو اعمال غیر صحیح پدر و مادر شوند و یا بر اعمال و افکار آنان صحه بگذارند و راضی به آنها باشند ، در این صورت فرزندان به جهت عمل خودشان در این دنیا معذب هستند لذا حضرت بقیه الله روحی له الفداه هنگامی که ظهور می کنند فرزندان را به جهت راضی و خشنود بودنشان به اعمال و عقاید پدران و مادرانشان جزا می دهند .

منبع: http://www.almaktab.net/Porsesh/porsesh12.htm

مرجع عالى قدر: در راه خدمت به اهل بيت عليهم السلام بلندهمت باشيد

مرجع عالى قدر: در راه خدمت به اهل بيت عليهم السلام بلندهمت باشيد

بسم الله الرحمن الرحيم

ديروز چهارشنبه 22 اسفندماه86 جمعى از مسئولان واعضاى «هيئت مجمع النور» وجمعى از جوانان كاشانى فعال در عرصه دينى وفرهنگى با آيت الله العظمى سيد صادق شيرازى دام ظله ديدار كردند.
معظم له در ابتداى بياناتشان فرمودند: پرندگان، براى پرواز به دو بال نياز دارند، در حالى كه انسان براى رسيدن به مقامات بالا به يك بال نياز دارد وآن همت بلند است وبا همين بال به منافع دست يافته وضرر را از خود مى راند.
مرجع عالى قدر درباره بلندهمتى وبى همتى فرمودند: آورده اند كه يكى از مراجع بزرگ نجف ـ كه رحمت ورضوان خدا بر آنان باد ـ پس از پايان درس خارج خود وهنگام بازگشت به خانه، از صحن مطهر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى گذشت. روزى در حالى كه وارد صحن مطهر شد درنگى نموده، پس از نشان دادن فردى كه سقايى مى كرد به همراهان خويش گفت: اين شخص همشاگردى من بود ودر درس نسبت به من از درك وفهم بيشترى برخوردار بود، اما به درس اهميتى نمى داد وسرانجام ترك تحصيل كرد واكنون چنين وضعيتى دارد.

پرندگان، براى پرواز به دو بال نياز دارند، در حالى كه انسان براى رسيدن به مقامات بالا به يك بال نياز دارد وآن همت بلند است

معظم له در ادامه تصريح كردند: الحمدلله شما پيروان ودوستداران اهل بيت عليهم السلام هستيد وخداى متعال توفيقتان داده كه در راه خدمت به اهل بيت كوشا باشيد. به پاس اين نعمت بزرگ الهى تصميم بگيريد بلندهمتى را در خود به وجود آورده، تمام توش وتوانتان را در پروراندن جوانان بر اساس فرهنگ اهل بيت وفراهم آوردن زمينه وشرايط مطلوب جهت اين امر به كار گيريد. ساده ترين وآسان ترين راهكار در اين زمينه برگزارى جلسات روزانه يا هفتگى است وشما از اين رهگذر، اصول، آداب، احكام واخلاق اسلامى را به جوانان بياموزيد.
مرجع عالى قدر در پايان تأكيد كردند: هريك از شما با داشتن همت بلند مى تواند حتى ميليون ها جوان را بر اساس فرهنگ اهل بيت عليهم السلام بپروراند. از اين رو بايد از همت عالى برخوردار شويد تا پس از سپرى كردن 40_50 سال وعمرى كه سپرى كرده ايد خشنود باشيد.

منبع : http://www.shirazi.ir/news/news1429/03/02.htm

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درس اخلاق آیت الله مجتهدی (نىت صحىح)

نیت صحیح

آیت الله مجتهدی

درس اخلاق آیت الله مجتهدی

حالا كه آمده‏ای طلبه شدی، نیتت را درست كن، یعنی نیتت باید خالص برای ‏خدا باشد، نه این كه حالا پدرت تو را مجبور كرده، آمده‏ای و طلبه شدی، یا این ‏كه پدر می‏خواهد بعد از خودش محراب از دست نرود، تو را فرستاده طلبه ‏شوی، یا برای كارت معافی آمده‏ای، یا برای گرفتن شهریه آمده‏ای، یا با خودت ‏گفتی: حالا كه پشت كنكور گیر كرده‏ایم، برویم طلبه شویم، یا از خانه بیرونت ‏كرده‏اند آمده‏ای حوزه، یا بیكار بوده‏ای آمده‏ای سرگرم بشوی، یا این كه ‏بخواهی رئیس بشوی، یا مقامی یا شهرتی به دست بیاوری، یا مرجع بشوی؛ ‏این‏ها هیچ فایده ندارد، باید خالص خالص و برای خدا باشی.‏

بگو: خدایا آمده‏ام آدم شوم و بعد از این، دست عده‏ای را بگیرم. حاج شیخ ‏عبدالكریم حائری (ره) را در حرم امام حسین(علیه‏السلام) دیدند كه گریه ‏می‏كند و به امام می‏گوید: آقا جان من مجتهد شده‏ام، ولی می‏خواهم آدم ‏بشوم. گفتند: ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشكل. حاج شیخ عبدالكریم ‏حائری (ره) فرمودند: ملا شدن چه مشكل آدم شدن محال است. این به خاطر ‏این است كه ما در فكر آدم شدن نیستیم. دعا كنید آدم شویم و بمیریم. برسیم ‏و بمیریم. دعا كنیم بارِمان را به مقصد برسانیم و بمیریم.‏

می‏گویند: مرحوم آیت الله شیخ جعفر شوشتری (ره) نشسته بودند، الاغی ‏آمد. بارش را خالی كردند. الاغ به شیخ نگاه كرد و گوش‏هایش را تكان داد. ‏شیخ ابتدا گریه شدیدی كردند، سپس فرمودند: گویا این الاغ با زبان حال به من ‏گفت: من بارم را به مقصد رساندم، آیا تو هم بارت را به مقصد رسانده‏ای؟!‏

شخصی وارد روستایی شد، دید همه قبرها جلوی درِ خانه‏هاست و سِن ‏مرده‏ها كم است؛ یكی شش ماه، یكی یك سال، یكی سه سال، یكی ده روز. ‏از شخصی پرسید: جریان چیست؟ در جواب گفت: ما اینجا مرده‏ها را جلوی ‏خانه دفن می‏كنیم كه هر روز وقتی از خانه بیرون می‏آییم، به یاد مرگ و آخرت ‏بیفتیم و از خدا بترسیم و در روز، حواسمان جمع باشد و كارهایمان را میزان ‏كنیم و این كه می‏بینی عمرها كم است، علتش این است كه ما عمر را از روزی ‏حساب می‏كنیم كه شخص بیدار شود و خودش را بشناسد (و دست از گناه و ‏معصیت بكشد).‏

اگر این طور باشد، عقیده من این است كه ما غالباً سقط جنین شده‏ایم و اصلا ‏عمری نداریم. دعا كنید بیدار شویم و بفهمیم و بمیریم، و بفهمیم از كجا آمده‏ایم ‏و در كجا هستیم و به كجا خواهیم رفت. حضرت علی (علیه‏السلام) فرمودند: ‏‏«رَحِمَ اللّهُ اِمْرَاً عَلِمَ مِن أینَ وَفی أینَ وَ إلی أینَ»(1)‏

گاهی وضو بگیر و رو به قبله بنشین و تسبیح را بردار و صد بار بگو: «من كی ‏هستم».(2) حضرت امیر مؤمنان علی(علیه‏السلام) فرمودند: تعجب می‏كنم از ‏كسی كه به دنبال گمشده خویش می‏گردد، ولی به دنبال خودش ‏نمی‏گردد.(3) ما خودمان را گم كرده‏ایم. تا به حال گشته‏ای خودت را پیدا كنی؟

 

صمت ‏

صمت یعنی سكوت. حرف‏هایی كه فایده ندارد، نزن. روایت شده است كه در ‏جنگ احد، یكی از اصحاب پیامبر اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله) پسری داشت كه ‏شهید شد، و آن پسر از گرسنگی سنگی را به شالی بسته و به شكم خود ‏محكم بسته بود (تا كمتر احساس ضعف و گرسنگی كند) و چون مادر بر ‏شهادت او مطلع شد، بر بالین او آمده و نشست و خاك از رخسار او پاك می‏كرد ‏و می‏گفت: ای پسرم! بهشت بر تو گوارا باد. حضرت رسول (صلی‏الله‏علیه‏وآله) ‏فرمودند: تو چه می‏دانی كه می‏گویی بهشت بر او گوارا باد (شاید اهل بهشت ‏نباشد). شاید عادت به سخنان بی‏فایده داشته است.(4)‏

خداوند متعال می‏فرماید: «ما یَلفِظُ مِن قَولٍ إلا لَدَیهِ رَقیبٌ عَتِیدٌ»؛(5) هیچ ‏كلامی از دهان شما بیرون نمی‏آید، مگر این كه نگهبانی آماده است و آن را ‏ضبط می‏كند.‏

نقل می‏كنند: طلبه‏ای از دنیا رفت، چون او را در خواب دیدند، پرسیدند: حالت ‏چطور است. او گفت: مواظب اعمال و گفته‏های خود باشید؛ زیرا حساب و كتاب ‏خدا بسیار دقیق است. یك روز كه باران می‏بارید، من گفتم: به به عجب باران ‏به موقعی! هنوز سر آن یك جمله گرفتارم و به من می‏گویند: مگر ما باران ‏بی‏موقع هم داشته‏ایم؟(6)‏

حضرت علی (علیه‏السلام) فرمودند: «ایّاكَ وَ فُضُولَ الكَلامِ فَإنَّه یُظهِرُ مِن عُیُوبِكَ ‏ما بَطَنَ وَ یُحَرِّكُ عَلَیكَ مِن أَعدائِكَ ما سَكَنَ»؛(7)از حرف زائد و بیهوده دوری كن؛ ‏چرا كه عیوب پنهان تو را آشكار می‏كند و دشمنان تو را، كه با تو كاری ندارند، بر ‏علیه تو تحریك می‏كند.‏

وقتی ما طلبه بودیم، همین كه چند نفر جمع می‏شدیم، هم مباحثم مرحوم ‏حاج شیخ محمود تحریری مفاتیح را دست یكی از رفقا كه صدای خوبی داشت، ‏می‏داد و می‏گفت: از مناجات خمسه عشر بخوان. این مناجات باعث می‏شد ‏كه از سخنان بیهوده خودداری كنیم.‏

شخصی نزد آیت الله العظمی سید احمد خوانساری (ره) آمد و یك ساعت با ‏آقا صحبت كرد. آقا فقط با یك بله جواب او را دادند.(8) بعضی علوم هستند كه ‏جز از راه سكوت نمی‏شود به آن‏ها رسید. غرض این كه حرف‏های زائد را از ‏كلامت خارج كن و هر حرفی را كه نمی‏دانی، نگو و آن چه را هم می‏دانی، ‏همه‏اش را نگو9 و ضمنا به هر كس هم نگو. مخفی نماند كه سخن گفتن ‏بی‏فایده وقتی است كه سخنی بگویی كه اگر آن را نگویی، ضرری به دین و ‏دنیای تو نمی‏رسد و گفتن آن نیز نفعی برای هیچ كس نداشته باشد.‏

 

جوع

جوع یعنی گرسنگی.‏

اندرون از طعام خالی دار ‏      تا در او نور معرفت بینی ‏

تهی از حكمتی به آن علت    ‏ كه پُری از طعام تا بینی

 ‏

غذا كم بخور و تا گرسنه نشده‏ای، نخور، و هنوز سیر نشده‏ای، دست بكش. ‏حضرت امیر مؤمنان علی (علیه‏السلام) به امام حسن (علیه‏السلام) فرمودند: ‏آیا به تو یاد بدهم چهار خصلت را كه به سبب آن‏ها از طبیب بی نیاز شوی؟ ‏امام حسن(علیه‏السلام) عرض كردند: بله. حضرت فرمودند: بر سر طعام ‏منشین، مگر وقتی كه گرسنه هستی و تا هنوز به غذا اشتها داری، بلند شو و ‏غذا را خوب بجو و هنگامی كه خواستی بخوابی، به بیت الخلأ برو كه اگر این‏ها ‏را انجام دهی، از طب بی‏نیاز می‏شوی.‏

مخصوصا غذای طلبه باید سبك باشد. وقتی ما طلبه بودیم، شب‏ها قدری میوه ‏می‏خوردیم كه سحر بتوانیم بلند شویم. ظهرها هم غذای سبكی می‏خوردیم، ‏گاهی سیب زمینی را در ماست می‏كوبیدیم و نمك می‏ریختیم و این الویه ما ‏می‏شد. گاهی هم آب دوغ خیار، گاهی هم اشكنه درست می‏كردیم و ‏می‏خوردیم. گوشت زیاد نخورید. حضرت امیر مؤمنان علی (علیه‏السلام) ‏گوشت كم می‏خوردند و می‏فرمودند: «لاتَجعَلُوا بُطُونَكُم مَقابِرَ الحَیوانِ»؛(11) ‏شكم‏هایتان را قبور حیوانات نكنید. امروزه با این همه غذاهای مفصل و چرب و ‏نرم و چلو كباب و نوشابه و... شیخ انصاری (ره) درست نمی‏شود.‏

غذاهای ما امروز طاهر واقعی نیست و همین هم اثر دارد. امام صادق ‏‏(علیه‏السلام) فرمودند: «أَورَعُ النّاسِ مَن وَقَفَ عِندَ الشُّبهَة»؛(12) با ورع‏ترین ‏مردم كسی است كه هنگام شبهه توقف كند. یعنی دقت كند. مبادا این لقمه و ‏یا این غذا حرام باشد.(13)‏

هر غذایی را نخور. در حلال و حرام وسواس داشته باش، ولی در طهارت و ‏نجاست وسواسی نشو. هرجایی مرو. در غذای شبهه ناك بگو شاید حرام ‏باشد و نخور، ولی در طهارت و نجاست شك نكن و بگو ان شأ الله پاك است و ‏هر جا كه علم و یقین داشتی به حدی كه قسم حضرت عباس (علیه‏السلام) ‏بخوری كه نجس شده است، آن چیز نجس می‏شود و الا پاك است. البته زیاد ‏در حلال و حرام وسواسی مشو و الاّ غذا گیر نمی‏آوری. همین كه از بازار ‏مسلمان‏ها چیزی را می‏خری، حلال است. دیگر چه كار داری، بسم الله گفته‏اند ‏و سر بریده‏اند یا نگفته‏اند. چه كار داری دستگاه سر بریده یا غیر دستگاه. زیاد ‏وسواسی نباش، كه گرفتار می‏شوی.‏

وقتی مرحوم آیت الله اثنی عشری، صاحب تفسیر معروف اثنی عشری، را به ‏زندان بردند، ایشان غذای زندان را نخوردند و فرمودند: همان نان و پنیر خودم را ‏از خانه برای من بیاورید. وقتی آیت الله حاج شیخ محمد تقی بافقی (ره) را به ‏زندان بردند، ایشان هم غذای زندان را نخوردند و به سربازی پول می‏دادند و ‏می‏فرمودند: از بیرون برایم غذایی تهیه كن.(14)‏

سگ‏ها هم نمی‏خوردند: بهلول شب‏ها در خرابه می‏خوابید. روزی از طرف ‏هارون الرشید برای او غذایی آوردند. او گفت: نمی‏خواهم، ببرید بریزید جلوی ‏سگ‏ها. گفتند: هارون این غذا را فرستاده است. بهلول گفت: آرام حرف بزنید، ‏اگر سگ‏ها بفهمند این غذای هارون است، آن‏ها هم نخواهند خورد.‏

می‏گویند: قبل از انقلاب شخصی سیب خرید، ولی بعد از خریدن فهمید كه ‏سیب‏ها از باغ شاه چیده شده است. لذا سیب‏ها را آورد و به میوه فروش پس ‏داد. پولش را هم نگرفت و رفت. شخصی گفت: زمان شاه مرغ‏های بسته بندی ‏شده را از خارج برای ما می‏آوردند و به زور به ما می‏فروختند كه ما به مردم ‏بفروشیم، ولی چون ذبح شرعی نشده بود، من نمی‏فروختم و در خرابه‏ای ‏می‏ریختم.‏

تاجری آیت الله العظمی مرعشی (ره) را به مهمانی دعوت كرد. ایشان بعد از ‏مهمانی شب، در خواب حضرت مهدی(علیه‏السلام) را دیدند كه فرمودند: ‏دستت را سر هر سفره‏ای دراز مكن. وقتی ایشان تحقیق كردند، فهمیدند مال ‏صغیر در اموال تاجر بوده است و از آن به بعد بیشتر از قبل، دقت می‏كردند و به ‏هر مهمانی نمی‏رفتند.‏

به منزل شخصی رفتم، شب در خواب دیدم كه در غذایم فضله موش است؛ لذا ‏فهمیدم غذای او شبهه ناك بوده است.‏

وقتی آیت العظمی گلپایگانی (ره) طلبه بودند، ظهرها چند طلبه جمع ‏می‏شدند و غذاهایشان را روی هم می‏ریختند و می‏خوردند، ولی ایشان ‏غذایشان را داخل غذاهای آن‏ها نمی‏كردند و می‏فرمودند: از كجا معلوم پدر و ‏مادر این‏ها راضی باشند كه من از غذای آن‏ها بخورم.(16) زمانی كه شیخ ‏انصاری (ره) طلبه بودند، مهمان طلبه دیگری شدند. شیخ به طلبه پولی داد كه ‏وقتی نان می‏خری، یك نان هم برای من بخر. طلبه رفت و نان خرید. شیخ دید ‏نان، شیره‏ای شده است. پرسید: پول شیره را از كجا آوردی؟ طلبه گفت: نسیه ‏خریدم. شیخ فرمود: از كجا معلوم زنده باشیم و پول این شیره را بدهیم. لذا از ‏قسمتی كه شیره‏ای نبود، استفاده كرد.‏

منبع : http://www.tebyan.com/index.aspx?pid=59850&KEYWORD=+%d9%88%d8%b6%d9%88

گوشه هايى ازاخلاق عظيم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم

گوشه هايى ازاخلاق عظيم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم

روزهايى بس شيرين و به  يادماندنى و تاريخ ساز پيامبر صلي الله عليه و آله را نمى توان با الفاظ و سخنان ناقص انسانهاى ناقص  توصيف و تعريف كرد.
او هرگز در اين واژه  ها نمى گنجد و فراتر از آن است. انسان  كاملى كه تمام افلاك و موجودات را خدا به خاطر او آفريد و اگر او نبود، هيچ چيز نبود. «لولاك لما خلقت الافلاك» و الاانسانى كه تا قاب قوسين او ادنى بالا رفت و به جايى رسيد كه  جبرئيل آن ملك مقرب و واسطه وحى الهى به آنجا هرگز نرسد و با صراحت  به او عرض كرد: اگر يك مو بالاتر روم به نور تجلى  بسوزد پرم. ولى رسول الله رفت و به جايى رفت كه نه در خرد آيد و نه بر ورق نگاشته شود و نه حتى در و هم و خيال! اوست كسى كه  خدايش درباره  اش فرمود: «و انك لعلى خلق عظيم » پس ما به جاى  اينكه حرفى بزنيم كه نه آغازش و نه انجامش ما را به جايى  مى رساند چرا كه جز آفريده اش و برادرش كسى او را نخواهد شناخت  «يا على ما عرف الله الا انا و انت و ما عرفنى الا الله وانت و ما عرفك الا الله و انا» پس روا است كه لب فرو بنديم و سخن كمتر گوئيم.
بيائيم در اين سخن ربانى كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را داراى منشى سترگ و اخلاقى عظيم معرفى مى كند بيانديشيم و از زبان روايت نمى از اين  اقيانوس پرفيض برگيريم، شايد برخى عزيزان به كار بندند و از رسول الله صلي الله و عليه و آله الگوى زندگى بگيرند كه قرآن فرمود: «و لكم فى رسول الله اسوه حسنه».
جمله  هايى كوتاه در منش و روش زندگى حضرت صلي الله و عليه و آله بيان مى شود كه هم  بركت است و پر مايه بركتى است و هم برنامه به زيستى و خداپسندانه:
1- آن قدر حضرت متواضع و فروتن بود كه متن روايت او را «خاضع الطرف » مى نامد يعنى به زمين نگاه مى كرد و سر را كمتر بالا مى برد، اين چنين با وقار و متين... با ادب و فروتن. چنان  در برابر خالقش خاضع و خاشع بود كه بيشتر سر فرود مى آورد و كمتر سر را بلند مى كرد چه پيوسته خدا را حاضر و ناظر مى ديد و لحظه  اى  بلكه كمتر از لحظه اى هم از ياد و ذكر خدا غافل نبود.
2- يكى ديگر از نشانه  هاى بارز تواضع و خوى نيكويش اين بود كه  به هر كه مى رسيد، پيش قدم در سلام كردن بر او بود، سلام كه خود تحيت اسلامى است و پيامبر صلي الله و عليه و آله آن را به ما ياد داده، خود نيز بيش از همه و پيش از همه به آن عمل مى كرد و قبل از آنكه ديگرى بر او سلام كند، او خود سلام مى كرد. هرگز پيامبر صلي الله و عليه و آله و سلم ملاحظه نمى كرد كه آن فرد بزرگ است  يا كوچك، دانشمند است  يا بى سواد، ثروتمند است  يا فقير. آرى حضرت صلي الله و عليه و آله و سلم آنقدر عظمت داشت كه بر همه افراد بدون ملاحظه  هاى  اسمى، شغلى، خطى، مسئوليتى، مالى و... سلام مى كرد و او با اينكه بزرگترين از هر نظر بود بر كوچكترين انسانها از هر نظر سلام مى كرد و بيشتر براى اينكه ما را به اين سنت  حسنه  تشويق كند مى فرمود: سلام را نود و نه حسنه است و جوابش يك حسنه.
3- پيامبر هرگز بدون جهت  سخن نمى گفت، و اگر سخنى مى گفت  بيشتر جنبه موعظه و پند داشت، يا مطلبى را مى آموخت و يا به معروف و خيرى امر مى كرد و يا از شر و منكرى مردم را باز مى داشت، تمام  سخنانش سودمند و يك كلمه، نه بلكه يك حرف، پوچ و بى ارزش نبود، زيرا خوب مى دانست كه: «و ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد» و انگهى پيامبر صلي الله و عليه و آله و سلم اسوه است و الگو و اوست انسان كامل. پيامبر صلي الله و عليه و آله و سلم كسى  است كه نخستين آفريده پروردگار، نور مباركش است: «اول ما خلق  الله نورى» پس، از اين نور كامل چيزى تراوش نمى كند جز نور، و هر چه مى گويد گفته خدا است «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى  يوحى».
4- و پيامبر صلي الله و عليه و آله و سلم هرگز از ذكر خدا غافل نمى شد. در روايت است: «ولايجلس و لايقوم الا على ذكر» او نمى نشست و برنمى خاست جز با ذكر و ياد خدا. پيامبر صلي الله و عليه و آله و سلم در هر آن قرين و هم نشين ذكر خدا بود چه بر زبان آورد و چه در دل گويد. او خود ذكر خدا را كفاره مجلس  مى دانست و اعلام مى داشت كه اگر در مجلسى ياد خدا نباشد يا ذكرى از اهل بيت عليهم السلام كه آن نيز ياد خدا است، پس آن مجلس بر اهلش وزر و وبال است و نحس است و شوم. و اگر حضرت صلي الله و عليه و آله و سلم مى خنديد از تبسم تجاوز نمى كرد «جل ضحكه التبسم » زيرا قهقهه و خنده با صدا با شئون  انسان مودب منافات دارد چه رسد به انسان كامل و چه رسد به اشرف  مخلوقات.
5- يكى ديگر از موارد تواضع و فروتنى حضرت صلي الله و عليه و آله و سلم اين بود كه هر وقت  وارد مجلس مى شد، هر جا كه جاى خالى بود مى نشست، مانند ما خود خواهان يا نادانان نبود كه دنبال صدر مجلس هستيم، و خيال  مى كنيم كه بايد بالا و بالاتر نشست. اصلا آن جا كه انسان والا مى نشيند والا است نه آنكه انسان والا بايد در جاى والا نشيند.
عزيزانم! قطعا اين از تواضع است كه انسان در جايى كه خالى است  بنشيند و هرگز منتظر نباشد كه ديگران در برابرش قد علم  كنند و برخيزند تا آن جناب را در صدر مجلس بنشانند. اين حالت  بدون ترديد برخاسته از هواى نفس است و تكبر كه بايد زدوده شود و گاهى بلكه بيشتر به خاطر عقده  هاى درونى و محروميت  هاى ديرينه  است كه شخص مى خواهد از اين راه خودى را نشان دهد!!
6- پيامبر صلي الله و عليه و آله و سلم آرام و آهسته سخن مى گفت و هيچ گاه فرياد نمى زد و صدا را بلند نمى كرد. و مجلس آن حضرت نيز از چنان آرامشى  برخوردار بود كه عين ادب و تواضع است و كسى در مجلس پيامبر صلي الله و عليه و آله و سلم بلند سخن نمى گفت «و اغضض من صوتك» و دستور هم همين بود كه  كسى صدايش را بالاتر از صداى رسول الله نكند «لاترفعوا اصواتكم  فوق صوت النبى» و چون خود حضرت صلي الله و عليه و آله و سلم آهسته و آرام سخن مى گفت لذا مجلسش بسيار آرام و با وقار بود كه حتى صداى به هم زدن بال پرنده به گوش مى رسيد.
7- «لايقطع على احد كلامه» هرگز سخن كسى را قطع نمى كرد و تا شخصى مشغول سخن گفتن بود، به او خوب گوش مى داد و پس از تمام  شدن سخنش آرام پاسخش را مى گفت. و چنان اصحابش را تربيت كرده  بود كه هرگاه لب مباركش به سخن وا مى شد، تمام حاضران ساكت  مى شده و سراپا گوش مى شدند «كان على رووسهم الطير» و هرگاه  سخن حضرت صلي الله و عليه و آله و سلم تمام مى شد بدون آنكه سخنانشان با هم تزاحم كند، با هريك به نوبت  حرف مى زد.
8- نكته ديگرى كه بسيار جالب و ارزنده است و بايد مد نظر قرار گيرد اين است كه حضرت صلي الله و عليه و آله و سلم در هنگام سخن گفتن، به افراد يكسان نگاه  مى كرد «و كان يساوى فى النظر والاستماع للناس» و بايد سخنگويان محترم اين مطلب را دقت كنند كه يكسان و مساوى درحال حرف زدن به اين طرف و آن طرف نگاه كنند زيرا اين نكته  ظريف اخلاقى است كه در نگريستن به افراد (هنگام صحبت كردن) انسان  فرق بين اين و آن نگذارد و همه را به يك ديد بنگرد كه  اميدواريم در موارد ديگر نيز اين تساوى و يكسان  نگرى حفظ شود. راستى چه زيبا است تربيت رسول الله! صلي الله و عليه و آله و سلم بنابراين، هر كه  بخواهد بيشتر به پيامبر نزديك گردد، بايد رفتار و اخلاقش را با آن حضرت نزديكتر كند.
9- «و كان يجالس الفقراء و يواكل المساكين» او نه تنها با مال داران و دارايان مجالست مى كرد بلكه با فقرا و مستمندان نيز همنشين بود. بلكه قطعا حضرت صلي الله و عليه و آله و سلم از نشستن با فقرا بيشتر لذت مى برد و اگر با ثروتمندان مى نشست به خاطر هدايت كردن آنان بود نه چيز ديگر.
10- هرگاه پيامبر صلي الله و عليه و آله و سلم مى خواست  به مجلس وارد شود و با مردم  برخورد كند، خود را طبق موازين اسلامى آرايش مى داد يعنى درآينه مى نگريست و موهاى خود را شانه مى زد و چنين در روايت آمده  است «و كان ينظر فى المرآه و يتمشط» و نه تنها حضرت صلي الله و عليه و آله و سلم لباس  تميز و مرتب مى پوشيد و محاسن مبارك را شانه مى زد بلكه پيوسته  بوى خوش عطر از حضرت صلي الله و عليه و آله و سلم از مسافتى دور استشمام مى شد. بگذريم  كه خود حضرت صلي الله و عليه و آله و سلم خوشبو بود و بوى خوشش دوست و دشمن را جذب مى كرد، كه همواره از عطر نيز استفاده مى نمود. راوى مى گويد: قبل از آنكه حضرت صلي الله و عليه و آله و سلم به مسجد وارد شود، ما خبردار مى شديم زيرا بوى عطرش  از مسافتى به مشاممان مى خورد و متوجه ورود حضرت مى شديم. خود حضرت صلي الله و عليه و آله و سلم نيز مى فرمايد: «ان الله يحب من عبده اذا خرج الى اخوانه ان يتهيا لهم و يتجمل» خداوند دوست دارد كه بنده اش هرگاه  مى خواهد با برادرانش ملاقات كند، خود را آماده كند و براى آنها آرايش نمايد.
اسلام دستور آراستن داده است نه مانند برخى ساده لوحان كه باموهاى ژوليده و لباس نامرتب مى آيند و خيال مى كنند اين از زهد است. نه! اين از زهد اسلامى كاملا به دور است. زهد اين است كه به  دنيا و ملذاتش دل نبنديم نه اينكه صوفى منشانه زندگى كنيم وژوليده سيما در ميان مردم حاضر شويم!
11- پيامبر صلي الله و عليه و آله و سلم اگر سواره بود هرگز نمى پذيرفت كه شخصى همراه و همگام او پياده راه رود. از او مى خواست كه بر مركبش در كنارش سوار شود و اگر قبول نمى كرد يا امكان نداشت، به او مى فرمود:
از من جلوتر برو تا من در پس تو آيم و به تو برسم. اين چه عظمت  و بزرگوارى است انسان ها را سرگردان مى كند و به حيرت وا مى دارد.
12- اگر سه روز مى گذشت و دوستش يا برادر دينى اش را نمى ديد ازاو سؤال مى كرد، پس اگر به مسافرت رفته بود برايش دعا مى كرد و اگر در شهر بود حتما از احوالش تفقد مى نمود و به زيارتش مى رفت  و اگر بيمار بود به عيادتش مى شتافت.
13- پيامبر صلي الله و عليه و آله و سلم آنقدر مهمان نواز بود و مهمانش را احترام و تقدير مى كرد كه هرگاه كسى بر او وارد مى شد، حضرت صلي الله و عليه و آله و سلم متكا و مسند خود را به او مى داد و اگر نمى پذيرفت آنقدر اصرار مى كرد تا قبول كند.
14- حضرت ضمن اينكه بسيار هيبت داشت، براى اينكه حاضرين از ديدارش هراس نكنند و ديدارش آنان را نرنجاند، گاهى شوخى مى كرد و لطيفه اى در حد ميزان شرعى مى گفت كه هيبتش حاضران را به  وحشت نياندازد و جرات سخن گفتن را از آنان سلب نكند. بويژه  اگر مى يافت كه يكى از يارانش ناراحت و غمگين است  با او شوخى مى كرد تا غمش را بزدايد. و اصلا پيامبر صلي الله و عليه و آله و سلم آن گونه با افراد سخن  مى گفت كه مناسب با وضعيت علمى و حالت روانى آنان بود. در روايت  آمده است: «و كان يخاطب جلساءه بما يناسب » و به اندازه عقل و دركشان با آنان سخن مى گفت و مى فرمود: «ما پيامبران ماموريت  داريم كه با مردم به اندازه عقولشان سخن بگوئيم » .
15- مى فرمود: «اكرم اخلاق النبيين و الصديقين البشاشه اذاتراووا و المصافحه اذا تلاقوا» برترين اخلاق پيامبران و رادمردان خوشروئى است هنگامى كه به هم مى رسند و مصافحه و دست دادن به يكديگر است هنگامى كه با هم ملاقات مى كنند و لذا هر وقت  پيامبر صلي الله و عليه و آله و سلم مسلمانى را مى ديد فورا با او مصافحه مى كرد و به او دست  مى داد و بر اين امر بسيار تاكيد مى نمود. در روايت است كه  هرگاه دو مؤمن به هم مى رسند و مصافحه كنند گناهانشان مى ريزدمانند برگ درختان(در فصل خزان).
اين بود چند جمله كوتاه ولى پرفايده از سيره و منش  پيامبر صلي الله و عليه و آله و سلم كه براى استفاده عموم عرض شد تا شايد در اين روزها به كار گيريم و با هم پيوند صلح و صفا بنديم و دلها را از رشك و حسد و زيغ و رين پاك كنيم و گذشته  ها را به خاطر خدا ناديده  بگيريم و از لغزش هاى برادرانمان بگذريم (كه خود نيز بسيار لغزش  داريم)و قلبها را از كينه و عداوت دور سازيم و با هم چنانكه خدا و رسولش خواهد برادر وار زندگى كنيم و اگر از ديگرى انتقاد داريم تلاش كنيم كه انتقادمان سازنده و برادرانه باشد نه كينه  توزانه و انتقام گرانه. باشد كه روح رسول الله از ما خشنود گردد. والسلام.

استاد محمد جواد مهرى

منبع :http://www.shirazi.ir/monasebat/03-rabie1/v_hazrat.mohamad.htm

چهل سؤال پيرامون امامت و خلافت

چهل سؤال پيرامون امامت و خلافت

بسم اللّه الرحمن الرحيم‏




فهرست عناوين



تهاجم عليه شيعه ، چرا؟

آمار تكان دهنده تهاجم بر ضدّ مكتب شيعه

انگيزه گسترش تهاجم بعد از انقلاب اسلامى

تهمت‏هاى ناجوانمردانه بر ضد شيعه

چشم‏انداز مذهب شيعه

چرا ابوبكر در تعيين خليفه ، از پيامبر تبعيت

تعيين جانشين براى خروج يك روزه از مدينه

تمام پيامبران جانشين داشتند ، ولى!!!

عدم تعيين جانشين ، عامل هرج و مرج

عمر براى امت ، دلسوزتر از پيامبر ( ص ) !!

عدم تعيين جانشين ، مخالف كتاب نيست

آيا خلفاء راشدين خليفة الرسول بودند؟

نسبت هذيان به رسول گرامى !!!

ابن عباس و فاجعه مخالفت صحابه با پيامبر (ص )

افسانه اجماع بر بيعت ابوبكر

علماء بزرگ اهل سنت و انكار اجماع

عمر و تهديد به قتل صحابه

على ( ع ) ، ابوبكر و عمر را خائن مى‏داند؟

رنجاندن فاطمه ( س ) خلاف كتاب و سنت

مخالفت فاطمه ( س ) ، سند بطلان خلافت

تعيين خليفه به دست خدا

قيام ناكثين و قاسطين بر ضدّ حاكم اسلامى

شهادت عمار ، سند بطلان معاويه

عدالت صحابه بين حقيقت و افسانه

گسترش نفاق ميان صحابه

وحشت خليفه دوّم از آلودگى به نفاق

طرح ترور رسول گرامى ( ص ) توسّط منافقان

شركت خلفا در ترور نا فرجام رسول اكرم ( ص)

استفاده ابزارى از وجود منافقين

توصيه عمر به خدمت به اعراب باديه نشين







سخن ناشر:

امام حسن مجتبى ( ع ) مى‏فرمايد : « فضل كافل يتيم آل محمد المنقطع عن مواليه الناشب في رتبة الجهل يخرجه من جهله ، ويوضح له ما اشتبه عليه على فضل كافل يتيم يطعمه ويسقيه ، كفضل الشمس على السهى » . بحار الانوار ج 2 ص 3 كسانى كه متكفّل نجات افرادى هستند كه دسترسى به امامان خود ندارند و گرفتار جهل و شبهات فكرى شده‏اند ، نسبت به كسانى كه كودكان يتيم را اطعام مى‏كنند برترى دارند ، همانند برترى خورشيد نسبت به ستارگان كم فروزان



مؤلّف محترم در اين مجموعه ، گوشه‏اى از تهمتها وافتراهاى مخالفان مكتب اهل‏بيت ( ع ) را نقل و به آنها پاسخ داده و سپس چهل پرسش پيرامون خلافت و امامت را مطرح و بخشى از واقعيّات را با استفاده از منابع اهل‏سنّت بيان نموده است . مطالعه اين جزوه را به عموم علاقه‏مندان و تشنگان معارف اسلامى بويژه برادران روشنفكر اهل سنت توصيه مى‏كنيم ، شايد كه نقطه آغازى شود براى جستجوى حقيقت.


ناشر











بسم اللّه الرحمن الرحيم‏





الحمد للّه ربّ العالمين والصلوة والسلام على محمّد وآله الطيّبين الطاهرين .



تهاجم عليه شيعه ، چرا؟

در ميان مذاهب اسلامى تنها مذهب برخاسته از قرآن و سنّت راستين رسول اكرم ( ص ) مذهب شيعه است .

اين مذهب ، در مقايسه با ديگر مذاهب مورد تأييد حكومت‏ها ، بهترين و غنى‏ترين برنامه‏ها را در زمينه‏هاى فقهى ، فرهنگى ، سياسى و اقتصادى ارائه كرده است .



تشيّع ، در هيچ زمان و شرايطى ، با ظلم و استبداد ، سازش ننموده و تسليم حكومت‏ها و حاكمان جور نشده است ، و بدين جهت همواره مورد تهاجم دشمنان بوده وحكومت‏هاى استبدادى از هر گونه مبارزه و مخدوش كردن چهره نورانى‏اش دريغ نورزيده‏اند .

شيعه با الهام از رهبر و پيشواى به حقّ خود امير مؤمنان ( ع ) كه فرموده : « كونا للظالم خصماً وللمظلوم عوناً ، أوصيكما وجميع ولدي وأهلي ومن بلغه كتابي . . . » نهج البلاغه : نامه 47 . ، پيوسته با همه مظاهر استبداد در ستيز بوده و حمايت از مظلومان وستمديدگان را شعار خويش ساخته است .

ولى در مكتب خلفا ، نه تنها آثارى ازمبارزه با ظلم‏پيشگان و حكومت‏هاى مستبد به چشم نمى‏خورد ؛ بلكه تمام تلاش خود را در توجيه استبداد حكومت‏هاى جور به كار برده و با احاديثى كه به رسول اكرم ( ص ) نسبت داده‏اند به پيروان خود القا مى‏كنند كه وظيفه ملّت ، فرمانبردارى از حاكمان جامعه است ، اگر چه دامن آنان به ظلم و استبداد آلوده باشد ، زيرا آنها مسؤول كارهاى خويش و ملّت نيز مسؤول كارهاى خود است : « إسمعوا وأطيعوا فإنّما عليهم ما حمّلوا وعليكم ما حملّتم » صحيح مسلم ، ج 6 ، ص 19 ، كتاب الامارة ، باب الأمر بالصبر عند ظلم الولاة ، سنن البيهقي ، ج 8 ، ص 158 . .

آرى ! چقدر تفاوت است ميان سخنى كه به بالاترين مقام يك مذهب ( عمر بن خطّاب ) نسبت داده‏اند ، كه گفته : اگر حاكم اسلامى ظلم پيشه كرد و شما را مورد ضرب و شتم قرار داد ، و از حقوق مسلّم خود ، محروم ساخت و دستور خلاف دين و شريعت صادر كرد وظيفه شما فرمانبرى بى چون و چرا از اوست و همه اينها جزو دين است! « فأطع الإمام . . . إن ضربك فاصبر ، وإن أمرك بأمر فاصبر ، وإن حرَمَك فاصبر ، وإن ظلمك فاصبر ، وإن أمرك بأمر ينقص دينك فقل : سمع وطاعة ، دمي دون ديني » سنن البيهقي ج 8 ص 159 ؛ المصنَّف لابن أبي شيبة ، ج 7ص 737 ؛ الدرالمنثور ج 2 ص 177 و كنز العمال ، ج 5 ص 778 . .

وميان شعار سرور آزادگان حسين بن على ( ع ) در روز عاشورا : « فإنّي لا أرى الموت إلّا سعادة ولا الحياة مع الظالمين إلّا برماً » مناقب ابن شهر آشوب ، ج‏3 ، ص‏224 ؛ بحار الأنوار ، ج 44 ، ص 192 . شهادت در راه مبارزه با ظلم و استبداد را سعادت ، و زندگى در سايه حكومت ستم‏پيشگان و سازش با استبدادگران را مايه ننگ مى‏داند .

و چقدر فرق است بين فقهاى يك مذهب كه فتوا مى‏دهند : هر گونه قيام و مبارزه با حاكمان فاسق و ستم پيشه خلاف شرع است :

« وأمّا الخروج عليهم وقتالهم ، فحرام بإجماع المسلمين وإن كانوا فسقة ظالمين » شرح صحيح مسلم للنووي ، ج 12 ، ص 229 ؛ شرح المقاصد للتفتازاني ، ج 2 ، ص 71 ؛ المواقف للقاضي الإيجي ، ج 8 ، ص 349 . .

و ميان فقهاى مذهبى كه مى‏گويند : اگر سكوت دانشمندان دينى ، باعث شود كه حاكمان ستمگر بر ارتكاب گناه و ايجاد بدعت جرأت پيدا كنند ، بر آنان لازم و واجب هست كه سكوت خود را شكسته و در برابر ستمگران خروش بر آورند :

« لو كان سكوت علماء الدين ورؤساء المذهب - أعلى اللَّه كلمتهم - موجباً لجرأة الظلمة على ارتكاب سائر المحرّمات وإبداع البدع ، يحرم عليهم السكوت ويجب عليهم الانكار » تحرير الوسيله ، ج 1 ، ص 450 . .



آمار تكان دهنده تهاجم بر ضدّ مكتب شيعه



با توجّه به نكات ياد شده ، همواره حكومت‏هاى جور ، با تمام توان و امكانات خود ، در حال مبارزه با مذهب شيعه بوده و از گسترش فرهنگ ظلم ستيز آن جلوگيرى كرده‏اند .

اين روش ، از آغاز افتراق امّت به دو فرقه شيعه وسنّى ، شروع گرديده و هرچه جلوتر رفته ، وسعت بيشترى به‏خود گرفته است .

در سالهاى اخير ، شاهد تهاجم شديدى از طرف وهّابيّت ، به فرهنگ نورانى شيعه بوده‏ايم و با توجّه به اعلام سفارت جمهورى اسلامى ايران در پاكستان ، فقط در ظرف يك سال ، 60 عنوان كتاب با شمارگان 30 ميليونى ، بر ضدّ شيعه ، چاپ و منتشر شده است‏ مجله تراثنا ، شماره 6 ، ص 32 ، مقاله موقف الشيعه من هجمات الخصوم . .

فقط در ايّام حجّ سال 1381 ، ده ميليون و 685 هزار جلد كتاب به 20 زبان زنده دنيا ، ( غالباً بر ضدّ شيعه ) توسّط دولت سعودى در ميان زائران خانه خدا ، توزيع شده است‏ مجلّه ميقات ، شماره 43 ، ص 198 ، به نقل از روزنامه عكاظ ، مورّخ 11 / 9 / 81 . .

يكى از روحانيون سرشناس شيعه در منطقه قطيف كشور سعودى ، در شب 12 رجب سال جارى ( 1382 ) در مكّه مكرّمه اظهار داشت : كتاب « للّه ثمّ للتاريخ » را با كاميون‏هاى بزرگ در منطقه قطيف و احساء در ميان شيعيان به رايگان توزيع كرده‏اند .

همين كتاب ، در كشور كويت سال 1380 هجرى شمسى در يكصد هزار تيراژ چاپ و منتشر گرديد كه توسّط دانشمند متعهّد جناب آقاى مهرى ( نماينده ولى فقيه ) به دولت كويت اعلام گرديد : اگر از نشر و توزيع اين كتاب موهن و ضدّ شيعه جلوگيرى نشود ، بيم آن مى‏رود كه كويت ، به لبنان ديگرى در منطقه تبديل شود جريده « الرأي العام الكويتيّة » به تاريخ 30 / 6 / 2001 . نامه مذكور در سايت‏هاى مختلف اينترنت قرار گرفته است . .

در برخى از مؤسّسات پژوهشى ، كتاب‏هايى كه در طول 14 قرن بر ضدّ شيعه چاپ و منتشر شده ، تهيّه و يا شناسايى شده ، و آمار آن‏ها از مرز 5000 عنوان تجاوز كرده است .

از اين مجموعه ، 3000 عنوان به زبان اردو ، 1500 عنوان به زبان عربى و 500 عنوان به زبان‏هاى مختلف ديگر است.





محتويات اين كتب مورد مطالعه قرار گرفته و تاكنون هزاران شبهه در صدها عنوان ، استخراج و گرد آورى شده است .

با اين‏كه اين شبهات ، غالباً از افترا و دروغ و يا جهل ونادانى سرچشمه گرفته است ، ولى از مسؤوليّت اساتيد ودانش‏پژوهان در پاسخ‏گويى به آن‏ها كاسته نمى‏شود .





انگيزه گسترش تهاجم بعد از انقلاب اسلامى



جالب توجّه اين است كه 70 درصد كتاب‏هاى ياد شده بعد از پيروزى پرشكوه انقلاب اسلامى ايران نگاشته شده است ؛ يعنى در طول بيست و چهار سال نزديك به 5 / 2 برابرِ چهارده قرن ، بر ضدّ شيعه كتاب تأليف گرديده است .



و اين بدان جهت است كه مخالفان مكتب اهل‏بيت ، هرگز تصوّر نمى‏كردند كه فرهنگ غنى شيعه بتواند ملّت ايران را اين چنين به صحنه بياورد كه با دست خالى ، ولى با قلبى آكنده از ايمان و عشق به اسلام ، طومار حكومت تا به دندان مسلّح را -با آن همه حمايت‏هاى بى‏دريغ شرق و غرب- براى هميشه درهم بپيچد و به جاى آن ، حكومت اسلامى برپايه فقه شيعه تأسيس نمايد .

و به همين جهت ، مخالفان مكتب اهل‏بيت ، وقتى با گسترش فرهنگ تشيّع ، موقعيّت خود را در خطر مى‏بينند ، با تأليف كتاب‏هاى ضدّ شيعىِ مملوّ از تهمت و كذب ، سعى در مخدوش كردن چهره نورانى مذهب شيعه در سطح جهانى دارند .

اهميت اين قضيه ، با ذكر چند نمونه از اين تهمت‏هاى ناجوانمردانه كاملاً روشن خواهد شد .



تهمت‏هاى ناجوانمردانه بر ضد شيعه

1 - آقاى دكتر عبد اللَّه محمّد غريب از دانشمندان مصرى در كتاب مملوّ از دروغ و تهمت خود « وجاء دور المجوس » مى‏نويسد : « إنّ الثورة الخمينيّة مجوسيّة وليست إسلاميّة ، أعجميّة وليست عربيّة ، كسرويّة وليست محمّديّة » وجاء دور المجوس ، ص 357 . ؛ « نهضت [امام‏] خمينى ، يك نهضت مجوسى ، عجمى و كسروى است ، نه نهضت اسلامى ، عربى و محمّدى » .

كينه‏توزى و دشمنى را تا آن‏جا پيش برده كه مى‏نويسد : « نعلم أنّ حكّام طهران أشدّ خطراً على الإسلام من اليهود ، ولا ننتظر خيراً منهم ، وندرك جيّداً أنّهم سيتعاونون مع اليهود في حرب المسلمين » همان ، ص 374 . ؛ « مى‏دانيم كه خطر حاكمان تهران بر اسلام از خطر يهود بر اسلام ، سخت‏تر است و از آنان هيچ اميد خيرى انتظار نمى‏رود و نيك مى‏دانيم كه آنان به زودى با يهود ، همداستان شده و به جنگ مسلمانان خواهند آمد! » .

در حالى كه تمام دنيا مى‏دانند كه امروز براى حكومت غاصب صهيونيستى ، دشمنى ، سخت‏تر از نظام اسلامى نيست و افتخار اين نظام ، اين است كه به مجرّد پيروزى انقلاب اسلامى ، سفارت دولت غاصب اسرائيل را براى هميشه در ايران تعطيل و به جاى آن سفارت فلسطين را گشود .

2 - دكتر ناصرالدين قفارى از اساتيد دانشگاه‏هاى مدينه منوره ، در كتاب « اصول مذهب الشيعة الإماميّة » كه رساله دكتراى او بوده ، نوشته است : « أدخل الخمينى إسمه في أذان الصلوات ، وقدّم إسمه حتّى على إسم النبيّ الكريم ، فأذان الصلوات في ايران بعد استلام الخمينى للحكم وفى كلّ جوامعها كما يلي : " اللّه أكبر ، اللّه اكبر ، خمينى رهبر ، أى الخمينى هو القائد ، ثمّ أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه" » اصول مذهب الشيعة الإماميّة ، ج 3 ص 1392 . .

« [امام‏] خمينى ، نام خود را در اذان نمازها داخل كرده وحتّى نام خود را بر نام پيامبر نيز مقدّم نموده است . بعد از تشكيل حكومت بوسيله [امام‏] خمينى ، اذان در نمازها در تمام اجتماعات چنين است : اللَّه اكبر ، اللَّه اكبر ، خمينى رهبر يعنى خمينى پيشواى ماست ، سپس [مى‏گويند : ] اشهد أنّ محمّداً رسول‏اللَّه! » .

نگارنده : در بحث‏هايى كه در سال جارى ( رجب 1382 ) با تعدادى از دانشجويان دانشگاه « امّ القرى » در كنار بيت اللَّه الحرام داشتم ، اشاره كردم كه اگر كسى به اذانى كه همه روزه از صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران ، شبكه « جام جم » كه در تمام كشورهاى جهان ؛ به ويژه عربستان پخش مى‏شود ، توجّه كند ، دروغ‏گويى وتهمت نارواى اين نويسنده ، كاملاً روشن خواهد شد .

جاى بسى شگفتى است كه كتاب‏هايى كه بر ضدّ جنايات صهيونيسم در فلسطين اشغالى نوشته مى‏شود ، بسيار كمتر از كتاب‏هايى است كه بر ضدّ شيعه تأليف مى‏گردد .



چشم‏انداز مذهب شيعه

يكى از انگيزه‏هاى تهاجم وسيع وهّابيّت بر ضدّ مذهب اهل بيت ( ع ) ، ترس و وحشت آنان از گسترش فرهنگ برخاسته از قرآن در ميان جوانان و دانشمندان تحصيل كرده و استقبال آنان از اين مكتب نورانى مطابق با سنّت راستين محمّدى ( ص ) است ، به چند نمونه توجّه كنيد :

َّ 1 - دكتر عصام العماد ، فارغ التحصيل دانشگاه « الإمام محمّد بن سعود » در رياض و شاگرد بن باز ( مفتى اعظم سعودى ) و امام جماعت يكى از مساجد بزرگ صنعاء و از مبلّغين وهّابيّت در يمن كه كتابى نيز در اثبات كفر و شرك شيعه تحت عنوان : « الصلة بين الإثني عشريّة وفرق الغلاة » نوشته است با آشنايى با يكى از جوان‏هاى شيعه ، با فرهنگ نورانى تشيّع آشنا شد و از فرقه وهّابيّت دست كشيد و به مذهب شيعه مشرّف گرديد .

دكتر عصام در كتابى كه به همين مناسبت تأليف نموده ، مى‏نويسد :

با مطالعه كتاب‏هايى كه وهّابيّت در سال‏هاى اخير نوشته‏اند ، به يقين در مى‏يابيم كه آنان احساس كرده‏اند كه تنها مذهب آينده ، همان مذهب شيعه اماميّه است : « وكلَّما نقرأ كتابات إخواننا الوهّابيّين نزداد يقيناً بأنّ المستقبل للمذهب الاثني عشري ؛ لأنّهم يتابعون حركة الانتشار السريعة لهذا المذهب في وسط الوهّابيّين وغيرهم من المسلمين » المنهج الجديد والصحيح في‏الحوار مع‏الوهابيّين ، ص 178 . .

و آن‏گاه از قول شيخ عبداللَّه الغُنيمان استاد « الجامعة الإسلاميّة » در مدينة منوّره نقل مى‏كند : « إنّ الوهّابيّين على يقين بأنّ المذهب ( الاثني عشر ) هو الذي سوف يجذبُ إليه كلّ أهل‏السنَّة وكلّ‏الوهّابيّين في المستقبل القريب ؛ وهّابيون به يقين دريافته‏اند ، تنها مذهبى كه در آينده ، اهل‏سنّت و وهّابيّت را به طرف خود جذب خواهد كرد ، همان مذهب شيعه امامى است » همان . .

2 - آقاى شيخ ربيع بن محمّد ، از نويسندگان بزرگ سعودى مى‏نويسد : آن‏چه كه باعث فزونى شگفتى من گرديده ، اين است كه برخى از برادران وهّابى و فرزندان شخصيّت‏هاى علمى و دانشجويان مصرى ، اخيراً به سراغ مكتب تشيّع رفته‏اند : « وممّا زاد عجبي من هذا الأمر أنّ إخواناً لنا ومنهم أبناء أحد العلماء الكبار المشهورين في مصر ، ومنهم طلّاب علم طالما جلسوا معنا في حلقات العلم ، ومنهم بعضُ الإخوان الذين كنّا نُحْسن الظنَّ بهم ؛ سلكوا هذا الدَرْب ، وهذا الاتّجاه الجديد هو ( التشيّع ) ، وبطبعة الحال أدركت منذ اللحظة الأولى أنّ هؤلاء الإخوة - كغيرهم في العالم الإسلامي - بهرتهم أضواء الثورة الإيرانيّة » مقدّمه كتاب « الشيعة الإماميّة في ميزان الإسلام » ، ص 5 . .

3 - شيخ‏محمّدمغراوى از ديگر نويسندگان مشهور وهّابى مى‏گويد : باگسترش مذهب تشيّع در ميان جوان‏هاى مشرق زمين ، بيم آن‏را داريم كه اين فرهنگ در ميان جوان‏هاى مغرب زمين نيزگسترده شود : « بعد . . . انتشارالمذهب الإثني‏عشري‏في‏مشرق العالم الإسلامي ، فخفت على الشباب في بلاد المغرب . . . » مقدّمه كتاب من سبَّ الصحابة ومعاوية فأُمّه هاوية ، ص 4 . .

4 - دكتر ناصر قفارى استاد دانشگاه‏هاى مدينه مى‏نويسد : اخيراً تعداد زيادى از اهل سنّت به طرف مذهب شيعه گرويده‏اند و اگر كسى كتاب « عنوان المجد في تاريخ البصرة ونجد » را مطالعه كند به وحشت مى‏افتد كه چگونه برخى از قبايل عربى به صورت كامل ، مذهب شيعه را پذيرفته‏اند : « وقد تشيّع بسبب‏الجهود التي يبذلها شيوخ الإثني عشريّة من شباب المسلمين ، ومن يطالع كتاب « عنوان المجد في تاريخ البصرة ونجد » يَهُولُه الأمر حيث يجدُ قبائل بأكملها قدتشيّعت » مقدمة أُصول مذهب الشيعة الإماميّة الاثني عشريّة ، ج 1 ، ص 9 . .

5 - جالب‏تر ازاين‏ها سخن شيخ مجدى محمّد على‏محمّد نويسنده بزرگ وهّابى است كه مى‏گويد : يكى از جوان‏هاى اهل سنّت با حالت حيرت ، نزد من آمد وانگيزه حيرت او را جويا شدم ، دريافتم كه دستهاى شيعيان به وى رسيده است و اين جوان سنّى تصوّر كرده كه شيعيان ملائكه رحمت و شير بيشه حق مى‏باشند : « جاءني شابّ من أهل السنّة حيران ، وسبب حيرته أنّه قد امتدت إليه أيدي الشيعة . . . حتّى ظنّ المسكين أنّهم ملائكة الرحمة وفرسان الحقّ » انتصار الحق ، ص 11 و 14 . .



سؤالاتى پيرامون خلافت و امامت



چرا ابوبكر در تعيين خليفه ، از پيامبر تبعيت نكرد؟

َّ 1 - شما مى‏گوييد پيامبر اكرم ( ص ) خليفه معيّن نكرد و تعيين آن را به عهده مردم گذاشت .

اگر اين كار حضرت ، حقّ و به صلاح امّت و تضمين كننده هدايت مردم بود ، پس بر همه واجب است از او متابعت كنند ؛ چون كار او بايد براى تمام خداجويانى كه معتقد به قيامت هستند ، الگو باشد : ( لقد كان لكم في رسول اللّه أسوة حسنة لمن كان يرجوا اللّه واليوم الآخر ) الأحزاب : 21 . .

بنا بر اين ، كار ابوبكر كه خليفه معيّن كرد بر خلاف سنّت پيامبر ( ص ) و موجب ضلالت امّت بود .

و هم‏چنين كار عمر كه تعيين خلافت را به عهده شوراى شش‏نفره نهاد نيز برخلاف سنت پيامبر ( ص ) وسيره ابوبكربود .

و اگر چنانچه بگوييد كار ابوبكر و عمر به صلاح امّت بود ، پس بايد ملتزم باشيد كه كار رسول اكرم ( ص ) صحيح نبوده است ، نستجير باللَّه من ذلك‏ ر . ك : المناظرات في الإمامة ، ص 246 و 259 ؛ قصص العلماء : 391 ؛ مناظره شيخ صدوق با ملك ركن الدولة و مناظره مأمون با علماى اهل سنّت . .



تعيين جانشين براى خروج يك روزه از مدينه

2 - پيامبر گرامى ( ص ) براى چند روز كه از مدينه بيرون مى‏رفت يكى از اصحاب خودرا به عنوان جانشين معيّن مى‏فرمود : « لأنّ النبيّ - صلّى اللَّه عليه وسلم - استخلف في كلّ غزاة غزاها رجلاً من أصحابه » تفسير القرطبي ، ج 1 ، ص 268 . .

ابن اُمّ‏مكتوم را در 13 مورد از غزوات ، مانند : بدر ، اُحد ، ابواء ، سويق ، ذات الرقاع و . . . به عنوان جانشين خود در مدينه انتخاب نمود عون المعبود لعظيم آبادي ، ج 8 ، ص 106 ؛ كنز العمال ، ج 8 ، ص 268 ؛ الطبقات الكبرى لابن سعد ، ج 4 ، ص 209 ؛ الإصابة ، ج 4 ، ص 495 ؛ المغني لإبن قدامه ، ج 2 ، ص 30 . . و همچنين « ابو رهم » را به هنگام عزيمت به مكه ، جنگ حنين و خيبر ، « محمد بن مسلمه » را در جنگ قرقره ، « نميلة بن عبد اللّه » را در بنى المصطلق ، « عويف » را در جنگ حديبيّة و . . . به عنوان خليفه خود قرار داد التنبيه والإشراف للمسعودي ، صص 211 ، 213 ، 214 ، 215 ، 216 ، 217 ، 218 ، 221 ، 225 ، 228 ، 231 و 235 ؛ تاريخ خليفة بن خيّاط ، ص 60 . .



بنابر اين ، آيا معقول است كه حضرت رسول اكرم ( ص ) كه براى خروج يك روز از مدينه ، مانند جنگ اُحد كه دريك مايلى مدينه بود ، براى خود جانشين معيّن كند ، ولى امّت اسلامى را بدون جانشين براى هميشه ترك نمايد؟



آيا صحيح است كه پيامبر گرامى ( ص ) در جنگ خندق ، كه در كنار مدينه بود ، براى خود جانشين تعيين كند اما براى زمان طولانى بعد از خود ، كسى را به عنوان جانشين معيّن نكرده باشد؟

آيا در موارد يادشده ، يك مورد سراغ داريد كه حضرت انتخاب جانشين را به عهده مردم واگذار نموده باشد؟ و يا در يك مورد با مسلمان ها در مورد جانشين خود مشورت كرده باشد؟



تمام پيامبران جانشين داشتند ، ولى!!!

3 - شما از طرفى ، در كتب روايى خود ، از رسول اكرم ( ص ) نقل مى‏كنيد كه فرمود : تمام پيامبران داراى وصى و وارث بودند : « لكلّ نبيّ وصيّ ووارث » تاريخ مدينة دمشق ، ج 42 ص 392 ؛ والرياض النضرة ، ج 3 ص 138 ، ذخائر العقبي ، ص‏71 ؛ المناقب للخوارمى ص 42 و 85 . ، واز قول سلمان فارسى نقل مى‏كنيد كه از حضرت رسول اكرم ( ص ) پرسيد : هر پيامبرى براى خود وصى وجانشين داشت ، وصى شما كيست؟ « إنّ لكلّ نبيّ وصيّاً ، فمن وصيّك؟ » المعجم الكبير ، ج 6 ص 221 ؛ مجمع الزوائد ، ج 9 ص 113 ؛ فتح الباري ، ج 8 ص 114 . و از طرف ديگر مى‏گوييد پيامبر ( ص ) كسى را به عنوان جانشين معيّن ننمود!

آيا در ميان تمامى پيامبران الهى ، رسول اكرم ( ص ) استثنا شده بود و اين از خصوصيّات و ويژگى‏هاى حضرت بود؟ و يا بر خلاف سنّت تمام پيامبران عمل نمود؟

يا عبارت رسول اكرم ( ص ) عام است و خود حضرت را نيز شامل مى‏شود و سؤال سلمان نيز شاهد اين عموم است .

آيا تا كنون در آيه شريفه : ( أولئك الّذين هدى اللّه فبهداهم اقتده ) الأنعام : 90 . فكر كرديم كه خداوند پس از ذكر اسامى پيامبران بزرگ ، به رسول گرامى ( ص ) امر فرموده كه از هدايت آنان متابعت نمايد؟



عدم تعيين جانشين ، عامل هرج و مرج

4 - شما مى‏گوييد : رسول گرامى ( ص ) اين امّت رابدون تعيين خليفه و جانشين رها نمود و از دنيا رفت ، آيا رسول اكرم ( ص ) تعيين خليفه را به عهده امّت نهاد كه به هر نحوى كه صلاح ديدند و هر كسى را كه پسنديدند به‏عنوان خليفه انتخاب نمايند و خود حضرت هيچ سخنى در باره شرايط انتخابات و شرايط رهبرى وشرايط شركت كنندگان در انتخابات را بيان نفرمودند؟

اين كار قطعاً ، معقول نيست ، زيرا رسول گرامى ( ص ) در موقعيّتى از دنيا رفت كه جامعه اسلامى در بدترين وضعيّت قرار داشت ؛ چون از طرفى دولت قدرتمند روم وايران ، حكومت اسلامى را تهديد مى‏كردند ، كه اصرار حضرت مبنى بر تجهيز جيش اُسامه ، بهترين گواه اين مطلب است . و از طرف ديگر ، منافقان ، مشركان ويهوديان هر روز مشكلى براى جامعه اسلامى ايجاد مى‏نمودند .



بديهى است در چنين موقعيّتى اگر حاكم جامعه ، يك فرد عادى بود جامعه را بدون جانشين رها نمى‏كرد ، پس چگونه عقل مى‏پذيرد كه رسول اكرم ( ص ) اين جامعه را بدون تعيين خليفه و جانشين گذاشته و رفته باشد؟ بااين‏كه حضرت بيش از هر كسى غمخوار مسلمين بود وبراى رفاه آنان از هر تلاشى دريغ نمى‏ورزيد وآيه شريفه : ( لقد جاءكم رسول من أنفسكم عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم‏بالمؤمنين رؤوف رحيم ) التوبة : 128 . ، بهترين دليل اين سخن است .

افزون بر آن ، اعتقاد به اين چنين امرى ، بالاترين اهانت به رسول خدا ( ص ) است كه با اين چنين تصميمى ، جامعه اسلامى را با سخت‏ترين مشكل مواجه ساخته ، همان‏گونه كه دكتر احمد امين دانشمند مصرى به صراحت مى‏گويد : پيامبر گرامى ( ص ) بدون اينكه جانشينى معيّن كند و يا چگونگى و شرايط تعيين حاكم را بيان كند از دنيا رفته و جامعه اسلامى را با مشكل‏ترين وخطرناكترين وضع مواجه ساخته است ؛ « توفّي رسول‏اللَّه - صلّى اللَّه عليه وآله - ولم يعيّن من يخلفه ، ولم يبيّن كيف يكون اختياره ، فواجه المسلمون أشقّ مسألة وأخطرها! » فجر الاسلام : 225 . .



و هم‏چنين ابن خلدون مى‏گويد : محال است كه جامعه را بدون رهبر و سرپرست رها كرد كه عامل درگيرى ميان مردم و سياستمداران گردد ، بدين جهت در هر اجتماعى نياز مبرم به تعيين حاكمى است كه جامعه را از هرج و مرج جلوگيرى كند ؛ « فاستحال بقاؤهم فوضيّ دون حاكم يزع بعضهم عن بعض واحتاجوا من أجل ذلك إلى الوازع وهو الحاكم عليهم » مقدّمة ابن خلدون ص 187 . .



عمر براى امت ، دلسوزتر از پيامبر ( ص ) !!



5 - به نقل صحيح مسلم : حفصه به عمر گوشزد مى‏كند كه كسى را به عنوان جانشين خود معيّن كند و به دنبال آن عبداللّه فرزند عمر ، به وى مى‏گويد : اگر چوپان تو ، شتران و گوسفندان را بدون سرپرست رها كند ، به وى اعتراض خواهى كرد كه چرا باعث نابودى آن‏ها گرديدى؟

پس به فكر اين امّت باش ! و كسى را به‏عنوان خليفه براى آنان تعيين كن! چون رعايت حال اين امّت از مراعات وضع شتران و گوسفندان لازم‏تر است : « عن ابن عمر قال : دخلت علىّ حفصة فقالت : أعلمت أنّ أباك غير مستخلف؟

قال : قلت : ما كان ليفعل .

قالت : إنّه فاعل .

قال ابن عمر : فحلفت أنّي أكلّمه في ذلك . فسكت ، حتّى غدوت ولم أكلّمه .

قال : فكنت كأنّما أحمل بيميني جبلاً ، حتّى رجعت فدخلت عليه ، فقلت له : إنّي سمعت ، الناس يقولون مقالة فآليت أن أقولها لك ، زعموا أنّك غير مستخلف ، وأنّه لو كان لك راعي إبل ، أو راعي غنم ثمّ جاءك وتركها رأيت أن قد ضيّع ، فرعاية الناس أشدّ » صحيح مسلم ، ج 6 ص 5 ، كتاب الإمارة ، باب الاستخلاف وتركه ؛ مسند أحمد ، ج 1 ص 47 ؛ المصنّف لعبد الرزاق ، ج 5 ص 448 . .

6 - هم‏چنين عايشه به وسيله عبد اللّه بن عمر به عمر پيام مى‏دهد : امّت محمّد را بدون چوپان رها مكن وكسى را به عنوان جانشين تعيين نما ، چون واهمه آن دارم كه آنان گرفتار فتنه گردند : « ثمّ قالت ( أي عائشة ) : يا بُنيّ! أبلغ عمر سلامي ، وقل له : لا تدع أمّة محمّد بلاراع ، استخلف عليهم ولا تدعهم بعدك هملاً ، فإنّي أخشى عليهم الفتنة » الإمامة والسياسة بتحقيق الشيري ، ج 1 ص 42 و بتحقيق الزيني ، ج 1 ص 28 . .



و همين‏طور ، معاويه كه به قصد گرفتن بيعت براى يزيد وارد مدينه شد ، در جمع صحابه و ضمن گفتگو با عبداللّه بن عمر گفت : « إنّي أرهب أن أدع أمّة محمّد ( ( ص ) ) بعدي كالضأن لاراعي لها » من وحشت دارم ، كه امّت پيامبر را همانند گوسفند بدون چوپان رها سازم و بروم‏ تاريخ الطبري ، ج 4 ص 226 ؛ الإمامة والسياسة بتحقيق الشيري ، ج 1 ص 206 ، وبتحقيق الزيني ، ج 1 ص 159 . .

ومطابق نقل ابن سعد در طبقات ، عبد اللّه بن عمر به‏پدرش گفت : اگر چنانچه كسى را كه وكيل تو بر روى زمين‏هاى كشاورزى است ، فرا خوانى ، آيا كسى را جايگزين آن خواهى كرد يا خير؟ گفت : آرى!

و پرسيد : اگر كسى را كه گوسفندان تو را چوپانى مى‏كند فراخوانى ، كسى را به جاى آن قرار خواهى داد يا خير؟ گفت : آرى! وقال عبداللَّه بن عمر لأبيه : لو استخلفت ؟ قال : من ؟ قال : تجتهد فإنّك لست لهم بربّ ، تجتهد ، أرأيت لو أنّك بعثت إلى قيّم أرضك ألم تكن تحبّ أن يستخلف مكانه حتّى يرجع إلى الأرض ؟ قال : بلى . قال : أرأيت لو بعثت إلى راعي غنمك ألم تكن تحبّ أن يستخلف رجلاً حتّى يرجع؟ طبقات ابن‏سعد ، ج‏3 ، ص‏343 ؛ تاريخ مدينة دمشق ، ج 44 ص 435 .

آيا اين بالاترين اهانت به رسول خدا ( ص ) نيست كه به اندازه عايشه و حفصه و معاويه ، به فكر امّتش نباشد؟! وآنان را بدون رهبر رها سازد؟! و آيا كسى نبود به رسول اكرم ( ص ) تذكر دهد كه كسى را به عنوان جانشين تعيين كند؟! و يا از حضرت ، راه و روش تعيين خليفه را سؤال نمايد؟!



عدم تعيين جانشين ، مخالف كتاب نيست



7 - كسانى كه مى‏گويند : پيامبر اكرم ( ص ) بدون وصيّت از دنيا رفت ، آيا مى‏دانند كه كارى خلاف قرآن وسنّت به حضرت نسبت داده‏اند؟! نسائى در سنن خود آورده : عن عائشة قالت : ما ترك رسول اللّه صلى الله عليه وسلم درهماً ولا ديناراً ولا شاة ولا بعيراً وما أوصى . سنن النسائي : 6 / 240 ، فتح الباري : 5 / 267 .

چون قرآن به همه مسلمانان دستور مى‏دهد كه بدون وصيّت ، از دنيا نروند : ( كتب عليكم إذا حضر أحدكم الموت إن ترك خيراً الوصيّة ) المائدة : 3 . .

زيرا جمله ( كتب عليكم ) در مورد وصيّت ، همانند جمله ( كتب عليكم الصيام ) در باره روزه ، بر اهميت ولزوم متعلّق دارد .

و از طرفى هم رسول اكرم ( ص ) فرموده است : وظيفه هر مسلمان داشتن وصيّت‏نامه است ، و نبايد سه شب از عمر مسلمانى سپرى شود ، مگر اينكه وصيّت او در كنارش قرار گرفته باشد : « ما حقّ امرئ مسلم له شي‏ء يوصي به ، يبيت ثلاث ليال إلّا ووصيّته عنده مكتوبة » .

عبد اللّه بن عمر مى‏گويد : وقتى كه اين حديث را از رسول اكرم ( ص ) شنيدم ، هيچ شبى را بدون وصيّت نامه سپرى نكردم ؛ « قال عبد اللّه بن عمر : ما مرّت عليّ ليلة منذ سمعت رسول اللّه - صلّى اللّه عليه وسلم - قال ذلك ، إلّا وعندي وصيّتي » صحيح مسلم ، ج 5 ص 70 ، أوّل كتاب الوصيّة . .

آيا مى‏شود گفت : كه عبد اللّه بن عمر به سخنان رسول گرامى ( ص ) بيش از خود حضرت ، پايبند بود؟

آيا مى‏شود گفت : پيامبر اكرم ( ص ) سخنى مى‏گويد كه خود به آن عمل نكند؟

خداوند مى‏فرمايد : چرا سخنى مى‏گوييد كه به آن عمل نمى‏كنيد؟ و اين تناقض در گفتار و عمل ، خشم خداوند را به دنبال دارد : ( يا أيّها الذين آمنوا لِمَ تقولون ما لا تفعلون كبر مقتاً عند اللّه أن تقولوا ما لاتفعلون ) الصف : 2 و 3 . .



و اين تناقض به قدرى روشن بود كه مورد اعتراض بعضى از روات قرار گرفته مانند طلحة بن مصرف كه به عبداللّه بن اوفى مى‏گويد : چگونه مى‏شود كه پيامبر گرامى ( ص ) به مردم دستور وصيّت دهد آنگاه خود آن را ترك كند ؛ « عن طلحة بن مصرف ، قال : سألت عبداللّه بن أبي أوفى : هل كان النبى ( ص ) أوصى؟ قال : لا . فقلت : كيف كتب على الناس الوصيّة ، ثمّ تركها - قال : أوصى بكتاب اللّه » الصف : 2 و 3 . صحيح البخاري ، ج 3 ص 186 كتاب الجهاد ، ج 5 ص 144 ، كتاب المغازي ، باب مرض النبي ( ص ) ، و ج 6 ص 107 ، باب الوصية بكتاب اللّه . .

وفى رواية أحمد : « فكيف أمر المؤمنين بالوصيّة ولم‏يوص؟ قال : أوصى بكتاب اللّه » مسند احمد بن حنبل ، ج 4 ص 354 ؛ فتح الباري ، ج 5 ص 268 ؛ تحفة الأحوذي ، ج 6 ص 257 . .



آيه و حديث مربوط به وصيّت ، اگر دلالت بر لزوم وصيّت نكند ، حدّاقل دلالت بر جواز وصيّت كه دارد ونشان مى‏دهد كه وصيّت نمودن يك عمل نيك وپسنديده است و بر پيامبر گرامى ( ص ) زيبنده نيست كه آن را ترك نمايد ، زيرا قرآن مى‏گويد : آيا مردم را به كار نيك دعوت كرده و خود را فراموش مى‏كنيد ؛ ( أتأمرون الناس بالبرّ وتنسون أنفسكم ) البقره : 44 . .

8 - آنان‏كه مى‏گويند : پيامبر گرامى ( ص ) بدون جانشين از دنيا رفت و تعيين خليفه را به عهده امّت نهاد ، آيا شرايطى هم براى كسى كه رهبرى جامعه را به‏عهده مى‏گيرد و هم‏چنين شرايط كسانى كه در انتخابات رهبرى ، شركت مى‏كنند ، معيّن فرمود يا نه؟

اگر اين شرايط را معيّن فرموده ، در كدام حديث وروايت آمده است؟

اگر اين شرايط در سخنان حضرت رسول اكرم ( ص ) آمده بود ، چرا در سقيفه بنى ساعده هيچ‏يك از گردانندگان سقيفه به آن استناد نكردند؟

وانگهى! اگر انتخاب ابو بكر مطابق شرايطى بود كه پيامبر اكرم ( ص ) بيان فرموده ، چرا ابو بكر گفت : بيعت من يك امر اتّفاقى و ناگهانى و بدون تدبير صورت گرفت و خداوند شرّ آن را دفع نمود قال أبو بكر في أوائل خلافته : إنّ بيعتي كانت فلتة وقى اللّه شرّها وخشيت الفتنة . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد ، ج 6 ص 47 بتحقيق محمد ابوالفضل ؛ أنساب الأشراف للبلاذري ، ج 1 ص 590 . ، ابن اثير مى‏گويد : اين چنين بيعتى ، طبيعتاً شرّ خيز است‏ قال ابن الأثير : أراد بالفلتة الفجأة ، ومثل هذه البيعة جديرة بأن تكون مهيّجة للشرّ . النهاية في غريب الحديث ، ج 3 ص 467 . .

و همين عبارت را عمر در اواخر خلافت خويش بالاى منبر بيان كرد و گفت : اگر كسى به چنين كارى مبادرت كند ، محكوم به مرگ خواهد شد : « إنّ بيعة أبي بكر كانت فلتة وقى اللّه شرّها فمن عاد إلى مثلها فاقتلوه » شرح نهج البلاغة لابن أبي‏الحديد ، ج 2 ص 26 ، و ر . ك : صحيح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، كتاب المحاربين ، باب رجم الحبلى من الزنا ؛ مسند احمد ، ج 1 ، ص 55 . .



ابن‏اثير مى‏گويد : كار بى‏رويه را « فلتة » مى‏گويند و به خاطر ترس از انتشار امر خلافت ، به بيعت ابوبكر با مبادرت ورزيدند : « والفلتة كلّ شي‏ء من غير رويّة وإنّما بودر بها خوف انتشار الأمر » النهاية في غريب الحديث ، ج 3 ص 467 . .





اى كاش كسى از ابن اثير مى‏پرسيد كه ترس از انتشار چه خلافتى بود؟ ترس از خلافتى كه رسول اكرم ( ص ) معيّن فرموده بود؟

يا ترس از كانديدا شدن افراد مشابه ابوبكر براى امر خلافت؟

انتشار خلافتى را كه رسول گرامى ( ص ) معيّن نموده بود ، نه تنها ترسى نداشت ، بلكه ضامن صلاح ملّت بود وبر همگان لازم بود كه در برابر حكم پيامبر ( ص ) سر تسليم فرود آورند و مخالفت نورزند .

( ما كان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضى اللّه ورسوله أمراً أن يكون لهم الخيرة من أمرهم ) الأحزاب : 36 . .

و هم‏چنين كانديداتورى افراد ديگر هم واهمه نداشت ؛ زيرا پس از ملاحظه و بررسى ، مردم اگر وى را هم‏سطح ابوبكر نمى‏يافتند ، قطعاً با وى بيعت نمى‏كردند و اگر هم‏سطح ابوبكر بود ، چه فرقى در بيعت با او و يا با ابوبكر وجود داشت؟

ولى اگر آن نامزد رهبرى ، شرايطى بالاتر از ابوبكر داشت و بهتر از ابوبكر براى اصلاح جامعه بود ، آيا نصب ابوبكر مانع مصلحت جامعه نبود؟

9 - راستى از همه مهمّ‏تر ، اگر واقعاً ، خلافت ابوبكر بر مبناى شرايط ، و مطابق سنّت رسول اكرم ( ص ) انجام گرفته بود ، چرا عمر گفت : « فمن عاد إلى مثلها فاقتلوه » شرح نهج البلاغة لابن أبي‏الحديد ، ج 2 ص 26 ، و رجوع شوده به : صحيح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، كتاب المحاربين ، باب رجم الحبلى من الزنا ؛ مسند احمد ، ج 1 ، ص 55 . .

آيا خلفاء راشدين خليفة الرسول بودند؟

10 - از طرفى مى‏گوييد : پيامبر گرامى ( ص ) كسى را به عنوان جانشين معيّن نفرمود و به كسى هم دستور نداد تا شخص معيّنى را جانشين او قرار دهد ، بلكه مردم ، ابوبكر رإ؛'' به عنوان خليفه معيّن كردند وابوبكر نيز عمر را خليفه معيّن كرد و عثمان هم توسّط شوراى شش نفره تعيين شد ، و از طرفى ديگر مى‏گوييد : اين‏ها خليفه وجانشين پيغمبر بودند و به آنان « خليفة الرسول » اطلاق مى‏كنيد . آيا اين كار ، دروغ بستن به رسول گرامى نيست؟ كه مطابق حديث متواتر « من كذب عليّ متعمّداً فليتبّؤ مقعده من النّار » صحيح البخاري ، ج 1 ص 36 ، 2 / 81 ، ج 4 ص 145 ، ج 7 ص 118 قال ابن الجوزي : رواه من الصحابة ثمانية وتسعون نفساً ، الموضوعات ، ج 1 ص 57 ، وقال النووي : قال بعضهم : رواه مائتان من الصحابة ، شرح مسلم للنووي ، ج 1 ص 68 . هر گونه دروغ به پيامبر گناه است . بنا بر اين ، اگر ادعاى شما كه مى‏گوييد پيامبر اكرم ( ص ) خليفه معيّن ننمود صحيح باشد ، خلفاى راشدين خليفه پيامبر نيستند!





نسبت هذيان به رسول گرامى !!!

يازده اشكال اساسى بر عملكرد عمر و همراهان او :

11 - هنگامى كه پيامبر ( ص ) در بستر بيمارى فرمودند : « دوات و قلم بياوريد تا چيزى برايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد » . چرا عمر گفت : « درد بر اوغلبه كرده و كتاب خدا ما را بس است » ؛ « إنّ النبيّ - صلى اللّه عليه وسلم - قد غلب عليه الوجع ، وعندكم القرآن حسبنا كتاب اللّه » صحيح البخاري ، ج 7 ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى ؛ و ج 5 ص 137 كتاب المغازي ، باب مرض النبي - صلى اللّه عليه وسلم - ووفاته ؛ صحيح مسلم فى آخر كتاب الوصيّة ، ج 5 ، ص 76 . .

وياگفتند : رسول گرامى ( ص ) هذيان مى‏گويد : « إنّ رسول‏اللَّه - صلى اللّه عليه وسلم - يهجر » ، نستجير باللّه ، ( كبرت كلمة تخرج من أفواههم ) الكهف : 5 . .

و اين قضيّه به قدرى درد آور بود كه وقتى ابن عبّاس به ياد آن مى‏افتاد ، اشك چشمانش همانند دانه‏هاى مرواريد از گونه‏هايش سرازير مى‏گشت‏ عن ابن‏عبّاس قال : « يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت على خدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالكتف والدواة ( او اللوح والدواة ) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلى اللّه عليه وسلم - يهجر » . صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصية لمن ليس عنده شي‏ء ، صحيح البخارى ، ج 4 ص 31 ، كتاب الجهاد والسير . .

در رابطه با اين حديث كه در صحيح بخارى و مسلم وساير كتب صحاح آمده چند سؤال مطرح است :

1 - آيا اين سخن عمر ، مخالف با قرآن نيست كه مى‏فرمايد : ( ما ينطق عن الهوى إن هو إلّا وحي يوحى ) عن ابن‏عبّاس قال : « يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت على خدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالكتف والدواة ( او اللوح والدواة ) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلى اللّه عليه وسلم - يهجر » . صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصية لمن ليس عنده شي‏ء ، صحيح البخارى ، ج 4 ص 31 ، كتاب الجهاد والسير . النجم : 4 . ؛ پيامبر گرامى ( ص ) از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد و تمام سخنان او بر مبناى وحى الهى است .

2 - عمر كه گفت : كتاب خداوند براى ما كافى است « حسبنا كتاب اللّه » ، اين مخالفت عملى عمر ، با سنّت رسول اكرم ( ص ) نيست؟

چون سخن رسول اكرم ( ص ) كه فرمود : چيزى بنويسم كه شما را از گمراهى مصون بدارد ، مربوط به مطالب عادى و شخصى نبود ، بلكه داراى اهمّيّت ويژه بود و از بهترين مصاديق سنّت به شمار مى‏رفت .

3 - آيا مخالفت عمر و همراهان وى با دستور رسول اكرم ( ص ) ، مخالفت با قرآن نيست كه مى‏گويد : از اوامر پيامبر اطاعت و از نواهى حضرت اجتناب نماييد : ( ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا ) الحشر : 7 . .



4 - آيا سخن بخارى كه مى‏گويد : مردم در كنار بستر رسول اكرم ( ص ) سر و صدا كردند و اختلاف كردند ، آيا مخالفت با قرآن نكردند كه از هر گونه سرو صدا در كنار حضرت ، نهى نموده و آن را باعث حبط و نابودى اعمال مى‏داند : ( يا أيّها الذين آمنوا لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النّبى ولا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض أن تحبط أعمالكم وأنتم لا تشعرون ) الحجرات : 2 . .

5 - آيا اختلاف صحابه و تن ندادن به سخن رسول اكرم ( ص ) مخالفت با قرآن نيست كه دستور مى‏دهد در موارد اختلاف بر همگان واجب هست كه تسليم نظريّه پيامبر ( ص ) باشند و كسانى را كه نظر آن حضرت را نمى‏پذيرند ، مؤمن نمى‏داند : ( فلا وربّك لا يؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهم ثمّ لا يجدوا في‏أنفسهم حرجاً ممّا قضيت ويسلّموا تسليماً ) النساء : 65 . .

6 - پيامبر گرامى ( ص ) تصميم داشت چيزى بنويسد كه مانع گمراهى امّت باشد ، آيا ممانعت از نوشتن چنين مطلب مهمّى ، سبب گمراهى مردم نشد؟

آيا سخن حضرت را تصديق نمى‏كنيد و يا آن را پذيرفته و تصديق مى‏كنيد ، در صورت دوّم آيا ضلالتى صورت گرفته يا منكر آن هستيد؟ و اگر قبول داريد ، چه ضلالتى دامنگير جامعه اسلامى ، جز انحراف از امر خلافت منصوص صورت گرفته است؟

7 - در برابر عمر و هم‏داستانهايش كه مخالف با وصيّت نوشتن رسول خدا ( ص ) بودند ، افرادى هم بودند كه تلاش در نوشتن اين وصيّتنامه داشتند : « منهم من‏يقول : قرّبوا يكتب لكم‏النبي -صلى‏اللَّه عليه وسلم- كتاباً لا تضلّوا بعده ومنهم من يقول : ما قال عمر » صحيح البخارى ، ج 7 ، ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى ؛ صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 75 ، آخر كتاب الوصية . .

وحتّى زنان پيامبر ( ص ) نيز به همفكران عمر اعتراض كردند كه با اهانت عمر و دفاع رسول ( ص ) مواجه شدند : « فقالت النسوة من وراء الستر : ألا تسمعون ما يقول رسول اللّه؟! قال عمر : فقلت إنّكنّ صواحبات يوسف ، إذا مرض رسول اللّه ، عصرتنّ أعينكنّ ، وإذا صحّ ، ركبتنّ عنقه! قال : فقال رسول اللَّه : دعوهنّ فإنهنّ خير منكم » الطبقات الكبرى لابن سعد ، ج‏2 ، ص 244 ، المعجم الأوسط للطبراني ، ج 5 ص 288 ؛ مجمع‏الزوائد للهيثمى الشافعى ، ج 9 ص 34 ؛ كنز العمال ، ج 5 ص 644 ، ح 14133 . ؛ زنان از پشت پرده صدا زدند : مگر سخن رسول گرامى ( ص ) را نمى‏شنويد؟ عمر گفت : شما همانند دلباختگان يوسف هستيد كه به هنگام مريضى پيامبر ( ص ) اشگ شما جارى مى‏شود ، و به وقت سلامتى حضرت ، برگردن او سوار مى‏شويد .

رسول گرامى ( ص ) فرمود : متعرّض آنان نشويد وآنها را به حال خود واگذاريد ، زيرا آنان از شما بهتر هستند .



راستى ، چه شدكه عمر و همراهان او ، بر تيم مقابل غلبه كردند؟ و كار كداميك از اين دو گروه مخالف قرآن و سنّت پيامبر بود؟



ابن عباس و فاجعه مخالفت صحابه با پيامبر ( ص )

8 - تعبير ابن عبّاس از اين قضيّه به عنوان يك رزيّه وفاجعه ، چه معنايى دارد؟ « إنّ الرزيّة كلّ الرزيّة ما حال بين رسول اللّه - صلى اللّه عليه وسلم - وبين أن يكتب لهم ذلك الكتاب من اختلافهم ولَغَطهم » صحيح البخارى ، ج 8 ، ص‏161 ، كتاب الاعتصام بالكتاب والسنة ، باب كراهية الخلاف . .

آيا گريه جانسوز ابن عبّاس و تعبير از اين واقعه به‏عنوان مصيبت جانگداز كافى نيست كه مقدارى فكر خودتان را به كار بيندازيد و نسبت به عمق فاجعه بينديشيد؟

9 - رسول اكرم ( ص ) با اين‏كه مفتخر به « إنّك لعلى خلق عظيم » مى‏باشد ، آن‏چنان از اين برخورد خلاف قرآن وسنّت مورد اذيّت قرار گرفت و غضبناك شد كه دستور داد همه از خانه او بيرون بروند : « فلمّا أكثروا اللغط والاختلاف عند النبىّ قال لهم رسول اللّه - صلى اللّه عليه وسلم - قوموا ( عنّى ) » صحيح البخارى ، ج 7 ، ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى . .

و اين كار صحابه ، با آيه شريفه : ( إنّ الذين يؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه في‏الدنيا والآخرة وأعدّ لهم عذاباً مهيناً ) الأحزاب : 57 . چگونه قابل جمع است؟

10 - اگر چنانچه با توجّه به گفتار عمر ، سخن رسول‏اكرم ( ص ) به هنگام وفات در اثر غلبه مرض و يا نستجير باللَّه هذيان بوده و حجّت نيست ، پس چرا شما براى اثبات خلافت ابوبكر به سخن رسول گرامى ( ص ) به هنگام وفات استناد مى‏كنيد كه به عايشه فرمود : « مروا أبا بكر فليصلّ » صحيح البخاري ، ج 1 ص 162 كتاب الأذان ، با وجوب صلاة الجماعة وص 165 باب أهل العلم والفضل أحقّ بالإمامة . به ابوبكر بگو تا براى مردم نماز گزارد كما عن أحمد بن حنبل : بأنّه إنّما قدّمه من هو أقرأ ، لتفهم الصحابة من تقديمه في الإمامة الصغرى استحقاقه للإمامة الكبرى ، وتقديمه فيها على غيره . كشاف القناع للبهوتي ، ج‏1 ، ص 573 ؛ المواقف ، ج 8 ص 365 . .

11 - ولى با اين‏كه ابوبكر هنگام نوشتن وصيّت در اثر شدّت بيمارى بيهوش گرديد و پس از آن‏كه به‏هوش آمد دنباله وصيّت را نوشت ، كسى به وى نگفت « قد غلب عليه الوجع » و يا « الرجل يهجر » درد بر او غلبه كرده و يا هذيان مى‏گويد لما حضرت أبا بكر الصديق الوفاة دعا عثمان بن عفان فأملى عليه عهده ، ثم أغمي على أبي بكر قبل أن يملي أحدا فكتب عثمان عمر بن الخطاب ، فأفاق أبو بكر فقال لعثمان كتبت أحدا ؟ فقال : ظننتك لما بك وخشيت الفرقة فكتبت عمر بن الخطاب فقال : يرحمك اللَّه ، أما لو كتبت نفسك لكنت لها أهلا . كنز العمال ، ج 5 ، ص 678 ؛ تاريخ مدينة دمشق لابن عساكر ، ج 39 ، ص 186 و ج 44 ، ص 248 ر . ك : تاريخ الطبرى ، ج 2 ص 353 ؛ سيرة عمر لابن الجوزى : 37 ؛ تاريخ ابن خلدون ، ج 2 ص 85 . .

بلكه همان كسى كه نسبت هذيان به رسول اكرم ( ص ) داد ، براى مشروعيّت خلافت خويش به وصيّت ابوبكر به‏هنگام مرگ استناد كرد؟

عن إسماعيل بن قيس ، قال : رأيت عمر بن الخطاب وهو يجلس والناس معه وبيده جريدة وهو يقول : « أيّها الناس اسمعوا وأطيعوا قول خليفة رسول اللّه إنّه يقول : إنّى لم آلكم نصحاً قال : ومعه مولى لأبى بكر يقال له : شديد ، معه الصحيفة التى فيها استخلاف عمر » تاريخ الطبري ، ج 2 ص 618 . .

12 - طبرانى و سيوطى و ذهبى نقل مى‏كنند : كه رسول‏اكرم ( ص ) فرمود : هيچ امّتى پس از پيامبرش با هم اختلاف نكردند ، مگر اين كه گروه باطل آن‏ها بر گروه حقّ پيروز شدند ؛ « ما اختلفت امّة بعدنبيّها إلّا ظهر أهل‏باطلها على‏أهل‏حقّها » المعجم‏الأوسط ، ج 7 ص 370 ، الجامع الصغير للسيوطي ، ج 2 ص 481 ، مجمع الزوائد ، ج 1 ص 157 ، سير أعلام النبلاء ، ج 4 ص 311 ؛ تذكرة الحفاظ ، ج 1 ص 87 ، عن الشعبي وليس في سنده موسى بن عبيدة . .

با توجّه به اين حديث ، اختلافات شديد در سقيفه وپيروزى ابوبكر و عمر را چگونه توجيه مى‏كنيد؟



افسانه اجماع بر بيعت ابوبكر

13 - شما مى‏گوييد : بيعت ابوبكر با اجماع تمام مهاجرين و انصار صورت گرفت ولى عمر بن خطّاب مى‏گويد : تمام مهاجرين با بيعت ابوبكر مخالف بودند وعلى ( ع ) و زبير و طرفدارانشان نيز موافق نبودند : « حين توفى اللّه نبيّه -صلى اللَّه عليه وسلم- أنّ الأنصار خالفونا ، واجتمعوا بأسرهم فى سقيفة بنى ساعدة وخالف عنّا على والزبير ومن معهما » المعجم‏الأوسط ، ج 7 ص 370 ، الجامع الصغير للسيوطي ، ج 2 ص 481 ، مجمع الزوائد ، ج 1 ص 157 ، سير أعلام النبلاء ، ج 4 ص 311 ؛ تذكرة الحفاظ ، ج 1 ص 87 ، عن الشعبي وليس في سنده موسى بن عبيدة . صحيح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، كتاب المحاربين ، باب رجم الحبلى من الزنا . . ادعاى شما راست است ، يا عمر بن خطّاب؟



علماء بزرگ اهل سنت و انكار اجماع

14 - شما براى مشروعيت خلافت ابوبكر به اجماع اهل حلّ و عقد استناد مى‏كنيد و حال آن‏كه استوانه‏هاى علمى شما منكر آن هستند .

ماوردى شافعى ( متوفّاى 450 ) و ابويعلى حنبلى ( متوفّاى 458 ) كه به صراحت گفته‏اند : در بيعت ابوبكر ، اجماعى در كار نبوده و هر گونه سخن از اجماع ، گزاف است . « فقالت طائفة : لاتنعقد إلّا بجمهور أهل العقد والحلّ من كلّ بلد ، ليكون الرضا به عامّاً ، والتسليم لإمامته إجماعاً ، وهذا مذهب مدفوع ببيعة أبي بكر -رضي اللّه- عنه على الخلافة باختيار من حضرها ، ولم ينتظر ببيعته قدوم غائب عنها » الأحكام السلطانيّة لماوردى ، ص 33 ، الأحكام السلطانيّة ، لأبي‏يعلى محمد ابن الحسن الفراء ، ص 117 . .

شما راست مى‏گوييد ، يا اين دو شخصيّت برجسته سنّى مذهب؟

15 - شما مى‏گوييد : تمامى صاحب نظران از اصحاب ومهاجرين در انعقاد بيعت ابوبكر دخالت داشتند و حال آن‏كه مفسّر بزرگ شما قرطبى ( متوفّاى 671 ) با صراحت منكر آن است و مدّعى است كه خلافت ابوبكر فقط به واسطه بيعت عمر منعقد گرديد ؛ « فإن عقدها واحد من أهل الحلّ والعقد فذلك ثابت ، ويلزم الغير فعله ، خلافاً لبعض الناس حيث قال : لا ينعقد إلّا بجماعة من أهل الحلّ والعقد ، ودليلنا : أنّ عمر ( رض ) عقد البيعة لأبي بكر » جامع أحكام القرآن ، ج 1 ، ص 272 - 269 . .

16 - راستى شما از چه اجماعى سخن مى‏گوييد كه متكلّم بزرگ شما ( اهل سنّت ) همانند امام الحرمين ( متوفّاى 478 ) استاد غزالى ، منكر آن است! و مى‏گويد : در تشكيل امامت ، نيازى به اجماع نيست ، همان‏گونه كه در امامت ابوبكر بدون آن‏كه اجماعى در ميان باشد وقبل از آن‏كه خبر امامت آن در بلاد اسلامى به گوش اصحاب برسد ، حكم‏ها امضا گرديد و بخشنامه‏ها صادر شد و در پايان نتيجه مى‏گيرد كه : امامت با تأييد يك نفر از اهل حلّ و عقد تشكيل مى‏گردد ؛ « اعلموا أنّه لا يشترط في عقد الإمامة ، الإجماع ، بل تنعقد الإمامة وإن لم تجمع الأمّة على عقدها ، والدليل عليه أنّ الإمامة لمّا عقدت لأبي بكر ابتدر لإمضاء أحكام المسلمين ، ولم يتأن لانتشار الأخبار إلى من نأى من الصحابة في الأقطار ، ولم ينكر منكر . فإذا لم يشترط الإجماع في عقد الإمامة ، لم يثبت عدد معدود ولا حدّ محدود ، فالوجه الحكم بأنّ الإمامة تنعقد بعقد واحد من أهل الحلّ والعقد » الإرشاد في الكلام ، ص 424 ، باب في الاختيار وصفته وذكر ما تنعقد الإمامة . .



17 - شما كدام اجماعى را پشتوانه خلافت مى‏دانيد كه عضدالدين ايجى ( متوفّاى 756 ) صاحب كتاب « المواقف » و از پايه‏گذاران كلامى اهل سنّت ، منكر آن است و به صراحت مى‏گويد : هيچ دليل عقلى و نقلى بر اعتبار اجماع در كار نيست و همين‏كه يك يا دو نفر از اهل حلّ و عقد اقدام به بيعت نمايند ، امامت تشكيل مى‏شود ، همان‏گونه‏اى كه امامت ابوبكر با بيعت عمر وامامت عثمان با بيعت عبدالرحمان پسر عوف منعقد گرديد ؛ « وإذا ثبت حصول الإمامة بالاختيار والبيعة ، فاعلم أنّ ذلك لا يفتقر إلى الإجماع ، إذ لم يقم عليه دليل من العقل أو السمع ، بل الواحد والإثنان من أهل الحلّ والعقد كاف ، لعلمنا أنّ الصحابة مع صلابتهم في الدين اكتفوا بذلك ، كعقد عمر لأبي بكر ، وعقد عبد الرحمن بن عوف لعثمان » .

و جالب اينجا است كه وى اضافه مى‏كند : در امامت ابوبكر ، اجتماع مردم مدينه را هم لازم نديدند تا چه رسد به اجتماع تمام امّت ؛ « ولم يشترطوا اجتماع مَن في المدينة فضلاً عن اجتماع الأمّة . هذا ولم ينكر عليه أحد ، وعليه انطوت الأعصار إلى وقتنا هذا » المواقف في علم الكلام ، ج 8 ، ص 351 . !

و هم‏چنين ابن عربى مالكى ( متوفّاى 543 ) از ديگر شخصيّت‏هاى بزرگ شما ( اهل سنّت ) مى‏گويد : در انتخاب امام ، نياز به حضور تمام مردم در انتخابات نيست ، بلكه با شركت يك يا دو نفر ، انتخابات صورت مى‏گيرد ؛ « لا يلزم في عقد البيعة للإمام أن تكون من جميع الأنام بل يكفي لعقد ذلك إثنان أو واحد » شرح سنن الترمذى ، ج 3 ، ص 229 . !



« فاعتبروا يا أولي الأبصار » .

آيا شما راست مى‏گوييد يا اين شخصيّت‏هاى بزرگ علمى؟



عمر و تهديد به قتل صحابه

18 - اگر بيعت با يك يا دو نفر از اهل حلّ و عقد وبدون مشورت ساير مسلمين صحيح است ، چرا عمر تهديد به قتل كرد و گفت : اگر بعد از اين ، كسى چنين كارى كند بيعت كننده و بيعت شونده كشته خواهند شد ؛ « من بايع رجلاً عن غير مشورة من المسلمين فلا يبايع هو ولا الذي بايعه ، تغرّة أن يقتلا » صحيح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، كتاب المحاربين ، باب رجم الحبلى من الزنا . و اگر اين كار خلاف شرع و حرام است و موجب مهدور الدم شدن مى‏شود ، چرا اين حكم را در جريان سقيفه جارى نكرد؟

على ( ع ) ، ابوبكر و عمر را خائن مى‏داند؟



19 - شما مى‏گوييد : حضرت على ( ع ) ابوبكر و عمر را قبول داشت و حال آن كه عمر در جمع تعداد زيادى از صحابه خطاب به على ( ع ) وعبّاس عموى پيامبر ( ص ) گفت : شما دونفر ، ابوبكر و مرا دروغگو و گنه‏كار ونيرنگ‏باز مى‏دانيد ؛ « فلمّا توفّي رسول اللّه - صلى اللّه عليه وسلّم - قال أبو بكر : أنا وليّ رسول اللّه ، فجئتما . . . فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً . . . ثمّ‏توفّي أبوبكر فقلت : أنا وليّ رسول‏اللَّه - صلى اللّه عليه وسلّم - ووليّ أبي بكر ، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً » صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 152 ، كتاب الجهاد ، باب 15 ، حكم الفئ حديث 49 . .

شما راست مى‏گوييد يا عمر!؟

20 - خليفه دوم شش نفر را تعيين كرد و گفت : اين‏ها از ميان خود يك نفر را انتخاب كنند ؛ يعنى هر يك از اينها لياقت رهبرىِ امّت اسلامى و جانشينى پيامبر ( ص ) را دارند و اضافه كرد : اگر كسى از آن‏ها مخالفت كرد ، گردنش را بزنيد عن عمر بن الخطاب أنّه قال لصهيب : صلّ بالناس ثلاثة أيّام ، وأدخل عليّاً وعثمان والزبير وسعداً وعبد الرحمن بن عوف وطلحة ، إن قدم وأحضر عبداللّه بن عمر ، ولاشي‏ء له من الأمر ، وقم على رؤوسهم فإن اجتمع خمسة ورضوا رجلاً وأبى واحد ، فاشدخ رأسه ، أواضرب رأسه‏بالسيف ، وإن اتّفق أربعة فرضوا رجلاً منهم وأبى اثنان ، فاضرب رؤوسهما ، فإن رضي ثلاثة رجلاً منهم ، وثلاثة رجلاً منهم ، فحكموا عبد اللّه بن عمر ، فأي الفريقين حكم له فليختاروا رجلاً منهم ، فإن لم يرضوا بحكم عبد اللّه بن عمر فكونوا مع الذين فيهم عبدالرحمان بن عوف ، واقتلوا الباقين إن رغبوا عمّا اجتمع عليه الناس . ( تاريخ الطبري ، ج 3 ص 294 ؛ تاريخ المدينة لابن‏شبة النميري ، ج 3 ص 925 ؛ الكامل لابن الأثير ، ج 3 ص 35 ) . !

چگونه دستور قتل كسى را مى‏دهد كه شايستگى خلافت را دارد؟



رنجاندن فاطمه ( س ) خلاف كتاب و سنت



21 - در صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتب معتبر آمده است كه حضرت رسول اكرم ( ص ) فرمود : فاطمه پاره تن من است و هركس او را بيازارد و غضبناك كند مرا آزرده است : « فاطمة بضعة منّي فمن أغضبها أغضبني » صحيح البخارى ، ج 4 ص 210 . وفي رواية مسلم : « إنّما فاطمة بضعة منّي يؤذيني ما آذاها » . صحيح مسلم : 7 / 141 . روى الحاكم عن على - عليه السلام- : قال : « قال رسول اللّه -صلى اللّه عليه وآله وسلم- : لفاطمة : إنّ اللَّه يغضب لغضبك ، ويرضى لرضاك » . ثمّ قال : هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه . المستدرك : 3 / 153 .

( ليس فيه ذكر خطبة بنت أبي جهل ) فليراجع : مجمع الزوائد ، ج 9 ص 203 ؛ المعجم الكبير للطبراني ، ج 1 ص 108 ، ج 22 ص 401 ؛ تاريخ مدينة دمشق : 3 / 156 ؛ أسد الغابة ، ج 5 ص 522 ؛ الإصابة ، ج 8 ص 265 و266 ؛ تهذيب التهذيب ، ج 12 ص 392 ؛ صحيح البخارى ، ج 4 ص 210 ؛ صحيح مسلم ، ج 7 ص 141 ؛ المصنف لابن أبي شيبة الكوفي ، ج 7 ص 526 ؛ السنن الكبرى للنسائي : 5 / 97 ، ح 8370 ؛ المعجم الكبير للطبراني ، ج 22 ص / 404 ؛ الجامع الصغير للسيوطي ، ج 2 ص 208 ؛ تاريخ مدينة دمشق ، ج 3 ص 156 .
.

و از طرفى در صحيح بخارى و مسلم نيز آمده است كه فاطمه ( س ) از دست ابوبكر غضبناك شد و تا آخر عمر باوى سخن نگفت : « فغضبت فاطمة بنت رسول اللَّه - صلى اللَّه عليه وسلم - فهجرت أبا بكر فلم تزل مهاجرته حتّى توفّيت » صحيح البخارى ، ج 4 ص 42 ؛ صحيح مسلم ، ج 5 ص 154 ، فيه : فهجرته فلم تكلّمه حتّى توفّيت وعاشت بعد رسول اللَّه - صلى اللَّه عليه وسلم - ستة أشهر فلمّا توفّيت دفنها زوجها علىّ بن أبي‏طالب ليلا ولم يؤذن بها ابابكر وصلّى عليها عليّ . .

وقرآن مى‏گويد : ( انّ الذين يؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه في الدنيا والآخرة وأعدّ لهم عذاباً مهيناً ) الأحزاب : 57 . . در حلّ اين معضله چه پاسخى داريد؟

سهيلى از علماى بزرگ اهل سنّت ( متوفّاى 581 ) به همين روايت استدلال نموده كه هر كس به حضرت زهرا ( س ) اهانت كند ، كافر خواهد شد : « استدلّ به السهيلي على أنّ من سبّها كفر لأنّه يغضبه وأنّها أفضل من الشيخين » فيض القدير شرح الجامع الصغير للمناوي ، ج 4 ص 554 . .

ابن حجر در توجيه آن گفته : « وتوجيهه : إنّها تغضب ممّن سبّها وقد سوّى بين غضبها وغضبه ، ومن أغضبه -صلى اللّه عليه وسلم - يكفر » فتح الباري ، ج 7 ص 82 ؛ شرح المواهب للزرقاني المالكي ، ج 3 ص 205 . .

مناوى صاحب كتاب فيض القدير از ابو نُعيم و ديلمى نقل كرده است كه حضرت رسول اكرم ( ص ) فرمود : « فاطمة بضعة منّي من آذاها فقد آذاني ومن آذاني فقد آذى اللّه ، فعليه لعنة اللّه مل‏ء السماء ومل‏ء الأرض » فيض القدير شرح الجامع الصغير للمناوي ، ج 6 ص 24 ، ح 8267 . .

22 - با توجّه به مطالب فوق ، آيا تا كنون نسبت به سخنان ابوبكر كه پس از خطبه حضرت زهرا ( س ) بيان كرد و بدترين اهانت و ناسزا را نسبت به حضرت على ( ع ) و حضرت صديقه ( س ) داد ، فكر كرده‏ايد : « إنّما هو ثعالة شهيده ذنبه ، مرب لكلّ فتنة ، هو الذي يقول : كرّوها جذعة بعدما هرمت ، يستعينون بالضعفه ، ويستنصرون بالنساء ، كأمّ طحال أحبّ أهلها إليها البغي » السقيفة وفدك للجوهري ، ص 104 ؛ شرح نهج البلاغه لابن أبي الحديد ، ج 6 ص 215 ؛ دلائل الإمامة للطبري ، ص 123 . . در اين عبارت ، حضرت على ( ع ) را به روباه و حضرت زهرا ( س ) را به دم آن تشبيه كرده است .

آيا پاسخ اجر رسالت : ( قل لا أسئلكم عليه أجراً إلّا المودّة في القربي ) همين بود؟!

آيا اين بود نتيجه آن همه سفارش و توصيه رسول گرامى ( ص ) در حقّ حضرت زهرا ( س ) ؟!

آيا چنين كسى شايستگى خلافت پيامبرى كه مفتخر به ( إنّك لعلى خلق عظيم ) است را دارد؟

از شما مى‏خواهيم ، سخنانى كه ميان ابن ابى الحديد سنّى و استادش نقيب ، ردّ و بدل شده ملاحظه نماييد وخود به قضاوت بنشينيد! قال ابن أبي الحديد : قلت : قرأت هذا الكلام على النقيب أبي يحيى جعفر بن يحيى بن أبي زيد البصري وقلت له : من يعرض ؟ فقال : بل يصرّح . قلت : لو صرّح لم أسالك . فضحك وقال : بعليّ بن أبى طالب عليه السلام ، قلت : هذا الكلام كلّه لعلي يقوله؟ ! قال : نعم ، إنّه الملك يا بُنيّ . قلت : فما مقالة الأنصار؟ قال : هتفوا بذكر علي ، فخاف من اضطراب الأمر عليهم ، فنهاهم . . . وثُعالة : اسم الثعلب علم غير مصروف ، ومثّل ذؤاله للذئب ، وشهيده ذنبه ، أي لا شاهد له على ما يدّعي إلّا بعضه وجزء منه ، وأصله مثل قالوا : إنّ الثعلب أراد أن يغري الأسد بالذئب ، فقال : إنّه قد أكل الشاة التي كنت قد أعددتهإ؛!!'' لنفسك ، وكنت حاضراً ، قال : فمن يشهد لك بذلك؟ فرفع ذنبه وعليه دم ، وكان الأسد قد افتقد الشاة ، فقبل شهادته وقتل الذئب . . . وأمّ طحال : إمرأة بغى في الجاهليّة ، ويضرب بها المثل فيقال : أزنى من أمّ طحال . شرح نهج البلاغه ، ج 6 ص 215 .

مخالفت فاطمه ( س ) ، سند بطلان خلافت



23 - در كتب معتبر از رسول اكرم ( ص ) نقل شده : « من مات بغير إمام مات ميتة جاهليّة » مسند أحمد ، ج 4 ، ص 96 ؛ المعجم الكبير للطبرانى ؛ ج 19 ، ص 388 ؛ مجمع الزوائد للهيثمى ، ج 5 ، ص 218 ؛ شرح نهج البلاغه لابن أبي الحديد ، ج‏9 ، ص 155 وى گفته : « وأصحابنا كافّة قائلون بصحّة هذه القضيّة » . .

هر كس بدون امام از دنيا برود مرده او همانند مردگان دوران جاهليت است .

و بخارى در صحيح خود توسّط ابن عبّاس از رسول اكرم ( ص ) نقل كرده است كه فرمود : « ليس أحد يفارق الجماعة قيد شبر فيموت إلّا مات ميتة جاهليّة » صحيح البخاري ، ج 8 ص 105 ، كتاب الأحكام ، باب السمع والطاعة للإمام . .

هر كس از جامعه اسلامى به مقدار يك وجب دور شده و جدا شود ، مرگ او همانند مرگ جاهليت است .

و مسلم نيز در صحيح خود به واسطه ابو هريره از رسول‏مكرّم ( ص ) آورده است كه فرمود : « من خرج عن الطاعة وفارق الجماعة فمات ، مات ميتة جاهليّة » صحيح مسلم ، ج 6 ص 21 ، كتاب الإمارة ، باب الأمر بلزوم الجماعة . .

كسى كه از فرمان حاكم سرپيچى نموده و از جامعه مسلمانان جدا شود همانند مردگان زمان جاهليت از دنيا خواهد رفت .

حال از شما مى‏پرسيم كه تكليف حضرت صديقه طاهره ( س ) كه با ابوبكر بيعت نكرد چه مى‏شود؟ با اين‏كه در حقّ او آيه تطهير نازل شده و صدها روايت از رسول گرامى ( ص ) در فضيلت او رسيده است ، مانند : « فاطمة سيّدة نساء هذه الأمّة » و يا « سيّدة نساء اهل الجنّة » في صحيح البخاري : قال رسول اللّه يا فاطمة ألا ترضين ان تكوني سيّدة نساء المؤمنين أو سيّدة نساء هذه الامّة . صحيح البخارى ، ج 7 ، ص 142 ، كتاب بدء الخلق باب علامات النبوّة ، كتاب الاستئذان ، باب من ناجى بين يدي الناس ؛ صحيح مسلم ، ج‏7 ، ص‏143 كتاب فضائل الصحابة باب ( 15 ) باب من فضائل فاطمة بنت النبي - صلى اللَّه عليه وآله - ح 99 وهم‏چنين آمده : فاطمة سيّدة نساء اهل الجنّة . صحيح البخارى ، ج‏4 ، ص‏209 و219 . .

آيا روايات « مات ميتة جاهليّة » قابل اعتماد نيست؟ يا نستجير باللّه حضرت زهرا ( س ) به سخن و سنّت پيامبر عمل ننمود؟ و يا ابوبكر را شايسته جانشينى نمى‏دانست؟





تعيين خليفه به دست خدا

24 - شما مى‏گوييد پيامبر اكرم ( ص ) كسى را براى پيشوايى مردم معيّن نكرد و تعيين آن را به عهده مردم نهاد در حالى كه اين نظريه مخالف كتاب و سنّت است .

زيرا خداوند - تبارك وتعالى - در باره حضرت ابراهيم مى‏گويد : ما تو را به عنوان امام و پيشواى مردم معيّن مى‏كنيم ؛ ( إنّي جاعلك للنّاس إماماً ) البقره : 124 . .

ودر باره حضرت داوود مى‏گويد : ما تو را خليفه روى زمين قرار داديم پس در ميان مردم ، حاكم به‏حق باش ؛ ( يا داود إنّا جعلناك خليفة في‏الأرض فاحكم بين الناس بالحقّ ) ص : 26 . .

حضرت موسى از خداوند مى‏خواهد كه جانشين بعد از او را معيّن نمايد ؛ ( واجعل لى وزيراً من أهلي ) طه : 29 . .

خداوند نيز در پاسخ دعاى حضرت موسى فرمود : ( قال قد أوتيت سؤلك يا موسى ) طه : 36 . .

خداوند در رابطه با بنى اسرائيل نيز مى‏فرمايد : از ميان ملّت بنى اسرائيل ، افرادى را به عنوان رهبر و پيشوا انتخاب نموديم ( وجعلنا منهم أئمّة يهدون بأمرنا ) السجدة : 24 . .

پس در تمامى اين آيات ، انتخاب خليفه ، به خداوند نسبت داده شده و تعيين پيشوا و حاكم فقط به دست خداوند صورت مى‏پذيرد .

و هم‏چنين علماى بزرگ اهل‏سنّت مانند ابن هشام وابن كثير و ابن حبّان و ديگران نقل كرده‏اند : هنگامى كه رسول‏اكرم ( ص ) ، قبايل عرب را به سوى اسلام دعوت مى‏فرمود ، بعضى از شخصيّت‏هاى بزرگ قبايل ، مانند : بنى عامر بن صعصعه ، به حضرت گفتند : اگر ما تو را يارى كنيم و كار تو بالا بگيرد ، آيا رياست و جانشينى بعد از تو ، به ما خواهد رسيد؟ « أيكون لنا الأمر من بعدك؟ »

حضرت پاسخ داد : تعيين رهبرى به دست من نيست ؛ بلكه به دست خدا است و هر كس را كه بخواهد ، انتخاب خواهد كرد : « الأمر إلى اللّه يضعه حيث يشاء » .

وى گفت : ما حاضر نيستيم خود را فداى اهداف تو كنيم ، و پس از پيروزى ، منصب رياست به افراد ديگر برسد : « فقالوا : أنهدف نحورنا للعرب دونك ، فإذا ظهرت كان الأمر في غيرنا؟ لاحاجة لنا في هذا من أمرك » الثقات لابن حبّان ، ج 1 ص 89 ؛ البداية والنهاية لابن كثير ، ج 3 ، ص 171 . .

و هم‏چنين مشابه اين قضيه با قشير بن كعب بن ربيعه اتّفاق افتاد و او نيز به رسول اكرم ( ص ) گفت : اگر بهره‏اى از رياست در حكومت اسلامى نصيب ما نشود ، ما حاضر نيستيم به تو ايمان بياوريم‏ ر . ك : سيره ابن هشام ، ج 2 ، ص 289 ؛ السيرة النبويّة لابن‏كثير ، ج 2 ، ص 157 ؛ مع المصطفى للدكتورة بنت الشاطئ ، ص 161 . .

رسول گرامى ( ص ) ، در بدترين موقعيّتى كه نياز مبرم به نيرو و كمك داشت ، حاضر نشد با وعده جانشينى ، مساعدت قبايل را جذب نمايد .

و هم‏چنين هوذة ، پادشاه يمامه كه به اسلام دعوت شد ، گروهى را خدمت حضرت گسيل نمود و پيام داد اگر چنانچه بهره‏اى از رياست ، نصيب او شود ، حاضر است اسلام بياورد و مسلمين را يارى دهد ، ولى رسول گرامى ( ص ) نپذيرفت و فرمود : حتّى اگر رياست بر يك قطعه زمين رها شده را بخواهد ، به وى نخواهم داد طبقات ابن سعد ، ج 1 ص 262 ؛ نصب الراية لزيعلي ، ج 6 ص 567 . .



قيام ناكثين و قاسطين بر ضدّ حاكم اسلامى



25 - در صحيح بخارى و مسلم از قول رسول اكرم ( ص ) آمده است : اگر از رهبر اسلامى كار ناخوشايندى هم ديديد ، بايد تحمّل كنيد و صبر پيشه نماييد ، زيرا هر كس از گروه مسلمين به اندازه يك وجب هم جدا شود ، مرگ او همانند مرگ جاهليّت است : « من رأى من أميره شيئاً يكرهه فليصبر عليه فإنّه من فارق الجماعة شبراً فمات ، مات ميتة جاهليّة » صحيح البخاري ، ج 8 ص 87 ، أوّل كتاب الفتن ؛ صحيح مسلم ، ج 6 ص 21 ، كتاب الإمارة ، باب الأمر بلزوم الجماعة عند ظهور الفتن . .



و در مسند احمد بن حنبل و صحيح ترمذى آمده : يك وجب از توده مردم جدا شدن ، موجب خروج از دين اسلام است : « من فارق الجماعة شبرا فقد خلع ربقة الاسلام من عنقه » مسند أحمد ، ج 5 ص 180 ؛ سنن أبي داود ، ج 2 ص 426 ؛ سنن الترمذي ، ج 4 ص 226 ؛ المستدرك ، ج 1 ص 117 وصحّحه . وهكذا رواه الحاكم في‏المستدرك ، ج 1 ص 77 ، ثمّ قال : هذا حديث صحيح على شرط الشيخين وج 1 ص 117 قائلاً : وقد روى هذا المتن عبد اللَّه بن عمر باسناد صحيح على شرطهما ، وهكذا في‏ج 1 ص 422 وقال : هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه وفى مجمع الزوائد ، ج 5 ص 217 قائلاً : رواه أحمد ورجاله ثقات رجال الصحيح خلا عليّ بن إسحاق السلمي وهو ثقة . . طبرانى و هيثمى از رسول گرامى ( ص ) نقل كرده‏اند : اگر كسى به مقدار بند كمان از جماعت جدا شود نماز و روزه او مورد قبول نيست و بدن او هيزم جهنّم خواهد بود : « فمن فارق الجماعة قيد قوس لم تقبل منه صلاة ولا صيام وأولئك هم وقود النار » المعجم الكبير ، ج 3 ص 302 ؛ مجمع الزوائد ، ج 5 ص 217 . .

با توجّه به اين روايات ، مى‏پرسيم : تكليف كسانى كه‏در برابر على بن ابى طالب ( ع ) كه بعد از قتل عثمان به عنوان حاكم رسمى جامعه اسلامى بود ، قيام كردند چه مى‏شود؟



نسبت به عايشه و طلحه و زبير و . . . كه از جماعت اسلامى جدا شدند و باعث فتنه خانمان‏سوزى گرديدند وباعث نابودى هزاران مسلمان شدند ، چه توجيهى داريد؟



اگرمى‏گوييد ، آن‏ها در اين خلاف بزرگ كه باعث كشته شدن هزاران مسلمان شدند ، اجتهاد كردند وخطاكردند ، به شما خواهند گفت : بنابر اين ، ديگر خطاكارى درعالم يافت نخواهد شد ؛ چون هركس كار خلافي مى‏كند ، قطعاً براى خود توجيه و تأويلى دارد؟

راستى تكليف معاويه كه در برابر خليفه به حقّ قيام كرد و فتنه‏اى در ميان مسلمين ايجاد كرد كه آثار او بعد از پانزده قرن ، مشهود است ، چه مى‏شود؟

و جالب اين كه حاكم نيشابورى و طبرانى و سيوطى از قول معاويه ، از رسول اكرم ( ص ) نقل كرده كه هر فردى از افراد جامعه ، از جماعت مسلمين يك وجب هم جدا شود داخل آتش جهنّم خواهد شد : « من فارق الجماعة شبراً دخل النار » مستدرك الحاكم ، ج 1 ص 118 ؛ المعجم الكبير للطبرانى ، ج 6 ص 53 ؛ الدرالمنثور ، ج 5 ص 113 ؛ كنز العمال ، ج 1 ص 208 ، ح 1039 . .

اگر مى‏گوييد : معاويه هم به عنوان خليفه بود ، چون مردم شام با وى بيعت كرده بودند ، خواهيم گفت : مطابق روايت صحيح مسلم از رسول اكرم ( ص ) اگر با دو نفر به عنوان خليفه بيعت شود ، وظيفه مردم حمايت از خليفه نخستين و كشتن خليفه اخير است : « اذا بويع لخليفتين فاقتلوا الآخرمنهما » صحيح مسلم ، ج 6 ص 23 ، كتاب الإمارة ، باب اذا بويع لخليفتين . روى الطبراني عن أبي‏هريرة قال : قال رسول اللَّه - صلى اللّه عليه وسلم- : « اذا بويع لخليفتين فاقتلوا الأحدث منهما » . المعجم الأسط ، ج 3 ص 144 . قال القرطبي : وإذا بويع لخليفتين فالخليفة ، الأوّل ، وقتل الآخر ، تفسير القرطبي ، ج 1 ص 272 . .



شهادت عمار ، سند بطلان معاويه

راستى مگر مطابق روايات متواتر ، پيامبر گرامى ( ص ) نفرمود : عمّار ياسر را گروه باغى و تجاوزگر وستمكار ، خواهد كشت : « تقتله الفئة الباغية يدعوهم إلى اللّه ويدعونه إلى النار » صحيح البخاري ، ج 3 ص 207 ، كتاب الجهاد باب مسح الغبار عن الناس في السبيل ؛ صحيح مسلم ، ج 8 ص 186 ، كتاب الفتن ، باب لا تقوم الساعة حتّى يمر الرجل بقبر الرجل ، من دون جملة « يدعوهم إلى النار . . . » ، قد صرّح بتواتره الذهبي في سير أعلام النبلاء ، ج 1 ص 421 . .

مگر نفرمود : قاتل عمّار در ميان آتش جهنّم است؟



« إنّ عمار قاتله وسالبه في النار » المستدرك ، ج 3 ص 387 ، ثمّ قال : صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه وهكذا صحّحه الذهبي في هامشه . .

اين روايت به قدرى محكم و غير قابل انكار بود كه پس از شهادت عمّار عدّه‏اى از دوستان معاويه ؛ مانند عمرو بن عاص ، در حقّانيّت معاويه گرفتار ترديد شده واز جنگ دست كشيدند و جمعى زيادى هم به پيروى از عمرو بن عاص از صحنه جنگ با على ( ع ) كنار رفتند ؛ « إنّ عمرو بن العاص كان وزير معوية فلما قتل عمار بن ياسر أمسك عن القتال وتابعه على ذلك خلق كثير فقال له معوية لِم لا تقاتل ؟ قال قتلنا هذا الرجل وقد سمعت رسول اللَّه - صلى اللَّه عليه وسلم- يقول : تقتله الفئة الباغية ، فدلّ على أنّا نحن بغاة » إحقاق الحق ، ج 8 ص 448 عن نور الأبصار للشبلنجي ، ص‏90 ؛ خلاصة عبقات الأنوار : 3 / 59 ؛ نفحات الأزهار ، ج 3 ، ص 54 . .

وقتى كه معاويه موقعيّت را چنين خطرناك ديد ، به عمرو بن عاص گفت : ساكت باش ، به خدا سوگند تو همواره در ميان نجاست خود غوطه‏ور بودى ، مگر عمّار را ما كشتيم؟ عمّار به دست على و ياران او كشته شد ؛ چون آنها وى را از خانه‏اش بيرون كشيدند و در برابر شمشيرها و نيزه‏هاى ما قرار دادند .

« فقال‏معوية : دحضت‏في‏بولك ، أونحن‏قتلناه؟ إنّماقتله علي وأصحابه جاؤا به حتّى‏ألقوه بين‏رماحنا أو قال بين سيوفنا » مسند أحمد ، ج 4 ص 199 ، مجمع الزوائد ، ج 7 ص 242 ثمّ قال : رواه أحمد وهو ثقة ، المستدرك ، ج 2 ص 155 قائلاً : هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه بهذه السياقة . .

حضرت امير ( ع ) وقتى كه اين توجيه ناموجّه معاويه را شنيد ، فرمود : در اين صورت بايد بگويند : حمزه وشهداى احد را حضرت رسول اكرم ( ص ) كشت ؛ چون حضرت بود كه آنان را از خانه هايشان بيرون كشيد : « لو كنت أنا قتلت عمّاراً لأنّي أخرجته لكان رسول اللّه قتل حمزة وجميع من قتل في حربه لأنه هو المخرج لهم » المعيار والموازنة ، ص 97 ؛ وقعة صفّين ، ص 343 ؛ صحيح شرح العقيدة الطحاويّة لحسن بن علي السقاف ، ص 642 ؛ النصائح الكافية ، ص 39 . .



وحكم بن حزم بأنّ الصحابة كلّهم من أهل الجنّة قطعاً ( الإصابة ، ج 1 ص 19 ) . و راه هر گونه نقد و بررسى درباره آنان مسدود است‏ وقال ابن الأثير : كلّهم عدول لا يتطرّق إليهم الجرح . أسد الغابة ، ج 1 ص 3 . و اگر كسى بخواهد ، كار آنان را مورد كوچكترين نقد و بررسى قراردهد ، به زندقه وخروج از دين اسلام متهم خواهد شد ؛ « قال أبوزرعه : إذا رأيت الرجل ينتقص أحداً من‏أصحاب رسول‏اللَّه - صلّى‏اللَّه‏عليه‏وسلم - فاعلم انه زنديق » .

چون بر اين باوريد كه صحابه ، ناقلان كتاب و سنّت هستند و هر گونه نقد آنان ، در حقيقت زير سؤال بردن كتاب و سنّت است‏ ذلك أنّ الرسول - صلى اللّه عليه وسلم - عندنا حقّ والقرآن حقّ وانّما أدّى إلينا هذا القرآن والسنن أصحاب رسول اللَّه صلّى‏اللَّه عليه وسلم وانّما يريدون ان يجرحوا شهودنا ليبطلوا الكتاب والسنّة والجرح بهم أولى وهم زنادقة . الكفاية في علم الرواية ص 67 . .

كار به جايى رسيده كه برخى از فقهاى شما فتوا داده‏اند كه نقد صحابه موجب ارتداد و مخالفت با اسلام است و پاسخ آن جز شمشير نيست ؛ « قال السرخسي : من طعن فيهم فهو ملحد ، منابذ للإسلام ، دواؤه السيف ، إن لم يتب » اُصول السرخسي ، ج 2 ص 134 . .

و يكى از مهمّ‏ترين اشكال شما بر شيعه در طول تاريخ اين بود كه آنان ، بر عملكرد برخى از صحابه معترض بوده و كار آنان را مخالف با كتاب و سنّت مى‏دانستند وهمين موضوع را وسيله تفسيق و تكفير آنان قرار داده‏اند .

جا دارد در اين‏جا چند سؤال با برادران آزادانديش اهل سنّت مطرح كنيم ، به اميد آن كه مقدارى فكر خود را به كار بيندازند و ببينند كه اين طرز تفكّر ، تا چه حدّى با قرآن و سنّت راستين رسول گرامى ( ص ) مطابقت دارد؟

26 - آيا اين عدالت و عصمت ، مخصوص عدّه‏اى از صحابه پيامبر اسلام ( ص ) است و يا صحابه ديگر پيامبران نيز از اين ويژگى بهره‏مند بودند؟

27 - آيا اين ادعا ، پشتوانه قرآنى و روايى هم دارد ويا فقط نظريّه برخى علماى تندرو و افراطى است؟



گسترش نفاق ميان صحابه

28 - در قرآن ، آيات متعدّدى ، خطر منافقان را گوشزد نموده و به مذمّت آنان پرداخته و حتّى يك سوره مستقلّ درباره آنان نازل شده و اعلام نموده كه بدترين جايگاه جهنّم به آنان اختصاص دارد ( إنّ المنافقين في الدرك الأسفل من النار ) نساء : 145 . و به تعبير بعضى از علماى اهل سنّت ، نزديك به يك سوّم قرآن در باره منافقان ومذمّت و خيانت آنان مى‏باشد ر . ك : « النفاق والمنافقون » ، استاد إبراهيم علي سالم مصري . .

آيا اين منافقان ، طيف مستقلّ و شناخته شده‏اى بودند وعضو صحابه رسول گرامى ( ص ) به شمار نمى‏آمدند ، ويا جزء صحابه بودند؟

پاسخ شما هر چه باشد ، از آيات قرآنى اين چنين استفاده مى‏شود كه منافقان در زمان رسول اكرم ( ص ) يك گروه و باند قدرتمندى بودند و خطر بزرگى براى جامعه اسلامى به‏شمار مى‏آمدند ، و فعّاليّت آنان آن‏چنان حساب شده و سرّى بود كه حتّى از ديدگاه حاكم اسلامى نيز پوشيده مانده بود : ( وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ الْأَعْرَابِ مُنَفِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لَاتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ ) التوبة : 100 . .

29 - آيا تمامى اين منافقان بعد از رحلت رسول گرامى ( ص ) همه يك‏جا مردند و از بين رفتند و نسل آنان براى هميشه در تاريخ منقرض گرديد و يا در ميان مردم و جزو مردم بودند؟

پس اگر منافقان ، اين چنين با مسلمانان مخلوط شده بودند كه رسول اكرم ( ص ) نيز آنان را نمى‏شناخت ، آيا مى‏شود گفت همه صحابه عادل بودند؟

30 - در صحيح مسلم آمده است كه حضرت فرموده : « في أصحابي إثناعشر منافقاً » ( 1 ) صحيح‏مسلم ، ج 8 ص 122 ؛ مسندأحمد ، ج 4 ص 320 ؛ البداية والنهاية لإبن‏كثير ، ج 5 ص 20 . ، ميان اصحاب من ، 12 نفر از منافقين هستند و توطئه مى‏كنند ، آيا با اين وضع ، جايى براى حكم به عدالت همه صحابه باقى مى‏ماند؟



وحشت خليفه دوّم از آلودگى به نفاق

باند منافقان آن‏چنان گسترده و پيچيده بود و نفاق آنچنان در ميان صحابه رسوخ كرده بود كه هر يك از صحابه پيامبر ، وحشت آن را داشت كه با نزول آيه قرآن ، پرده از اسرار خائنانه وى برداشته شود و در ميان مردم ، رسوا و مفتضح شود ؛ به‏طورى كه خليفه دوّم عمر بن خطّاب مى‏گويد : به هنگام نزول سوره برائت كه پرده از توطئه منافقان برداشته شد ، بر اين باور شديم كه در باره هر يك از ما آيه‏اى نازل شود و كارهاى خلاف ما را برملا سازد : « ما فرغ من تنزيل براءة حتّى ظننّا أن لن يبقى منّا أحد إلّا ينزل فيه شي‏ء » زاد المسير ، ج 3 ص 316 . .

در روايت ديگر از وى آمده است كه بايد سوره توبه را سوره عذاب ناميد زيرا اين سوره آن‏چنان مردم را رسوا ساخت كه نزديك بود كسى سالم نماند : « أنّ عمر - رضى اللّه عنه - قيل : له سورة التوبة ، قال : هي إلى العذاب أقرب! ما أقلعت عن الناس حتّى ما كادت تدع منهم أحداً » .

آيا با الدر المنثور ، ج 3 ص 208 . توجّه به مطالبى كه گفته شد ، مى‏شود گفت : كه تمامى صحابه پيامبر عادل بوده‏اند و بهشت بر آنان واجب است؟ وآيا اين عقيده ، بر خلاف قرآن و نظريّه خليفه نيست؟

31 - ابن كثير از علماى بزرگ اهل سنّت مى‏گويد : عمر بن خطّاب براى هر يك از صحابه پيامبر كه از دنيا مى‏رفت ، اگر حذيفه ( منافق شناس عصر ) شهادت بر سلامتى او از نفاق نمى‏داد ، بر جنازه او نماز نمى‏خواند :

« إنّ عمر بن الخطاب - رضي اللّه عنه - كان إذا مات رجل ممّن‏يرى أنّه منهم ، نظر إلى‏حذيفة فإن صلّى‏عليه‏وإلّا تركه » تفسير ابن كثير ، ج 2 ص 399 . .

شما كه مى‏گوييد : نقد عملكرد صحابه ، با زندقه و كفر برابر است ، اين كار عمر را چگونه توجيه مى‏كنيد؟

32 - راستى تا كنون از خود پرسيده ايد كه چرا عمر بن خطّاب حذيفه ( منافق شناس عصر ) را سوگند مى‏داد كه آيا من هم در ميان آن توطئه گران بودم يا خير؟

« قال ابن كثير : وروينا عن أمير المؤمنين عمر بن الخطاب -رضي‏اللَّه‏عنه- أنّه قال لحذيفة : أقسمت عليك باللَّه ، أنامنهم؟ » تفسير ابن كثير ، ج 2 ص 399 ، البداية والنهاية ، ج 5 ص 25 ، سنة تسع من الهجرة ، ذكر غزوة تبوك ؛ جامع البيان للطبري ، ج 11 ص 16 . .

33 - چرا ساير صحابه پاك رسول اللّه ( ص ) مانند : سلمان ، ابوذر ، مقداد و . . . اين سؤال را از حذيفه نمى‏كردند؟ مگر عمر نسبت به خود شك داشت؟

34 - مگر شما نمى‏گوييد كه عمر ، جزو عشره مبشّره وده نفرى است كه پيامبر گرامى ( ص ) به آنان بشارت قطعى بهشت داده است؟

و آيا اين سؤال عمر ، شك و ترديد در سخن پيامبر نيست؟ و يا حديث « عشرةمبشّرة » را ساختگى و بى‏پايه مى‏دانيد؟



طرح ترور رسول گرامى ( ص ) توسّط منافقان

35 - به هنگام مراجعت رسول اكرم ( ص ) از جنگ تبوك ، افرادى كه تصميم به ترور حضرت گرفتند چه كسانى بودند؟!

آيا اين‏تصميم‏شوم ، توسّطيهوديان و مشركان گرفته شد ويا همين صحابه حضرت بودندكه به اين كار خطرناك دست زدند؟ اگر خداوند ، حضرت را از شرّ اين توطئه محافظت نمى‏كرد ، جامعه اسلامى با چه فاجعه بزرگى مواجه مى‏گشت؟

36 - آيا همه آن منافقان كه قلب مقدّس رسول‏گرامى ( ص ) را به درد آوردند ، بعد از حضرت ، كجا رفتند كه هيچ اسم و رسمى از آنان در تاريخ نيست؟

آيا خداى نا خواسته ، وجود مبارك رسول اكرم ( ص ) عامل نفاق بود و با عروج حضرت به ملأ اعلى ، آنان به بهترين و پاك‏ترين انسان‏هاى روى زمين مبدّل شدند؟ كه هر گونه نقد و جرح آنان گناه نابخشودنى به شمار مى‏آيد؟



آيا خلفاى راشدين ، با تبليغ و پيگيرى خود ، آنان را اصلاح نموده و با اكسير مؤمن آفرين ، روحيه نفاق آنان را به ايمان تبديل نمودند . يا اين‏كه بعد از رسول اكرم ( ص ) نفاق علنى با نفاق سرّى با يكديگر هم‏پيمان گرديدند وپست‏هاى كليدى را ميان خود تقسيم نموده و در برابر اعتراض ديگران كار خود را به نوعى توجيه كردند : « نستعين‏بقوّةالمنافق ، وإثمه عليه » عن عبدالملك بن‏عبيد قال : قال عمر بن الخطاب : « نستعين بقوّة المنافق ، وإثمه عليه » . المصنف لابن أبي شيبة ، ج 7 ص 269 ، ح‏120 ؛ كنز العمال ، ج 4 ، ص 614 . . از نيروى منافقان بهره مى‏بريم و گناه آنان بعهده خودشان مى‏باشد!



راستى چرا از ميان آن‏همه صحابه ، فقط عمر بن خطّاب ، حذيفه يمانى را سوگند مى‏دهد كه آيا من هم جزء منافقانى بودم كه در توطئه قتل و ترور پيامبر گرامى ( ص ) شركت داشتم : « وذكر لنا أنّ عمر قال لحذيفة أنشدك اللّه أمنهم أنا ؟ قال لا ، ولا أومن منها أحداً بعدك » تفسير ابن كثير ، ج 2 ص 399 ؛ جامع البيان للطبري ، ج 11 ص 16 . .



شركت خلفا در ترور نا فرجام رسول اكرم ( ص )

بنا به نقل ابن حزم اندلسى - از علماى بزرگ اهل سنّت در كتاب فقهى خود « المُحَلّى‏ » - نام ابوبكر ، عمر وعثمان در ميان چهره‏هايى كه ترور رسول اكرم ( ص ) را طراحى كردند به چشم مى‏خورد ؛ « إنّ أبابكر وعمر وعثمان وطلحة وسعد بن أبي وقّاص أرادوا قتل النبي ( ص ) وإلقاءه من العقبة في تبوك » المحلّى : 11 / 224 . تحقيق أحمد محمد شاكر ، ط . دار الجيل ودار الآفاق الجديدة ، بيروت . والمحلّى : 12 / 160 مسألة 2203 ط . دار الفكر ، تحقيق : الدكتور عبد الغفّار سليمان البنداري . .

يكى از مهم‏ترين سؤالى‏كه مطرح است اين است كه آيا اين مطلب را قبول داريد؟ و در صورت پذيرفتن ، چه توجيهى براى آن داريد؟

گرچه ابن حزم‏ قال الذهبي : ابن حزم ، الإمام الأوحد ، البحر ، ذو الفنون والمعارف ، . . . فإنّه رأس في علوم الاسلام ، متبحر في النقل ، عديم النظير . سير أعلام النبلاء ، ج 18 ص 184 وقريب من هذا فى العبر ، ج 3 ص 239 ؛ دول الإسلام ، ج 1 ص 207 .

قال‏السمعاني : ابن حزم ، من أفضل أهل عصره بالأندلس وبلادالمغرب . الأنساب - اليزيدي . وقال السيوطي : وكان صاحب فنون وورع وزهد ، وإليه المنتهى في الذكاء والحفظ وسعة الدائرة في العلوم . طبقات الحفّاظ : 436 . قال الزركلي : عالم الأندلس في عصره ، وأحد أئمّة الإسلام ، كان في الأندلس خلق كثير ينتسبون إلى مذهبه . الأعلام ، ج 4 ص 254 .
به خاطر وقوع وليد بن جُمَيع در سند آن ، روايت را تضعيف مى‏كند ولى با مراجعه به كتب رجالى اهل سنّت روشن مى‏شود كه غالب رجال شناسان وى را توثيق نموده‏اند كما صرّح بوثاقته العجلى تاريخ الثقات ص 465 ، رقم 1773 . وقال ابن سعد : كان ثقة وله أحاديث . طبقات ، ج 6 ص 354 . وأورده ابن حبّان في الثقات . كتاب الثقات ، ج 5 ص 492 . وقد نقل الذهبي وابن أبي حاتم عن أبي عبداللّه بن أحمد بن حنبل قال : قال أبي : ليس به بأس . وعن يحيى بن معين أنّه قال : ثقة وقال أبو حاتم : صالح الحديث . وقال أبو زرعة : لا بأس به . الجرح و التعديل ، ج 9 ص 8 ، رقم 34 وتهذيب الكمال ، ج 31 ص 35 . وقال الذهبي : وثّقه أبو نعيم . تاريخ الإسلام ، ج 9 ص 661 . ، و اين راوى از رجال بخارى و صحيح مسلم و سنن ابي داود و صحيح ترمذي وسنن نسايى مى‏باشد تهذيب التهذيب ، ج 11 ص 122 . .



استفاده ابزارى از وجود منافقين

37 - با مراجعه به كتاب و سنّت ، روشن مى‏شود كه خطر منافقين براى اسلام و مسلمين از خطر كفّار ومشركين بيشتر بوده است و در آيات متعدّدى در باره منافقين و توطئه آنان بر ضد اسلام و مسلمين ، اشاره رفته است به‏طورى كه يك سوره مستقلّ در باره آنان نازل شده و به قول آقاى ابراهيم على سالم از نويسندگان مصرى ، حدود ده جزء ؛ يعنى يك سوّم قرآن ، درباره منافقان است‏ ر . ك : « النفاق والمنافقون » ، إبراهيم على سالم . .

قرآن آنان را سدّ راه اسلام مى‏داند : ( رأيت المنافقين يصدّون عنك صدوداً ) النساء : 61 . و از هر گونه دلسوزى براى آنان نهى و آنان را قابل هدايت نمى‏داند : ( فما لكم في المنافقين فئتين واللّه أركسهم بما كسبوا أتريدون أن تهدوا من أضلّ اللّه ومن يضلل اللّه فلن تجد له سبيلاً ) النساء : 88 . .

وآنان را همرديف كفّار در جهنّم دانسته و مورد لعن قرار داده است : ( وعد اللّه المنافقين والمنافقات والكفّار نار جهنّم خلدين فيها هي حسبهم ولعنهم اللّه ) التوبه : 68 . .



بلكه جايگاه آنان را در پست‏ترين منطقه جهنّم قرار داده است : ( إنّ المنافقين في الدرك الأسفل من النّار ) النساء : 145 . .

با همه اين حال ، چرا خليفه دوّم از وجود آنان در حكومت خويش استفاده نموده و به آنان منصب داده ومى‏گويد : از نيروى منافقان بهره مى‏بريم و گناه آنان به‏عهده خودشان‏است ؛ « نستعين بقوّةالمنافق ، وإثمه‏عليه » عن عبد الملك بن عبيد قال : قال عمر بن الخطاب : « نستعين بقوّة المنافق ، وإثمه عليه » . المصنف لابن أبي شيبة ، ج 7 ص 269 ، ح‏120 ؛ كنزالعمال ، ج‏4 ، ص 614 . ؟

همين كار او ، مورد اعتراض يكى از اصحاب ( حذيفه ) قرار مى‏گيرد ، ولى او پاسخ مى‏دهد : از نيروى آنان ، استفاده مى‏كنم و مواظب عملكرد آنان هستم : « إنّي لأستعمله لأستعين بقوّته ثم أكون على قفائه » عن الحسن أن حذيفة قال لعمر : إنك تستعين بالرجل الفاجر فقال عمر : « إنّي لاستعمله لأستعين‏بقوّته ثم‏أكون على‏قفائه » - أبوعبيد . كنز العمال : 5 ، ص 771 . .

با اين‏كه از عمر بن خطّاب نقل مى‏كنند كه گفت : اگر كسى از وجود فاسق استفاده كند و او را به‏كارى بگمارد ، خود نيز همرديف آن فاسق به‏شمار مى‏آيد : « من استعمل فاجراً وهو يعلم أنّه فاجر فهو مثله » عن عمر قال : من استعمل فاجرا وهويعلم أنّه فاجر فهو مثله . كنزالعمال ، ج‏5 ، ص‏761 ، ح 14306 . .

بين عمل عمر با گفتار او چقدر فاصله است؟! ( كبر مقتاً عند اللّه أن تقولوا ما لاتفعلون ) الصف : 3 . .

38 - شايد كسى بگويد : منافقين در زمان عمر نرمتر ويا بى خطرتر از زمان رسول اكرم ( ص ) شده بودند قال البيهقي : فإن صحّ فإنّما ورد في منافقين لم يعرفوا بالتخذيل والارجاف واللَّه أعلم . سنن الكبرى ، ج 9 ص 36 . .

ولى مطابق روايت صحيح بخارى از حذيفه ، شرّ منافقين بعد از پيامبر ( ص ) ، از منافقين زمان حضرت ، بيشتر بود ؛ « إنّ المنافقين اليوم شرّ منهم على عهد النبي - صلى اللّه عليه وسلم - كانوا يومئذ يسرّون ، واليوم يجهرون » .

بلكه نفاق آنان بعد از رسول گرامى ( ص ) ، تبديل به كفر شده بود : « عن حذيفة ، أنّه قال : إنّما كان النفاق على عهد النبي -صلى اللّه عليه وسلم- فأمّا اليوم فإنّما هو الكفر بعد الإيمان » صحيح البخارى ، ج 8 ص 100 ، كتاب الفتن ، باب إذا قال عند قوم شيئا ثم خرج فقال بخلافه . .



توصيه عمر به خدمت به اعراب باديه نشين



39 - قرآن در باره اعراب مى‏گويد : ( الأعراب أشدّ كفراً ونفاقاً ) التوبة : 97 . كفر و نفاق عرب‏هاى باديه نشين بيش از ديگران است . ابن كثير در تفسير آيه مى‏گويد : كفر و نفاق عرب‏هاى باديه نشين ، بزرگتر وشديدتر از ديگران است ؛ « وإنّ كفرهم ونفاقهم أعظم من غيرهم وأشد » تفسير ابن كثير ، ج 2 ، ص 397 ؛ تفسير القرطبي ، ج 8 ، ص 231 . .

ولى با تمامى اين ويژگى‏هاى اعراب باديه نشين ، خليفه دوّم به‏هنگام مرگ وصيّت مى‏كند كه به آنان نيكى كنيد زيرا آن‏ها ريشه عرب و سرچشمه اسلام هستند : « وأوصيه بالأعراب خيراً فإنّهم أصل العرب ومادّة الإسلام » صحيح البخاري ، ج 4 ، ص 206 ، باب مناقب المهاجرين . .

آيا اين سخن با صريح آيه قرآن ، منافات ندارد؟

40 - اگر كسى از شما بپرسد : شايد اين وصيّت عمر ، به‏خاطر خوش خدمتى عرب‏هاى باديه نشين مدينه در تثبيت خلافت ابوبكر بود ، چه پاسخى داريد؟ آنجا كه عمر بن خطّاب ، با درگيرى‏هاى سخت سقيفه نشينان ومخالفت‏هاى كوبنده مهاجرين و انصار مواجه شد « حين توفى اللّه - نبيّه صلّى اللَّه عليه وسلم - أنّ الأنصار خالفونا ، واجتمعوا بأسرهم فى سقيفة بنى ساعدة وخالف عنّا على والزبير ومن معهما » . صحيح البخارى ، ج‏8 ، ص 26 ، كتاب المحاربين ، باب رجم الحبلى من الزنا . ، با مشاهده عرب‏هاى باديه‏نشين كه با هماهنگى‏هاى قبلى وارد صحنه شده بودند ، خشنود گشت و گفت : وقتى چشم من به قبيله اسلم ( از قبايل بزرگ عشاير اطراف مدينه ) افتاد ، يقين كردم كه پيروزى ما قطعى است ؛ « ما هو إلّا أن رأيت أسلم ، فأيقنت بالنصر » « حين توفى اللّه - نبيّه صلّى اللَّه عليه وسلم - أنّ الأنصار خالفونا ، واجتمعوا بأسرهم فى سقيفة بنى ساعدة وخالف عنّا على والزبير ومن معهما » . صحيح البخارى ، ج‏8 ، ص 26 ، كتاب المحاربين ، باب رجم الحبلى من الزنا . تاريخ الطبري ، ج 2 ، ص 458 ؛ كامل ابن‏أثير ، ج‏2 ، ص‏224 . .

ولذا تاريخ نشان مى‏دهد كه عمر بن خطاب جهت تحكيم پايه هاى خلافت ابو بكر و سركوبى مخالفان ، بيشترين استفاده را از آنان نمود روى ابن أبي الحديد عن البراء بن عازب : فلم ألبث وإذاً أنا بأبى بكر قد أقبل ومعه عمر وأبو عبيدة وجماعة من أصحاب السقيفة وهم محتجزون بالأزر الصنعانيّة لايمرّون بأحد الّا خبطوه وقدّموه فمدّوا يده فمسحوها على يد أبي بكر يبايعه شاء ذلك أو أبى . شرح ابن أبي الحديد ، ج 1 ص 219 .

ا . د . ابو مهدي القزويني

 

منبع : http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=maghalat&id=21

بعد از شهادت امام حسين عليه السلام در روز عاشورا ، چه اتفاقاتي در عالم افتاد ؟

بعد از شهادت امام حسين عليه السلام در روز عاشورا ، چه اتفاقاتي در عالم افتاد ؟

شيعيان ، اعتقاد دارند که نصب امام و جانشين پيامبر به دست خداوند است و مردم اجازه دخالت در انتخاب امام ندارند ؛ همان طوري كه انتخاب پيامبر به دست خداوند است و مردم حق انتخاب نبي را ندارند . در قرآن كريم آيات بسياري وجود دارد كه اين مطلب را ثابت مي‌كند . خداوند كريم در باره امامت حضرت ابراهيم عليه السلام مي‌فرمايد :

 إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماما . البقره / 124 .

 من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم‏ !

 و نيز مي‌فرمايد :

 وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ  وَ كلاًُّ جَعَلْنَا نَبِيًّا . مريم / 49 .

 ما اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و هر يك را پيامبرى (بزرگ) قرار داديم !

 طبق اين آيه ، جعل امامت حضرت ابراهيم به دست خدا بوده است ؛ همان طوري كه جعل نبوت او به دست خدا بود ؛ اما هيچ آيه در قرآن وجود ندارد كه انتخاب نبي و امام را به دست مردم سپرده باشد .

 و نيز شيعيان اعتقاد دارند همان طوري که پيامبران الهي براي اثبات نبوت و رسالت  نياز به  ارائه معجزه و کرامات خارق العاده داشتند ، اوصياء و جانشينان آنان نيز بايد براي اثبات امامت خويش از كرامت و معجزه استفاده مي كردند و گرنه سخن آنان پذيرفته نشده و قابل تصديق نيست .

 و ائمه اهل بيت عليهم السلام ، هر کدام داراي معجزات و کراماتي بوده اند که افراد با ديدن آن ها از ائمه ، سخن آنان را پذيرفته و به امامت آنان تن مي دادند .

 حضرت سيد الشهداء عليه السلام امام سوم شيعيان ، داراي معجزات  و كرامات زيادي در زمان حياتشان و حتي بعد از شهادتش بوده که اين معجزات ثابت مي کند ، آن بزرگوار ، امام بر حق و منصوب از جانب خداوند و جانشين شايسته بعد از برادرش امام حسن عليه السلام است ؛ زيرا محال است خداوند اين معجزات و کرامات را به دست نا اهلان و مدعيان دروغين ولايت الهي بسپارد و نعوذ بالله با در اختيار قرار دادن اين معجزات به دست آن ها زمينه هاي گمراهي مردم را مهيا سازد .

 ما در اين مختصر ، سعي مي کنيم به معجزاتي از امام حسين بپردازيم که بعد از شهادت آن حضرت در عالم اتفاق افتاده است ، معجزات منحصر به فردي که عقل هر عاقلي را مبهوت کرده مي کند . بي ترديد ، هر يک از اين معجزات براي روشن شدن حقيقت براي حق پرستان و کساني که به دنبال هدايت الهي هستند کفايت مي کند ؛ البته به شرطي که تعصب هاي جاهلي را  کنار گذاشته شده و فقط با چشم دل به اين معجزات نگريسته شود .

 و از آن جايي که شيعيان و پيراوان اهل بيت عليهم السلام به امامت حسين بن علي عليهما السلام و معجزات و کرامات آن بزرگوار يقين دارند و از جانب ديگر ، طرف ما کساني هستند که نمي خواهند ولايت فرزند رسول خدا را بپذيرند و به جاي پيروي از ثقلين ، دنبال رو دشمنان اهل بيت هستند ،  ما سعي مي کنيم اين معجزات و کرامات را فقط از معتبرترين کتاب ها و از قول برترين عالمان و دانشمندان آن ها نقل و ثابت کنيم تا حجت و برهان بر همه حقيقت جويان تمام شده و راه انکاري باقي نماند .

 1. برخورد ستارگان آسمان با يکديگر :

 عن عيسى بن الحارث الكندي ، قال : لما قتل الحسين مكثنا سبعة أيام إذا صلينا فنظرنا إلى الشمس على أطراف الحيطان كأنها الملاحف المعصفرة ، ونظرنا إلى الكواكب يضرب بعضها بعضا .

 تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 – 433 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 .

 عيسى بن حارث كندى مي گويد : هنگامي حسين بن على (عليه السلام) را شهيد كردند ، تا هفت روز ، هر گاه که نماز عصر را مي خوانديم مي ديديم آفتابي كه بر ديوارهاى خانه ها مي تابيد به قدري قرمز بود که گويا چادر هاي سرخ است که بر آن  کشيده اند ، و مي ديديم که برخي از ستارگان همديگر را مي زدند (با يکديگر برخورد مي کردند) .

  2 . آسمان خون گريه کرد :

 عَنْ نَضْرَةَ الْأَزْدِيَّةِ قَالَتْ : لَمَّا أَنْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ بن علي (عليهما السلام) مَطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً فَأَصْبَحْتُ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ لَنَا مَلْآنُ دَما .

 تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 ، 313 و الثقات ، ابن حبان ، ج 5 ، ص 487 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 – 228 .

  نضره ازديه گويد : هنگامى كه حسين بن علي (عليهما السّلام) شهيد شدند ، آسمان خون باريد و ما همچنان مي ديديم كه تمام اشياء  و اسباب ما مملو از خون است .

 جعفر بن سليمان قال حدثني خالتي أم سالم قالت لما قتل الحسين بن علي مطرنا مطرا كالدم على البيوت والجدر قال وبلغني أنه كان بخراسان والشام والكوفة .

 تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 – 434  و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 – 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 – 229 .

 

 جعفر بن سليمان ، روايت كرده كه خاله‏ام ، ام سالم ، گفت : هنگامى كه امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد ، باراني همانند خون بر ديوارها و خانه ها مي باريد . و گفت : به من خبر داند که همين باران خون ، در خراسان ، شام و كوفه نيز باريده است .

3 . اشک ريختن آسمان :

 عن ابن سيرين قال لم تبك السماء على أحد بعد يحيى بن زكريا إلا على الحسين بن علي .

  سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 225 – 226 .

  ابن سيرين گفت : آسمان براي هيچ کسي جز يحيي بن زکريا و حسين بن علي (عليهم السلام) گريه نکرده است .

  4 . تاريک شدن دنيا :

 حدثنا خلف بن خليفة ، عن أبيه ، قال : لما قتل الحسين اسودت السماء ، وظهرت الكواكب نهارا حتى رأيت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر .

  تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 431 – 432  و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 226 .

  خلف بن خليفه از پدرش نقل مي کند که گفت : زماني که امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد ، آن قدر آسمان تاريک شد که هنگام ظهر ستاره هاي آسمان ظاهر شدند ؛ تا جائي که ستاره  جوزا در عصر ديده شده و خاک سرخ از آسمان فرو ريخت .

  وقال : وقال علي بن مسهر ، عن جدته : لما قتل الحسين كنت جارية شابة ، فمكثت السماء بضعة أيام بلياليهن كأنها علقة .

 تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 226 .

 علي بن مسهر از جده اش نقل مي كند كه مي گفت: هنگامي كه امام حسين به شهادت رسيد من دختري نوجوان بودم، آسمان چند شبانه روز درنگ نمود كه گويا لخته خون بود .

 5 . سرخ شدن آسمان :

 وقال علي بن محمد المدائني ، عن علي بن مدرك ، عن جده الأسود بن قيس : احمرت آفاق السماء بعد قتل الحسين بستة أشهر ، نرى ذلك في آفاق السماء كأنها الدم . قال : فحدثت بذلك شريكا ، فقال لي : ما أنت من الأسود ؟ ، قلت : هو جدي أبو أمي قال : أم والله إن كان لصدوق الحديث ، عظيم الأمانة ، مكرما للضيف .

 تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 .

 علي بن مدرك از پدر بزرگش اسود بن قيس نقل مي كند كه گفت : پهنه آسمان پس از شهادت امام حسين به مدت شش ماه سرخرنگ شده بود كه ما آن را شبيه خون در آسمان مشاهده مي كرديم ، علي بن محمد مدائني از وي سؤال كرد : چه نسبتي با اسود داري ؟ گفت : او جد مادري من است گفت : به خدا سوگند كه او راستگو وامانتداري بزرگ وميهمان نواز بود .

 وقال عباس بن محمد الدوري ، عن يحيى بن معين : حدثنا جرير ، عن يزيد بن أبي زياد ، قال : قتل الحسين ولي أربع عشرة سنة ، وصار الورس الذي كان في عسكرهم رمادا واحمرت آفاق السماء ونحروا ناقة في عسكرهم فكانوا يرون في لحمها النيران .

 تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230.

 يزيد بن ابي زياد مي گويد: من چهارده ساله بودم كه حسين بن علي به شهادت رسيد گياه ورس در بين لشكر به خاكستر تبديل شد و پهنه آسمان قرمز رنگ شد شتري را لشكريان ذبح كردند آتش از گوشتش زبانه مي كشيد .

 عن هشام عن محمد قال تعلم هذه الحمرة في الأفق مم هو فقال من يوم قتل الحسين بن علي .

 سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 .

 هشام از محمد نقل مي كند كه گفت : مي داني سرخي افق از چه زماني بوده ؟ از روزي كه حسين بن علي به شهادت رسيد اين سرخي در افق ديده شد .

 6 . ديوار دار الإماره خون گريه کرد :

 حدثني أبو يحيى مهدي بن ميمون قال : سمعت مروان مولى هند بنت المهلب ، قال : حدثني بواب عبيد الله بن زياد أنه لما جئ برأس الحسين فوضع بين يديه ، رأيت حيطان دار الامارة تسايل دما .

 تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 – 434 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 .

 هنگامى كه سر مبارك امام حسين عليه السلام را در برابر ابن زياد نهادند ، ديدم كه از ديوارهاى دارالاماره خون جارى مى‏گشت‏ .

 7 . گرفتن خورشيد :

 عَن أَبُو قَبِيلٍ لَمَّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ (عليه السلام) كُسِفَتِ الشَّمْسُ كَسْفَةً بَدَتِ الْكَوَاكِبُ نِصْفَ النَّهَارِ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهَا هِي‏ .

 تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433  و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 و تلخيص الحبير ، ابن حجر ، ج 5 ، ص 84 و السنن الكبرى ، البيهقي ، ج 3 ، ص 337 .

 هنگامى كه امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد، خورشيد گرفت و آن قدر تاريك شد كه هنگام ظهر ستاره‏هاى آسمان ظاهر گرديدند . از اين اتفاق چنين پنداشتم كه قيامت برپا شده است !

 8 . جاري شدن خون تازه از زير سنگ ها :

 ( وقال ) يعقوب بن سفيان ثنا سليمان ابن حرب ثنا حماد بن زيد عن معمر قال َ أَوَّلُ مَا عُرِفَ الزُّهْرِيُّ تَكَلَّمَ فِي مَجْلِسِ الْوَلِيدِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ فَقَالَ الْوَلِيدُ أَيُّكُمْ يَعْلَمُ مَا فَعَلَتْ أَحْجَارُ بَيْتِ الْمَقْدِسِ يَوْمَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ فَقَالَ الزُّهْرِيُّ بَلَغَنِي أَنَّهُ لَمْ يُقْلَبْ حجرا إِلَّا وَ تَحْتَهُ دَمٌ عَبِيط .

 تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 و  سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 314 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 .

 ابو بكر بيهقى از معروف روايت كرده كه وليد بن عبد الملك از زهرى پرسيد سنگ‏هاى بيت المقدس در روز كشته شدن حسين بن على چه حالتى به خود گرفتند ، زهرى‏ گفت : به من خبر دادند كه در روز شهادت حسين بن علي هر سنگى را كه از زمين بر مي داشتند در زير او خون تازه مي ديدند .

 عَنْ أُمِّ حَيَّانَ قَالَتْ يَوْمَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ أَظْلَمَتْ عَلَيْنَا ثَلَاثاً وَ لَمْ يَمَسَّ أَحَدٌ مِنْ زَعْفَرَانِهِمْ شَيْئاً فَجَعَلَهُ عَلَى وَجْهِهِ إِلَّا احْتَرَقَ وَ لَمْ يُقَلَّبْ حَجَرٌ بِبَيْتِ الْمَقْدِسِ إِلَّا أَصْيب تَحْتَهُ دَماً عَبِيطا

 تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 و ...

 از ام حيان نقل است كه گفت : روز شهادت حسين اسمان سه شبانه روز تاريك شد وهر كس دست به زعفران مي زد دستش مي سوخت و زير هر سنگي در بيت المقدس خون ديده مي شد .

 محمد بن عمر بن علي عن أبيه قال أرسل عبد الملك إلى ابن رأس الجالوت فقال هل كان في قتل الحسين علامة قال ابن رأس الجالوت ما كشف يومئذ حجر إلا وجد تحته دم عبيط .

 تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 – 230 .

 عبد الملك شخصي را نزد پسر راس الجالوت فرستاد تا از وي بپرسد كه آيا  نشانه اي از كشته شدن حسين درعالم ديده شده است يا نه ، او در پاسخ گفت : هيچ سنگي از زمين بر داشته نشد مگر اينكه خون تازه ديده مي شد .

 9 . خاکستر شدن گياه ورس (اسپرک) :

 ( وقال ) ابن معين حدثنا جرير ثنا يزيد بن أبي زياد قال قتل الحسين ولي أربع عشرة سنة وصار الورس الذي في عسكرهم رمادا .

 تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 .

 يزيد بن ابي زياد مي گويد : من چهارده ساله بودم كه حسين بن علي به شهادت رسيد گياه ورس در بين لشكر به خاكستر تبديل شد .

( وقال ) الحميدي عن أبن عيينة عن جدته أم أبيه قالت لقد رأيت الورس عاد رمادا ولقد رأيت اللحم كأن فيه النار حين قتل الحسين .

 تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 .

 ابن عيينه از مادر بزرگ پدري اش نقل مي كند كه گفت : هنگام شهادت حسين گياه ورس را ديدم كه تبديل به خاكستر شد و در گوشتها آتش مي ديدم .

 وقال محمد بن المنذر البغدادي ، عن سفيان بن عيينة : حدثتني جدتي أم عيينة : أن حمالا كان يحمل ورسا فهوى قتل الحسين ، فصار ورسه رمادا .

 تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

 ام عيينه مي گويد : شخصي در حال حمل گياه ورس بود به ذهنش افتاد كه براي جنگ باحسين او هم شركت كند كه ناگهان گياه تبديل به خاكستر شد .

 أخبرنا أبو محمد السلمي أنا أبو بكر الخطيب وأخبرنا أبو القاسم بن السمرقندي أنا أبو بكر قالا أنا أبو الحسين أنا عبد الله نا يعقوب نا أبو نعيم نا عقبة بن أبي حفصة السلولي عن أبيه قال إن كان الورس من ورس الحسين يقال به هكذا فيصير رمادا .

 تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 – 231 .

 ورس : همان اسپرك است كه گياهى است شبيه به كنجد با برگ هاى سبز رنگ كه از رنگ آن براى رنگ كردن لباس ها استفاده مى‏شود و در يمن زياد مى‏رويد و لباس ورسى ، لباس سرخ رنگ را گويند .

 11 . تلخ شدن گوشت شتر غنيمت گرفته شده از امام :

 عَنْ جَمِيلِ بْنِ مُرَّةَ قَالَ أَصَابُوا إِبِلًا فِي عَسْكَرِ الْحُسَيْنِ (عليه السلام) يَوْمَ قُتِلَ فَنَحَرُوهَا وَ طَبَخُوهَا قَالَ فَصَارَتْ مِثْلَ الْعَلْقَمِ فَمَا اسْتَطَاعُوا أَنْ يُسِيغُوا مِنْهَا شَيْئا .

 تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 306 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 – 436 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

 جميل بن مره گويد : شترى از لشكرگاه حسين بن علي را در روز شهادت او غارت گرفتند ، و سپس او را نحر كرده و طبخ نمودند ، راوى گويد : گوشت او آن چنان تلخ شد که آنان نتوانستند از آن گوشت استفاده كنند .

 12 . ديده شدن آتش درگوشت شتر غنيمت گرفته شده :

 وقال محمد بن عبد الله الحضرمي : حدثنا أحمد بن يحيى الصوفي ، قال : حدثنا أبو غسان ، قال : حدثنا ، أبو نمير عم الحسن ابن شعيب ، عن أبي حميد الطحان ، قال : كنت في خزاعة فجاؤوا بشئ من تركة الحسين فقيل لهم : ننحر أو نبيع فنقسم ؟ قالوا : انحروا ، قال : فجعل على جفنة فلما وضعت فارت نارا .

 تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

 از حميد طحان روايت شده است كه در قبيله خزاعه بودم، از جمله چيزهائى كه از امام حسين عليه السلام چپاول شده بود و به آن قبيله آورده بودند، يك شتر بود. مردم آن قبيله گفتند : اين شتر را نحر كنيم و يا معامله نمائيم ؟ كسى كه شتر را آورده بود گفت : مى‏خواهم آن را نحر كنيد .

 حميدگفت : سپر را براى نحر كردن آن حيوان آماده ساختم ، همين كه شتر را خوابانيده و سپر را به زمين گذاشتم و آماده كشتن آن بوديم، ناگهان آتشى از آن سپر مانند آب فوران كرد !

 ( وقال ) ابن معين حدثنا جرير ثنا زَيْدِ بْنِ أَبِي الزِّنَادِ قَالَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ وَ لِي أَرْبَعَ عَشْرَةَ سَنَةً وَ صَارَ الْوَرْسُ رَمَاداً الَّذِي كَانَ فِي عَسْكَرِهِمْ وَ احْمَرَّتْ آفَاقُ السَّمَاءِ وَ نَحَرُوا نَاقَةً فِي عَسْكَرِهِمْ فَكَانُوا يَرَوْنَ فِي لَحْمِهَا النِّيرَان‏ .

 تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 .

 ابن معين از جرير از يزيد بن زياد روايت مى‏كند كه او گفت : سالى كه امام حسين عليه السلام به شهادت نائل آمد ، من چهارده سال داشتم ( و همان روزها شنيدم كه آثارى در پى شهادت آن حضرت در لشكر مخالفان ظاهر گرديده ، از جمله آن كه) گياهان ورس در لشكرگاه آنها خاكستر شد ، و آسمان سرخ‏گون گرديد ، و در لشكرگاه شترى را نحر كردند ولى مثل اين بود كه آتش در آن نهاده بودند !



گروه پاسخ به شبهات ، مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
منبع :http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?frame=1&bank=maghalat&id=91

کرامتی عجیب و خوابی عجیبتر

کرامتی عجیب و خوابی عجیبتر

 

نورالدین پرسید شما اهل کجاهستید؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) برای حج آمده‏ایم، قصد داریم که امسال در مدینه در محضر رسول خدا (ص) باشیم. گفت: راست بگوئید قصّه شما چیست؟ آن دو ساکت شدند.


به سال پانصد و پنجاه و هفت هجری مردی از اتابکان شام به نام نور الدین محمودبن زنگی بر شام و حجاز حکومت داشت، او حاکمی بود نیکوکار و اهل تهجد و شب زنده‌داری، شبی پس از تهجد و اعمال شب به خواب رفت و رسول خدا (ص) را در خواب دید.

آن حضرت دو نفر آدم سرخ پوست را به نورالدین نشان داد و فرمود: مرا از دست این دو نفر نجات بده: «یا نورالدین انقذنی من هذین الرجلین» نورالدین با وحشت از خواب پرید، وضو گرفت و نماز خواند و به خواب رفت، باز آن حضرت را در خواب دید که می‌فرمود: مر از دست این دو نفر نجات بده.

نورالدین باز از خواب پرید و مات و مبهوت درباره خواب فکر می‌کرد دفعه سوم که به خواب رفت باز حضرت را در خواب دید که فرمود: مرا از دست این دو نفر نجات بده، دیگر خواب به چشمانش نرفت.

او وزیر صالح و نیکوکاری بنام جمال الدین موصلی داشت، فرستاد وزیر را بیدار کرده و آوردند، او خواب عجیب خود را با وزیرش در میان گذاشت. وزیر گفت: خواب عجیبی است لابد در مدینه اتفاقی افتاده که علاج آن از تو ساخته است، دیگر توقف روا نیست، هم اکنون باید به طرف مدینه حرکت کنی، خوابت را نیز به کسی نگو.

نورالدین همان شب با بیست نفر و وزیرش به مدینه حرکت کردند پول زیادی نیز با خود به همراه برد، این کاروان پس از شانزده روز به مدینه رسید، چون به نزدیک مدینه رسید، در خارج آن غسل کرد، بعد داخل شهر شد در روضه ما بین قبر شریف و منبر آن حضرت نماز خواند و آنگاه نشست و نمی‌دانست چه کار بکند.

شب اول فرا رسید، در اولین شب رعد و برق عجیبی در آسمان پیدا شد و زمین چنان بشدت لرزید که نزدیک بود، کوهها از جا کنده شود، چون صبح شد مردم در مسجد جمع شدند.

وزیر به مردم گفت سلطان به قصد زیارت رسول خدا (ص) به مدینه آمده و با خود پول زیادی آورده که به اهل مدینه (حرم الرسول) تقسیم خواهد کرد از آمدن به محضر سلطان غفلت نکنید.

مردم گروه گروه می‌آمدند، نورالدین به آنها جایزه می‌داد و در قیافه‌شان دقت می‌کرد تا مگر آن دو نفر را که درخواب دیده بود پیدا کند، همه آمده و پول گرفتند ولی آن دو قیافه پیدا نشدند.

نورالدین به مأموران گفت: آیا کسی ماند که پول نگرفته باشد؟ گفتند: نه. مگر دو نفر از اهل مغرب که آنها هم پول نمی‌گیرند. دو مرد نیکو کارند و بی نیاز، بهمه اهل حاجت کمک می‌کنند، پیوسته روزه می‌گیرند و دائم الجماعه هستند، گفت: آن دو را نیز بیاورید، چون حاضر شدند، دید همانها هستند که رسول خدا (ص) در خواب نشان داده است.

نورالدین پرسید شما اهل کجاهستید؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) برای حج آمده‌ایم، قصد داریم که امسال در مدینه در محضر رسول خدا (ص) باشیم. گفت: راست بگوئید قصّه شما چیست؟ آن دو ساکت شدند، پرسید منزل شما کجاست؟ گفتند: در کاروانسرائی نزدیک حجره شریفه حضرت رسول (ص).

نورالدین آنها را در آنجا نگاه داشت و خود به منزل آنها آمد. دید در منزل آنها پول زیاد و دو عدد توبره و مقداری کتاب و یک عدد حصیر است. در اینجا حاضران شروع به تعریف و تمجید آن دو نفر کردند که اهل شهر از آنها بسیار خوبی دیده‌اند و هر روز در زیارت آن حضرت و زیارت بقیع هستند و هر هفته به زیارت مسجد «قبا» می‌روند، نورالدین گفت: سبحان الله.

آنگاه وی به کاویدن در منزل آنها پرداخت و چون حصیر را برداشت سردابی ظاهر شد که به طرف حجره شریفه قبر حضرت رسول (ص) می‌رفت، حاضران از دیدن سرداب که به طرف قبر آن حضرت کنده شده به وحشت افتادند.

نورالدین پس از احضار آن دو گفت: جریان خودتان را باز گوئید، بعد آن دو را به شدت شلاق زدند.

بالاخره آنها در اثر شلاق به سخن درآمده و گفتند: ما دو نفر مسیحی هستیم، پادشاه نصاری و کشیش بزرگ، ما را به صورت و زیّ (لباس) حاجیان به اینجا فرستاده و پول زیادی به ما داده تا جسد شریف حضرت رسول را بیرون آورده و به اسپانیا (اندلس) ببریم.

لذا در این کاروانسرا که نزدیک قبر آن حضرت است منزل گرفته‌ایم، ما شبها این سرداب را می‌کندیم، روزها به بهانه زیارت بقیع، خاک آنرا در میان قبور می‌پاشیدیم و مدتی است که این کار را می‌کنیم و چون به حجره شریفه نزدیک شدیم، رعد و برق و زلزله ما را هراسان کرد.

نورالدین فردای آنروز، آن دو را در میان مردم حاضر کرد و در حضور مردم از آنها اقرار گرفت، آن وقت خواب رسول (ص) را به نظر آورد که آن حضرت او را برای رفع این مشکل اهل دانسته است به شدت گریه کرد.

بعد فرمان داد هر دو نفر را در کنار حجره شریفه گردن زدند، سپس دستور داد، سرب زیادی آماده کردند و در اطراف حجره شریفه خندقی کندند که به آب رسید، بعد سرب را ذوب کرده و در آن خندق ریختند که به حکم حصاری در اطراف حجره شریفه شد، بعد از این کار به شام محل حکومت خویش بازگشت.

ناگفته نماند: این خواب و این معجزه را مرحوم محدث نوری در دارالسلام ج 2 ص 109 از کتاب تحفة الازهار سید ضامن مدنی نقل کرده و گوید: در آن سال فضل بن امیر هاشم حاکم مدینه بود.

و نیز سمهودی آنرا در کتاب وفاءالوفاء ج 2 ص 648 نقل کرده و به چند منبع نیز اشاره نموده است و تصریح کرده که نورالدین محمودبن زنگی در سال پانصد و پنجاه و هفت هجری به مدینه آمده است.

و نیز ناگفته نماند: نورالدین محمود بن زنگی از اتابکان شام است که از سال پانصد و چهل تا پانصد و هفتاد و هفت در شام حکومت کردند، نورالدین محمود یکی از سرشناسان آن سلسله است، ابن اثیر در تاریخ کامل ج 9 حالات او را بتفصیل نقل کرده است.



منبع خبر: خاندان وحی، سید علی اکبر قریشی

منبع: http://www.shia-news.com/ShowNews.asp?Code=86121709

روضه شهادت امام حسن مجتبی (ع)

روضه شهادت امام حسن مجتبی (ع)


در بیماری امام (ع) خدمت او رفتم. در مقابل حضرت طشتی گذاشته بودند که گهگاه قی می کرد، و جگر مبارکش و لخته های بزرگ خون، پاره پاره در آن طشت می ریخت.


پس از آنکه به دلیل اهمال مسلمین و به سبب لزوم حفظ خون شیعیان وفادار اندکی که حافظان قرآن و سنت بودند، امام حسن(ع) تن به صلح با معاویه داد، از کوفه به مدینه بازگشت و ـ بنا بر حدیث شریف نبوی که فرمود: «الحسن و الحسین ابنای امامان قاما أو قعدا» ـ دوران قعود خویش به مدت ده سال سپری کرد.

پس از این سالها، معاویه تصمیم گرفت که برای استمرار پادشاهی در خاندان بنی امیه فکری کند و کم کم مقدمات ولیعهدی و سپس خلافتِ فرزندش یزید را فراهم سازد. این امر، برخلاف شرایط صلح نامه بود.

مطابق آن معاهده صلح، معاویه باید پس از مرگ خویش، حکومت را به امام حسن(ع) و در صورت نبود او به امام حسین(ع) می سپرد. بنابراین در صدد قتل امام مجتبی (ع) برآمد و نقشه مسموم کردن آن حضرت را کشید.

سپس برای آنکه این نقشه حتما عملی شود و هیچ درصد خطایی نداشته باشد، پیکی به پادشاهی روم ـ که در همسایگی شام قرار داشت ـ فرستاد و از امپراتور آن سرزمین زهری قوی طلبید. سپس آن زهر را به همراه صد هزار درهم برای «جعده» دختر اشعث بن قیس (از منافقان کوفه) که در همسری امام (ع) قرار داشت فرستاد و وعده داد که اگر امام را مسموم کند و به شهادت برساند، وی را به ازدواج یزید در خواهد آورد. جعده فریب آن پول و آن وعده ها را خورد و تصمیم به انجام آن خیانت گرفت.

در یکی از روزهای بسیار گرم که امام حسن مجتبی (ع) روزه بود و تشنگی بر آن حضرت اثر کرده بود، در وقت افطار، همسرش زهر را با شربتی مخلوط کرد و آن را برای حضرت آورد. چون حضرت آن شربت را آشامید و احساس مسمومیت کرد، فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون». سپس خداوند را حمد کرد و روی به جعده نمود و گفت: ای دشمن خدا! مرا کشتی ولی بدان که معاویه تو را فریب داد و پس از من جانشینی نخواهی یافت. خداوند تو و او را با عذاب خود خوار فرماید. آنگاه امام در بستر بیماری افتاد.

«جنادة بن ابی امیه» می گوید: در بیماری امام (ع) خدمت او رفتم. در مقابل حضرت طشتی گذاشته بودند که گهگاه قی می کرد، و جگر مبارکش و لخته های بزرگ خون، پاره پاره در آن طشت می ریخت.

گفتم: مولای من چرا خود را معالجه نمی کنید؟ فرمود: ای بنده خدا ! مرگ را به چه چیز علاج می توان کرد؟ گفتم: «انا لله و ان الیه راجعون». سپس امام (ع) رو به سوی من کرد و گفت: رسول خدا به ما خبر داد که بعد از او دوازده خلیفه و امام خواهند بود که یازده نفر از ایشان از فرزندان علی و فاطمه هستند. همه این 12 خلیفه به تیغ یا به زهر شهید می شوند.

پس گفتم: ای پسر رسول خدا ! مرا موعظه کن. امام فرمود: استعد لسفرک و حصل زادک قبل حلول اجلک... ـ برای سفر آخرت آماده شو و زاد و توشه خویش را مهیا ساز، قبل از آنکه مرگت فرا رسد ... و بدان که در حلال دنیا، حساب است، و در حرام دنیا عقاب، و مرتکب شدن به شبهه های آن، موجب عتاب؛ پس دنیا را همچون مرداری بدان و از آن مگیر مگر به اندازه ای که تو را ضرورت و کفایت باشد... و اگر خواهی که بدون داشتن قوم و قبیله و یاور، عزیز باشی و بدون داشتن سلطنت، هیبت داشته باشی، از مذلت معصیت به سوی عزت اطاعت خدا خارج شو.

امام (ع) چند روزی را در بستر بیماری بود و زجر و مصیبت فراوان کشید. آنگاه که نفس مبارکش به شماره افتاد و رنگ صورتش زرد شد و معلوم گشت که آخرین ساعات حیات را سپری می کند برادرش امام حسین (ع) سر حضرت را در آغوش گرفت و پیشانی وی را بوسید و با یکدیگر سخنانی طولانی گفتند. پس امام (ع) برادر را وصی خود گرداند، اسرار امامت را به او گفت و ودایع خلافت را به او سپرد و روح مقدسش به ریاض قدس پرواز کرد.

از جمله وصایایی که امام حسن (ع) به برادرش کرد این بود که: مرا در کنار جدم رسول الله دفن کن. اما اگر «آن زن» مانع از این کار شد، تو را به حق قرابت خویش سوگند می دهم که مانع از درگیری شوی و نگذاری که قطره ای خون به این خاطر بر زمین بریزد؛ در این صورت، بدن مرا در بقیع دفن کنید تا اینکه پیامبر (ص) را ملاقات کنم و نزد او مخاصمه نمایم و از آنچه بعد از وی از این مردم کشیدم شکایت کنم.

چون حضرت به عالم بقا رحلت فرمود، امام حسین (ع) و تعدادی از بنی هاشم بدن مبارک را غسل دادند و به سوی روضه منوره حضرت رسول (ص) حرکت کردند تا بدن را در آنجا دفن نمایند.

«مروان بن حکم» که از جریان مطلع گردید بر استر خویش سوار شد و به نزد عایشه رفت و گفت: حسین، برادر خود را آورده است تا کنار پیامبر دفن کند. بیا و مانع شو. پاسخ داد: چگونه مانع شوم؟ مروان از استر به زیر آمد و او را سوار کرد و به نزد قبر حضرت رسول (ص) آورد. عده ای از آل ابی سفیان نیز جمع شده و فریاد می زدند: عثمان مظلوم، در بدترین مکانها در بقیع دفن شود و حسن با رسول خدا؟ این اتفاق هرگز نخواهد افتاد مگر آنکه نیزه ها و شمشیرها شکسته شوند و جعبه ها از تیر خالی گردد! امام حسین نیز پاسخ آنان را می داد.

«عبدالله بن عباس» می گوید: در همین سخنان بودیم که ناگاه صدایی شنیدیم و عایشه را دیدیم که بر استری سوار است و با همراهان بسیار می آید و آنان را تشویق به جنگ می کند. چون نظرش بر من افتاد گفت: ای ابن عباس! شما بر من جرأت را تمام کرده اید و هر روز من را آزار می کنید و می خواهید کسی را داخل خانه من کنید که من او را دوست ندارم!

گفتم: وا سوأتاه! یک روز بر «جمل» سوار می شوی و یک روز بر استر؟! می خواهی نور خدا را فرو نشانی و با دوستان خدا جنگ کنی و میان رسول خدا و حبیب او حائل شوی؟ در این هنگام آن زن خود را نزد قبر رساند و خویش را از استر بر زمین افکند و فریاد زد: به خدا سوگند که تا یک تار مو در سرم هست نمی گذارم حسن را در اینجا دفن کنید!

در روایت دیگر آمده است که در این هنگام، جنازه حضرت را تیرباران کردند آنگونه که 70 تیر از جنازه امام (ع) بیرون کشیدند. بنی هاشم که اینگونه دیدند خواستند شمشیر بکشند و بجنگند، اما سیدالشهدا (ع) فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم که وصیت برادرم را ضایع ننمایید و کاری نکنید که خونی ریخته شود.

سپس روی به دشمنان کرد و گفت: اگر وصیت برادرم نبود می دیدید که چگونه بینی های شما را بر خاک می مالیدم و او را نزد جدش دفن می کردم. سپس جنازه مطهر را برداشتند و به جانب بقیع حرکت دادند و در آن مکان دفن کردند.

همچنین از ابن عباس روایت شده است که رسول اکرم (ص) فرمود: چون فرزندم حسن را به زهر شهید کنند ملائکه هفت آسمان بر او گریه کنند ... و هر که بر او بگرید، روزی که دیده ها کور شوند چشمانش نابینا نخواهد شد... و هر که بر مصیبت او اندوهناک شود روزی که دلها اندوهناک شوند محزون نگردد ... و هر که در بقیع او را زیارت کند روزی که قدمها لرزان است قدمش بر صراط ثابت گردد.

علی لعنة الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون


منابع اصلی:
1. شیخ عباس قمی ؛ منتهی الآمال ؛ با کوشش و تلخیص آیةالله رضا استادی ؛ قم: دفتر نشر مصطفی، 1380 .
2. محمد بن یعقوب کلینی ؛ اصول کافی ؛ ترجمه و شرح سید جواد مصطفوی ؛ تهران: انتشارات ولی عصر (عج)، 1375 .



منبع خبر: ابنا

منیع : http://www.shia-news.com/ShowNews.asp?Code=86121707

چشمانی که هنوز نگران امت است

چشمانی که هنوز نگران امت است

عباس محمدی


 

اما باور نمی‏کنی که امت تو چگونه به وصیت تو عمل کردند. کاش از دست‏های گرمی نپرسی که هیچ‏گاه پس از تو، دست‏های تنهای علی علیه‏السلام را در صبحگاهان غربت نفشرد و هیچ جوابی، پرنده‏های سلامش را نرسید!


مرور می‌کنی خاطرات هزار ساله نوح را، تنهایی آدم را، زخم‌های ایوب را و امتحان ابراهیم را. با آمدن آدم علیه‌السلام آمده‌ای و بعد از عیسی علیه‌السلام به پیامبری رسیده‌ای.

فرشته‌ها صدایت می‌کنند؛ اما هنوز دلتنگ و نگران امتت هستی.

هرچند اتمام حجت کرده‌ای، هرچند عادل‌ترین نگهبان را بر آنان گمارده‌ای، اما دلشوره اینکه پس از تو چه خواهد شد، رهایت نمی‌کند.

پیامبری تو...

سبکبار بال می‌زنی، تا دورتر از دست‌رس همه پرنده‌ها و فرشته‌ها. اما چه بهارها و اردیبهشت‌ها در حسرت دیدن تو از راه خواهند آمد، ای بهشتی‌ترین!

پیامبری‌ات باران مهربانی بود که تا دورترین نقطه تشنگی خاک رسید. عطر رسالتت، هوایی بود که همه خاکیان را به هوای نفس کشیدن در دامنه اسلام کشاند.

پس از تو، آوازهای ابوجهل را هیچ حنجره‌ای صیقل نداد.

به یمن پیامبری تو، زیتون‌ها و انجیرها در برابر نخل‌ها، قرآن تلاوت می‌کنند و نخل‌ها به رسالت جهانی تو سوگند می‌خورند.

همه پرنده‌های جهان، اذان می‌گویند تا کوه‌ها به امامت تو نماز کنند.

پس از تو چه می‌توان گفت از آن همه کلمه‌ای که در صدای سکوت علی علیه‌السلام ، پس از تو خاموش ماندند؟ پس از تو، غیر از نفس‌های غمگین علی علیه‌السلام و اشک‌های ناتمام فاطمه علیهاالسلام ، هیچ نفسی به تو نرسید و هیچ اشکی از نام تو سرچشمه نگرفت.

بعد از تو، جز لبخندهای اندوهگین علی علیه‌السلام و فاطمه علیهاالسلام ، همه لبخندها به کیسه‌های زر ختم شد.

چه شب‌ها که فاطمه علیهاالسلام به یاد تو در ماه، با گریه می‌نگریست و علی علیه‌السلام ، با بغض، ستاره‌های ایوان تاریک مدینه را می‌شمرد. آه، چه فرصت‌های عزیزی که پس از تو، بین غربت برادرت علی علیه‌السلام و مسلمانان نامسلمان گم شد!

کاش سلمان‌ها و ابوذرها و... در باران تکثیر می‌شدند تا خطبه‌های علی علیه‌السلام را عملی کنند! کاش... !

کاش چیزی نپرسی!

لب به سخن گشودی و فرمودی: «نورانی‌ترین شما در روز قیامت، کسی است که آل محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله را بیشتر دوست بدارد.»

اما باور نمی‌کنی که امت تو چگونه به وصیت تو عمل کردند. کاش از دست‌های گرمی نپرسی که هیچ‌گاه پس از تو، دست‌های تنهای علی علیه‌السلام را در صبحگاهان غربت نفشرد و هیچ جوابی، پرنده‌های سلامش را نرسید!

کاش از شانه امنی نپرسی که پس از تو هیچ شانه‌ای هق هق گریه‌های دختر دردانه‌ات را نداشت! کاش از دوست‌داشتن مپرسی که هیچ خانه‌ای همسایه دوستی مهربانانه آل تو نشد! کاش... !



منبع خبر: مجله اشارات، شماره 94

منبع : http://www.shia-news.com/ShowNews.asp?Code=86121708

تبرک‌ جستن‌ و شفاعت‌ به‌ نبی‌ مکرم‌ اسلام‌(ص)

تبرک‌ جستن‌ و شفاعت‌ به‌ نبی‌ مکرم‌ اسلام‌(ص)

محمد علی‌ خیراللهی‌

یکی از شبهاتی که وهابیون درباره نبی مکرم اسلام (ص) مطرح می کنند این است که تبرک به مزار آن رسول الهی شرک می باشد. در صدر اسلام امت اسلامی به رسول مکرم(ص)به عنوان شخصیتی پاک که می توان از او شفا گرفت نگاه می کرده؛ از این جهت حتی به آب دهان پیامبر اسلام(ص) نیز به عنوان شفادهنده درد توجه می نمود.

در یکی از جنگ ها، پیغمبر آب دهان خویش را بر چشمان حضرت علی (ع) مالیدند و رنج و بیماری چشم آن حضرت بهبود یافت. از دیگر موارد، تبرک جستن به موی پیامبر(ص) بود که در چند مورد از آن روایت شده است. نمونه های دیگر، تبرک جستن مسلمانان به تیر و کمان و کف دست رسول اکرم (ص) است. و حتی قبل از بعثت رسول مکرم اسلام (ص) وقتی یهودیان مدینه با کفار قتال می کردند، جهت پیروزی به درگاه الهی دعا نموده و به رسول مکرم اسلام (ص) قسم یاد می کردند. نتیجه این که رسول مکرم اسلام (ص) و انبیای الهی انسان هایی هستند که بعد روحانی و اتصال آنان به عالم معنا، سبب شده معنویت بر جسم آنان تجلی یافته و این جسم نیز به تبع آن روح مقدس و ملکوتی تقدس یابد.

مقدمه
یکی از شبهاتی که درباره نبی مکرم اسلام (ص) بعد از رحلت آن حضرت مطرح می شود این است که تبرک به مزار آن رسول الهی شرک می باشد. این شبهه که به عنوان یکی از عقاید وهابیت و در واقع یکی از مشهورترین تفکرات و ایده های آنان به حساب می آید در سده های اخیر مطرح شده است. آنان عنوان می کنند که تبرک به آثار انبیا و قبر آنان شرک بوده و اگر کسی در مزار آنان به عبادت خداوند بپردازد نیز مرتکب نوعی شرک شده است. هم چنین اعتقاد دارند که ایجاد بنا بر قبر انبیا در حد شرک است.

ما در این مقاله به بیان صحت و سقم این عقیده پرداخته و آن را در ذیل دو عنوان بررسی می نماییم : 1ـ تبرک به رسول مکرم اسلام (ص) در زمان حیات؛ 2ـ طلب شفاعت از پیامبر عظیم الشان اسلام (ص).

در واقع در زمان رسول مکرم اسلام (ص) مسلمانان به آن پیغمبر به عنوان وجودی متبرک توجه می نمودند و در مسایل خود و ارتباط خویش با خداوند به ایشان توسل می جستند.

1ـ تبرک به آثار رسول مکرم اسلام (ص)

الف ) تبرک به بُصاق نبی مکرم اسلام (ص)
در صدر اسلام امت اسلامی رسول مکرم (ص) را شخصیتی پاک و مقدس می دانستند و از این رو حتی آب دهان پیامبر اسلام (ص) نیز به عنوان شفا مورد توجه آنان بود. در صحیح بخاری آمده است که رسول مکرم اسلام (ص) در روز خیبر فرمود: من این پرچم را در روز آینده به مردی خواهم داد که خداوند تبارک و تعالی به دست او خیبر را فتح کند. آن شخص خدا را دوست دارد و پیغمبر خدا(ص) را نیز دوست دارد و از آن سو، خدا و رسولش نیز به او علاقه مند هستند.

مسلمانان بعد از سخن رسول اسلام (ص) خوابیدند در حالی که در این فکر بودند که پیغمبر اسلام (ص) این پرچم را در روز آینده به چه کسی خواهد داد، صبح به نزد پیغمبر اسلام (ص) آمدند تا حضرت پرچم را به یکی از آنان دهد، حضرت (ص) فرمود: علی (ع) کجاست ؟ به او عرض شد که علی (ع) از بیماری چشم خویش رنج می برد، پیغمبر شخصی را به دنبال آن حضرت فرستاد و وقتی حضرت علی (ع) به نزد رسول مکرم اسلام (ص) آمد، پیامبر(ص) آب دهان خویش را بر چشمان وی مالید و رنج و بیماری چشم حضرت کاملاً از بین رفت و گفته شده که حضرت علی (ع) تا آخر عمر خود به هیچ وجه به بیماری چشم مبتلا نشد. (بخاری، 1401، ج 3، ص 35).

همان گونه که ملاحظه می گردد، حضرت علی (ع) به وسیله تبرک به آب دهان پیغمبر اسلام (ص) شفا پیدا کرد و این نشان می دهد که آثار آن حضرت قابلیت تبرک و شفا دارند.

ب ) تبرک به آب وضوی پیغمبر اسلام (ص)
مردم در عصر رسول مکرم اسلام (ص) به آب وضوی پیغمبر تبرک می جستند و رسول اسلام (ص) هیچ گاه آنان را از این عمل نهی ننمود. در صحیح بخاری از انس بن مالک نقل شده که گفت : پیغمبر اسلام (ص) را دیدم که به هنگام نماز عصر وضو گرفته بود، وقتی دست خود را در ظرف نهاد مردم نیز از آب اضافی وضوی رسول الله (ص) وضو گرفتند و حتی از برخی روایت شده که ما برکات آب وضوی رسول مکرم اسلام (ص) را در بدن خود ملاحظه نمودیم، زیرا دیگر بیماری ای نصیب ما نشد. (پیشین، ص 219 و نسایی، 1348، ج 1، ص 25).

همان گونه که ملاحظه می گردد، در عصر رسول اسلام (ص) مردم به تبرک جستن به وضوی رسول اسلام (ص) افتخار می کردند.

ج ) تبرک به موی رسول الله (ص)
یکی دیگر از موارد تبرک به آثار رسول مکرم اسلام (ص) تبرک به موی آن حضرت می باشد. روایت شده که وقتی حضرت سر خود را اصلاح می کرد، مردم موی ایشان را به عنوان تبرک جمع می کردند و پیامبر(ص) مانع این عمل آنان نمی شد. در صحیح مسلم آمده است که پیغمبر اسلام (ص) وقتی در منا سر خود را تراشید، در پاسخ به درخواست مردم، به یکی از اصحاب خود فرمود: موی سر مرا میان مردم تقسیم کن. (مسلم، بی تا، ح 323)

هم چنین از انس بن مالک روایت شده است که : من رسول اسلام (ص) را دیدم که شخصی سر آن حضرت را در منا تراشید و اصحاب بر گرد آن حضرت حلقه زده بودند و تنها چیزی که انتظار داشتند این بود که بتوانند موی آن حضرت را به تبرک بردارند. (پیشین، ص 1812).

و نیز در ترجمه خالد آمده است که : خالد بن ولید در نبردهای مشهور خویش با روم و ایران که توانست در آن نبردها فتوحاتی نیز داشته باشد، اثری از رسول اسلام (ص) در کلاهخود خود داشته است که گفته اند آن اثر، موی پیغمبر اسلام (ص) بوده است و گفته شده که او معتقد بود که به وسیله تبرک موجود در این کلاه همواره در نبردها پیروز می شده و زخمی به او نمی رسید.

از خالد پرسیدند چگونه است که تو در این کلاه موی رسول اسلام (ص) را قرار داده ای ؟ او در پاسخ گفت : در سالی رسول اسلام (ص) به عمره مشرف شد و سر خود را تراشید و من موهای او را در این کلاهخود قرار دادم و پس از آن نشد که در جنگی شرکت کنم مگر این که به وسیله این کلاهخود و تبرک به موی داخل آن پیروز شدم و هر جا که با این کلاه در جنگی شرکت می کردم پیروزی با من بود. (ابن کثیر، 1396، ج 7، ص 113 و حاکم نیشابوری، 1406، ج 3، ص 299).

و نیز گفته شده است نزد ام سلمه، همسر پیغمبر اسلام (ص)، بعد از رحلت آن حضرت مقداری از موی پیغمبر(ص) بود و هرگاه یکی از آشنایان به بیماری دچار می شد به نزد ام سلمه می آمد و او موی آن حضرت را در داخل ظرفی از آب تبرک می نمود و آن شخص بیمار از آن استفاده می کرد و شفا می یافت. (بخاری، پیشین، ج 4، ص 27).

و از عبیده نقل شده است که : اگر مویی از رسول مکرم اسلام (ص) به نزد من باشد بهتر از تمام ثروت دنیا نزد من است. (ابن سعد، بی تا، ج 6، ص 63).

همان گونه که ملاحظه می گردد، در مواردی که عنوان شد، اصحاب و یاران و خاندان آن حضرت به موی وی تبرک جسته و به این وسیله خود را متبرک می کردند و تبرک به آثار آن حضرت به عنوان سیره مسلمانان در صدر اسلام محسوب می شده است.

د) تبرک به تیر و کمان رسول الله
بخاری می گوید: در جریان صلح حدیبیه رسول مکرم اسلام (ص) به همراه اصحاب خود به منطقه ای در محدوده حدیبیه وارد شدند که در آن جا گرمای زیاد و آب کم، توان همراهان پیامبر(ص) را از بین برده بود. اصحاب ایشان به نزد آن حضرت آمده و از کم آبی و سختی تشنگی شکایت کردند، رسول اسلام (ص) تیری از کمان خود درآورد و به اصحاب خود داد، آنان آن تیر را گرفته و به کنار چاه خشکی رفتند تا به وسیله آن تیر تبرک جسته و از چاه آب درآورند. رسول مکرم اسلام (ص) با آن تیر ضرباتی بر چاه خشک شده وارد نمود و آب به جوشش آمده و از زمین فوران نمود. (بخاری، پیشین، ج 2، ص 81).

هـ) تبرک به موضع کف دست رسول مکرم اسلام (ص)
تبرک به آثار رسول مکرم اسلام (ص) تنها به آثار مستقیم از پیغمبر اسلام ختم نمی شود بلکه به صورت غیر مستقیم و به واسطه نیز از رسول مکرم اسلام تبرک می جستند. در نقلی از حنظله آمده است : جد من به نزد رسول مکرم اسلام (ص) رفت و عنوان نمود که من دارای دو فرزندی هستم که در ناحیه صورت و بدن خویش دچار تورم هستند، پس از خدا بخواه آنان را از این بیماری نجات دهد.

پیغمبر اسلام (ص) دستی بر سر پدربزرگ من کشید و فرمود: خدایا! بر آن برکت ده، و برکت داده شد؛ زیرا ما مشاهده کردیم. وقتی پدربزرگ ما شخص بیماری را می دید که در صورت و یا بدن او درد یا تورمی بود، دست بر سر خود و موضع کف دست رسول مکرم اسلام (ص) می کشید و می گفت : بسم الله. سپس آن را بر جای درد و ورم می گذاشت و آن ورم برطرف می شد و ما به دفعات این امر را از جد خود ملاحظه نمودیم که به وسیله تبرک جستن به موضع دست رسول اسلام (ص) توانست بیماری هایی را شفا دهد. (ابن حنبل، بی تا، ج 5، ص 68).

2ـ شفاعت جستن به رسول مکرم اسلام (ص)
همان گونه که بیان شد، یکی از مواردی که وهابیت به عنوان محرمات و شرک محسوب می کند استشفاع به رسول مکرم اسلام (ص) می باشد، در حالی که این موضوع در تمام زمان ها به عنوان امری مسلّم، از طرف مسلمانان پذیرفته شده بود و حتی قبل از خلقت آن حضرت نیز امری ممکن محسوب می شد.

الف ) توسل به نبی مکرم اسلام (ص) قبل از خلقت آن حضرت
در حدیثی که حاکم در مستدرک از عمربن خطاب ذکر نموده است، این نکته وجود دارد که او در منابع ادیان الهی چنین دیده بود که وقتی حضرت آدم (ع) دچار آن لغزش شد، به درگاه خداوند چنین دعا نمود که پروردگارا! تو را به حق محمد(ص) می خوانم که این لغزش مرا بپذیری. وقتی به حضرت آدم گفته شد تو چگونه محمد را می شناسی ؟ او در پاسخ گفت : من به هنگام خلقت خود بر استوانه های عرش دیده بودم که نوشته شده بود «لا اله الا الله. محمد رسول الله »، پس از آن جا دانستم که او برترین مخلوقات به نزد توست. خداوند در پاسخ فرمود: ای آدم ! درست گفتی، هیچ خلقی نزد من برتر از محمد(ص) نیست، پس مرا به نام او و به حق او بخوان تا من تو را مورد آمرزش قرار دهم. (حاکم نیشابوری، پیشین، ج 2، ص 615).

همان گونه که ملاحظه می گردد، حضرت آدم برای جلب رضایت الهی در مورد آن لغزش، به رسول مکرم اسلام (ص) توسل جسته و با نام او به نزد خداوند تقرب می جوید.

محدثین و مفسرین در تفسیر آیه «وَ لَمّا جاءَهُم کتاب من عنْد اللّه مُصَدَّق لما مَعَهُم وَ کانُوا من قَبْل یَسْتَفْتحُون عَلَی الِّذین کَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُم ما عَرَفُوا کَفَرُوا به فَلَعْنَةُ اللّه عَلَی الْکافرین؛ هنگامی که از طرف خداوند کتابی برای آنها آمدو موافق نشانه هایی بود که با خود داشتند و پیش از این جریان به خود نوید فتح می دادند (که با کمک او بر دشمنان پیروز گردند، با این همه )هنگامی که این کتاب و پیامبری را که از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد به او کافر شدند، لعنت خدا بر کافران باد!» (بقره 89)

از امام صادق (ع) چنین نقل نموده اند که : «یهود در کتاب های خویش دیده بودند که هجرتگاه پیامبر اسلام بین کوه «عیر» و کوه «احد» (دو کوه در دو طرف مدینه ) خواهد بود، یهود از سرزمین خویش بیرون آمدند و در جست وجوی سرزمین مهاجرت رسول اکرم (ص) پرداختند، در این میان به کوهی بنام «حداد» رسیدند، گفتند «حداد» همان «احد» است، در همان جا متفرق شدند و هر گروهی در جایی مسکن گزید؛ بعضی در سرزمین «تیما» و بعضی دیگر در «فدک » و عده ای در «خیبر».

آنان که در «تیما» بودند میل دیدار برادران خویش نمودند، در این اثنا عربی عبور می کرد مرکبی را از او کرایه کردند، وی گفت : من شما را به میان کوه «عیر» و «احد» خواهم برد، به او گفتند: هنگامی که بین این دو کوه رسیدی ما را آگاه نما.

مرد عرب هنگامی که به سرزمین مدینه رسید اعلام کرد که این جا همان سرزمین است که بین دو کوه عیر و احد قرار گرفته است، سپس اشاره کرد و گفت : این عیر است و آن هم احد، یهود از مرکب پیاده شدند و گفتند: ما به مقصود رسیدیم دیگر احتیاج به مرکب تو نیست و هر جا می خواهی برو.

نامه ای به برادران خویش نوشتند که ما آن سرزمین را یافتیم، شما هم به سوی ما کوچ کنید، آنها در پاسخ نوشتند: ما در این جا مسکن گزیده ایم و خانه و اموالی تهیه کرده ایم و از آن سرزمین فاصله ای نداریم، هنگامی که پیامبر موعود به آن جا مهاجرت نمود به سرعت به سوی شما خواهیم آمد!

آنها در سرزمین مدینه ماندند و اموال فراوانی کسب نمودند. این خبر به سلطانی بنام «تبع » رسید، با آنها جنگید، یهود در قلعه های خویش متحصن شدند، وی آنها را محاصره کرد و سپس به آنها امان داد و آنها به نزد سلطان آمدند. تبع گفت : من این سرزمین را پسندیده ام و در این سرزمین خواهم ماند، در پاسخ وی گفتند: این چنین نخواهد شد؛ زیرا این سرزمین هجرتگاه پیامبری است که جز او کسی نمی تواند به عنوان ریاست در این سرزمین بماند.

تبع گفت : بنابراین من از خاندان خویش کسانی را در این جا قرار خواهم داد تا آن زمانی که پیامبر موعود بیاید، وی را یاری نمایند، از این رو او دو قبیله معروف اوس و خزرج را در آن مکان ساکن نمود.

این دو قبیله هنگامی که جمعیت فراوانی پیدا کردند به اموال یهود تجاوز نمودند، یهودیان به آنها می گفتند هنگامی که محمد(ص) مبعوث گردد شما را از سرزمین ما بیرون خواهد کرد.

هنگامی که محمد(ص) مبعوث شد، اوس و خزرج که به نام انصار معروف شدند، به او ایمان آوردند، اما یهودیان وی را انکار نمودند.

بر اساس این، قبل از بعثت رسول مکرم اسلام (ص) وقتی یهودیان مدینه و خیبر با کفار و مشرکین اوس و خزرج جنگ می کردند جهت پیروزی به درگاه الهی دعا می نموده و به رسول مکرم اسلام (ص) قسم یاد می کردند. آنها به نزد خداوند شفاعت می جسته و عنوان می کردند: خداوندا! به حق نبی امی تو را سوگند می دهیم که ما را بر این مشرکین پیروز کن. (حاکم نیشابوری، پیشین، ج 1، ص 333؛ بیهقی، ص 343 و طبری، 1415، ج 1، ص 324).

همان گونه که ملاحظه می گردد، حتی اهل کتاب قبل از بعثت رسول مکرم اسلام (ص) به آن حضرت توسل جسته و برای تقرب به درگاه الهی آن حضرت را شفیع خود قرار می دادند.

ب ) توسل به نبی اسلام (ص) در حال حیات
شفاعت جستن به رسول مکرم اسلام (ص) تنها در قبل از خلقت آن حضرت و یا بعد از رحلت آن حضرت و در روز قیامت نیست بلکه در زمان حیات آن حضرت نیز برخی به رسول اسلام (ص) توسل می جستند. در روایتی از عثمان بن حنیف آمده است :

مردی که از ناحیه چشم رنج می برد به نزد نبی اسلام (ص) آمد و از آن حضرت خواست تا از خداوند بخواهد و دعا کند تا خدا او را شفا دهد. پیامبر اسلام (ص) فرمود: اگر بخواهی، من دعا می کنم، اما اگر بتوانی صبر کنی، برای تو خوب است. آن شخص از پیامبر اسلام (ص) درخواست کرد تا دعا کند، پس پیغمبر اسلام (ص) فرمود: وضو بگیر و این دعا را بخوان :

پروردگارا! از تو می خواهم و تو را به سوی حضرت محمد، نبی رحمت، متوجه می کنم. پس ای محمد! من به تو روی کردم تا این که پروردگارم را بخوانی و در این حاجتی که دارم از خدای تبارک و تعالی تقاضای عنایت کنی. پس خداوندا! شفاعت پیغمبر(ص) را در حق من بپذیر و مرا شفا ده. (ترمذی، 1403، ج 13، ص 80).

همان گونه که ملاحظه می گردد، پیغمبر اسلام (ص) دعایی را به آن مرد آموزش داد تا او بتواند به واسطه آن حضرت محمد(ص) را به عنوان شفیع خود قرار دهد تا خداوند به واسطه حرمتی که آن حضرت به درگاه خداوند دارد شفاعت وی را پذیرفته و آن شخص را شفا دهد.

ج ) توسل به نبی اسلام (ص) بعد از رحلت آن حضرت
این که به حضرت محمد(ص) توسل جسته و آن پیغمبر عظیم الشان الهی را به عنوان شفیع در درگاه خداوند واسطه قرار دهند امری بود که میان اصحاب رسول مکرم اسلام (ص) به عنوان موضوعی پذیرفته شده و قابل اهمیت مطرح بود. در قضیه ای این نکته کاملاً نمایان است :

در دوران حکومت عثمان شخصی می خواست به نزد آن خلیفه رود اما هیچ وقت عثمان به خواست او توجه نکرد و آن شخص هر چه تلاش کرد تا نظر خلیفه سوم را به سوی خود جلب نماید بی فایده بود، تا این که روزی با ناراحتی از عمارت عثمان خارج شد و در مسیر خود به ابن حنیف برخورد کرد، ابن حنیف از او سئوال کرد: چرا ناراحتی ؟ آن مرد در پاسخ گفت : من هر چه تلاش می کنم تا به نزد عثمان حاجت خود را بیان کنم، او به من توجه ای نمی کند. ابن حنیف به او گفت : برای این که حاجات خود را در دنیا به دست آوری وضو بگیر به مسجد برو و دو رکعت نماز بخوان سپس خداوند را به وسیله این دعا بخوان :

پروردگارا! از تو می خواهم و به نبی مکرم اسلام (ص) تو را توجه می دهم. ای محمد! من به تو توجه کردم تا مرا نزد خداوند شفاعت نمایی، پس پروردگارا! شفاعت پیغمبر را در حق من بپذیر و دعایم را برآورده کن. آن مرد آن چنان که ابن حنیف به او دستور داده بود انجام داد سپس به درگاه عثمان رفت و وقتی به نزد او نشست و حاجت خود را بیان کرد عثمان به سادگی حاجت او را در همان لحظه برآورده ساخت. (هیثمی، 1408، ج 2، ص 279).

در منابع مشاهده می شود که مردم حتی بستگان پیغمبر را نیز سوگند داده و شفیع خود قرار می دادند. در صحیح بخاری آمده است : در زمان خلافت عمربن خطاب که مردم دچار قحطی شده بودند روزی وی به عباس بن عبدالمطلب عموی پیغمبر اسلام (ص) توجه نموده و او را به نزد خداوند شفیع قرار داد و عنوان نمود که پروردگارا! ما به تو توسل می جوییم و به نبی مکرم اسلام (ص)، پس بر ما باران فرست، خداوند به توسلات آنان توجه کرده و باران فرستاد.

دلیل این که اصحاب پیغمبر به بستگان رسول مکرم اسلام (ص) از جمله عباس بن عبدالمطلب توجه می نمودند و او را شفیع درگاه خداوند قرار می دادند، این بود که می خواستند به وسیله نام پیغمبر اسلام (ص) به درگاه خداوند راه یابند. (بخاری، ج 2، ص 200).

نتیجه
از مجموع این مباحث چنین نتیجه گیری می شود که رسول مکرم اسلام (ص) و دیگر انبیا به عنوان شخصیت های الهی، انسان هایی هستند که با توجه به بعد روحانی و اتصال آنان به عالم معنا، جنبه معنویت بر جسم آنان تجلی نموده است؛ به این معنا که وقتی روح آن بزرگواران با عالم ربوبی و برترین مراتب هستی اتصال پیدا نمود، جسم آنان نیز به تبع آن روح مقدس و ملکوتی تقدس می یابد.

تقدس در جسم و روح انبیای الهی و به خصوص نبی مکرم اسلام (ص) به عنوان امری عادی و قابل پذیرش در ذهن جلوه می کند؛ زیرا آنان خلیفه کامل الهی و برگزیده راستین ربوبی هستند و خداوند به وسیله آنان معجزات خود را در دیدگان انسان ها جلوه گر می نماید. انبیای الهی تجلی دهندگان انوار ربوبی در دل های انسان ها هستند و جسم آنان مقدس است، همان گونه که روح آنان تقدس دارد و همان طور که با اتصال روحی به ارواح آنان، روح انسان پاک و مطهر می گردد و از هر نوع رنج و بیماری رهایی می یابد، جسم انسان نیز با دست یابی به اجسام مطهر آنان و توسل به آنان و یا شفاعت جستن به درگاه ربوبی به وسیله آنان، از بیماری و رنج رهایی می یابد.

خداوند، انبیا و به خصوص رسول مکرم اسلام (ص) را به عنوان بندگان پاک و مطهر و مقربان درگاه خویش قرار داد که توسل جستن به آنان نه تنها شرک و زشتی نیست بلکه احترام گذاشتن به انتخاب خداوند است و نیست کسی که به انبیای الهی توسل جوید و از آنها طلب شفاعت نماید مگر این که بخواهد به درگاه خداوند تقرب پیدا کند.


منابع و مآخذ:
ـ قرآن کریم.
ـ ابن حنبل، احمد، مسند احمد، دار صادر، بیروت، بی تا.
ـ ابن سعد، الطبقات الکبری، دار صادر، بیروت، بی تا.
ـ ابن کثیر، السیره النبویه، دارالمکتب، بیروت، 1396.
ـ بخاری. محمد بن اسماعیل، صحیح البخاری، دار الفکر، بیروت، 1401.
ـ ترمذی، محمد بن عیسی، سنن الترمذی، دارالفکر، بیروت، 1403.
ـ حاکم نیشابوری، محمد، مستدرک الحاکم، دارالمعرفه، بیروت، 1406.
ـ طبری، محمد بن جریر، جامع البیان عن تاویل آیی القرآن، دار الفکر، بیروت، 1415.
ـ مسلم، ابن حجاج، صحیح المسلم، بیروت، دارالفکر، بی تا.
ـ نسایی، احمد، سنن النسایی، دارالفکر، بیروت، 1348.
ـ هیثمی، نورالدین، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1408.



منبع خبر: پایگاه خبری تقریب

منبع : http://www.shia-news.com/ShowNews.asp?Code=86112304

امام حسين عليه السلام قرآن ناطق

امام حسين عليه السلام قرآن ناطق

در خصائص آن حضرت متعلق به قرآن مجید است و در آن پنج مقصد است:

مقصد اول: وجودش مانند وجود کلام الله

آن حضرت خود کلام الله ناطق و وجودش مانند وجود کلام الله است و مبیّن کلام الله است و از هم جدا نمی شوند و هر دو ودیعه پیغمبر می باشند در میان امّت ولی مخصوص است حضرت حسین علیه السلام در مقام ودیعه نهادن به اینکه او را با خود به منبر برد و فرمود: ای مردم این است حسین بن علی علیهما السلام پس او را بشناسید و بر همه کس تفضیل دهید (بحارالانوار جلد 43 صفحه 262) پس عرض کرد خدایا او را به تو می سپارم و به نیکان امّت خود. (بحارالانوار جلد 45 صفحه 118 و 167)

پس آن حضرت ودیعه پیغمبر خداست در نزد تمام امت حتی کسانی که در آن زمان نبوده اند بلکه در نزد ما نیز امانت است پس نیک ملاحظه نمائید خود را در حفظ این امانت ای امّت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم.

مقصد دوم: مشارکت آن حضرت با قرآن در جـميع صـفات

در مشارکت و موافقت آن حضرت با قرآن در جمیع صفات و خصایص و فضایل. پس اولاً هر یک از آن اوصاف را ببین و بعد ملتفت موافقت آن شو با آن حضرت. قرآن سبب هدایت مردمان و معجزه خاتم پیغمبران و موجب امتیاز حق از باطل است و امام حسین علیه السلام سبب هدایت به سوی ایمان، و آیتی از آیات رحمان و موجب امتیاز حق از باطل است. (بحار جلد 36 صفحه 205)

و قرآن در لیلة القدر نازل گردید (سوره قدر آیه 1) و شب ولادت امام حسین علیه السلام مانند شب قدر ملائکه نازل شدند به امر الهی و روح الامین سلام تهنیت از جانب خدا آورد (بحار جلد 43 صفحه 243)، قرآن شفاعت کننده است از برای کسانی که تلاوت آن را می نمایند و مداومت کنند (بحار جلد 74 صفحه 177) و امام حسین علیه السلام شفیع است کسانی را که به زیارت او روند یا بر او گریه کنند. (بحار جلد 44 صفحه 281)

قرآن معجزه است به فصاحت و اسلوب معانیش و امام حسین علیه السلام معجزه است به سرش و بدنش و خونش و خاکش، چنانکه از هر یک کرامتی ظاهر گردید که قبلاً اشاره شد.

قرآن همیشه تازه است و کهنه نمی شود و ملال نمی آورد هر چه تکرار کنند، امام حسین علیه السلام ذکر مصیبتش همیشه تازه است و ملال نمی آورد.

قرآن، تلاوتش و شنیدنش و نظر به سوی آن عبادت است، امام حسین علیه السلام مرثیه گفتن از برای او، شنیدنش و نشستن در مجلس عزایش و حزن بر او و گریه بر او و گریانیدن و تشبّه به گریه کننده گانش همه عبادت است. (بحار جلد 44 صفحه 289) و زیارتش از نزدیک و دور و زیارت زوّارش و آرزوی شهادت در رکابش همه عبادت است. (بحار جلد 44 صفحه 286)

قرآن احکام چندی دارد چون وجوب احترام و ترک هجران و عدم مسّ بدون طهارت و اینکه آن را در معرض بیع و شراء درنیاورند و امام حسین علیه السلام را نیز احکامی است موافق آن ولکن به آن عمل ننمودند بلکه هتک حرمتش کردند و او را به خاک و خون آلودند و دین خود را به قتل او فروختند و در عوض، دراهم معدوده گرفتند (بحار جلد 45 صفحه 59) و به خیال حکومت ملک ری که نصیب ایشان نگردید این امر بزرگ را مرتکب گردیدند. (بحار جلد 44 صفحه 384)

قرآن کلام الله صامـت و امام حسين عليه السلام کلام الله ناطـق

قرآن کلام الله صامت است و امام حسین علیه السلام کلام الله ناطق. قرآن کریم و شریف و مجید است و امام حسین علیه السلام کریم و شریف و مجید و شهید است. قرآن مشتمل است بر قصص و احوال انبیاء و بیان آنچه به ایشان وارد گردیده از صدمات و امام حسین علیه السلام آیت آن قصص و حالات است بالعیان. قرآن آیاتش به حسب ظاهر شش هزار و ششصد و شصت و شش آیه است و امام حسین علیه السلام زخم های بدنش بمنزله آیت است و به قولی چهار هزار بوده (بحار جلد 45 صفحه 50) و اگر زخم بر زخم نیز بشمارند و زخم های سمّ مرکبان را نیز ملاحظه نمایند به همان عدد آیات قرآنی می رسد.

قرآن مشتمل است بر بسمله در صد و چهارده موضع و امام حسین علیه السلام صد و چهارده زخم شمشیر داشت. قرآن مشتمل است بر اجزاء و سور و سطور و کلمات و حروف و نقاط و اعراب، و امام حسین علیه السلام بر بدنش بودسطرها از شمشیر و کلمات از اثر نیزه ها و نقاط از اثر تیرها. قرآن چهار قسم است: طُولٌ یعنی سوره های طولانی چون بقره و آل عمران و مئین که بعد از سوره محمد هستند بنابر قولی امام حسین علیه السلام نیز چهار قسمت شد، سرش به نیزه ها به سفر شام رفت و جسد در کربلا مقیم بر خاک بود و خونش بر بال مرغان (بحار جلد 45 صفحه 191)  و شمّه ای بر ملائکه (بحار جلد 45 صفحه 3) و صغار مفصّل اجزاء بدنش متفرق در صحرا.

قرآن سی جزء است که هر یک را دو نصف شصت پاره گویند و نمی دانیم در بیان تطبیق این وصف چه بگوییم.

مراد آن است که بدن آن حضرت آن قدر پاره پاره بود که به حساب نمی آمد « اسفی علیک یا اباعبدالله».

قرآن را خداوند به چند قسم یاد نموده است که به قدر سی و دو اسم می رسد و همه آنها بر امام حسین علیه السلام صادق است مثلاً قرآن مبارک است چنانکه فرموده است: « و هذا ذکر مبارک» (سوره انبیاء آیه 50) و خداوند موضع تکلّم با موسی  را شجره مبارکه نامیده (سوره قصص آیه 30) و شجره زیتونه در آیه نور مبارکه نامیده (سوره نور آیه 35) و عیسی را مبارک خوانده (سوره مریم آیه 31) و آب باران را مبارک نامیده (سوره ق آیه 9) و شب قدر را مبارک خوانده (سوره دخان آیه 3) و امام حسین علیه السلام در وحی بلاواسطه مبارک نامیده شد در آن حدیث عجیبی که فرمودند: مبارک است این مولود و بر او باد صلوات و برکات و رحمت من. (بحار جلد 44 صفحه 238)

قرآن شفا و رحمت است برای مومنین (سوره اسراء آیه 82) و امام حسین علیه السلام شفا است از امراض باطنه و تربتش شفا است از امراض ظاهره و او رحمت است از برای مومنین که بیشتر فوزهای ایشان به آن حضرت است. (بحار جلد 98 صفحه 123) قرآن نور است و امام حسین علیه السلام نور است. قرآن روح است و امام حسین علیه السلام ریحانه رسول خدا است (بحار جلد 43 صفحه 264) و راحت است از برای خلائق.

قرآن حکیم است که معالجه می کند قلوب را به هدایت، و امام حسین علیه السلام حکیم است که معالجه کرد جمعی را به هدایت و جمعی را معالجه نمود به شفاعت. (بحار جلد 43 صفحه 259)

قرآن بشیر و نذیر و کتاب مبین است و امام حسین علیه السلام بشیر و نذیر و امام مبین است که جدا نمود حق را از باطل.

قرآن ذکر است از برای مومنین و امام حسین علیه السلام ذکر بود از برای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در تمام عمرش و همچنین از برای مومنین. قرآن در آن است آیة الکرسی و آیه نور و در امام حسین علیه السلام کرسی که معدن علم الهی است و در او آیت نوری است که خاموش نگردید در ظلمت شب و نه در خاک و خون.

منازل چهارده گانه قرآن از برای شفاعت و خصومت

قرآن مشتمل است بر آیات شفا و آیات رجاء و آیات رحمت و امام حسین علیه السلام در اوست آیات و صفاتی از برای شفا و اسبابی از برای رجاء و علت های تامه از برای رحمت. قرآن از برای آن است چهارده منزل از اول وجودش تا وقتی که در بهشت مستقر گردد و بیانش آن است که قرآن شخص جلیلی است که از برای نطق است و منازلی داشت که از آن نزول نموده، از برای شفاعت و خصومت و اول منزلش در لوح بوده (سوره بروج آیه 22) دوم: قلب اسرافیل که ناظر به لوح است. سوم: قلب میکائیل که از اسرافیل تلقی می نماید. چهارم: قلب جبرئیل که از میکائیل می گیرد. پنجم: بیت المعمور در شب قدر. (بحار جلد 94 صفحه 25) ششم: نزولش بالتمام یک دفعه بر قلب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در شب اول رمضان از برای اینکه خودش بداند آن را نه از برای تلاوت بر مردم. (بحار جلد 89 صفحه 38) هفتم: نزولش بر آن حضرت از برای تلاوت بر مردم در اول بعثت. هشتم: نزولش در هر شب قدر بر امام عصر علیه السلام. نهم: منزلش در گوشها. دهم: منزلش در زبانها. یازدهم: منزلش در کاغذها. دوازدهم: منزلش در دلها، سیزدهم: منزلش در محشر که به صورت بسیار خوبی وارد می شود. (بحار جلد 7 صفحه 319 ) چهاردهم: منزلش در بهشت و از برایش درجاتی است که گفته می شود به قاری: بخوان و بالا رو در آنها (بحار جلد 89 صفحه 197) چنانکه این منازل از مجموع اخبار مستفاد می شود و تفصیل آن مقام دیگر می خواهد و برخی آن را در کتاب روضات الجنّات ایراد نموده ام و از برای امام حسین علیه السلام نیز چهارده منزل است در فضایل و چهارده منزل است در مصائب که انشاء الله هر دو را به اختصار بیان می نمائیم:

منازل چهارده گانه فضائل  امام حسين عليه السلام

اول: منزل خلقتش بود که قبل از امر خلق خلایق نوری بود مشتق از نور جدّش خاتم الانبیاء. (بحار جلد 53 صفحه 142 )

دوم: منزلش در عرش بود به چندین حالت: گاهی به عرش طواف می نمود و گاهی در یمین عرش و گاهی بالای آن و گاهی حامل آن، و گاهی پیش روی آن و گاهی در ظلّ آن و گاهی گوشوار و زینت آن. (بحار جلد 3 صفحه 433)

سوم: منزلش در بهشت به چندین کیفیت: گاهی درختی بوده در آن و گاهی ثمره درخت و گاهی گوشوار حضرت زهرا سلام الله علیها و گاهی زینت بهشت و گوشوار بهشت و زینت ارکان بهشت. (بحار جلد 43 صفحه 275 )

چهارم: نوری بود در اصلاب طاهره. (بحار جلد 98 صفحه 200 )

پنجم: نوری بود در ارحام مطهره خصوصاً در وقتی که نوبت حملش به حضرت زهرا سلام الله علیها رسید که می فرمودند: چون حامله شدم به امام حسین علیه السلام محتاج به چراغ نبودیم در شبهای تار. (بحار جلد 43 صفحه 273 )

ششم: در دست لعیای حوریه که قابله آن حضرت بود. (منتخب طریحی جلد 1 صفحه 86)

هفتم: در بدن پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و از برای آن حضرت در این منزل و از برای آن حضرت در این منزل چند مجلس بود گاهی بر گردن و گاهی شانه و گاهی دامان و گاهی سینه و گاهی پشت و از برای هر یک کیفیتی بوده است. چنانکه از برای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بر جسد امام حسین علیه السلام منازلی بوده. منزل زبانش دهان امام حسین علیه السلام بود که او را شیر می داد (بحار جلد 43 صفحه 243 ) و منزل ابهامش حلق آن سرور بود که غذا به کامش می نهاد (بحار جلد 43 صفحه 254 ) و منزل لبهای پیغمبر گاهی بر پیشانی امام حسین علیه السلام و گاهی بر گلویش (بحار جلد 44 صفحه 188) و اینها غالب اوقات بود و گاهی بالای نافش. (بحار جلد 43 صفحه 295 )

هشتم: سینه حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها.

نهم: در دست حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام در وقتی که او را بلند می کرد و نگاه می داشت تا حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم جمیع اعضای او را می بوسید و می گریست و عرض می کرد: ای پدر چرا گریه می کنی؟ می فرمود: می بوسم موضع شمشیرها. (بحار جلد 44 صفحه 261 )

دهم: دوش و گردن جبرئیل بود که مکرّر آن حضرت را به دوش می گرفت بلکه گاهی خواهش می نمود از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که او را به او دهد تا به دوش گیرد. (بحار جلد 43 صفحه 316 )

یازدهم: منبر رسول خدا در روز غدیر با خود به منبر برد و فرمود: هر کس من مولای اویم علی مولای اوست لکن امام حسین علیه السلام را به منبر برد به نزد خود نشانید یا بر دامان خود، و فرمود: مردم این است حسین بن علی علیهما السلام پس او را بشناسید و بر همه کس تفضیل دهید چنانکه خدایش تفضیل داده. پس خبر داد مردم را به قتلش و نفرین کرد بر قاتلش و خاذلش (بحار جلد 44 صفحه 248 ) پس او را سپرد به همه امّت از موجودین و غیر ایشان، حتّی به شما هم سپرده است چنانکه از عموم کلامش مستفاد می شود (بحار جلد 44 صفحه 118 ) پس مردم گریستند حضرت فرمودند: آیا گریه می کنید بر او و او را یاری نمی کنید؟

دوازدهم: سینه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در وقت احتضار.

سیزدهم: قلب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود چنانکه همیشه می فرمود: که حسین را در قلب من موقعیتی است که از برای احدی نیست و حالت احتضارش هم در ذکر آن حضرت بود و می فرمود: یزید را با من چه کار است؟! خدا او را مبارک نکند و در ذکر او بود تا روح شریفش از جسد مطهر مفارقت نمود. (بحار جلد 44 صفحه 266)

چهاردهم: قلوب مومنین است که از برای آن حضرت در آن قلوب محبت مخصوصی است که حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از آن تعبیر فرمودند: به اینکه آن محبت مکنون است در باطن ایشان (بحار جلد 43 صفحه 272) پس هر گاه شخص مومن ملاحظه نماید قلب خود را خواهد گفت: صدق رسول الله.

منازل چهارده گانه ی مصائب آن حضرت

منازل مصائبش که مصائب منازل است پس آن نیز چهارده مورد است:

اول: منزل اصلی که مدینه منوره طیبه بود و او را (مجبور) نمودند به جلا و بسیار بر او صعب بود پس شکایت به خداوند نمود و عرض کرد: خدایا ما عترت پیغمبر تو هستیم که ما را از وطن بیرون کردند (بحار جلد 44 صفحه 383) و شکایت به پیغمبر کردند آن وقتی که به نزد قبرش آمد از برای وداع و گفت: منم حسین پسر فاطمه دختر تو، مرا امت واگذاشتند و ضایع نمودند. (بحار جلد 44 صفحه 327)

دوم: منزلش در مکه معظمه که محل امن بود از برای هر چیزی  از ایشان و حیوان و مرغان و وحوش و درخت و علف، و این حرم امان مقام خوف آن حضرت گردید که خواستند او را در آن جا به قتل برسانند پس از آن کوچ کرد. (بحار جلد 44 صفحه 363)

سوم: مابین مکه و کوفه که در هر محلی می رسید او را تخویف می کردند از رفتن کوفه، و از یاری او امتناع می کردند.

چهارم: کربلا بود که در آن نازل شد به قصد اقامت و توطّن، و فرمود: بارها را فرود آورید که دیگر از اینجا کوچ نخواهیم کرد. (بحار جلد 44 صفحه 383)

پنجم: در مرکز میدان بود که هر وقت از قتال خسته می شد در آن مرکز می ایستاد و می فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله. (بحار جلد 45 صفحه 50)

ششم: مصرعش بود که در علم الهی از برایش اختیار شده، و در ظاهر آن باقی ماند سه روز یا چهار روز، و بعد به بطن آن زمین قرار گرفت که قبر معظّم آن حضرت است. (بحار جلد 45 صفحه 107)

هفتم: منزل سر مبارکش بود شب یازدهم محرم در خانه خولی زیر اجانه یا تنور در روی خاکستر، چنانکه در السنه مشهور است که نور نازل شد در تنور. (بحار جلد 45 صفحه 125)

هشتم: منزل آن سر، مجلس ابن زیاد در میان طبق پیش روی آن لعین و او اظهار خوشحالی می نمود و تبّسم می کرد و شاید این تبّسم اعظم است از زدن به خیزران و زدن ببینی و چشمان شریف آن حضرت. آه (بحار جلد 45 صفحه 116)

نهم: منزلش کوفه بالای درخت. (مناقب ابن شهر آشوب جلد 3 صفحه 218)

دهم: منزلش در مابین کوفه و شام و گاهی بالای نیزه ها و گاهی در میان صندوق و در هر شهر و بلد از آن سر منّور علامتی است.

یازدهم: منزلش در دیر راهب و در این منزل او را اکرام نمودند و با مشک و کافور او را مطیّب کردند و تحیّت و سلام گفتند و جواب شنیدند. (بحار جلد 45 صفحه 185- 186)

دوازدهم: منزلش در شام مجلس مجلس یزید عنید لعنة الله علیه در میان طشت طلا که پیش روی او گذاشته بودند و همه مصیبت ها بر آن حضرت در این مجلس جمع بود، که از بیست مصیبت متجاوز است که بعضی در آن مجلس حادث شد و بعضی در آنجا تازه گردید. (بحار جلد 45 صفحه 157)

سیزدهم: منزل او که در بر خانه یزید آویزان نمودند و هند زوجه یزید متحمل این اهانت نشد و با سر برهنه بیرون آمد و فریاد کرد: ای یزید این سر پسر فاطمه سلام الله علیها است که بر در خانه من آویخته ای ؟ یزید لعنة الله علیه برخاست و او را پوشانید و به حرم خود برگردانید و گفت: ای هند، نوحه کن بر فرزند رسول خدا و بزرگ قریش، پس امر کرد سر را به زیر آورند. (بحار جلد 45 صفحه 142)

چهاردهم: منزلش بر در دروازۀ شام که آن را بر آنجا آویخته بودند و این اهانت آن قدر بزرگ بود که صبر امامت حضرت سجاد علیه السلام متحمل آن نگردید و فریاد زد: ای یزید لعنة الله علیه حیا نمی کنی که سر فرزند فاطمه را بر دروازه شهر آویخته اند و حال آنکه او ودیعه پیغمبر است. (بحار جلد 45 صفحه 136)

پس در این مقام صبر نکرد با اینکه چون دید سر را در طشت نزد یزید لعنة الله علیه گذاشتند و با چو خیزران اشاره به لب و دندان او می کرد، صبر کرد و سخن نگفت.

و از برای آن حضرت حسین علیه السلام بعد از این منازل، چون قرآن کریم، منزلی است مخصوص، در مدفن و محشر به هیئت مخصوصی، تا وقتی که منتهی شود به منزل مخصوص در بهشت در آن درجاتی که جدّش فرمود: نمی رسد به آنها مگر به شهادت (بحار جلد 44 صفحه 113) و اعلای آنها آن است که در حدیث اشاره شده به آن که ملحق شدن به خاتم الانبیاء است در منزل و درجه او (بحار جلد 44 صفحه 221).

مقصد سوم: آياتی که در مرثيه آن حضرت نازل شد

مقصد سوم در آیاتی است که در مرثیه آن جناب نازل شد و آن چند آیه است:

اول در بیان حمل و ولادت او است آیه: ﴿ و وصینا الانسان بوالدیه احساناً حملته أمّه کرهاً و وضعته کرهاً و حمله و فصاله ثلاثون شهراً یعنی انسان را در مورد پدر و مادرش به نیکی توصیه کردیم، مادرش او را با مشقت حامله شد و با مشقت وضع نمود، مدت حمل و شیرخوارگی اش سی ماه است تا آخر آیه که در سوره احقاف است در کامل و بحار به سندهای معتبر روایت شده که چون فاطمه زهرا سلام الله علیها به حسین علیه السلام حامله شد نازل گردید جبرئیل، و عرض کرد: ای محمد صلی الله علیه و آله و سلم خدایت سلام می رساند و تو را بشارت می دهد به مولودی که از فاطمه سلام الله علیها متولد می گردد و امّت او را می کشند. عرض کرد: مرا حاجت نیست به مولودی که امّت او را بکشند، پس جبرئیل عروج نمود و نزول کرد و همان سخن را گفته و همان جواب شنید، باز عروج و نزول نمود و گفت: خداوند تو را بشارت می دهد به اینکه امامت و ولایت و وصایت در ذریه او خواهد بود. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: راضی شدم پس حضرت به حضرت فاطمه علیها السلام پیغام داد کلمات جبرئیل را که اول گفته بود حضرت فاطمه سلام الله علیها همان جواب پیغمبر را داد، بعد آن سخن آخر را که شنید راضی گردید ولکن در حمل و وضع با کراهت بود، یعنی محزون بود از برای کشته شدنش، و مدت حمل و رضاعش سی ماه {شد} و از جمله دعایش این بود که: « اصلح لی في ذریتي» و اگر می فرمود: « واصلح لی ذریّتي» تمام ذریه او امام می باشند.

و آن حضرت از هیچ زنی شیر نخورد، ولکن او را به خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می آورند پس ابهام خود را به دهان او می گذاشت، پس می مکید تا به حدّ کفایتش تا دو روز یا سه روز از غذا، پس روئید گوشت او از گوشت رسول خدا و خونش از خون آن حضرت و هیچ مولودی در شش ماه متولّد نشده که بماند مگر یحیی بن زکریا و حسین بن علی علیهما السلام. (بحار جلد 44 صفحه 232- 233)

و بدان که کعنی کرهاً آن است که اشاره شد یعنی با حزن و تأسف و این قسم بود حمل آن حضرت، و وضع او و پرستاری او و شیر دادن و تربیت او و بازی او و ادخال سرور بر او از جدّش، یا از پدرش یا برادرش یا مادرش، و همه ایشان در وقت وفات خود، بر آن حضرت محزون بودند، و خواهرش در وقت مفارقتش از قتلگاه؛ با کراهت و حزن بود، چگونه کراهت و حزنی، که به بیان نمی آید بلکه با ندبه و نوحه و افغان بود، که تمام دوست و دشمن از آن به گریه درآمدند. (بحار جلد 45 صفحه 58- 59)

خروج آن حضرت از مدينه

آیه دوم: در بیان خروج آن حضرت از مدینه و آن این آیه است: ﴿ اذن للذین یقاتلون بأنّهم ظلموا و انّ الله علی نصرهم لقدیر الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان یقو لوا ربنا الله یعنی رخصت داده شده به آنانکه پیکار می شوند برای اینکه مورد ستم قرار گرفته اند، خداوند به یاری آنها تواناست، آنانکه بیرون رانده شده اند از دیار خود به ناحق، تنها برای اینکه گفته اند: پروردگار ما الله است. (سوره حج آیه 40)

چنانکه در خبری از امام صادق علیه السلام منقول است که این آیه نازل گردید در شأن حضرت علی علیه السلام و جعفر و حمزه و جاری شد در حسین بن علی علیهما السلام. (بحار جلد 44 صفحه 219)

یعنی اینکه علی و جعفر و حمزه را از دیار خود بیرون نمودند و ایشان را کشتند بی گناه و بدون حق که موجب قتل ایشان باشد، بلکه به جهت اقرار به توحید الهی، و این حالت جاری گردید در امام حسین علیه السلام به نحو خاصی زیرا که آن حضرت را بیرون نمودند از دیارش، بلکه از جمیع دیارها و از برایش در هیچ مکانی امان نبود، حتی اینکه فرمود: اگر در سوراخ جانوران داخل شوم مرا بیرون خواهند آورد و مرا خواهند کشت (بحار جلد 45 صفحه 99) پس او را کشتند کشتن مخصوصی و ظلم بر او نمودند و بر اولاد و اطفال و عیالش ظلم مخصوصی و در آن حضرت ظاهر گردد قدرت به نصرت و یاریش به دست حجّت منتظر عجل الله تعالی فرجه الشریف

در بيان کمی يارانش

آیه سوم در بیان کمی یارانش نازل گردید: ﴿ الم تر الی الذین قیل لهم کفّوا ایدیکم و اقیموا الصّلوة و اتوا الزّکاة فلمّا کتب علیهم القتال اذا فریق منهم یخشون النّاس کخشیة الله او اشدّ خشیة و قالوا ربنا لم کتبت علینا القتال لولا اخرّتنا الی اجل قریب یعنی آیا ننگریستی به آنانکه، به آنها گفته شد: باز دارید دستهای خود را، نماز با بپا دارید و زکات را بدهید. چون پیکار بر آنها نوشته شد، گروهی از آنها از مردم می ترسند همانند ترس ترس از خدا و یا شدیدتر از آن، و می گویند: پروردگارا ! چرا برای ما جنگ نوشتی؟! ای کاش ما را تا مدت کوتاهی مهلت می دادی. (سوره نساء آیه 77)

در روایت است از حسن به زیاد عطار که از حضرت صادق علیه السلام سئوال نمودم از این آیه شریفه فرمود: صدر آن در صلح امام حسن علیه السلام  است و ذیلش در حرب امام حسین علیه السلام و خداوند نوشته بود بر آن حضرت قتال را، و بر تمام اهل زمین که با آن جناب باشند. (بحار جلد 44 صفحه 217- 218)

علی بن اسباط گوید: بعضی از حضرت باقر علیه السلام روایت کرده اند  که فرمودند: اگر تمام اهل زمین در رکاب آن حضرت قتال می کردند البته همه کشته می شدند. (بحار جلد 44 صفحه 217- 218)

و در تفسیر عیاشی روایت کرده است از ادریس مولای عبدالله بن جعفر از حضرت صادق علیه السلام در تفسیر این آیه که فرمودند: ﴿ کفّوا ایدیکم یعنی دست نگهدارید یعنی با حضرت امام حسن علیه السلام و ﴿ کتب علیهم القتال یعنی جنگ بر آنها نوشته شد یعنی با حضرت امام حسین علیه السلام و ﴿ الی اجل قریب یعنی تا مدت کوتاه یعنی وقت خروج حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف. (بحار جلد 44 صفحه 217- 218)

در مجمل بيان شهادت آن حضرت

آیه چهارم در مجمل بیان شهادتش و مکان و حالات آن آیه ﴿ کهیعص چنانکه مروی است در حکایت حضرت زکریا.

امام حسين عليه السلام نفس مطمئنه است

 آیه پنجم: ﴿ یا ايتها النفس المطئنه ارجعی الی ربک راضیة مرضیة یعنی نفس آرام و آسوده، به سوی پروردگارت خشنود و خشنود شده باز گرد. (سوره والفجر آیه 28) از حضرت صادق علیه السلام مروی است که مراد در این آیه امام حسین علیه السلام است که او بوده است صاحب نفس مطمئنه، راضیه مرضیه. (بحار جلد 44 صفحه 218- 219) بیان این مطلب آن است که هر کس شناخت خدا را و دانست عظمت و شأن او را، دوست خواهد داشت او را و چون دوست دارد او را راضی خواهد بود به هر چه از جانب او وارد گردد و اصلاً کراهتی و تزلزلی در وجودش حاصل نشود، بلکه در وقت نزول اشدّ مصائب طمانینه و رضایش شدیدتر می شود و مصداق این مطلب به کمال ظهور رسید در حضرت حسین علیه السلام .

مراد از ظلم، شهادت امام حسين عليه السلام است

 آیه ششم: ﴿ و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لولیه سلطاناً فلا یسرف فی القتل یعنی کسی که به ستم کشته شود برای خونخواهش فرمانروایی قرار دایم در کشتار زیاده روی نکند. (سوره اسراء آیه 33)

از حضرت باقر علیه السلام مروی است که مراد حضرت حسین علیه السلام است که او را به ظلم شهید کردند و ولیّ ام حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف است. (بحار جلد 44 صفحه 218)

ظاهر آیه شریفه حکمی است عام، از برای همه مردم، یعنی کسی را که به ظلم بکشند، پس از برای ولی او است شرعاً حق قصاص بر قاتلش، و اسراف نکند به کشتن غیر او، و بنابراین این معنی از برای ولی حضرت حسین علیه السلام است که قصاص نماید از قاتلش، ولکن باید دید که قاتل آن حضرت، یزید لعنة الله علیه بوده؟ یا پسر زیاد لعنة الله علیه؟ یا پسر سعد لعنة الله علیه؟ یا شمر یا سنان یا صالح بن وهب که نیزه بر آن حضرت زد که اسب بر زمین افتاد لعنة الله علیهم اجمعین و یا آن ملعونی که تیر سه شعبه به قلب مبارکش زد پس فرمود: بسم الله و بالله، یا غیر ایشان؟

و تحقیق آن است که از برای آن حضرت صد هزار قاتل بوده بالاستقلال حقیقة، پس یک قاتل بالاستقلال یزيد لعنة الله علیه است چنانکه در اخبار انبیاء ذکر شده است. (بحار جلد 44 صفحه 242- 244)

و دیگری ابن زیاد لعنة الله علیه است چنانکه یزید لعنة الله علیه گفت: قتله ابن مرجانة. (بحار جلد 45 صفحه 131 و 162) و دیگری عمر بن سعد لعنة الله علیه بود که چون اصحاب (علی) او را می دیدند در کودکی می گفتند این قاتل امام حسین علیه السلام است (بحار جلد 44 صفحه 263) و دیگری شمر حرامزاده است و دیگری سنان و خولی و زننده تیر سه شعبه لعنة الله علیهم اجمعین و تشنگی و غیرت و گریه.

و حقیقت امر آن است که خود فرمود: « قتلت مکروباً» (بحار جلد 44 صفحه 279) یعنی کربت و حزن مرا کشته و از این جهت او را صاحب کربلا نامند، پس همین لفظ اشاره است به سبب قتل آن بزرگوار.

از برای کشته شدن مظلوم چند معنی است که همه منطبق است بر آن حضرت به طریق حقیقت.

یک معنی اینکه کشته شده باشد در حالتی که مظلوم باشد، یعنی تعدّی بر او نموده باشند و ملک و مال و اولاد و اصحابش را برده باشند، بلکه همه اعضا و جوارحش از ظاهریه و باطنیه به ضرب تیر و تیغ و نیزه و تشنگی از دستش گرفته باشند، و حقیقت این صفت در آن حضرت بوده که از طعن سیوف و رماح، تمام جوارح و اعضای او متغیر گشته بود، حتی گلوی مبارکش، و بر مال و عیال و اطفالش دست تعدی گشودند و او را از بلاد آواره نمود، تنها و بی کس بر خاک انداختند و در این حالت او را کشتند، پس هر کسی که مصداق کلّی این صفت است همان حسین تنها است و از این جهت لفظ مظلوم که وصف است علم شده است از برای او، این است که در دعا وارد است: « انشدک دم المظلوم» یعنی تو را قسم می دهم به خون مظلوم. (بحار جلد 83 صفحه 235) و در حدیث است که: ترک مکن زیارت مظلوم را، راوی عرض کرد: که کیست مظلوم؟ فرمود: مگر نمی دانی که او است حضرت حسین علیه السلام شهید کربلا. (بحار جلد 98 صفحه 66)

معنی دوم مظلوم بودن، در اصل کشتن است، یعنی او را بکشند بدون حق شرعی که موجب اباحه قتل او باشد، مانند قصاص، یا حدّ، یا افساد و اظهر افراد این معنی حسین است چنانکه خود فرمود: وای بر شما از من چه طلب دارید؟ آیا کسی را از شما کشته ام؟ پس می خواهید قصاص کنید، یا مالی از شما گرفته ام؟ یا شریعتی را تبدیل کرده ام؟ (بحار جلد 45 صفحه 7)

معنی سوم مظلوم بودن در کیفیت قتل است، چون که خداوند احسان را در هر معنای نیکو به کار برده است، حتی در کشتن قربانی مستحب است که کارد را تیز کنند و او را به ذبیحه ننمایند و در پیش روی ابناء جنس نکشند، و دست و پایش نبندند و او را مثله نکنند (یعنی اعضایش را جدا نکنند پیش از خروج روحش) و او را آب دهند و هیچ یک از این احسان ها را در کشتن آن حضرت مراعات ننموده اند بلکه در کیفیت آن ظلم کردند.

معنی چهارم مظلومیت بعد از کشتن است به سلب لباس و به قطع اعضاء و پامال کردن (بحار جلد 45 صفحه 59) و انداختن بر روی خاک ها بی کفن و دفن، و این هم منحصر است به آن حضرت حتی اینکه آن جامه کهنه پاره را هم بر بدنش نگذاشتند. (بحار جلد 45 صفحه 57- 58)

در بيان انتقام از قاتلان آن حضرت

آیه هفتم در بیان انتقام از کشندگان او در روز قیامت و این آیه است: ﴿ و اذا الموؤدة سئلت بایّ ذنب قتلت ﴾  یعنی هنگامی که از دفن شده پرسیده شود که به چه گناهی کشته شد؟ (سوره تکویر آیه 8- 9) از حضرت صادق علیه السلام مروی است که این آیه در شأن امام حسین علیه السلام نازل شد. (بحار جلد 44 صفحه 220)

چون این آیه شریفه در سیاق وقایع عظیمه قیامت، مانند: تکویر شمس، و انکدار نجوم و تسییر جبال، واقع شده باید مراد از این سئوال مطلب بزرگی باشد، که سبب انقلاب اهل محشر شود، که شامل جمیع ایشان باشد، و موجب خوف تمام خلایق گردد و سئوال مؤدۀ جاهلیت که دختران را زنده در خاک دفن می کردند با اینکه گناهی و تقصیری نداشتند و ایشان را به این کیفیت می کشتند یعنی زنده دفن می کردند هر چند امر عظیمی است لکن سئوال از شخصی که او را احاطه نمودند، و بر او سخت گرفتند و او را به این کیفیات که در سابق اشاره شد کشتند با اصحاب و اولاد و اطفالش البته اعظم است و شاید این وجه باشد در آنچه فرمود حضرت صادق علیه السلام که: این آیه در شأن امام حسین علیه السلام نازل شده و عاشورا پیش از شهادتشان زیرا که زحمت مؤوده امام حسین علیه السلام است با عیال و اطفالش روز عاشورا پیش از شهادتشان زیرا که زحمت مؤوده به حبس نمودن زیر خاک و حبس نفس ایشان است با تشنگی و تنگی مکان، و خوف مردم و همه ایشان از صبح تا عصر متصف به این اوصاف بودند، و هیچ استراحت نداشتند، پس ایشانند موؤده، که سئوال می شود از ایشان، که به چه گناه کشته شدند؟ و به چه گناه به این کیفیت کشته شدند؟ و به چه گناه اطفالشان به این کیفیت کشته شدند؟!

مراد به ذبح عظيم امام حسين عليه السلام است

آیه هشتم: ﴿ و فدیناه بذبح عظیم ( سوره صافات آیه 107) در خبر است که مراد از ذبح عظیم امام حسین علیه السلام است. (بحار جلد 44 صفحه 225- 226)

و وارد نیاید اینکه مفدی باید اعظم از فدا باشد زیرا که باء سببیه است نه تفدیه و معنی آن است که: ما فدا نمودیم او را به آنچه فدا نمودیم به سبب ذبح عظیمی که مقدّر بوده در صلب او، یا اینکه مراد این باشد که مبدّل شد فدا شدن او در راه خدا به فدایی بزرگتر از او، و این مرتبه عظمی که فدای راه خدا شدن باشد از برای حسین علیه السلام حاصل شد.

مقصد چهارم: در بيان ثبوت خصائص سوره حـمدو بسم الله از برای آن حضرت

سوره حمد امّ الکتاب و امام حسین علیه السلام ابوالائمة الاطیاب است. (بحار جلد 43 صفحه 295)

سوره حمد کنز طاعت است و امام حسین علیه السلام اسباب شفاعت است. (بحار جلد 44 صفحه 242)

سوره حمد وافیه است و امام حسین علیه السلام وافی به اسباب مغفرت است.

سوره حمد شافی است و امام حسین علیه السلام تربتش شفا است (بحار جلد 44 صفحه 221) و خونش شفا بوده چنانکه در قضیه دختر یهودی معروف است (بحار جلد 45 صفحه 192) و اشکی که بر او ریخته می شود شفا است که خاموش می کند، چنانکه در حدیث است. (بحار جلد 45 صفحه 290)

سوره حمد کافیه است و امام حسین علیه السلام محبتش کافی است سوره حمد معادل قرآن است و امام حسین علیه السلام شریک قرآن و معادل قرآن است در ودیعه گذاشتن پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم.

سوره حمد سبع المثانی است چون هفت آیه است و دو دفعه نازل شده و امام حسین علیه السلام از برای او خصیوصیتی است که آن حضرت دو مرتبه نازل شده است از آسمان، و دو مرتبه صعود نموده.

پس روحش نزول نموده وقت ولادتش و (صعود نموده) وقت وفاتش مانند باقی ائمه و انبیاء و جسد آن حضرت را بالا بردند باز فرمود آوردند، و این از خصایص آن حضرت بود، چنانکه در روایت است که چون آن حضرت را شهید نمودند و سر مبارکش را به نیزه کردند و به کوفه بردند، ملائکه نازل شدند و آن جسد شریف را با همان حالت به آسمان پنجم بردند و با صورت حضرت علی علیه السلام در آنجا نگاه داشتند، و اهل آسمانها به او نظر نمودند که به خون آلوده است، پس بر قاتلش لعنت کردند، آنگاه برگردانیدند او را به محلش در کربلا. (بحار جلد 45 صفحه 229)

و در این امور حکمت های خفیّه است که فهم ما به کنه آن نمی رسد، و خدا عالم است به آن.

سوره حمد، کسی آن را بخواند، و مومن باشد به ظاهر و باطن آن، خداوند او را عطا کند به هر حرف حسنه ای که افضل باشد از تمام دنیا (بحار جلد 89 صفحه 227) و امام حسین علیه السلام هر کس او را ذکر نماید و گریه کند عطا کند خدا به او به هر اشکی حسنه ای که بهتر است از دنیا و مافیها، و هر کس او را زیارت کند عطا کند خداوند او را به هر حرفی حسنه ای که افضل است از تمام دنیا.

بسم الله عنوان هر سوره و صدر آن است و امام حسین علیه السلام عنوان شهداء و سید ایشان است.

بسم الله در صدر چهارده موضع از قرآن است و امام حسین علیه السلام صد و چهارده چیز دارد که همه اسباب غفرانند.

بسم الله مذکور می گردد در وقت ذبح و نحر (نحر به معنای کشتن شتر، و ذبح به معنای سر بریدن حیوانات دیگر است) به جهت تکلیف شرعی و امام حسین ذکر می شود در وقت ذبح، و نحر و قتل، به جهت اشدّیّت قتل و نحر او از هر قتل و نحری چنانکه در حدیث نبوی مذکور است. (بحار جلد 44 صفحه 264)

مقصد پنجم: در مجامع صفاتی که متعلق است از قرآن به آن حضرت

در قرآن آیاتی است که از برای آنها اسماء و صفات و خواصّی هست، مانند آیة الکرسی و آیه نور و آیه تطهیر و آیات شفا و آیات سجده و امام حسین علیه السلام در او است کرسی رفیع، که شامل است همه انسانها و زمین ها را یعنی علم او و در اوست دو آیه:

یکی از سر مبارکش که تجلی نمود از برای جماعتی در راه شام (بحار جلد 45 صفحه 125- 126)، و از برای زید بن ارقم، در وقتی که آن سر را از مقابل غرفه اش عبور دادند، پس شعاع او را که از روزنه داخل گردیده و تعجب کرد، چون نظر کرد، دید آن نور از سر انور آن حضرت است و سوره کهف تلاوت می فرماید. (بحار جلد 45 صفحه 121)

و یکی از بدن اطهرش، که آن مرد زارع از طایفه بنی اسد در شب دید وقتی که آمد به تماشای کشتگان، می گوید: دیدم در میان آنها جسدی را که می درخشید مانند آفتاب، و دیدم شیری را که می آید در نزد آن جسد می نشیند.

و در آن حضرت است آیات شفا؛ از برای امراض باطنیه در محبتش و از برای امراض ظاهریه در تربتش، و در جسد آن حضرت آیات اربعه بوده است، که مانند آیات سجده شایسته است از برای تصور آنها شخص به زمین بیفتد و خود را به خاک آلوده سازد.

یکی تیر سه شعبه که بر قلب شریفش رسید و از پشتش سر به در کرد. (بحار جلد 45 صفحه 53)

دوم اثر نیزه صالح بن وهب مزنی بود، که بر تهی گاهش رسید و از اسب در غلطید. (بحار جلد 45 صفحه 55)

سوم اثر شمشیر بود که بر گلوی مطهرش رسید و سر را از بدن جدا نمود، ولی اثر آن از جانب قفا وارد گردید و اینها آیاتی است که لازم می کنند بر دوستان آن حضرت که در وقت تصور، یا استماع آن، ارکان وجودشان متزلزل شود و قامتشان خم گردد و بر زمین بیفتد و خاک بر سر کنند.

مقصد ششم: تمام سوره های قرآن در حق آن حضرت

در بیان یک یک از سوره های قرآنی، و آنچه از آن متعلق است به حضرت سیدالشهداء علیه السلام به اشاره، یا به مناسبت یا به حسب باطن، پس می گوییم که: سوره فاتحه در مقصد سابق بیان شد.

سوره بقره در آن است اول مراثی آن حضرت که آیه ﴿ اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء ﴾ (سوره بقره آیه 30) باشد، چنانکه در حدیث است که ملاحظه نمودند ملائکه واقعه آن حضرت را در کربلا، و دانستند آن را به جهت اموری که ایشان را دلالت کرد بر آن، پس چنین سخنی گفتند.

سوره آل عمران در وقتی که حضرت علی اکبر علیه السلام به سوی اعداء روانه شد حضرت این آیه را تلاوت کرد: ﴿ انّ الله اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ﴾ (بحار جلد 45 صفحه 43 _ آیه 33 و 34 سوره آل عمران)

سوره نساء مشتمل است بر آیه دوم از آیاتی مراثی آن حضرت، یعنی ﴿ اامستضعفین من الرجال و النساء و الولدان لا یستطیعون حیلة و لا یهتدون سبیلاً ﴾ (بحار جلد 45 صفحه 95 _ آیه 98 سوره نساء) اظهر افراد، اشخاص اصحاب و عیال و اطفال آن حضرت است.

سوره مائده، از برای آن حضرت مائده بود مطابق مائده طعام، و آن از آب کوثر بود که به جهت آن حضرت و اصحابش نازل گردید بدون اینکه عرض کنند مانند حواریین ﴿ انزل علينا مائدة ﴾ [برای ما مائده نازل کن]. بلکه تمام تشنگی و گرسنگی و زخم و زحمت و کشته شدن را بر خود قبول نموده بودند. و بر ایشان گوارا بود بیشتر از گوارایی هر طعام و شرابی.(بحار جلد 44 صفحه 297)

سوره اعراف آن حضرت خود اعراف است بنابر بعضی تفاسیر و از جمله رجالی است که بر اعرافند بنابر تفسیر دیگر (تفسیر فرات صفحه 46 و 47 سوره اعراف آیه 46) و از برای امام حسین علیه السلام معرفت خصوصی است به سیمای زوّارش، زیرا که از برای ایشان علامت مخصوصی است در روز قیامت چنانکه در خواص زیارت ذکر شد. (بحار جلد 45 صفحه 182)

سوره انفال حق آن حضرت و ائمه طاهرین است (بحار جلد 45 صفحه 129) و ایشان را منع نمودند از آن، بلکه آن حضرت را از حق مشترک مابین جمیع مردم منع کردند بلکه از حق مابین جمیع حیوانات منع کردند که آب باشد که هر صاحب روحی در آن حق دارند حتی کفّار و حیوانات. (بحار جلد 71 صفحه 369)

سوره برائت ، هر چه در این سوره از آیات جهاد است، تمام منطبق است بر جهاد اصحابش، و در آن است آیه (اشتری) یعنی ﴿ انّ الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بانّ لهم الجنّة : [خداوند از مؤمنان جانها و مالهای ایشان را خرید، که در مقابل برای آنان است بهشت] (سوره توبه آیه 111). و هر کسی در این بازار معامله کرده، ولیکن آن حضرت را در آن معامله مخصوصی است که تسلیم مثمن، و تسلیم ثمن و نقل متاع، و کیل و وزن، و حفظ و بذل آن، همه یک نحو خصوصیتی داشته، که از آن ملاحظه مجموع خصایصش ظاهر می شود.

سوره یونس از برای امام حسین علیه السلام از یونس صورت و صفت و سیرتی بوده در وقتی که بر روی خاک با بدن مجروح افتاد ولی به عوض شجرۀ یقطین، شمشیرها و نیزه ها و بال مرغها بود. (بحار جلد 45 صفحه 55 الی 92)

سوره هود، آن حضرت از این سوره آیات مخصوصه تلاوت نمود، آن وقتی که در میان میدان ایستاده و خطبه خواند این آیه را تلاوت کرد: ﴿ قال انّی اشهد الله واشهدوا انّی بری ممّا تشرکون : [گفت: من خدا را گواه می گیرم، شما نیز گواه باشید که من از آنچه شما شرک می ورزید بیزارم] (سوره هود آیه 45) تا آخر.

سوره یوسف، و در بعضی روایات است از طرف عامّه که این سوره نازل گردید بر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تا تسلیت باشد از برای او از آنچه جاری می شود بر امام حسین علیه السلام.

سوره رعد، در حدیث است که هیچ ابری نیست رعد و برق داشته باشد مگر اینکه لعنت می نماید قاتل امام حسین علیه السلام را. (بحار جلد 45 صفحه 219)

سوره ابراهیم، در این است قضیه ی ساکن نمودن ابراهیم ذریه خود را در وادی بی ذرع، و منطبق است بر آن کیفیت ساکن نمودن امام حسین علیه السلام ذریه خود را در کربلا، و مطابق است تکلم کردن ابراهیم با ایشان و وداع نمودن او، با تکلم امام حسین علیه السلام و وداع او با اهل بیتش علیهم السلام، می آورد. (بحار جلد 45 صفحه 47)

از برای امام حسين عليه السلام معراج مخصوصی است در کربلا

سوره اسری، از برای امام حسین علیه السلام معراج مخصوصی بود در کربلا، از آثار او است اینکه کربلا معراج ملائکه شده است (بحار جلد 98 صفحه 110) و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در شب معراج به این زمین مرور نمود، چنانکه در خبر است. (بحار جلد 44 صفحه 239)

سوره کهف، سر حضرت زمانی که بر نیزه بود از این سوره آیاتی تلاوت نمود، چنانکه زید بن ارقم شنید در کوفه این آیه را: ﴿ ام حسبت انّ اصحاب الکهف و الرّقیم کانوا من آیاتنا عجباً : [ِآیا گمان کردی که اصحاب کهف و رقیم از نشانه های شکفت ما بودند] و جماعتی در شام شنیدند این آیه را: ﴿ انّهم فتیة آمنوا بربهم و زدناهم هدیً : [آنها جوانانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم] و از برای اینها حکمت هایی است حکمت هایی است که ایشان به آن ابصرند. (بحار جلد 45 صفحه 121)

و دیگر سوره ها مانند سوره های مریم و طه و ... در خصوص آن حضرت دارای آیاتی می باشد.

منبع : http://www.shaaer.com/monasebat/1429/moharam/htm/08.htm

حيا و شرم

حيا و شرم

 

    حيا يعني : خجالت كشيدن از انجام كار زشت در مقابل ديگران .

    حيا از صفات برجسته اخلاقي است ، كه موجب مي شود انسان هرگز پرده دري نكند ، نسبت به كارهاي زشت گستاخ نگردد .

     امام صادق ( عليه السلام ) فرمود : لا ايمان لمن لا حياء له .« كسي كه حيا ندارد ، ايمان ندارد . ( بحار ، ج 68، ص 331)

    پيامبر اكرم ( صلي الله عليه وآله ) فرمود : رحم الله عبداً استحيا من ربه حق الحيا . « رحمت خدا بر آن بنده اي كه از پروردگارش آن طور كه بايد ، حيا كند . » ( بحار ، ج 68، ص336)

 

حيا گاهي از خداوند است و گاهي از مردم

    حيا از خداوند سبب مي شود كه انسان گناه نكند زيرا وقتي كسي احساس مي كند در محضر خداوند و در مقابل ديد خداوند است ، از انجام گناه شرم خواهد داشت . حيا از خداوند بستگي به معرفت انسان از خداوند دارد ؛ هر كس هرچه بيشتر خداوند را بشناسد بيشتر از او حيا مي كند و اگر كسي خوب دقت كند ، مي بيند كه دو فرشته الهي كه مأمور بر او هستند و پيامبر و ائمه اطهار ( عليهم السلام ) كه اعمال ما به آنها عرضه مي شود و بالاتر از همه خداوند متعال ناظر اعمال ماست . بنا بر اين در حضور اين افراد چگونه مي شود گناه كرد ؟!

    گويند كاسب بت پرستي هرگاه ميخواست خيانت كند پارچه اي بر روي بت خود مي انداخت تا در مقابل او گناه نكرده باشد .

    و اما حيا از مردم معنايش اين است كه  كار زشت را علني نكند . كسي كه با حيا باشد ، حتي اگر گناه بكند ، سعي مي كند آن را مخفيانه و به دور از ديد ديگران انجام دهد و مي دانيم گناهي كه علني انجام شود و به مراتب فسادش بيش از گناه مخفيانه است ، چرا كه گناه علني ، نه تنها معصيت خداوند است و موجب هلاك گناه كننده است ، بلكه حريم گناه و زشتي آن را مي شكند و موجب ترويج كار زشت در ميان ديگران مي شود .

    حيا اقتضا مي كند انسان در مقابل علماء ، پدر و مادر ، معلم و بزرگتر از خود ، گستاخي و بي ادبي نكند ، با آنها تند و سبك سخن نگويد و به آنها احترام كند ، كسي كه حيا دارد هرگز فحش نمي دهد ، مسخره نمي كند ، در مقابل ديگران كارهاي سبك و پست انجام نمي دهد .

 

حياء خوب و بد

    حيا و شرم اگر فقط جنبه ناتواني و سستي داشته باشد مذموم است ، مثل كساني كه از حضور در اجتماع و يا سؤال از معلم و كارهاي خوب ديگر خجالت مي كشند و در نتيجه سبب عقب افتادن ايشان در زندگي ميشود . خجالتهاي بي مورد يكي از موانع پيشرفت به حساب ميآيد.

    حياء خوب يعني شرم داشتن از كارهاي زشت و ناپسند و يا پست و سبك .

    بنابراين هيچكس نبايد از انجام كارهاي نيك خجالت بكشد و شرم داشته باشد ، هرچند عده اي اين كارها را نپسندند . نماز خواندن و يا غسل كردن و يا اطاعت و احترام به پدر و مادر و يا هر چيزي كه خداوند به آن دستور داده بايد انجام شود و هرگز نبايد به بهانه حيا از آن دست بر داشت ، هرچند نادانان انسان را سرزنش كنند .

    قرآن مجيد يكي از صفات دوستان خدا را چنين ذكر مي كند :

    لا يخافون لومة لائم ؛ ( سوره مائده ، آيه 54)

از سرزنش هيج سرزنش كننده اي واهمه ندارند .

    آنكه در حقيقت بايد خجالت بكشد ، شخص گناه كار و متخلف است ، نه كسي كه كار صحيح مي كند ؛ آن بانويي كه حجاب را رعايت نمي كند يا با سر و وضع ناهنجار در اجتماع ظاهر مي شود و بي حياي مي كند ، او بايد از كار خود خجالت بكشد نه كسي كه به حكم عقل و دين حجاب و عفت را رعايت مي كند ، و آيا جاي تعجب و يا تأسف نيست در جايي كه گنه كاران هوسباز از علني كردن كارهاي زشت خود نه تنها حيا نكرده كه افتخار هم ميكنند ، جوانان مسلمان كه به حكم عقل و دين كار صحيح انجام مي دهند خجالت بكشند ؟!

 

نكوهش بي حيايي

    در مقابل با حيا بودن ، بي حيايي است ، بي حيا كسي است كه بي ادبي و گناه برايش عادي و معمولي شده است و به خود و خدا و جامعه اهميت نمي دهد ، انسانهاي بي حيا معمولاً بد دهن و فحاش هستند ، از دروغ و تهمت ابايي ندارند ، مادر و معلم و بزرگتر نمي شناسند .

    بي حيايي انسان را به هر كار زشتي وادار مي كند، امام هفتم ( عليه السلام ) ميفرمايد : از مثلهاي پيامبران نمانده مگر يك كلمه:

اذا لم تستح فاعمل ما شئت ( بحار ، ج 68 ، ص 335 )

اگر حيا نداري هر كار كه مي خواهي بكن .

 

منبع : http://www.almaktab.net/akhlagh/akhlagh6.htm

انصاف

 

انصاف

 

قال رسول الله صلي الله عليه و آله : لا خير لك في صحبه من لا يري لك من الحق مثل ما تري له

رسول اكرم فرموده است : كسيكه تو به حقوق او توجه داري ولي او به حق تو توجه نمي كند رفيق خوبي نخواهد بود و براي مصاحبت شايستگي ندارد.

 

فلما صار بن سبع سنين قال لامه حليمه يا امي اين اخوتي قالت يا بني انهم يرعون الغنم التي رزقنا الله اياها ببر كتك ، قال يا اماه ما نصفتني ، قالت كيف ذلك يا ولدي، قال اكون انا في الظل و اخوتي في الشمس و الحرالشديد وانا اشرب منها اللبن.

موقعيكه حضرت محمد ( صلي الله عليه و آله ) هفت ساله شد روزي به مادرش حليمه سعديه فرمود برادرانم كجا هستند ؟ جواب داد فرزند عزيز ، آنان گوسفنداني را كه خداوند ببركت وجود تو به ما مرحمت كرده است به چرا مي برند . طفل گفت مادر ، در باره من با انصاف رفتار ننمودي . مادر پرسيد چرا؟ فرمود آيا سزاوار است كه من در سايه خيمه باشم و شير بنوشم و برادرانم در بيابان برابر آفتاب سوزان باشند .

 

قال علي عليه السلام : تحلوا بالاخذ بالفضل و الكف عن البغي و العمل بالحق و الانصاف من النفس

علي عليه السلام فرموده است : خويشتن را با فضائل اخلاقي و ملكات انساني بياراييد ، از ستم خود داري كنيد ، به حق و درستي رفتار نماييد و با قضاوت وجداني خود نسبت به مردم منصف باشيد .

 

قال علي عليه السلام : مع الانصاف تدوم الاخوه

علي عليه السلام فرموده : روابط برادرانه با وجود انصاف و رفتار منصفانه قابل بقاء و دوام است .

 

قال علي بن الحسين عليه السلام : و اما حق الصاحب فان تصحبه بالفضل ما وجدت اليه سبيلاً و الا فلا اقل من الانصاف و ان تكرمه كما يكرمك

حضرت سجاد عليه السلام فرمود : حق رفيق اينست كه با او بر اساس تفضل و عواطف عاليه انساني برخورد نمايي و در موارديكه قادر به تفضل اخلاقي نيستي بايد از مرز عدل و انصاف تنزل ننمايي و موظفي كه رفيقت را همواره احترام كني همانطور كه او محترمت مي دارد

 

منبع : http://www.almaktab.net/akhlagh/akhlagh3.htm

خوش خلقي

خوش خلقي

 

«خوش خلقي»  به معناي معاشرت نيكو و برخورد نيك با ديگران مي‌باشد. اين صفت ارزنده يكي ازبهترين عوامل پيشرفت براي فرد و جامعه است كه سبب گرمي و صفا و محبت ميان انسانها شده وروح شخص و كساني كه با او معاشرت دارند را آرامش مي‌بخشد. خداوند در قرآن مجيد، سوره مباركه قلم آيه 4 مي‌فرمايد:

انك لعلي خلق عظيم (تو يا رسول الله داراي خلق بزرگي هستي.)

    و به ما مسلمانان نيز در سوره مباركه احزاب، آيه 21 دستور مي دهد كه و لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة(همانا پيامبر براي شما الگويي زيباست.)

از اين دو آيه نتيجه مي گيريم كه ما بايد داراي خلق و خوي بزرگ و زيبا باشيم. پيامبر اكرم (صلي الله عليه و اله) فرمود: جبرئيل از جانب پــــروردگار عالميان بر من نازل شد و گفت: اي محمد برتو باد به خوش خلقي كه خيـر دنيا وآخرت رابه پايان برده ، سپس حضرت رسول (صلي الله عليه و اله) فرمود: الا و ان اشبهكم بي احسنكم خلقاً ( بحارالانوار ، ج 68 ، ص 387.)

بدانيد كه شبيه ترين مردم به من كسي است كه از همه خوش اخلاقتر باشد.

    امام صادق (عليه السلام)  فرمود: ان حسن الخلق يبلغ بصاحبه درجة الصائم القائم. ( اصول كافي )

خوش خلقي صاحب خود را به درجه كسي كه روزها و شبها به عبادت مشغول است مي‌رساند.

    و فرمود: ان حسن الخلق يذيب الخطيئة كما تذيب الشمس الجليد.

(بحار ، ج 68، ص 395 و 385)

اخلاق خوب گناه را ذوب مي كند همچنانكه خورشيد يخ را آب مي كند.

پيامبر گرامي فرمود: الخلق الحسن نصف الدين (خوش خلقي نيمي ازدين است.)( بحار ، ج 68 ، ص 385)

و حضرت علي ( عليه السلام )  فرمود : عنوان صحيفة المؤمن حسن خلقه (سرلوحه نامه عمل مؤمن خوش خلقي اوست.)(بحار، ج 68، ص 393)

 

خوش خلقي به چيست؟

از امام صادق (عليه السلام)  سؤال شد اندازه چيست؟ حضرت فرمود: تلين جانبك و تطيب كلامك و تلقي اخاك ببشر حسن

ملايم و فروتن باشي و سخن خود را پاكيزه كني و با برادرت با روي زيبا و گشاده ملاقات كني. ( بحار ، ج 68، ص 389)

براي رسيدن به اين صفت الهي بايد به فضيلت اين صفت پسنديده همچنـان كه ذكر شد توجه كرد و سپس به ضررهاي بد اخلاقي از نظر روحي تـــوجه كرد كه چگونه انسان را در ميان مردم مورد تنفر قرار مي دهد و روح آدمي را ناآرام و متشنج كرده  و آدمي را از نعمت محبت و انس با ديگران و لذت بردن از دوستان و از زندگي محروم مي كند و بدتر از همه در پيشگاه الهي خوار و اعمال او نيز كم ارزش مي شود.

سپس دائماً بايد مراقب سخنان و رفتار خود بوده تا مبادا به تندي گرايش يابد، و يكي از بهترين راههاي خوش خلقي، تبسم نمـودن همراه با اظهار محبت و سلام و احوالپرسي صميمي كردن است. اين كارها به هيچ وجه سخت و يا داراي هزينه مالي نيست ولي به شدت موجب محبت و صفا و شيريني زندگي و رضايت خداوند مي شود.

و كسي كه بتواند خشم خود را كنترل كند تا حد بسياري از نعمت خوش خلقي بهره مند خواهد شد.

 

نكوهش بد اخلاقي

پيامبــر گرامي اسلام (صلي الله عليه و اله)  فرمود: بد اخلاقي، اعمال نيك را از بين مي برد همچنانكه سركه عسل را فاسد مي كند و به آن حضرت خبر رسيد زني است كه روزها و شبها را به عبادت مشغول است ولي بداخلاق است و با زبان خـود همسايگان را آزار ميدهد! حضرت فرمود: در او خبري نيست او از اهل جهنم است. ( بحارالانوار ، ج 68 ، ص 395) (سـوء الخلق يفسد العمل كما يفسد الخل العسل).

 

سيماي خوش خلقي

خلق خوش محمدي (صلي الله عليه و آله)

1ـ روزي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و اله) در مسجد نشسته بودند كه خدمتكار يكي از انصار وارد شد و گوشه لباس حضرت را كشيد! پيامبر اكرم (صلي الله عليه و اله) به خاطر او از جاي برخاست (تا اگر كاري دارد) بگويد اما اوچيزي نگفت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و اله)  نيــز چيزي نفرمود (و اعتراض ننمود) براي بار دمو و سوم نيز اين كار تكرار شد، در دفعه چهارم كه پيامبـــر به خاطر آن زن از جاي برخاست، آن زن از حاشيه لباس حضرت رشته اي جدا كرد و برگشت!

مردم كه از حركات او آشفته شده بودند به او گفتند: خدا به تو چنين وچنان كند، سه مرتبه پيامبر را معطل كردي و چيزي نگفتي و حضرت نيز به تو چيزي نگفت تو با پيامبر چه كار داري؟

زن گفت: در خانه ما بيماري است و خانواده‌ام مرا فرستادند تا از حاشيه لباس حضرت رشته اي براي شفا برگيرم ، هر بار كه خواستم اقدام كنم حضرت از جاي بر مي خواست و من خجالت مي كشيدم در مقابل ديد حضرت آن را جــدا كنم و از طرفي نيز مايل نبودم كه از حضرت درخواست كنم، اين بود كه خــودم (در دفعه  چهارم) آن را برگرفتم. (اصول كافي، تأليف ثقة الاسلام كليني ، متوفي 329 هجري)

2ـ خواجه نصير الدين طوسي از بـــزرگان تاريخ علم و ادب و فرزانه روزگار است. او در فلسفه و كلام و رياضي و علـــم هيئت و ساير علوم رايج زمان سرآمد روزگار بود. روزي شخصي به اونامه اي نوشت و در ضمن نامه به وي جسارت كرده نوشته بود: اي سگ پسر سگ! ايــن عالم بزرگوار با كمال آرامش و اخلاق نيكو در پاسخ وي نوشت:

    اما اينكه گفتي اي سگ پسر سگ، درست نيست، زيرا سگ چهار پاست و پارس ميكند و ناخنهاي بلند دارد ولي من قامت كشيده دارم، پوست بدنم پوشيده از (مو نيست) و ناخنهايم نيز پهن است نه بلند، قوه عقل و خنده دارم (كه سگ ندارد) اين مشخصات غير از آنهاست (كه در سگ است) و سپس ساير سخنان وي را نيز با همين منطق و اخلاق نيكو بدون اينكه سخن ناهنجاري بگويد پاسخ گفت!

3ـ يك نفر مسيحي به امام پنجم حضرت باقر (عليه السلام) جسارت كرد و گفت : تو بقر هستي! (بقر يعني گاو) حضرت فرمود نه من باقر(شكافنده علوم) هستم، او ادامه داد كه تو پسر زن آشپز هستي!

حضرت فرمود: طباخي كار اوست (و عاري نيست)

او گفت: تو پسر زن سياه  پوست بد دهن هستي! حضرت فرمود اگر راست ميگويي خداوند او را ببخشد و اگر دروغ مي‌گويي خداوند تو را بيامرزد.

 آري اين است اخلاق خوش اهل بيت (عليهم السلام) با اينكه مرد نصراني دروغ بلكه بهتان مي زد چرا كه مادر حضرت باقر  (عليه السلام) دختر امام مجتبي  (عليه السلام) است كه امام صادق  (عليه السلام) فرمود او صديقه اي بود كه در خانواده امام مجتبي  (عليه السلام) مانند او نيامده است ، ولي حضرت چنان بـــرخورد زيبا و نيكو با او نشان داد كه نصراني با ديدن اين اخلاق نيكو مسلمان شد .(فوائدالرضويه ، ص 609)

4ـ پيامبر اكرم (صلي الله عليه و اله) از راهي عبور ميكرد كه ناگاه مرد خشني نزد حضرت آمد و لباس حضرت را گرفت و محكم كشيد يكي از همراهان حضرت ميگويد : به گردن پيامبر نگاه كردم ديدم كه آن لباس كه غليظ هم بود بر اثر شدت كشيدن بر روي گردن ايشان اثر گذارده است آن مرد صدا زد : اي محمد از مال خدا كه نزد توست چيزي به من بده ! حضرت در حالي كه تبسمي بر لب داشت به او توجه نمود و فرمود تا عطايي به او بدهند . ( لئالي الاخبار ، ج 2، ص 150)

و اينچنين بود كه اخلاق پيامبر اكرم (صلي الله عليه و اله) همانند معجزه او مردم را به اسلام دعوت ميكرد و دين او بردلها حكومت  نمود وجهان را تحت تأثيرقرارداد.

 

ماه فــرو مانـد از جمـال محمد       

                             ســرو نباشــــد به اعتدال محمد

 

قدر فلك راكمال و منزلتي نيست            

                                      در نظـر   قــدر   با   كمال محمد

 

وعده ديدار هركسي بـــه قيامت       

                                          ليله  اســري  شب  وصـال محمد

 

آدم و نوح وخليل و موسي و عيسي 

                                             آمــده  مجمـوع  در   ظلال  محمد

 

عرصـه گيتي مجال همت او نيست        

                                              روز  قيامت  نگـــر  مجال   محمد

 

وآنهمه پيرايه بسته جنت فردوس           

                                                 بــو كه قبولش كنــد بلال محمد

 

همچو زمين خواهــد آسمان كه بيفتد     

                                                 بدهــد  بـوسه  بــر  نعال  محمد

 

شمس و قمر در زمين حشــر نتابند       

                                                    نــور  نتابـد  مگــر  جمال  محمد

شايـــــد اگر آفتاب و ماه نتــابد         

                                                      پيش دو ابروي چون هلال محمد

 

چشم مــرا تا به خواب ديد جمالش           

                                                      خواب نمي گيـرد از جمال محمد

 

سعدي اگــر عاشقي كني و جواني             

                                                    عشق محمد بس است وآل محمد

 

سعدي

 

 

منبع : http://www.almaktab.net/akhlagh/akhlagh2.htm

سفارش پیامبر

                                   سفارش پیامبر

چند سالی از تولد امام حسن « علیه السلام » می گذشت. حالا هر کجا که پیامبر بود حسن « علیه السلام »هم آنجا بود.

روزی پیامبر « صلی الله علیه و آله و سلّم » در محلی نشسته بودند ناگاه امام حسن « علیه السلام »را دید که به سمت او می آید پیامبر « صلی الله علیه و آله و سلّم »آغوش باز کرد و نوه کوچکش را در بغل گرفت. صورت او را بوسید و امام حسن « علیه السلام » را روری زانوی راستش نشانید. آن گاه رو به مردم که در اطراف آنان بودند فرمود: بدانید حسن نور چشم من و روشنی قلبم است او میوه دلم و آقای جوانان اهل بهشت است او حجت خدا بر امّت است امر او امر من و سخن او سخن من است هر کس از او پیروی کند از من پيروی کرده است و کسی که از او نافرمانی کنه از من نیست.

سپس پیامبر « صلی الله علیه و آله و سلّم » کمی ساکت شد و مجدداً سر بلند کردند و به مردم گفتند: من هر گاه به چهره حسن نگاه می کنم به یاد حوادث تلخی که بعد از من به او می رسد می افتم. او را از روی ستم با زهر، دشمنان دین شهید می کنند. بعد از آن پیامبر « صلی الله علیه و آله و سلّم » سر و روی نوه اش را بوسید و او را بر شانه خود نشاند و به منزل برد.

روزی از روزها مثل همیشه امام حسن « علیه السلام » به مسجد آمده بود. وقت نماز بود پیامبر « صلی الله علیه و آله و سلّم »         به نماز ایستاد و نوه کوچکش امام حسن « علیه السلام » هم در کنار او نشست. مسلمانها پشت سر پیامبر صف کشیدند و به نماز ایستادند. در یکی از سجده ها مردم متوجه شدند که سجده پیامبر طولانی شد. بعد از نماز کسی از پیامبر « صلی الله علیه و آله و سلّم »                علت طولانی شدن سجده را سؤال کرد پیامبر « صلی الله علیه و آله و سلّم » فرمود: در آن هنگام حسنبر پشت من سوار شده بود. برای اینکه مبادا به زمین بیفتد کمی سجده را طولانی کردم تا خودش پائین بیاید. یکی از مسلمانها گفت: یا رسول الله رفتاری که با حسن داری با هیچ کس دیگر نداشته ای پیامبر « صلی الله علیه و آله و سلّم » لبخندی زد و فرمود: بله راست می گوئی، حسن گل خوشبوی من است. حسن پسر من و سیّد و آقای همه است.

منبع : http://www.shaaer.com/week%20history.htm

رسول خدا صلى الله عليه وآله از همه زائران امام حسين عليه السلام تشكر مى كنند

مرجع عالى قدر: رسول خدا صلى الله عليه وآله از همه زائران امام حسين عليه السلام تشكر مى كنند

بسم الله الرحمن الرحيم

آيت الله العظمى سيد صادق شيرازى روز يكشنبه 5اسفندماه1386 در جمع كاروان پياده روى به سوى كربلا فرمودند: در كتاب شريف كامل الزيارات كه نوشته مرحوم ابن قولويه استاد شيخ مفيد مى باشد آمده است: زمانى قبر سيدالشهدا عليه السلام نه ضريح و حرمى داشت و نه قبه و بارگاهى، و حتى به قدر چهار انگشت از زمين بالاتر نبود و هيچ نشان و نشانه اى نداشت. بلكه قبر مطهر ايشان در دل صحرا بود

رسول خدا از همه زائران قبر اباعبدالله الحسين تشكر مى كنند ولى از زائران پياده تشكر خاص مى فرمايند و به يكايك آنان عنايت ويژه دارند.

 و كسى كه قصد زيارت داشت بايد نشان دقيق آن را از ديگران مى پرسيد. در چنين اوضاعى معمولا اشخاص به صورت تنها يا در مجموعه هاى دو سه نفرى به زيارت مى آمدند تا به دست مأموران گرفتار نشوند. در اين زمان شخصى تنها به زيارت امام حسين عليه السلام آمد و به چند صدمترى قبر مطهر كه رسيد در روستايى كه در آن نزديكى بود درنگ كرد تا هوا تاريك شود. [از گفتار امام كه فرمودند: «بين النووايس وكربلا» استفاده مى شود كه اين روستا همان كربلاى قديم بوده و ظاهرا پشت بارگاه فعلى حضرت اباالفضل العباس قرار داشته است] اين اقدام از ترس افراد مسلحى بود كه پيرامون قبر مطهر نگهبانى مى دادند تا مبادا كسى به زيارت امام حسين بيايد. اين شخص خودش مى گويد: در تاريكى هوا آرام آرام به سمت قبر مطهر آمدم. ناگهان شخصى در دل تاريكى به سمت من آمد و گفت: برگرد. اكنون نمى توانى زيارت كنى. از برخورد او فهميدم جزو نگهبانان نيست. به روستا برگشتم و قدرى كه گذشت دوباره به سمت قبر مطهر آمدم و دوباره همان شخص مانع من شد. گفتم چرا؟ گفت: چون حضرت موسى بن عمران على نبينا وآله وعليه السلام به همراه هفتاد هزار ملك به زيارت امام حسين عليه السلام آمده است. گفتم تو كيستى؟ گفت: من از ملائكه اى هستم كه خدا مرا به نگاهبانى از قبر امام حسين و استغفار براى زائرانش گماشته است. دوباره بازگشتم و اين بار نزديك فجر براى زيارت آمدم و كسى جلوى مرا نگرفت. زيارت كردم و نماز صبح خود را همان جا خواندم و پيش از روشن شدن هوا برگشتم(1).

مرجع عالى قدر در ادامه افزودند: اين ماجرا مربوط به يكى از زوار امام حسين عليه السلام در حدود هزار و دويست سال پيش است. در گذشته افرادى كه قصد زيارت داشتند اين مسئله را حتى از نزديكان خود نيز مخفى مى كردند و اگر به كسى اعتماد داشتند با او وداع مى كردند؛ چرا كه بسيار بودند كسانى كه به زيارت اباعبدالله الحسين رفتند ولى باز نگشتند.
ايشان در بخش ديگرى از بياناتشان درباره فضيلت بى مانند پياده رفتن به زيارت امام حسين عليه السلام يادآور شدند: با اين كه به تصريح خود امام حسين در كربلا، رسول خدا، حضرت على مرتضى، فاطمه زهرا و امام حسن مجتبى صلوات الله عليهم همگى از ايشان برترند، ولى خداى متعال براى ايشان استثنائاتى قرار داده است. يكى از اين استثنائات فضيلت بى مانند پياده رفتن به زيارت بارگاه مطهر ايشان است. در روايت آمده است كه امام صادق عليه السلام به يكى از اصحابشان فرمودند: اى حسين، كسى كه به قصد زيارت قبر حسين بن على از خانه اش خارج شود اگر پياده باشد خدا به ازاى هر گام او حسنه اى برايش مى نويسد و گناهى از او پاك مى كند و هنگامى كه به حائر مقدس رسيد خدا او را در شمار مصلحان و گزيدگان مى نويسد و هنگامى كه آيين ها [و زيارت] او تمام شد خدا نام او را در شمار رستگاران قلمداد خواهد كرد ووقتى قصد بازگشت نمود فرشته اى نزد او مى آيد و مى گويد: رسول خدا به تو سلام مى رساند و مى گويد: اعمال خود را از سر گير كه همه گناهان گذشته ات آمرزيده شد(2).

آيت الله شيرازى خاطر نشان كردند: اين كه حقيقت و كنه سلام رسول خدا چيست بنده نمى دانم و شما به قدرى ايمان و نورتان ممكن است برداشت هاى متفاوتى از آن داشته باشيد. ولى شايد يكى از اجزاء اين سلام، تشكر از زائران باشد. بدين معنا كه رسول خدا از همه زائران قبر اباعبدالله الحسين تشكر مى كنند ولى از زائران پياده تشكر خاص مى فرمايند و به يكايك آنان عنايت ويژه دارند.
معظم له در پايان سفارش فرمودند: سعى كنيد از اين سفر استثنائى، بهره استثنائى ببريد. در اين مدت به سفارش چهار امام معصوم كه همان محاسبه نفس است اهميت بدهيد و هر روز براى دقايقى اعمال شبانه روز گذشته را از نظر بگذرانيد. امام حسين هميشه براى افاضه لطف و نور آماده است. اين كار را در اين سفر حتما انجام دهيد تا شما نيز قابليت دريافت و گيرندگى اين الطاف را پيدا كنيد. در همه مشاهد مشرفه اگر حالى دست داد براى همه گرفتاران شيعه ـ به ويژه ملت مظلوم عراق ـ دعا كنيد؛ زيرا چنين حالى به اجابت نزديك است و شايد دعاى شما مورد نظر خداى تعالى قرار گيرد.


1. كامل الزيارات، ص 112 (باب 38، زيارة الأنبياء للحسين...، حديث 22).
2. همان، ص132 (باب 49 ـ ثواب من زار الحسين عليه السلام راكبا او ماشيا و....، حديث 21).

منبع : http://www.shirazi.ir/news/news1429/02/08.htm

مراسم سوگوارى اربعين حسينى با شكوه تمام در بيت مرجعيت وفقاهت برگزار شد

مراسم سوگوارى اربعين حسينى با شكوه تمام در بيت مرجعيت وفقاهت برگزار شد

بسم الله الرحمن الرحيم

شهر مقدس قم در اربعين حسينى به يكپارچه ماتم وسوگ تبديل شد.
روز پنج شنبه 9اسفندماه1386 ودر چهلم شهادت سيد وسالار شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام وخاندان وياران مظلومشان، شهر مقدس قم شاهد حضور شكوهمندانه گروه ها ودسته هاى مختلف مردم سوگوار بود كه با سوگوارى وعزادارى، مراتب ارادت خود را به سيدمظلومان وخامس آل عبا ابراز داشتند وبا گريستن در اين عزا، با مولايمان حضرت حجت بن الحسن العسكرى عجل الله تعالى فرجه الشريف همنوا شدند.
در شب وروز اربعين حسينى شهر مقدس قم يكپارچه سياهپوش بود ودر هر كوى وبرزن نشانى از ارادت سوگواران حسينى وجود داشت. اقامه مجالس مختلف خانگى، حضور مردم در تكايا وهيئت هاى سوگوارى، راه اندازى دستجات مختلف سينه زنى، وزنجيرزنى واجراى مراسم نمادينِ شبيه خوانىِ بازگشت كاروان اسرا تنها بخشى از انواع سوگوارى هايى بود كه مردم قم وسوگوارانى كه از شهرهاى ديگر آمده بودند بدان وسيله مراتب ارادت وسوگ خود را به نمايش گذاشتند.
در بيوت مراجع عظام تقليد وعلما نيز در روز اربعين حسينى مراسم روضه خوانى وسوگوارى برپا بود.
در مجلس پرفيضى كه بدين مناسبت در بيت آيت الله العظمى سيد صادق شيرازى برگزار شد خيل ارادتمندان اهل بيت عصمت وطهارت از صبحگاه حضور يافتند واشك ماتم ريختند.
در اين مراسم طلاب، علما، فضلاى حوزه، شمارى از شيعيان كشورهاى خليج وهم چنين جمع كثيرى از زوار شهرها ومناطق ديگر ايران حضور يافتند ودر حضور مرجع عالى قدر به سوگوارى پرداختند.
سخنرانان اين مجلس پرفيض هر يك به بيان پاره اى از ابعاد حماسه حسينى پرداختند ومظلوميت ومصائب سالار شهيدان وخاندان آل الله را زنده نگاه داشتند.
نخستين سخنران اين آيين باشكوه حجت الاسلام والمسلمين تكيه اى بود كه با اشاره به حجم تبليغات رسانه اى دشمنان اسلام واهل بيت عليهم السلام يادآور شد: امروز اكثريت قاطع رسانه هاى گروهى اعم از رسانه هاى ديدارى، گفتارى ونوشتارى دراختيار دشمنان حق وحقيقت قرار دارد وسهم شيعيان از آن بسيار ناچيز است. ولى از آن جا كه عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد، همين اقدامات دشمن وحتى اقدامات تخريبى آنان سب معرفى وانتشار تشيع وآشناتر شدن مردم جهان با آيين اهل بيت عليهم السلام گرديده است. خداى متعال مى فرمايد: «يُرِيدُونَ أَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ؛(1) مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند ولى خدا جز كمال بخشيدن به نور خود را نمى خواهد هرچند كافران را ناخوش آيد».
وى در بخش ديگرى از بياناتش خاطر نشان كرد: عزت حقيقى در جهان فقط وفقط از رهگذر دوستى اهل بيت وسرنهادن به ولايت خاندان پيامبر صلوات الله عليهم اجمعين دست يافتنى است وهر عزتى كه از غير اين مسير طى شود عزت حقيقى وپايدار نيست وعين ذلت است.
سخنران بعدى مراسم حجت الاسلام والمسلمين شرعى درباره فلسفه واهميت شعائر حسينى سخن گفت ويادآور شد: پژوهشگران ـ حتى مستشرقان اروپايى ـ به نيكى اين نكته را دريافته اند كه رمز بقاى دين وبهترين فرصت براى آموختن معارف اسلام جلسات اقامه شعائر حسينى است. برخى از اين افراد تأكيد كرده اند كه پيروان هيچ دينى مانند شيعيان براى دين خود پول خرج نمى كنند ودرباره دين خود اطلاعات كافى ندارند.
وى اقامه هر چه باشكوه تر جلسات عزادارى حتى جلسات هفتگى، وزيارت كربلا را از مهم ترين عوامل زنده نگاه داشتن نام و ياد سيدالشهدا عليه السلام برشمرد.
او در بخش ديگرى از سخنانش يادآور شد: عطيه كوفى ـ كه از راويان حديث است ـ مى گويد: همراه جابربن عبدالله انصارى براى زيارت قبر امام حسين عليه السلام بيرون آمديم. وقتى وارد كربلا شديم جابر كنار شط فرات رفت و غسل نمود وسپس لنگى به كمر بست و پارچه اى به دور خود افكند وكيسه اى بيرون آورد ومقدارى سُعد (ماده اى خوشبو) بر خود پاشيد. سپس در حالى كه ذكر خدا مى گفت به طرف قبر حركت كرد. هنگامى كه نزديك قبر رسيد گفت: دست مرا بالاى قبر بگذار. وقتى دست او را روى قبر نهادم، از حال رفت وبى هوش شد. مقدارى آب به صورت او پاشيدم. وقتى به هوش آمد سه بار گفت: يا حسين وسپس گفت: دوست جواب دوستش را نمى دهد. وافزود: اما چگونه پاسخ دهى در حالى كه خون از رگ هاى گردنت بر پشت وشانه هايت روان شده وبين بدن وسر مباركت جدايى افتاده است ... سپس به اطراف قبر مطهر نگريست وخطاب به شهيدان گفت: درود بر شما اى جان هايى كه در آستان حسين منزل كرديد ودر جايگاه او پياده شديد. گواهى مى دهم كه نماز را برپا داشتيد وزكات گزارديد وامر به معروف ونهى از منكر كرديد وبا ملحدان وبى دينان جنگيديد وخدا را بندگى نموديد تا اين كه به مقام يقين دست يافتيد.(2)
در پايان حجت الاسلام والمسلمين قاضى زاهدى طى سخنانى به بيان پاره اى از رمز ورازهاى حماسه حسينى پرداخت وبرخى از پى آمدهاى درخشان اين حركت را مورد بررسى قرار داد.
وى خاطرنشان كرد: يكى از ثمرات درخشان ماجراى خون رنگ عاشورا معرفى هرچه بيشتر تشيع به مردم جهان بود. سال ها تبليغات منفى دستگاه دروغ پرداز اموى مغز مردم شام وبرخى از بلاد را چنان شستشو داده بود كه معاويه وبنى اميه را خليفه واقعى رسول الله مى دانستند وبنى هاشم ودر رأس همه وجود مبارك مولاى متقيان را در قله بدى تلقى مى كردند. هنگامى كه شاميان خبر يافتند حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در مسجد كوفه به شهادت رسيده است شگفت زده شدند ومى پرسيدند: مگر على نماز هم مى خوانده تا در مسجد كشته شود؟!
شهادت امام حسين عليه السلام وقيام هاى بعدى شيعيان وخطبه هاى امام سجاد و حضرت زينب عليهما السلام پرده از واقعيت پليد بنى اميه ويزيد برداشت و نقطه آغازى براى جلوگيرى از تحريفات دامنه دار امويان وشناخت چهره درخشان اهل بيت عليهم السلام گرديد.


1. توبه(9)، آيه32.
2. بحارالأنوار، ج65،ص130(الصفح عن الشيعة...).

 

 

 

 

 

 

.