يادواره اربعين حسينى عليه السلام
يادواره اربعين حسينى عليه السلام
از لحظه اى كه يزيد در دمشق احساس خطر كرد، متوجه شد كه اهل بيت امام حسين عليه السلام هر چه زودتر بايد از دمشق بروند و ماندنشان هر لحظه مسئله جديدى بر ضد او ايجاد مى كند.
بعد از سخنرانى امام زين العابدين عليه السلام و زينب كبرى عليها السلام، و اعتراضاتى كه بزرگان مجلس يزيد و حتى بزرگان يهودى و مسيحى و نيز فرستاده پادشاه روم و برخى اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله درباره قتل سيد الشهداء عليه السلام به يزيد كردند، او بعد از آن همه جسارت به سر مقدس امام و اهانت به اهل بيت عليهم السلام رسماً در برابر مردم اعلام كرد كه ابن زياد امام حسين عليه السلام را كشت، من دستور قتلش را نداده بودم!!
اين ادعا با آنچه در روزهاى قبل انجام داده بود كاملاً در تضاد بود. لذا كار به جايى رسيد كه خاندان خود يزيد هم به او معترض شدند و در مصيبت سيد الشهداء عليه السلام عزادارى بپا كردند.
● عزادارى اهل بيت عليهم السلام در شام
اينجا بود كه يزيد دستور داد اهل بيت امام حسين عليه السلام را از زندان بيرون آورند و از آنان رسماً عذر خواهى كرد. اقدام بعدى او فراهم سازى وسايل رفتن ايشان از دمشق بود. در يك ظاهر سازى نزد عموم آنان را بين اقامت در دمشق و بازگشت به مدينه مخير نمود، ولى در واقع مى خواست به مدينه بازگردند.
اهل بيت عليهم السلام در پاسخ به يزيد گفتند: «فعلاً مى خواهيم بر امام حسين عليه السلام گريه كنيم»!! يزيد مجبور شد منزلى واسع براى ايشان آماده كند، و تمام نيازهايشان را در اختيارشان بگذارد تا بتوانند به جاى آنچه تا امروز اجازه نداده بودند براى امام حسين عليه السلام گريه كنند، عزادارى جانانه اى براى مظلوم كربلا بر پا كنند.
«و جعلن يندبن على الحسين عليه السلام»؛ اشاره به اينكه تازه در اين منزل جديد، 84 زن و بچه شروع به گريه و اشك و سوگوارى بر امام حسين عليه السلام كردند. نتيجه فورى اين برنامه آن شد كه «لم يبق في دمشق قرشية إلا لبست السواد»: «تمام بانوان قريشى كه در دمشق بودند لباس مشكى پوشيدند» و عزادارى بر امام حسين عليه السلام در دمشق رسماً به راه افتاد، و هفت روز تمام در اين شهر عزا بر پا بود.
● درخواستى كه يزيد عاجز ماند!
روز هشتم يزيد كاملاً احساس خطر كرد، و شرايط را به گونه اى تغيير داد كه آنان هر چه زودتر از دمشق حركت كنند. او براى اينكه پشيمانى خود را نشان دهد به حضرت زين العابدين عليه السلام رسماً گفت: اكنون سه چيز از من بخواه كه قول مى دهم هر چه بخواهى وفا شود.
حضرت سه مسئله مطرح كردند. اول فرمودند: «أن تُريَني وجهَ سيِّدي و أبي و مولاي الحسين أتَزَوَّد منه و أنظر إليه و أُودِّعه»: «دلم مى خواهد سر مقدس آقايم و بابايم و مولايم حسين را ببينم و با او خداحافظى كنم». دوم فرمودند: «آنچه از ما غارت شده همه را برگردان». سوم فرمودند: «كسى را همراه اين زن و بچه بفرست تا آنان را محترمانه به مدينه بازگرداند».
يزيد در برابر اولين خواسته امام پاسخ داد: «أما وجه أبيك فلن تراه أبداً»: «سر پدرت را هرگز نخواهى ديد».
درباره بازگرداندن اهل بيت عليهم السلام، يزيد به صراحت گفت: كسى غير شما با اينها برنمى گردد؛ و وقتى شما خودت باشى نگرانى وجود نخواهد داشت.
● پيراهن فاطمه زهرا عليها السلام در كربلا
درباره بازگرداندن اموال غارت شده يزيد گفت: من چندين برابرش را به شما مى دهم! امام زين العابدين عليه السلام فرمود: ما اموال تو را نمى خواهيم. اگر هم به ما بدهى باز مى گردانيم. علت اينكه گفتم: آنچه از ما گرفته شده برگردانى به اين جهت بود كه «فيه مغزل فاطمة بنت محمد صلى الله عليه وآله و قلادتها و قميصها»: «چرخ نخ ريسى مادرم زهرا و گردن بند و پيراهن آن حضرت در اين اموال غارت شده بود».
اينجا بود كه يزيد چاره اى نديد جز آنكه دستور بازگرداندن آنها را بدهد؛ و معلوم شد كه آنچه غارت شده بود تا شام آورده بودند و تحويل داده بودند! و آنان به خوبى مى دانستند آنچه از اهل بيت گرفته شده ارزش خاصى دارد.
يزيد در كنار اموال غارت شده كه بازمى گرداند مقدارى اموال ديگر و پول هم گذاشت و خدمت امام زين العابدين عليه السلام فرستاد. آن حضرت فوراً آن اموال ديگر و پول را بين فقرا قسمت كرد، بدين معنى كه ما در عوض جنايت تو پول نمى گيريم!
● اموال را قبول نكردند
برنامه حركت كاروان به شدت پيگيرى مى شد. يزيد دستور داد شترها و كجاوه ها را به بهترين وجهى آراسته كنند. فرش هاى زيبا داخل كجاوه ها بياندازند و بيرون كجاوه ها را نيز زينت كنند. از سوى ديگر نعمان بن بشير را به عنوان رئيس پانصد سرباز قرار داد كه محافظ اهل بيت عليهم السلام باشند و همراه آنان حركت كنند.
وقتى كاروان آماده حركت شد يزيد اموال بسيار زياد ديگرى را تدارك ديد كه هنگام حركت تقديم اهل بيت عليهم السلام كند. «صب الأموال على الأنطاع»، يعنى دستور داد فرش ها و سفره هايى پهن كردند و اموال را روى آنها ريخت، و به زينب كبرى عليها السلام گفت: «در مقابل آنچه نسبت به امام حسين عليه السلام اتفاق افتاده اينها را از من قبول كن». به دنبال اين گفته سخن سوزنده ديگرى گفت: «و احسبي كأن قد مات»: «خيال كن امام حسين خودش از دنيا رفته است»!!
اينجا بود كه حضرت زينب عليها السلام پاسخ شكننده اى به او دادند و فرمودند: «ما أقسى قلبك! تقتل أخي وتعطيني عوضه مالاً»؟!! «عجب قلب قسى دارى! برادر مرا مى كشى و عوض آن به من مال مى دهى؟ نه! هرگز اين را قبول نمى كنم».
● قافله سياهپوش
هنگامى كه اهل بيت عليهم السلام را كنار كجاوه ها براى سوار شدن آوردند، زينب كبرى عليها السلام نگاهى به محمل هاى زينت شده كرد كه اين گونه با فرش هاى نرم آماده شده اند، در حالى كه از كربلا تا شام با شترهاى «بلا وطاء» يعنى بدون زير انداز آمده بودند. حضرت صدا زدند: نه! اين بساط مناسب حال ما نيست. ما سراسر حزن و گريه و اشكيم! اين كجاوه هاى زينت شده و زيبا هرگز!! اين بود كه تمام آن زينت ها را برداشتند و حال عزا به همان كجاوه ها دادند و آنها را سياه پوش كردند.
قافله از شهر دمشق حركت كرد، اما رقيه سه ساله آنجا در خرابه ماند. پانصد سرباز آنان را همراهى كردند. اين پانصد سوار يا جلوتر مى رفتند يا از پشت سر حركت مى كردند. معلوم است كه آنان از دو جهت مواظب قافله بودند: يكى اينكه سوء قصد و خطرى به آنان نرسد و ديگر اينكه مواظب بودند مردم با ايشان تماس نگيرند و مسائل جديدى پيش نيايد.
● ما را از كربلا عبور دهيد
همچنان كه قافله در حركت بود به جايى رسيدند كه راه مدينه از راه كربلا جدا مى شد، و اگر به سمت مدينه مى رفتند ديگر امكان ديدن و زيارت كربلا نبود. همين كه بانوان احساس كردند سر دو راهى هستند به رئيس قافله گفتند: «مر بنا على كربلاء»: «ما را از كربلا عبور بده»! يعنى نمى گوييم: برويم آنجا بمانيم. فقط خواهش مى كنيم ما را از مسير كربلا ببريد تا يك بار ديگر كربلا را ببينيم.
پيداست كه نعمان بن بشير موظف بود اهل بيت عليهم السلام را به مدينه ببرد، و آمدن به سمت كربلا راه را در يك مسير بسيار طولانى تغيير مى داد. حد اقل مسير حدود هزار كيلومتر فرق مى كرد، و اين خواسته به آسانى قابل پذيرش نبود. اما حال اهل بيت عليهم السلام و منقلب شدنشان و كيفيت مطرح كردن اين خواسته، به گونه اى بود كه گريزى از پذيرش آن نبود.
● مسافران كربلا
اين بود كه مسير عوض شد و به سمت كربلا حركت كاروان را ادامه دادند. مسيرى بسيار طولانى طى شد تا به نزديكى كربلا رسيدند. اتفاقاً جابر بن عبداللَّه انصارى با عده اى براى زيارت امام حسين عليه السلام از مدينه به كربلا آمده بودند. همچنين عده اى از بنى هاشم جداگانه براى زيارت امام حسين عليه السلام آمده بودند.
جابر نابينا شده بود. او اصرار داشت كه عطر حسينى را مى شناسد، و در حالى كه نابيناست اگر تربت سيد الشهداء عليه السلام را ببويد محل قبر آن حضرت را تشخيص خواهد داد. اين بود كه آهسته آهسته خود را نزديك مى كرد و خاك را مى بوييد تا به نزديكى قبر مطهر رسيد و مشتى از تربت حسينى را استشمام كرد و بى اختيار اشك از چشمانش جارى شد و صدا زد: «هذا قبر الحبيب»: «اينجا قبر محبوب من است»!
آنگاه سه بار صدا زد: «حبيبى يا حسين»! و آنگاه كه پاسخى نشنيد گفت: «حبيبٌ لايُجيب حبيبَه»؟ و سپس پاسخ خود را داد: «چگونه پاسخ دهد در حالى كه بين سر و بدن او جدايى افتاده است».
● به كربلا رسيدند
در حالى كه جابر و گروهى از بنى هاشم در كربلا بودند، صداى قافله اى كه به آنجا نزديك مى شد توجهشان را جلب كرد. با شنيدن صداى قافله، جابر به غلامش گفت: برو ببين قافله اى كه از دور مى آيد چه كسانى هستند؟ اگر خبر بياورى كه اهل بيت امام حسين عليه السلام هستند تو را آزاد مى كنم. او باورش نمى شد كه در كربلا باشد و امام زين العابدين عليه السلام و حرم امام حسين عليه السلام هم زمان به آنجا برسند. با ناباورى غلام را فرستاد، و وقتى خبر آورد كه زين العابدين عليه السلام همراه بانوان حرم به كربلا آمده اند بسيار منقلب شد.
اين قافله روز يازدهم محرم در حالى از كربلا برده شدند كه بدن هاى غرقه به خون امام حسين عليه السلام و جوانان و اصحابش روى زمين مانده بود، و با تازيانه آنان را از عزيزانشان جدا كردند. اكنون كه بازگشته اند آن همه خاطره تلخ در دل هاى آنان جان گرفته و شعله بر قلبشان مى زد. مى دانستند كه امام سجاد عليه السلام روز دوازدهم به كمك بنى اسد بدن هاى مطهر آنان را به خاك سپرده است.
● هذا قبر الحسين عليه السلام
در جستجوى قبر عزيزانشان، قبرى را ديدند كه بر آن نوشته شده بود: «هذا قبر الحسين بن على بن ابى طالب الذى قتلوه عطشاناً»؛ و كدام شاهدى نزديك تر از اهل حرم كه تا آخرين لحظه لبان خشكيده امام حسين عليه السلام را به چشم خود ديده بودند. قبر فرزند را كه پايين پاى پدر ديدند اشك براى «اشبه الناس خَلقاً و خُلُقاً و منطقاً برسول اللَّه» از ديده ها فرو ريخت. كنار علقمه قبر سقا را كه ديدند به ياد دو دست بريده آه از نهادشان برآمد.
● سه روز اشك در ايام اربعين
«فعند ذلك نزلوا كربلاء» كاروان متوقف شد و همه پا بر سرزمين كربلا گذاشتند و تربت بابا را بر ديده نهادند و خودشان را روى قبرها انداختند. مردم حاضر در آنجا به استقبالشان آمدند «و تلاقوا بالبكاء والحزن و اللطم». همه با هم صدا به گريه بلند كردند و بر سر و سينه زدند. بنى هاشم و همراهان جابر از يك طرف و اهل بيت امام حسين عليه السلام از طرف ديگر عزاى غريب كربلا را كنار تربت پاكش بپا كردند.
«جدَّدوا الأحزان و شقَّقوا الجيوب و نشَروا الشُعور و أبدَوا ما كان مكتوماً من الأحزان»: چشمشان كه به قبر امام حسين عليه السلام افتاد آن همه مصيبت كه در كربلا اتفاق افتاده بود را به يادشان آورد. اين بود كه بساط سوگوارى و مصيبت را دوباره به راه انداختند. گريبان ها را چاك زدند. موها را پريشان كردند. هرچه در دل نگه داشته بودند بيرون ريختند.
اطراف قبر ابى عبداللَّه عليه السلام حلقه زدند و ياد آن روزها را تازه كردند. يك يك مصيبت ها را به زبان مى آوردند. مردمى كه آنجا بودند و بنى هاشم كه آمده بودند و مردمى كه از اطراف و اكناف آمده بودند، هم ناله مى شدند و صداى گريه بالا مى رفت و هر لحظه اوج بيشترى مى گرفت.
● چه اشك ها كه ريخته شد
سه روز كنار قبر سيد الشهداء عليه السلام بساط عزادارى بر پا بود. در اين سه روز همچنان به جمعيت عزاداران اضافه مى شد، تا آنكه ديدند اين گونه عزادارى اهل بيت عليهم السلام برايشان خطرناك است. گفتند: اينان از شدت عزا بر سر و صورت مى زنند و موهايشان را پريشان مى كنند و گريبان چاك مى زنند و صورت و بدنشان را خراش مى دهند. لازم است هر چه زودتر از كنار قبر عزيزانشان برده شوند تا كمى آرام گيرند.
● خانم رباب در كربلا ماند
روز چهارم قرار بر حركت قافله شد. هيچ كدام از اهل بيت عليهم السلام نمى توانستند از كربلا دل بكنند، اما خانم رباب به خاطر على اصغرش حال ديگرى داشت. شخصاً خجالت مى كشيد خواسته اش را مطرح كند. كسى را خدمت امام زين العابدين عليه السلام فرستاد كه اگر حضرت اجازه دهند نزد فاميل خود بماند و به زيارت بيايد و كنار بدن عزيزش اباعبداللَّه عليه السلام عزادارى كند. امام به او اجازه داد.
● خداحافظى با پدر
شترها را آماده كردند، و همچنان كه شترها روى زمين نشسته بودند اهل بيت يكى يكى سوار شدند و در كجاوه ها نشستند. مى خواهند از قبر ابى عبداللَّه عليه السلام جدا شوند. همين كه خواستند حركت كنند و هنوز شترها از جا بلند نشده بودند، ناگهان يكى از دختران امام حسين عليه السلام فرياد زد: «ألا إرجعن إلى قبر أبي لِنُوَدِّعه»: «بياييد با قبر پدرم خداحافظى كنيم».
به اين نيّت تمام اهل حرم از كجاوه ها بيرون آمدند و دور قبر سيد الشهداء عليه السلام حلقه زدند. دختر امام حسين عليه السلام قبر حضرت را در آغوش گرفت و به شدت گريست تا بيهوش شد و روى قبر افتاد. پس از لحظاتى چشمانش را باز كرد، و خانم ها كنار او حلقه زدند.
در آن حال اشعار عجيبى بر زبانش جارى شد كه يك بار ديگر صداى گريه بانوان را بلند كرد:
«رَحِلْنا يا أبي بِالرَّغم مِنّا»: بابا، دلمان نمى خواهد برويم ولى به زور ما را مى برند. «ألا فانظر إلى ما حلَّ فينا»: ببين چه بلايى سرمان آمده؟ بعد زمين كربلا را خطاب كرد: «ألا يا كربلا أودَعتَ جِسماً بلا غسلٍ و لا كفنٍ دفيناً»: آى كربلا، جسمى را در خود جاى داده اى كه بى غسل و كفن دفنش كردند. «ألا يا كربلا أودَعتَ نوراً لبارِ الخلق أجمعينا»: آى زمين كربلا، تو نورى را در خود جاى داده اى كه از نور خالق خلق است. «ألا يا كربلا أودَعتَ كنزاً و ذخراً القاصدين الزائرينا»: اى كربلا، تو گنج و ذخيره اى را براى قاصدين و زيارت كنندگان در خود جاى داده اى.
اين گونه با قبر پدر خداحافظى كردند و دوباره سوار شدند. با حسرتى به قبر امام حسين عليه السلام و قمر بنى هاشم عليه السلام نگاه كردند و حركت كردند. «ثم انفصلوا من كربلاء طالبين المدينة»: سپس به قصد مدينه از كربلا حركت كردند.
● خانم رباب زير آفتاب
وقتى قافله حركت كرد خانم رباب تنها آمد و كنار قبر امام حسين عليه السلام در آفتاب نشست و زارى و ناله و گريه را شروع كرد. هر روز كارش همين بود، و هر چه مى گفتند: در سايه بنشين و اشك بريز، قبول نمى كرد. مى گفت: آقايم ابا عبداللَّه را زير آفتاب گذاشتيم رفتيم. غذا و آب كم مى خورد. پوست واستخوانى از او باقى مانده بود. آن قدر درآفتاب نشست و عزادارى كرد كه بدنش از حرارت آفتاب سوخت.
● كاروان بيرون مدينه
قافله كربلا به مدينه نزديك شدند. در آنجا امام زين العابدين عليه السلام دستور دادند قبل از ورود به مدينه در دو سه كيلومترى شهر قافله متوقف شود و خيمه ها را برپا كنند. با اينكه نزديك شهر بودند و مى توانستند به خانه هايشان بروند ولى بيرون شهر خيمه زدند و از شترها پياده شدند.
امام سجاد عليه السلام بشير بن جذلم را صدا زدند و فرمودند: مى توانى شعر بگويى؟ برو و خبر شهادت ابى عبداللَّه عليه السلام را براى مردم مدينه با شعر بيان كن. بشير سوار شد و به طرف شهر آمد و وارد شهر شد. مردم از حركت او احساس مى كردند خبر خاصى دارد. او به مسجد مدينه رسيد و صدايش را بلند كرد واين شعرها را خواند: «يا أهلَ يَثربَ لا مُقامَ لكم بها، قُتِلَ الحسين فأدمُعي مِدرارُ»: اى اهل مدينه، ديگر براى شما جاى ماندن نيست. امام حسين عليه السلام را كشتند و اشك هاى من مثل سيل جارى است. «الجِسمُ مِنهُ بِكربلا مُضَرَّجٌ، وَ الرَّأس منه عَلَى الْقَناةِ يُدارُ»: جسم او در كربلا به خون آغشته است، و سر او بر سر نيزه ها مى گردد. «يا أهل يثرب شيخُكم و إمامُكم، و هَل فيكُمو أحدٌ عليه يُغارُ»: اى اهل يثرب، امام حسين عليه السلام بزرگ و امام شما بود. آيا كسى بين شما هست كه از اين مصيبت غيرتش به جوش آمده باشد؟
● به استقبال زينب كبرى عليها السلام
كنار مسجد پيامبر صلى الله عليه وآله همه جمع شدند تا ببينند بشير چه مى گويد. او با صداى بلند فرياد زد: آى مردم، «هذا على بن الحسين مع عمّاته و أخواته قد حَلُّوا بساحتكم»: اين امام زين العابدين است كه با عمّه ها و خواهرانش بيرون مدينه توقف كرده اند. آن حضرت مرا فرستاده تا به شما خبر دهم كه آنجا توقف كرده اند.
با اين اعلام بشير در مدينه، نه تنها مردان بلكه زنان از خانه ها بيرون آمدند. همه بر سر و صورت زنان با فرياد «واويلا» از شهر بيرون ريختند. كجا؟ به استقبال اهل بيت امام حسين عليه السلام. مردم رسيدند به آنجايى كه محل توقف اهل بيت امام حسين عليه السلام بود. همين كه با زينب كبرى و دختران و خواهران امام حسين عليه السلام رو به رو شدند مصيبت به اوج خود رسيد، از يك طرف صداى ناله و گريه خاندان ابى عبداللَّه عليه السلام و از سوى ديگر صداى بنى هاشم و ساير زنان مدينه برخاست.
همه وارد آن خيمه بزرگى شدند كه امام زين العابدين عليه السلام براى جمع شدن مردم قرار داده بودند و عده زيادى بيرون خيمه ماندند. بشير خواست خدمت حضرت بيايد و انجام وظيفه خود را خبر دهد، ولى راه نبود. با اسب نتوانست جلوتر بيايد. از اسب پياده شد و از بين جمعيت پياده آمد تا خود را به خيمه حضرت نزديك كرد.
● سخنان امام سجاد عليه السلام
امام زين العابدين عليه السلام در خيمه اى كه پشت خيمه بزرگ بود تشريف داشتند. حضرت از آنجا به طرف خيمه بزرگ حركت كردند در حالى كه دستمالى در دستشان بود و پى در پى اشكشان را با آن پاك مى كردند. پشت سر حضرت خادمى يك صندلى با خود مى آورد. آمدند تا آن جايى كه مردم جمع بودند. خادم صندلى روى زمين را گذاشت و امام زين العابدين عليه السلام روى آن نشستند، اما اشك به حضرت مهلت سخن نمى داد. با ديدن حضرت صداى ناله مردم بلند شد. صداى ناله زنان و دختران به آسمان رسيد، و مردم از هر طرف شروع به تسليت گفتن كردند و همچنان صداى گريه بلند بود. امام بعد از مدتى گريه دستشان را بلند كردند و فرمودند: آرام باشيد.
مردم آرام گرفتند و حضرت چنين فرمودند: «الحمدللَّه رب العالمين، مالك يوم الدين، بارئ الخلائق أجمعين، الذي بَعُدَ فَارتَفع علَى السموات العُلى و قَرُبَ فَشَهِدَ النَّجوى».
بعد اشاره به ماجراى كربلا كرده فرمودند: «نَحمَدُهُ علَى عَزائمِ الأُموُرِ وَ فَجائِع الدُّهوُر...»: يعنى خدا را شكر مى كنيم بر كارهاى بزرگ، و فجيع ترين فجايعى كه در روزگار رخ مى دهد و دردى كه اين فجايع دارد وتلخى اى كه اين اتفاقات دارد و مصيبت عظيم و مصائب شكننده و كمر شكن كه آنها را فرو داديم و صبر كرديم.
بعد فرمودند: «أيها القوم، إن اللَّه و له الحمد ابتلانا بمصائب جميلة... في الإسلام عظيمة»: اى جمعيت، خداوند - كه او را سپاس باد - ما را مبتلا كرد به مصيبت هاى بزرگ و شكستى در اسلام كه عظيم بود.
همه منتظر بودند حضرت چه مى خواهند بگويند. فرمودند: «قُتِلَ أبوعبد اللَّه و عترته و سُبِيَ نساؤه و صبيته و داروا برأسه فى البلدان...» آى مردم، مى دانيد چه شده است؟ حضرت اباعبداللَّه و عترتش را كشتند. زنان و دخترانش را اسير گرفتند. سر مقدسش را در شهرها بر سر نيزه ها گرداندند.
بعد فرمودند: «فهذه الرزيَّة التي لا مثلها رزية! فَأَيُّ رجالاتٍ يَسُرُّونَ مِنْكُمْ بعدَ قَتلِهِ، أم أيَّهَ عينٍ منكم تَحبِسُ دَمعَها؟ أتَضِنُّ بِانهِمالِها؟ فلقد بَكَتِ السَّبعُ الشِّدادُ لِقَتْلِهِ و بَكَتِ الْبِحارُ بِأَمْواجِها»: اين مصيبتى است كه مثل آن پيدا نمى شود. كدام يك از مردان شما بعد از قتل او خوشحال مى شوند؟ ديگر كدام چشم است كه بخواهد اشكش را نگه دارد و نگذارد جارى شود؟ آسمان هاى هفتگانه بر قتل او گريستند. درياها با امواجشان، آسمان ها با اركانشان، زمين با پايه هايش، درختان با شاخه هايشان و حتى ماهى ها در اعماق تاريك دريا، ملائكه مقرب و اهل سماوات همگى بر او گريه كردند.
بعد فرمودند: «أيها الناس، أيُّ قلبٍ لايَتَصَدَّعُ لِقَتلِهِ»: كدام قلب است كه براى قتل سيد الشهداء نشكند، و كدام قلبى است كه براى او ناله نكند؟ يا كدام گوشى است كه اين مصيبت را بشنود و از چنين خبرى وحشت نكند. اى مردم «أصبحنا مُطرَّدين، مُشرَّدين، مزودين، شاسعين عن الأمصار»: ما اهل بيت پيامبر را طرد كردند، ما را در به در كردند، ما را از وطنمان دور كردند، ما را اسير گرفتند. «من غير جرم اجترمناه، و لا مكروه ارتكبناه. ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاولين»: جرمى مرتكب نشده بوديم، كار نامناسبى انجام نداده بوديم، جايى از اسلام را ضربه نزده بوديم. ما درباره پدران اولمان چنين چيزى نشنيده بوديم.
بعد فرمودند: «إنا للَّه وإنا إليه راجعون من مصيبةٍ ما أعظمها»: عجب مصيبت بزرگى، عجب مصيبت دردناكى، عجب مصيبت فجيعى، عجب مصيبتى كه قلب را از هم مى شكند. عجب مصيبت فجيعى، عجب مصيبت تلخى. «فعند اللَّه نحتسب ما أصابنا و بلغ بنا إنه عزيز ذو انتقام».
● به طرف قبر پيامبر صلى الله عليه وآله
بعد از آن خيمه ها را جمع كردند، و جمعيت همراه قافله به سوى مدينه به حركت درآمدند. بار ديگر بشير بن جذلم زودتر از مردم حركت كرد، و همينطور كه پيش مى رفتند اين اشعار را مى خواند و مردم ناله مى زدند: «جاؤوا برأسك يابن بنت محمد، مترملاً بدمائه ترميلاً، لا يوم أعظم حسرة من يومِهِ أبداً، ولا شبه الحسين قتيلاً، و كأنما بك يابن بنت محمد، قتلوا جهاراً عامدين رسولاً، ويكبِّرون إذا قُتِلتَ و إنما قتلوا بك التكبير و التهليلا...».
اين اشعار را مى خواند تا نزديك مسجد مدينه شدند. منظره عجيبى در آن لحظات اتفاق افتاد كه همه را منقلب كرد. ام البنين و خانم هاى بنى هاشم و حتى خانم هايى كه راه رفتن برايشان بسيار سخت و مشكل بود، همه به استقبال زينب كبرى عليها السلام آمدند. صداى ناله زينب و ام كلثوم عليهما السلام و بقيه را كه شنيدند همه منقلب شدند تا جلوى در مسجدِ پيامبر صلى الله عليه وآله رسيدند و در آنجا غوغايى بپا شد.
● درد دل زينب كبرى عليها السلام با پيامبر صلى الله عليه وآله
زينب كبرى عليها السلام اشك ريزان آمد و دستهايش را بر دو طرف در مسجد گذاشت. نگاهى به قبر پيامبر صلى الله عليه وآله كرد و صدا زد: «السلام عليك يا جداه! إني ناعية إليك ولدك الحسين»: سلام بر تو اى جد بزرگوار! خبر مرگ فرزندت حسين را آورده ام. در آن لحظه صداى ناله بلندى از قبر بلند شد و دوباره صداى ناله مردم بلند شد.
امام زين العابدين عليه السلام وارد مسجد شد و خود را روى قبر پيامبر صلى الله عليه وآله انداخت و سر و صورت خود را بر قبر مى كشيد و ناله مى كرد، و در آن حال اشك از ديدگان حضرت جارى بود. زينب كبرى عليها السلام كه جلوى در بود وارد مسجد شد و خود را روى قبر انداخت و بيهوش شد. بانوان سراسيمه جلو آمدند و كم كم خانم به هوش آمد.
● به طرف خانه هاى بنى هاشم
مردم كمك كردند و اهل بيت امام حسين عليه السلام را به طرف خانه هاى بنى هاشم بردند. زين العابدين عليه السلام تا چشمش به خانه هاى خالى افتاد اشك از چشمانش جارى شد، چرا كه از اين خانه ها با سيد و مولاى خود اباعبداللَّه عليه السلام حركت كرده بودند. از اين خانه ها با قمر بنى هاشم عليه السلام حركت كرده بودند. از اين خانه ها با على اكبر و قاسم عليهما السلام حركت كرده بودند. با جوانان بنى هاشم حركت كرده بودند. اكنون مردانشان شهيد شده بودند. در حالى كه زين العابدين عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام اشك مى ريختند، داخل آن خانه ها شدند.
با آنكه شهر مدينه در شرايط فوق العاده بود، و فرستاده يزيد آنجا بود، ولى پانزده روز تمام مردم مدينه بدون هيچ ترس و واهمه اى مجالس عزاى امام حسين عليه السلام را بر پا كردند. گذشته از اين بانوان بنى هاشم و به خصوص حضرت ام البنين عليها السلام برنامه دائمى عزادارى داشتند، كه دوست و دشمن را به گريه وامى داشت.
----------------------------------------------------
1 - مناقب ابن شهر آشوب، 4، ص 263
2 - مثير الاحزان ابن نما، ص 85
3 - بحار الانوار، ج 45، ص 144، 196، 198، 244
4 - مدينة المعاجز، ج 4، ص 76، 108
5 - شجره طوبى، ج 2، ص 286
6 - لواعد الاشجان، ص 239، 242
7 - عوالم العلوم، ج امام حسين، ص ۴۴۶
------------------------------------------------
منبع :http://www.shirazi.ir/monasebat/02-safar/arbaeen.htm
















بارها از ما بخاطر نام گذاری این سایت و منظورمان از " اگر ما " سوال کرده اید ، این بار با چند سوال دلیل نامگذاری این وبلاگ را برای شما بازگو میکنیم :