فشرده اي از زندگاني امام رضا(ع)

 

فشرده اي از زندگاني امام رضا(ع)

 


 :: زادگاه

هشتمين پيشواي شيعيان امام علي بن نوسي الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود.

:: كنيه ها

ابوالحسن و ابوعلي

:: لقبها

رضا، صابر، زكي، ولي، فاضل، وفي، صديق، رضي، سراج الله، نورالهدي، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفوالملك، كافي الخلق، رب السرير، و رئاب التدبير

:: مشهورترين لقب

مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اين لقب گفته اند: «او از آن روي رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودي پيامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده : از آن روي كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سر انجام، گفته شده است: از آن روي او رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد.»

:: مادر امام

در روايتهاي مختلفي كه به ما رسيده است نامها و كينه ها و لقبهاي ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره و شقرا، را براي مادر آن حضرت آورده اند.

:: زادروز

درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است. ولادت آن حضرت را به سالهاي (148 و 151 و 153ق) و در روزهاي جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب و يازدهم ذي القعده.

:: روز شهادت

روز وفات آن حضرت را نيز به سالهاي (202 و 203 و 206ق) دانسته اند. اما بيشتر بر آنند كه ولادت آن حضرت در سال (148ق) يعني همان سال وفات امام صادق عليه السلام بوده است، چنان كه مفيد، كليني، كفعمي، شهيد، طبرسي، صدوق، ابن زهره، مسعودي، ابوالفداء، ابن اثير، ابن حجر، ابن جوزي و كساني ديگر اين نظر را برگزيده اند. در باره تاريخ وفات آن حضرت نيز عقيده اكثر عالمان همان سال(203ق) است. بنابر اين روايت، عمر آن حضرت پنجاه و پنج سال مي شود كه بيست و پنج سال آن را در كنار پدر خويش سپري كرده و بيست سال ديگر امامت شيعيان را بر عهده داشته است. اين بيست سال مصادف است با دوره پاياني خلافت هارون عباسي، پس از آن سه سال دوران خلافت امين، و سپس ادامه جنگ و جدايي ميان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سر انجام دوره اي از خلافت مأمون.

:: فرزندان

گرچه كه نام پنج پسر و يك دختر براي او ذكر كرده اند، اما چنان كه علامه مجلسي مي گويد: حداكثر تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند. به دسيسه مامون و با سم او به شهادت رسيد و پيكر مطهر او را در طوس در قبله قبه هاروني سراي حميد بن قحطبه طايي به خاك سپردند و امروز مرقد او مزار آشناي شيفتگان است

سيره عملي واخلاقي امام هشتم عليه السلام

سيره عملي واخلاقي امام هشتم عليه السلام

   

   


 

               

بي گمان ديده گشودن بر آفتاب كاري ناشدني است، چونان كه پريدن در آسمان بلند. شناخت خدايي مردان برخاسته از بوستان عترت، نه براي هر بال بشكسته اي شدني، چه آنان كه بر آفتاب ديده گشوده اند جز سايه مژگان خويش نديده و آنها كه در آن آسمان پريده اند جز شكسته بال خويش را نيافته اند. با اين همه شايد بتوان ديده بر پرتويي از آفتاب كه بر زاويه اي تابيده است دوخت و در آن نشانها از حقيقت نور يافت كه نور، همه يك گوهر است. با چنين اعترافي به يكي از جنبه هاي پند آكنده حيات امام روي مي كنيم و دست كوتاه خويش را به درياي ناشناخته كرانه «خوي ستوده امام» فرو مي بريم تا مرواريدي چند بر گيريم و فراروي گذاريم.

:: عبادت امام

براي آنان كه بودن را مفهومي جز بنده بودن ندانند، پرستش نه يك «تكليف»، بلكه معناي زندگي و راز جاودانگي است. در نگاه آنان خدا پرستيدن نه يك واجب است كه بايد از سر گذراند و برائت ذمه حاصل كرد، بلكه شهيد شيريني است كه بايد چشيد و در آن روح بودن و ماندن را يافت. از اين روي، اگر درباره خداپرستي اين گونه كسان كه امام پيشاپيش همه آنان است سخني گفته شود سخن از «اندازه عبادت» نيست، بلكه سخن از «چگونگي» است. آنان بنده بودن را مايه افتخار، بندگي كردن را مايه سربلندي، و سر فرود آوردن در برابر خواست آشكار و پنهان خداوند را اساس سرافرازي شمردند. اين معناي سخن هشتمين امام است كه مي گويد: «به بندگي خدا افتخار مي كنم». همين حقيقت است كه بدخواهان او را ناخواسته بر آن مي دارد كه اعتراف كنند او پرستشگرترين همه زمينيان است. و در ميان همه فرزندان عباس و علي(ع) با فضيلت تر، پرهيزگارتر، ديندارتر، و شايسته تر از او نديده اند. در پرتو توجه به چنين برداشتي از مفهوم عبادت در نظر امام است كه مي توان براي خواندن هزار ركعت نماز در شبانه روز، سجده هاي طولاني پس از نماز صبح، روزه هاي مكرر، شب زنده داريهاي پر رمز و راز و همدمي هميشگي با قرآن تفسيري شايسته يافت، يا به درك حقيقت اين سخن نايل آمد كه كسي درباره آن حضرت مي گويد: «به خداوند سوگند مردي نديدم كه بيش از او از خدا پروا كند، بيش از او در همه اوقات به ياد خدا باشد، و بيش از او از خدا بترسد».

گوينده اين سخن نه كسي از شاگردان او، بلكه فرستاده دستگاه خلافت، رجاء بن ابي ضحّاك است كه به عنوان گماشته مأمون به مدينه رفته تا امام را زير نظر گيرد و با خود به مرو برد. او در ادامه سخن خود مي گويد: «شب هنگام كه به بستر مي رفت بسيار فرآن تلاوت مي كرد، و چون بر آيه اي كه در آن يادي از بهشت يا دوزخ بود مي گذشت مي گريست و از خداوند بهشت مي خواست و از آتش به او پناه مي جست... چون ثلث آخر شب فرا مي رسيد از بستر بر مي خواست و به تسبيح و تحميد و تهليل و استغفار مي پرداخت. پس از آن مسواك مي كرد و سپس به نماز شب مي ايستاد. او نماز جعفر طيار را چهار ركعت به جاي مي آورد و اين ركعتها را در شمار ركعتهاي نماز شب مي آورد».

امام براساس همين برداشت همواره با قرآن همدم بود و به گفته ابراهيم ابن عباس حتي سخن او، پاسخهايي كه مي داد و مثالهايي كه مي آورد همه برگرفته از قرآن بود و كتاب الهي را هر سه روز يك بار ختم مي كرد. او خود در اين باره فرمود: «اگر مي خواستم قرآن را در كمتر از سه روز ختم مي كردم. اما من به هر آيه اي كه مي رسم در آن مي انديشم و در اين امر درنگ مي نمايم كه درباره چه و به چه هنگام نازل شده و بدين سبب است كه آنرا در سه روز ختم مي كنم». هم بر اين اساس است كه امام هر برتري را به تقوا مي داند و حتي به ديگران نيز حق مي دهد كه اگر بتوانند بيش از او از تقوا بهره مند شوند از او برتر باشند، چونان كه در پاسخ مردي كه سوگند ياد كرد او بهترين مردم است، فرمود: «اي مرد! سوگند مخور، برتر از من كسي است كه بيشتر تقواي خدا داشته و در برابر او فرمانبردارتر باشد. به خدا سوگند هنوز اين آيه نسخ نشده است كه برترين شما پرهيزگارترين شماست».

همو در جايي ديگر نيز فرمود: «اي زيد، از خدا بترس كه آنچه بدان رسيده ايم تنها به كمك تقوا ميسر شده است». او همين تقوا، خداترسي و فرمانبري را معيار و نشان شيعه بودن نيز مي خواند و به يكي مي گويد: «هر كدام از پيروان ما كه خدا را فرمان نبرد از ما نيست، و تو اگر از خدا فرمانبري از ما خاندان هستي».

:: زهد و ساده زيستن

روشن است آن كه با خدا چنين پيوندي جانمايه دارد ديگر دل در پي جز او نمي گذارد و جز اويي به ديده وي نيايد تا دلش از آن ياد كند. آن كه خدا را يافته و سراي لقاي او را مي شناسد سراي ناپايدار كنوني را جز باتلاقي نمي داند كه هر چه به درونش نزديكتر شوي رهايي از آن دشوارتر و مرگ و نيستي حتمي مي شود. چنين است كه امام دنيا را سرايي آكنده از شر و بدي مي شمرد و از شر آن به خداوند پناه مي برد و راه رهايي را «زهد و پارسايي» مي بيند و مي فرمايد: «به وسيله زهد و بي رغبتي به دنيا نجات از شر دنيا را مي جويم».

محمد بن عباد مي گويد: «رضا عليه السلام تابستان بر حصير و در زمستان بر پلاس مي نشست و جامه هاي خشن بر تن مي كرد و تنها هنگامي كه در جمع مردمان حضور مي يافت جامه رسمي مردمان را مي پوشيد». يك بار سفيان ثوري او را ديد كه جامه اي از خز برتن كرده است. او را گفت: «اي پسر پيغمبر! چه خوب بود لباس پايينتر از اين مي پوشيدي!» فرمود: «دستت را پيش آر». پس دست او را به گريبان خود برد و او ديد كه در زير جامه بوريايي بيش نيست. آنگاه فرمود: «اي سفيان، آن جامه خز براي خلق اين لباس ژنده براي حضرت حق است».

اباصلت هروي نيز درباره آن حضرت مي گويد: «او غذايي ساده و خوراكي اندك داشت». امام حتي زماني كه رسماً وليعهد خلافت بود از همان زهد و پارسايي و ساده زيستي جدايي نداشت. شكايتي كه يكي از كنيزان خانه از وضع رفاهي و معيشتي دارد گواه اين حقيقت است. آن كنيز كه زماني در خانه مأمون، اندكي در خانه امام رضا عليه السلام و پس از آن در خانه عبدالله بن عباس بوده است اين سه دوره را چنين ترسيم مي كند: ما در سراي او (مأمون) در بهشتي از خوردني و آشاميدني و عطر و دينار بسيار بوديم پس از چندي مأمون مرا به حضرت رضا عليه السلام بخشيد و چون به خانه او رفتم همه آن رفاه و خوشي را كه داشتم از دست دادم. در آنجا سرپرستي بر ما نظارت داشت كه ما را شب بيدار مي كرد و به نماز وا مي داشت و اين از هر چيز براي ما سخت تر بود و من آرزو مي كردم از خانه او به جايي ديگر روم، تا آنكه مرا به عبدالله بن عباس يخشيد و چون به سراي او رفتم چنان بود كه گويا به بهشت در آمده ام.

:: برخورد با مردم

امام عليه السلام در برخورد با مردمان چهره راستين اسلام را ترسيم مي كرد، آن هم در عصري كه جلال و شكوه پوشالين دستگاه خلافت از اين آيين، سيمايي ديگر ارائه مي داشت. نخستين نكته اينكه او ديگران را هم داراي ارزش انساني مي دانست و از اين ديدگاه با آنان برخورد مي كرد. ابراهيم بن عباس مي گويد: «هيچ نشنيدم و نديدم كسي برتر از ابوالحسن رضا عليه السلام باشد. بر هيچ كس به سخن خويش بي مهري و ستم روا نداشت، سخن هيچ كس را نبريد، هيچ نيازمندي را بي پاسخ نگذاشت، پاي خود در حضور هيچ كس دراز نكرد، در پيش هيچ كس لم نداد، هرگز غلامان و وابستگان خويش را ناسزا نگفت، به گاه خنده قهقهه نزد، بر سفره غلامان و وابستگان خود مي نشست، بسيار در پنهان صدقه مي داد و به ديگران كمك مي كرد».

او حتي در برخورد با غلامان و خادمان هرگز حاضر نبود كرامت انساني آنان را ناديده بگيرد و چيزي از حقوق آنان فرو گذارد. او حتي در ريزترين نكته ها اين كرامت را پاس مي داشت. ياسر خادم آن حضرت مي گويد: امام رضا عليه السلام به ما فرمود: «اگر بر بالاي سر شما ايستادم و در حال غذا خوردن بوديد بلند نشويد تا غذا خوردن را به پايان بريد». گاه يكي از ما را مي خواست و چون به او مي گفتند در حال غذا خوردن است مي فرمود : «بگذاريد تا غذايش را بخورد». او هيچ اندرز گونه اي را كه با اصل كرامت انسان ناسازگار باشد نمي پذيرفت و همچنان بسادگي و دوري از تكلف در برخورد با ديگران ادامه مي داد. يكي از مردمان بلخ مي گويد: در سفر امام به خراسان همراه او بودم. روزي سفره غذايي طلبيد و همه خدمتكاران و غلامان را بر سر آن سفره گرد آورد. گفتم: جانم به فدايت، خوب بود براي اينها سفره اي جداگانه مي گستردي! امام فرمود: «خاموش! كه خدا يكي است، پدر و مادر در همه ما يكي است و پاداش هر كس نيز به كردارهاي اوست». او هرگز از برآوردن نياز ديگران روي برنتافت و چونان كه شيوه اين خاندان و سرشت امامان است گشاده دستي و بزرگواري را به غايت مي رساند، البته از آن پرهيز داشت كه در برابر دادن چيزي به ديگران و برآوردن كاري براي آنان كرامت انساني را از ايشان بستاند. داستان آن مرد خراساني مشهور است كه چون از در راه ماندگي خود سخن به ميان آورد و از امام كمكي خواست تا پس از رسيدن به شهر خود آن را از جانب ايشان صدقه دهد، به او فرمود تا بنشيند، و پس از آنكه اطرافيان رفتند به اندرون رفت و بي آنكه به خانه باز گردد دست از فراز در آورد و مرد خراساني را خواست و دويست دينار به او داد و فرمود: «اين دويست دينار را بگير و خرج راه كن و عوض آن از طرف من صدقه هم نده. بيرون برو كه نه من تو را ببينم و نه تو مرا». چون بيرون رفت يكي پرسيد: فدايت شوم، كرم و گشاده دستي شما بسيار است، اما چرا از آن مرد روي پوشانديد؟ فرمود: «از بيم آنكه مبادا خواري حاجت خواستن را بدان سبب كه حاجت او برآوردم در جهره اش ببينم. آيا نشنيدي سخن رسول خدا صلي الله عليه و آله را كه فرمود: آن كه نيكي خود را بپوشاند كارش برابر هفتاد حج است».

مردي چنين گشاده دست است كه چون يكي به او مي گويد: مرا به اندازه مردانگي خويش عطا ده، در پاسخ مي فرمايد: «اين در توانم نيست»، و آن گاه كه او مي گويد: مرا به اندازه مردانگي خودم عطا ده مي فرمايد: «اين شدني است». همين امام است كه چون تمام دارايي خود را در روز عرفه با تهيدستان قسمت مي كند و كسي مي گويد: چه زيان بزرگي كردي! در پاسخ مي فرمايد: «اين زيان نيست، بلكه سود است. آنچه را به وسيله اش پاداش و بزرگواري فراهم آورده اي زيان مدان». امام با آن همه گشاده دستي - كه به جاي خود رواست - هرگز اين صفت شايسته را برابر نهاده اسراف و تبذير ريخت و پاش نمي داند و از كوچكترين كوتاهي در اين باره نمي گذرد، چونان كه به گفته خادم آن حضرت ياسر، روزي كه غلامان ميوه خورده و نيمخورده آنها را ريخته بودند برآشفته به آنان مي فرمايد: «سبحان الله! اگر از آن بي نيازيد كساني هستند كه به آن نياز دارند؛ آنرا به كسي بدهيد كه نيازمند است». اين شخصيت متعادل است كه از سويي در برخورد با فروتران فروتني مي كند و چون تنها مي شود فارغ از كارهاي رسمي و دولتي اطرافيان خود از كوچك و بزرگ را گرد مي آورد، با آنان سخن مي گويد، با آنان همدم مي شود، و حشمت از خويش فرو مي نهد تا با او همدم شوند؛ و از سوي در برابر آن كه خود را در ظاهر پرشكوه خلافت آراسته است سربلند و سرافراز مي ايستد و چون از او مي شنود كه دوست دارد جامه خلافت بر تن او كند در پاسخ مي فرمايد: « اگر خلافت از آن توست تو را حق آن نيست كه جامه اي را كه خدا بر تنت كرده است بر تن ديگران كني و اگرخلافت از تو نيست روا نيست آنچه را از تو نباشد به من بدهي». امام در برابر او موضع خويش در برخورد با خويشتن و هم در برخورد با دنيا را چنين ترسيم مي كند: به بندگي افتحار مي كنم، با بيرغبتي به دنيا، رهايي از شر دنيا را مي جويم، با دامن در كشيدن از حرامها نايل آمدن به سودهاي حقيقي را اميدوارم، با فروتني در اين سراي، بلندي نزد خداوند را خواهانم.

 منبع : http://www.imamrezashrine.com/mood.php

مناظره امام رضا (ع) با جاثليق عالم بزرگ مسيحي

مناظره امام رضا (ع) با جاثليق عالم بزرگ مسيحي
 


هنگامي که علي بن موسي الرضا (ع) وارد بر مأمون شد. او به فضل بن سهل، وزير مخصوصش دستور داد که پيروان مکاتب مختلف را مانند جاثليق (عالم بزرگ مسيحي) و رأس الجالوت (پيشواي بزرگ يهوديان) و رؤساي صائبين و هربز اکبر (پيشواي بزرگ زردشتيان) و نسطاس رومي (عالم بزرگ نصراني) و همچنين علماي ديگر علم کلام را دعوت کند تا سخنان آن حضرت را بشنوند و هم آن حضرت سخنان آنها را.
هدف مأمون از اين کار اين بود که به پندار خويش مقام امام (ع) را در انظار مردم پايين بياورد، به گمان اينکه امام (ع) تنها به مسائل ساده‌اي از قرآن و حديث آشناست و از فنون علم و استدلال بي بهره است.
اين مجلس تشکيل شد و مأمون رو به جاثليق کرد و گفت:‌اي جاثليق! اين پسر عموي من موسي بن جعفر (ع) است. او از فرزندان فاطمه (س) دختر پيامبر ما، و فرزند علي بن ابيطالب (ع) است. من دوست دارم با او سخن بگويي و مناظره کني، اما طريق عدالت را در بحث رها مکن.
جاثليق گفت:‌اي امير مؤمنان! من چگونه بحث و گفتگو کنم که (با او قدر مشترکي ندارم) او به کتابي استدلال مي‌کند که من منکر آنم و به پيامبر عقيده دارد که من به او ايمان نياورده‌ام.

در اينجا امام (ع) شروع به سخن کرد و فرمود:
اي نصراني! اگر به انجيل خودت براي تو استدلال کنم اقرار خواهي کرد؟
جاثليق گفت: آيا مي‌توانم گفتار انجيل را انکار کنم؟ آري به خدا سوگند اقرار خواهم کرد هرچند به ضرر من باشد.
امام (ع) فرمود: هرچه مي‌خواهي بپرس و جوابش رو بشنو.
جاثليق: درباره نبوت عيسي و کتابش چه مي‌گويي؟ آيا چيزي از اين دو را انکار مي‌کني؟
امام (ع): من به نبوت عيسي و کتابش و به آنچه به امتش بشارت داده و حواريون به آن اقرار کرده اند، اعتراف مي‌کنم، و به نبوت (آن) عيسي که اقرار به نبوت محمد (ص) و کتابش نکرده و امتش را به آن بشارت نداده کافرم!
جاثليق: آيا به هنگام قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمي کني؟
امام (ع): آري.
جاثليق: پس دو شاهد از غير اهل مذهب خود از کساني که نصاري شهادت آنان را مردود نمي شمارند بر نبوت محمد (ص) اقامه کن و از ما نيز بخواه که دو شاهد بر اين معنا از غير اهل مذهب خود بياوريم.
امام (ع): هم اکنون انصاف را رعايت کردي‌اي نصراني، آيا کسي را که عادل بود و نزد مسيح، عيسي بن مريم مقدم بود مي‌پذيري؟
جاثليق: اين مرد عادل کيست، نامش را ببر؟
امام (ع): درباره « يوحناي » ديلمي چه مي‌گويي؟
جاثليق: به به! محبوبترين فرد نزد مسيح را بيان کردي!
امام (ع): تو را سوگند مي‌دهم آيا انجيل اين سخن را بيان مي‌کنند که يوحنا گفت: حضرت مسيح مرا از دين محمد عربي با خبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنين پيامبري خواهد آمد، من نيز به حواريون بشارت دادم و آنها به او ايمان آوردند؟
جاثليق گفت: آري! اين سخن را يوحنا از مسيح نقل کرده و بشارت به نبوت مردي و نيز بشارت به اهل بيت و وصيش داده است ؛ اما نگفته است اين در چه زماني واقع مي‌شود و اين گروه را براي ما نام نبرده تا آنها را بشناسيم.
امام (ع): اگر ما کسي را بياوريم که انجيل را بخواند و آياتي از آن را که نام محمد (ص) و اهل بيتش و امتش در آنها است، تلاوت کند آيا ايمان به او مي‌آوري؟
جاثليق: بسيار خوب است.
امام (ع) به نسطاس فرمود: آيا سفرِ سوم انجيل را از حفظ داري؟
نسطاس گفت: بلي، از حفظ دارم.
سپس امام به رأس الجالوت (بزرگ يهوديان) رو کرد و فرمود: آيا تو هم انجيل را مي‌خواني؟ گفت آري به جان خودم سوگند. فرمود سِفرِ سوم را بر گير، اگر در آن ذکري از محمد و اهل بيتش بود به نفع من شهادت ده و اگر نبود شهادت نده. سپس امام (ع) سفر سوم را قرائت کرد تا به نام پيامبر (ص) رسيد، آنگاه متوقف شد و رو به جاثليق کرد و فرمود:‌اي نصراني! تو را به حق مسيح و مادرش آيا قبول داري که من از انجيل باخبرم؟
جاثليق: آري.
سپس امام (ع) نام پيامبر (ص) و اهل بيت و امتش را براي او تلاوت کرد ؛ سپس افزود:‌اي نصراني! چه مي‌گويي، اين سخن عيسي بن مريم است؟ اگر تکذيب کني آنچه را که انجيل در اين زمينه مي‌گويد، موسي و عيسي هر دو را تکذيب کرده‌اي و کافر شده اي.
جاثليق: من آنچه را که وجود آن در انجيل براي من روشن شده است انکار نمي کنم و به آن اعتراف دارم.
امام (ع): همگي شاهد باشيد او اقرار کرد، سپس فرمود:‌اي جاثليق هر سوالي مي‌خواهي بکن.
جاثليق: از حواريون عيسي بن مريم خبر ده که آنها چند نفر بودند و نيز خبر ده که علماي انجيل چند نفر بودند؟
امام (ع): از شخص آگاهي سؤال کردي، حواريون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آنها لوقا بود. (اما علماي نصاري سه نفر بودند: يوحناي اکبر در سرزمين باخ، يوحناي ديگري در قرقيسا و يوحناي ديلمي در رجاز و نام پيامبر و اهل بيت و امتش نزد او بود، و او بود که به امت عيسي و بني اسرائيل بشارت داد.)
سپس فرمود:‌اي نصراني! به خدا سوگند ما ايمان به آن عيسي داريم که ايمان به محمد داشت، ولي تنها ايرادي که به پيامبر شما عيسي داريم اين بود که او کم روزه مي‌گرفت و کم نماز مي‌خواند!
جاثليق ناگهان متحير شد و گفت: به خدا سوگند علم خود را باطل کردي و پايه کار خويش را ضعيف نمودي و من گمان مي‌کردم تو اعلم مسلمانان هستي.
امام (ع): مگر چه شده؟
جاثليق: به خاطر اينکه مي‌گويي عيسي ضعيف و کم روزه و کم نماز بود، در حالي که عيسي حتي يک روز را افطار نکرد و هيچ شبي را (به طور کامل) نخوابيد و صائم الدهر و قائم الليل بود.
امام (ع): براي چه کسي روزه مي‌گرفت و نماز مي‌خواند؟!
جاثليق نتوانست پاسخ گويد و ساکت شد (زيرا اگر اعتراف به عبوديت عيسي مي‌کرد با ادعاي الوهيت او سازگار نبود)
امام (ع):‌اي نصراني! سؤال ديگري از تو دارم.
جاثليق با تواضع گفت: اگر بدانم پاسخ مي‌گويم.
امام (ع): تو انکار مي‌کني که عيسي مردگان را به اذن خداوند متعال زنده مي‌کرد؟
جاثليق در بن بست قرار گرفت و بنا به ناچار گفت: انکار مي‌کنم، چرا که آن کس که مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد او پروردگار است و مستحق الوهيت.
امام (ع): حضرت اليسع نيز همين کار را مي‌کرد و او بر آب راه مي‌رفت و مردگان را زنده کرد و نابينا و مبتلا به برص را شفا داد، اما امتش قائل به الوهيت او نشدند و کسي او را عبادت نکرد. حزقبل پيامبر نيز همان کار مسيح را انجام داد و مردگان را زنده کرد.
سپس رو به رأس الجالوت کرده فرمود:‌اي راس الجالوت، آيا اينها را در تورات مي‌يابي که بخت النصر اسيران بني اسرائيل را در آن زمان که حکومت با بيت المقدس مبارزه کرد به بابل آورد، خداوند حزقيل را به سوي آنها فرستاد و او مردگان آنها را زنده کرد؟ اين واقعيت در تورات مضبوط است، هيچ کس جز منکران حق از آن را انکار نمي کنند.
راس الجالوت: ما اين را شنيده ايم و مي‌دانيم.
امام (ع): راست مي‌گويي، سپس افزود:‌اي يهودي اين سِفر از تورات را بگير و آنگاه خود شروع به خواندن آياتي از تورات کرد، مرد يهودي تکاني خورد و در شگفت فرو رفت.
سپس امام رو به نصراني کرد و قسمتي از معجزات پيامبر اسلام را درباره زنده شدن بعضي از مردگان به دست او و شفاي بعضي از بيماران غيرقابل علاج را به برکت او برشمرد و فرمود: با اين همه ما هرگز او را پروردگار خود نمي دانيم، اگر به خاطر اينگونه معجزات، عيسي را خداي خود بدانيد بايد « اليسع و حزقيل » را نيز معبود خويش بشماريد. زيرا آنها نيز مردگان را زنده کردند و نيز ابراهيم خليل پرندگاني را گرفت و سر بريد و آنها را بر کوه‌هاي اطراف قرار داد، سپس آنها را فرا خواند و همگي زنده شدند. موسي بن عمران نيز چنين کاري را در مورد هفتاد نفر که با او به کوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند انجام داد، تو هرگز نمي تواني اين حقايق را انکار کني، زيرا تورات و انجيل و زبور و قرآن از آن سخن گفته‌اند. پس بايد همه اينها را خداي خويش بدانيم.
جاثليق پاسخي نداشت بدهد، تسليم شد و گفت: سخن، سخن توست و معبودي جز خداوند يگانه نيست.
سپس امام (ع) در باب کتاب اشعيا از او و راس الجالوت سوال کرد. او گفت: من از آن بخوبي آگاهم. فرمود: اين جمله را به خاطر داريد که اشعيا گفت: من کسي را ديدم که بر دراز گوشي سوار است و لباسهايي از نور در تن کرده (اشاره به حضرت مسيح) و کسي را ديدم که بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه (اشاره به پيامبر اسلام (ص)) گفتند: آري اشعيا چنين سخني را گفته است.
امام (ع) افزود:‌اي نصراني، اين سخن مسيح را در انجيل به خاطر داري که فرمود: من به سوي پروردگار شما و پروردگار خودم مي‌روم و « بارقليطا(1) » مي‌آيد و درباره من شهادت بحق ميدهد. (آنگونه که من درباره او شهادت داده ام) و همه چيز را براي شما تفسير مي‌کند؟
جاثليق: آنچه را از انجيل مي‌گويي ما به آن معترفيم.
سپس امام (ع) سؤالات ديگري درباره انجيل و از ميان رفتن نخستين انجيل و بعد نوشته شدن آن بوسياه چهار نفر: مرقس، لوقا، يوحنا و متي که هر کدام نشستند و انجيلي را نوشتند (انجيل‌هايي که هم اکنون موجود و در دست مسيحيان است)، سخن گفت و تناقضهايي از کلام جاثليق گرفت.
جاثليق به کلي درمانده شده بود ؛ به گونه‌اي که هيچ راه فرار نداشت. لذا هنگامي که امام (ع) بار ديگر به او فرمود:‌اي جاثليق، هر چه مي‌خواهي سوال کن، او از هرگونه سوالي خود داري کرد و گفت: اکنون شخص ديگري غير از من سوال کند، قسم به حق که گمان نمي کردم در ميان مسلمانان کسي مثل تو باشد. (2)

__________________________
1- مقصود ازپارقليطا يا فارقليطا که حضرت مسيح از آمدن او خبر داده است، حضرت محمد (ص) مي‌باشدو اين پيشگويي در انجيل يوحنا در ابواب 14و 15 و 16 وارد شده است. (اطلاعات بيشتر در قسمت بشارات عهدين خواهد آمد.)
2- کتاب سيره پيشوايان –مهدي پيشوايي

منبع: پايگاه حوزه

جایگاه خرد و خردورزان در سخنان امام هشتم(ع)

جایگاه خرد و خردورزان در سخنان امام هشتم(ع)
 
 

پیامبران، امامان و بندگان صالح الهی همه اهل خرد و تعقّل و مروجان تفکّر و اندیشه بوده‏اند ابوذر شاگرد تربیت شده و خردورز پیامبر اکرم(ص) بیشترین اوقات خویش را صرف تعقّل و اندیشه و عبرت اندوزی و بهره‏گیری از خرد دیگران می‏نمود.(1)
قرآن این کتاب جاوید و ماندگار الهی و آسمانی برای اندیشه و خردورزی و صاحبان عقل و خردورزان، ارزش والا و حیاتی قائل است و زیباترین و رساترین سخنان را درباره ارزش دانش و تعقّل و دقت و تفقّه بیان
نموده است. در قرآن بیش از هزار بار(2) کلمه «علم» و مشتقات آن، که نشانه باروری خرد و اندیشه است تکرار شده، و افزون بر 17 آیه به طور صریح انسان را دعوت به تفکّر نموده، بیش از 10 آیه با کلمه «انظروا، دقت کنید» شروع شده است. بیش از پنجاه مورد کلمه «عقل» و مشتقّات آن به کار رفته است و در چهار آیه نیز قاطعانه به تدبّر در قرآن امر شده است و همچنین از کلمه فقه و تفقّه و امثال آن بهره جسته است.
از طرف دیگر فقهای خردورز ما نیز عقل و خرد را یکی از چهار منبع استنباط و استخراج معرّفی نموده و حکیمان و اندیشمندان اسلام نیز با بهره‏گیری از خرد، فلسفه و کلام اسلامی را در اوج عظمت و متانت ارتقاء و صعود داده‏اند و بر توده مردم نیز لازم است که در اعتقادات اصولی و اساسی از خرد بهره جویند.
راستی از انصاف بسیار فاصله دارد آنانی که دین اسلام را غیر عقلانی قلمداد نموده
و احکام آن را به دور از اندیشه و عقلانیت می‏دانند.
آنچه در پیش رو دارید نگاهی است گذرا به جایگاه عقل و تعقّل و عاقلان و خردورزان در کلام عالم و اندیشمند اهلبیت(ع) حضرت علی بن موسی(ع).
الف: جایگاه خرد
1ـ عقل حجّت باطنی:
عقل را تعریف گوناگونی شده است، در روایات به «العقل ما عبد به الرحمان ؛ عقل چیزی است که بوسیله آن خدا بندگی می‏شود» و یا حجّت باطنی تعریف شده است(3) امام هشتم (ع) نیز عقل را حجّت باطنی در کنار حجّت ظاهری یعنی انبیاء و امامان دانسته است. ابن سکّیت به امام عرض کرد: «ما اَلحُجّةُ عَلَی الخَلقِ اَلیَومَ؟ فَقال(ع) اَلعَقلُ یَعرِفُ بِهِ الصّادِقُ عَلَی اللّهِ فَیُصَدِّقُهُ وَ الکاذِبُ عَلَی اللّه فَیُکَذِّبُهُ فَقالَ اِبنُ السِّکّیت. هذا وَ اللّهِ هُوَ الجَواب؛ امروز حجّت بر مردم چیست؟ امام(ع) فرمود: همان خرد باشد که انسان به وسیله آن راستگویی بر خدا را می‏شناسد و او را تصدیق می‏کند و از دروغ پرداز بر خدا آگاهی می‏یابد و او را تکذیب می‏کند، پس ابن سکّیت گفت: به خدا سوگند که این همان پاسخ (درست) است».(4)
خود حضرت نیز در روزگاری که حجت ظاهری خداوند یعنی امامت الهی در حد پادشاهی و ولایت عهدی تنزّل یافته و امامان معصوم ناشناخته مانده‏اند از حجّت باطنی بیشترین بهره را برد و با تشکیل مناظرات و احتجاجات عقلانی، خردورزان را جذب خویش نموده و عده‏ای از آنها را به راه اصلی و حجّت ظاهری و امامت هدایت نمود.
مهمترین احتجاجات عقلی حضرت عبارتند از:
1ـ مناظره با جاثلیق، رئیس اسقفها و پیشوای مسیحیان.
2ـ مناظره با رأس الجالوت بزرگ یهودیان.
3ـ مناظره با هربز اکبر، بزرگ زرتشتیان.
4ـ مناظره با عمران صابی.
5 ـ مناظره با سلیمان مروزی دانشمند علم کلام.
6 ـ مناظره با علی بن محمد بن جهم ناصبی.
7ـ مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره.
هر یک از مناظرات حضرت دارای محتوای عمیق عقلانی است که هر خردمندی را مقهور خود می‏سازد.(5)
2ـ عقل هدیه الهی:
خداوند نعمت‏های فراوانی ارزانی انسان داشته، در بین این نعمت‏ها، نعمت ولایت و نعمت عقل از جایگاه ویژه و خاصی برخوردار است. به همین جهت است که در جای جای روایات، این نعمت را مخصوصاً به خداوند نسبت داده و هدیه الهی دانسته است با اینکه تمام نعمت‏ها از آن اوست، در واقع این یک نوع اضافه تشریفی به خداوند
متعال است حضرت علی بن موسی (ع) به ابی هاشم جعفری فرمود: «یا اَبا هاشِمٍ اَلعَقلُ حِباءٌ مِنَ اللّهِ و الاَدَبُ کُلفَةً، فَمَن تَکَلَّف الاَدَبَ قَدَرَ عَلَیهِ وَ مَن تَکَلَّفَ العَقل لَم یَزدَد بِذلِکَ اِلّا جَهلاً؛(6) ای ابی هاشم خرد ارزانی خداوند است و (به دست آوردن) ادب مشقّت آور است. پس هر کس مشقّت ادب آموزی را بر عهده گیرد به آن دست یابد و هر کس مشقّت خرد آموزی (و به دست آوردن آن را) بر عهده گیرد جز نادانی نیفزاید(چرا که عقل را خداوند باید عنایت کند).
3ـ تعقّل برترین عبادت:
عده‏ای بر این باورند که عبادات منحصر است در انجام نماز و خواندن نمازهای مستحبی و گرفتن روزه‏های واجب و مستحب، بدون آن که در رمز و راز آن اندیشه کنند، و یا در زمان و اوضاع آن تعقل نمایند.
امام هشتم(ع) با گوشزد این خطر عبادت اصلی را در زیادی اندیشیدن و بهره‏وری از خرد می‏داند آنجا که فرمود: «لیست العبادة کثرة الصّیام و الصّلوة، و انّما العبادة کثرة التّفکر فی امر اللّه؛(7) عبادت (زیادی روزه و نماز نیست و بلکه) فقط بسیار اندیشیدن در امر خداوند است».
4ـ بهترین دوست:
خرد علاوه بر آنکه در کار فکری و نظری مددکار انسان است و به عبادت انسان ارزش و بهاء می‏دهد، در کارهای عملی نیز بهترین یار انسان و در تنهائی‏ها بهترین رفیق و دوست انسان شمرده می‏شود، امام هشتم (ع) در این‏باره می‏فرماید: «صدیق کلّ امرءٍ عقله و عدوه جهله؛(8) دوست هر
مردی (و انسانی) خرد اوست و دشمنش نادانی او». و پیامبر اکرم(ص) نیز عقل را قوام انسان و عامل نگهدارنده او دانسته آنجا که فرمود: «قوام المرء عقله؛(9) قوام مرد (و آنچه انسان را سرپا نگه می‏دارد) عقل اوست. و علی (ع) نزدیک‏ترین یار انسان را خرد معرّفی می‏کند که: «العقل خلیل المؤمن؛(10) خرد دوست مؤمن است».
5 ـ مهر عامل دوستی
عقل و خرد نه تنها دوست و یار خود انسان است، که دوستی با دوستان و یاران نیز با عقل و خرد میسر است، انسان بخواهد دوستان خود را در سطح جامعه و فامیل و خانواده حفظ کند باید از مهربانی برخواسته از خرد بهره برد، امام هشتم(ع) در کلام نغز و زیبای خود فرمود: «التودّد الی النّاس نصف العقل؛(11) مهربانی با مردم نیمی از خرد است.
6ـ برترین عقلها:
عقل انسان دارای مرابت و درجاتی است، برترین عقلها آن است که انسان را به سوی اهداف نورانی هدایت کند، و شناخت انسان را نسبت به خالق هستی، جهان‏شناسی، و انسان‏شناسی، بیشتر سازد، در این میان شناخت خود انسان بعنوان پلی برای خداشناسی و جهان‏شناسی از جایگاه ویژه برخوردار است حضرت رضا(ع) باتوجّه به این نقش می‏فرماید: «افضل المال ماوقی به العِرض و افضل العقل معرفة
الانسان نفسه؛(12) بهترین مال، مالی است که آبروی آدمی توسط آن حفظ شود، و بهترین عقل، شناختن انسان است خودش را».
ب: نشانه خردورزان
بسیارند کسانی که ادّعای خردورزی می‏کنند و گاه خود را برترین خرد ورز معرّفی می‏نمایند، امّا اینگونه نیست که هر مدّعی خردی، خردورز باشد، چه بسیار کسانی هستند که بجای عقل از شیطنت و حیله‏گری برخوردارند، و همچون عمروعاص برای هر کاری حیله‏ای، و برای هر حق باطلی و برای هر راست، دروغی پیش ساخته دارند، این‏ها هرگز از نظر دینی خردمند و عاقل بحساب نمی‏آیند، برای تشخیص این امر حضرت ثامن الحجج(ع) نشانه خردمندان واقعی را به جامعه معرّفی می‏نماید آنجا که فرمود: «لا یتمّ عقل امرءٍ مسلمٍ حتّی تکون فیه عشر خصالٍ الخیر منه مأمول و الشّرّ منه مأمونٌ یستکثر قلیل الخیر من غیره، و یستقلّ کثیر الخیر من نفسه، لایسأم من طلب الحوائج الیه، و لا یملّ من طلب العلم طول دهره، الفقر فی اللّه احبّ الیه من الغنی، والذّلّ فی اللّه احبّ الیه من العزّ فی عدوّه، و الخمول اشهی الیه من الشّهرة، ثمّ قال العاشرة و ما العاشرة، قیل له: ماهی؟ قال(ع): لایری احداً الّا قال هو خیرٌ منّی واتقی؛(13) خرد مرد مسلمان کامل نمی‏شود مگر آنکه ده ویژگی در او باشد:
1ـ به نیکی او امید رود(و دست خیر او در جامعه مورد امید نیازمندان باشد).
2ـ از بدی او آسودگی باشد(و کسی از شرّ او بر خود بیم نداشته باشد).
3ـ و نیکی اندک دیگری را بسیار شمارد.
4ـ و نیکی بسیار خویش را ناچیز داند.
5 ـ و از نیازخواهی (دیگران) نزد او دلگیر و خسته نمی‏شود.
6ـ و از علم‏جویی در طول عمرش دلخسته نمی‏گردد.
7 ـ و تهدیستی در راه خدا را بیشتر از توانگری دوست می‏دارد.
8 ـ و خواری (ظاهری) در راه خدا را از بزرگمندی درنزد دشمن خدا خوشتر دارد.
9ـ و گمنامی برای او رغبت انگیزتر از بلند آوازگی (و شهرت) است.
10 ـ سپس حضرت فرمود: دهمی و چه (دانی) دهمی (چیست)؟ عرض شد به حضرت: دهمی چیست؟ فرمود: کسی را نبیند مگر آن که گوید: او از من بهتر و پارساتر است.
در ادامه آن حضرت فرمود: «اِنَّما النّاسُ رَجُلان: رَجَلٌ خَیرٌ مِنه وَاَتقی تَواضَعَ لَهُ لِیَلحَقَ بِهِ، فَاِذا فَعَلَ ذلِکَ فَقَد عَلا مجدُهُ وَ طابَ خَیرُهُ وَ حَسُنَ ذِکرُهُ وَ سادَ اَهلَ زَمانِهِ؛(14) به راستی مردم دو دسته‏اند: بهتر و پارساتر از او و بدتر و پائین‏تر، پس (خردمند) هرگاه مردی بدتر از خود را ملاقات کند می‏گوید: شاید نیکی و خوبی او در درون و باطن اوست که این به سود اوست، ولی نیکی من آشکار است و (شاید) این به زیان من است. و هرگاه بهتر و پارساتر از خویش را ببیند در برابرش فروتنی کند تا همپای او گردد، پس چنانچه این گونه کند بی گمان بزرگمندی‏اش فراز گیرد و نیکی‏اش پاکیزه شود و یاد او نیک گردد و سرور مردم دوران خویش باشد.
به حقیقت اگر به آنچه در روایت فوق بعنوان اوصاف خردمندان و خردورزان اشاره شده عمل شود، بسیاری از امور جامعه امروز ما اصلاح خواهد شد.
یکی از مشکلات جامعه امروز ما ندیده گرفتن خدمات و تلاشهای جناح مخالف است هر گروهی برای بیرون کردن رقیب ازمیدان، بیش از آنکه نقاط مثبت خویش را بیان دارد، تلاش در بزرگ جلوه دادن نقاط منفی مخالف دارد، بدون آنکه نقاط مثبت و کارهای انجام شده گروه مخالف را بیان کند، اگر طرفین به اوصاف خردمندان پایبند بودند، در کنار انتقاد و بیان ضعف، کارهای خیر و مثبت رقیب را نیز بیان می‏کردند، و در جامعه بخوبی جلوه می‏دادند، چنانکه امام هشتم(ع) فرمود:
مشکل دیگر احساس خستگی مسئولان و مراجع ذی‏ربط و افراد متشخص در مقابل مراجعات و اظهار حاجات مردم است و حال آنکه خردمندان بنابه گفته امام هشتم (ع) هرگز در مقابل حاجت‏های مردم و گرهگشائی از کار آنان اظهار عجز و ملامت و خستگی نمی‏کنند.
مشکل سوّم در جامعه، شهرت طلبی و شهر خواهی است، نمونه بارز آن را در ایام انتخابات می‏بینیم خیلی از نامزدها یقین دارند که در انتخابات کشوری یا استانی برنده نمی‏شوند، با این حال خرجهای کلان و اسراف‏های بی‏شماری را مرتکب می‏شوند، آنهم در اوضاعی که خیلی از جوانهای ما بر اثر نداشتن توان مالی از امر ازدواج عاجزند، و خیلی از خانواده‏های فقیر در نان شب شان درمانده، و...آن همه خرجها و تلاشها جز به هدف شهرت خواهی انجام نمی‏پذیرد. و حال آن که حضرت ثامن الحجج فرمود: انسان خردمند و خردپیشه از شهرت‏طلبی گریزان، مگر آنجای که در مسیر انجام وظائف الهی باشد.
پی‏نوشت‏ها:ـــــــــــــــــــــــ
1. بحارالانوار، علّامه مجلسی، ج 22، ص 431.
2. آمار استخراج شده بر اساس اطلاعات کتاب «المعجم المفهرس» محمد فؤاد عبدالباقی (دارالحدیث قاهره) می‏باشد.
3. منتخب میزان الحکمه، محمدی ری شهری، ص 358.
4. شیخ ابومحمد حرّانی، تحف العقول، انتشارات آل علی(ع)، چاپ اوّل، ص 814، شماره 48.
5. صدوق، عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 155، بحار، ج 49، و رـ ک مجموعه آثار دوّمین کنگره جهانی حضرت رضا(ع) 1366، هـ.ش، ج 1، ص 432 ـ 452.
6. همان، ص 812، شماره 46.
7. همان، ص 802، شماره 3.
8. همان، ص 804، شماره 14.
9. روضة الواعظین، ص 9، و منتخب میزان الحکمه، ص 357.
10. همان، ص 357 و تحف العقول، ص 203.
11. تحف العقول، همان، ص 804، شماره 15.
12. میزان الحکمه، محمدی ری شهری، ج 10، ص 577.
13. همان، ص 804، شماره 17.
14. همان، ص 804.
منبع: پايگاه حوزه


چرا امام حسن(ع) صلح کرد؟

چرا امام حسن(ع) صلح کرد؟
محمد عابدی
 

بخش اول: دلایل صلح

الف: از منظر جبهه معاویه:
هدف اصلی معاویه «وصول کم هزینه به هدف» (یعنی همان حکومت) بود؛ زیرا می‌دانست صاحب اصلی حکومت امام حسن(علیه السلام) است و برای به دست آوردن حکومت باید ـ هر چند در ظاهر ـ صاحب اصلی آن را قانع و متعهد بسازد و بهترین راه آن صلح بود.
به این ترتیب معاویه از نتایج نگران کننده جنگ که بارها به آن تاکید داشت و عواقب درگیری با فرزند رسول الله که جایگاه معنوی و اعتقادی مهمی میان مردم داشت، در امان می‌ماند.

تاریخ هم نشان می‌دهد هدف معاویه «سلطه» بود که با صلح بهتر تأمین شد. وی در خطبه‌اش در نخیله گفت: «من با شما جنگیدم که سلطه خود را بر شما ثابت کنم و این را خدا (با صلح) به من داد و شما ناراضی بودید.» (شرح نهج‌البلاغه، ابن ابی‌الحدید، ج 4، ص 16.)

در کنار هدف اصلی، وی پنداشته بود کناره‌گیری امام حسن از حکومت به نفع او، در افکار عمومی به معنای کناره‌‌گیری از خلافت تلقی خواهد شد و او به عنوان خلیفه قانونی معرفی خواهد شد. مؤید این نظر بیعتی است که معاویه از مردم به عنوان خلافت خود می‌گرفت.

دستاورد دیگر این بود که در صورت رد صلح از سوی امام و ادامه جنگ و شهادت امام، هیچ دستاویزی برای قیام‌های مخالفان و... نمی‌ماند.

روشن است که با پذیرش مصلحتی صلح از سوی امام حسن (علیه السلام) و به بیان دیگر پذیرش «ترک مخاصمه» دستاورد رفع مسئولیت در صورت قتل امام، از بین می‌رفت. درباره حس سود جویانه و رسیدن به خلافت هم که امام حسن بارها حتی نزد خود معاویه موضوع واگذاری موقت حکومت و تفکیک حکومت و خلافت را مطرح می‌کرد. (بحارالانوار، علامه مجلسی، ص 44، ج 10، ص 138و امالی، شیخ طوسی، دارالثقافة، قم، 1413 ق، ص 561.) در مورد هدف اصلی «وصول کم هزینه معاویه به حکومت» سخن خواهیم گفت.

ب. دلایل صلح از منظر جبهه امام:
جریان‌شناسی دقیق دو طیف متعارض (صالحان و ناصالحان) نشان می‌دهد، «دنیازدگی و عدم دینداری»، مردم در نهایت موجب پذیرش صلح از سوی امام حسن شد؛ لذا آن حضرت این دو را به عنوان عامل صلح معرفی و با تعبیر «عبید الدنیا» از آنان یاد می‌کند. (بحارالانوار، ج 44، ص 21.)

نقاط اوج این رویکرد را می‌توان در استقبال نکردن مردم از حضور در اردوگاه جنگ امام حسن یافت، به گونه‌ای که امام حسن فرمود: «... شگفتا از مردمی که پی در پی نه حیا دارند، نه دین... اف بر شما ای بردگان دنیا...» (همان، به نقل از الخرائج و الجرائح، راوندی، موسسه امام مهدی، قم، 1409 ق، ج 2، ص 575.)

همین طور در سردادن شعار زندگی، وقتی که امام فرمود: معاویه ما را به چیزی فراخوانده است که عزت و عدالت در آن نیست. اگر زندگی دنیا را می‌خواهید، می‌پذیریم و این خار در چشم را تحمل می‌کنیم و اگر مرگ را بخواهید آن را در راه خدا ارزانی می‌داریم.» راوی می‌گوید: همه فریاد زدند: «بل البقیة و الحیاة.» (بحارالانوار، ج 44، ص 21.) مباحث مترتب بر دنیاگرایی مردم را مرور می‌کنیم.

1. آثار دنیاگرایی و دین نداشتن در رفتار مردم:
این آثار در قالبهای مختلف خود را نشان داد که به واقع برخی محققان این آثار و معلولها را به جای علت صلح مطرح می‌کنند. برخی از این آثار عبارتند از:
پیمان‌شکنی: وقتی سپاه قیس بن سعد قبیله به قبیله به معاویه پیوستند، امام فرمود: «... (پس از شهادت پدرم) با من به اختیار بیعت کردید و من هم پذیرفتم و در این راه بیرون آمدم و خدا می‌داند که چه تصمیمی داشتم، ولی از شما سرزد آنچه سر زد.» (الفتوح، ج 4، ص 290.)

خیانت به امام: رویکرد دنیاگرایی مردم ـ به ویژه خواص ـ را در قیام و صلح حسنی در آیینه خیانتهایشان باید دید، چنان که معاویه در آغازین لحظات اکثر آن را جذب کرد از جمله فرماندهی از قبیله کنده را با پانصد هزار درهم خرید و او با دویست نفر به معاویه پیوست و امام فرمود: من بارها به شما گفته‌ام که شما وفا ندارید و بنده دنیایید.» (بحارالانوار، ج 44، ص 20.)

مصمم نبودن به مبارزه: برای نمونه وقتی جاریة بن قدامه نزد حضرت آمد و تقاضای حرکت به سمت دشمن کرد. امام فرمود: اگر همه این مردم مثل تو بودند، رهسپارشان می‌کردم؛ ولی نصف یا یک دهم مردم این عقیده را ندارند.» (همان، ج 34، ص 18 و ر.ک. به: سیره پیشوایان، ص 110؛ حقایق پنهان، ص 216 و 213.)

2. بازتاب دنیاگرایی مردم در جبهه امام:
تنها ماندن امام حسن(علیه‌السلام): حضرت بارها با این حقیقت تلخ روبه‌رو شد از جمله: در آغاز جنگ، وقتی به پل منیع رسید، حجر بن عدی از سوی حضرت، مردم را در مسجد جمع کرد و کوشید آنان را به جنگ تهییج کند. اما همه سکوت کردند؛ به گونه‌ای که عدی بن حاتم برخاست و گفت: سبحان الله! چقدر سکوت شما زشت است. آیا به امام و فرزند پیامبر خود پاسخ نمی‌دهید. (مقاتل الطالبیین، ص 59؛ امالی طوسی، ص 559.)

امام در برابر اعتراضها به صلح هم می‌فرمود: «سوگند به خدا! حکومت را به معاویه نسپردم؛ مگر اینکه یارانی نیافتم.» (احتجاج، طبرسی، ج 2، ص 71، بحارالانوار، ج 44، ص 147، بحارالانوار، ج 85، ص 212). حتی در دعاهای امام نیز این مطلب هست.

ناامیدی از وصول به هدف با اقدام نظامی: هدف اصلی نظام امامت جامعه‌سازی و صیانت از جامعة النبی است. جنگ و صلح اموری فرعی‌اند که در مسیر جامعه‌سازی، به دلیل تعارض بنای جامعه جدید با منافع گروه‌هایی که از وضع سابق بهره می‌برند، پیش می‌آید وگرنه ائمه فارغ از این امور مشغول جامعه‌سازی اسلامی و تحقق مدینة النبی می‌شدند.

امام حسن(علیه السلام)هم در این مسیر ناچار به جنگ شد و پس از تنهایی، ناامیدی از ادامه وصول به هدف با اقدام نظامی پیش آمد. امام هنگام امضای صلح نامه فرمود: «اینک پیش آمد من، به ناامیدی از حقی که زنده دارم و باطلی که بمیرانم، رسید.» (علل الشرایع، شیخ صدوق، مکتبة الداوری، قم، ص 221. و ر.ک.به: تاریخ طبری، ج 3، ص 165؛ الفتوح، ج 3 و 4، ص 292 ـ 294؛ اعلام الوری؛ ج 1، ص 403.)

پذیرش گزینه صلح: این بخش از تصمیم امام پیامد طبیعی حوادث قبلی و ناامیدی از وصول به هدف با جنگ بود. روایاتی که امام حسن در آنها می‌گوید «اگر یارانی داشتم، صلح نمی‌کردم...» گویای این است که امام صلح را به عنوان استراتژی اتخاذ نکرد؛ بلکه طبق وضعیت موجود ناچار به استفاده از آن شد. (نمونه‌ای در پاسخ امام به زید بن وهب جهنی: ر.ک.به: احتجاج، ج 2، ص 69.)

بخش دوم: آثار صلح
آیا منافعی که امام از ترک جنگ به دست می‌آورد، قابل رقابت با دستاورد معاویه بود؟ آیا دستاورد امام حسن(علیه السلام)از این اقدام بیشتر از دستاورد احتمالی وی از جنگ بود؟

در صورت مرجوح بودن دستاوردهای امام، آن حضرت نباید صلح را بپذیرد. آثار آینده نشان می‌دهد که در هر دو صورت دستاوردهای امام راجح بود. برای این منظور باید آثار صلح را مرور کنیم.

1. بقای نظام امامت:
اصلی‌ترین اثر صلح بقای نظام امامت برای حفظ اسلام بود. امام در جواب ابوذر غفاری فرمود: «اردت ان یکون للدین ناعی»؛ خواستم حافظی برای دین باقی بماند. (حیاة الامام الحسن بن علی، باقر شریف قرشی، دارالبلاغة، بیروت، 1413 ق، ج 2، ص 269؛ حقایق پنهان، ص 215.)

2. بقای شیعیان:
امام به ابوسعید عقیصا فرمود: «اگر صلح نمی‌کردم، روی زمین از شیعیان ما کسی نمی‌ماند.» (بحارالانوار، ج 44، ص 1، و موارد دیگر. ر.ک.به: همان، ص 106، 57؛ و ج 85، ص 212؛ حلیة الاولیأ، ج 2، ص 36؛ حیاة الامام الحسن بن علی، ج 2، ص 178.)

3. حفظ دین و رعایت مصلحت امت پیامبر:
در آن موقعیت روم شرقی آماده حمله به نظام اسلام بود و جنگ داخلی موجب وصول آنان به هدف نابودی اساس اسلام می‌شد. (سیره پیشوایان، ص 97.)

امام هم می‌فرمود: «ترسیدم ریشه مسلمانان از زمین کنده شود... خواستم دین خدا حفظ شود.» (حقایق پنهان، ص 197؛ به نقل از حیاة الامام الحسن، باقر شریف قرشی، ج 2، ص 280 و ر.ک.به: همان، ص 276.)

هر چند این سخن عام است و ممکن است منظور غیر از خطر روم شرقی باشد، ولی اصل حفظ دین در آن لحاظ شده است. امام بارها اشاره می‌کرد که مصلحت و حکمت این کار، هر چند پنهان، خیلی مهم است. از جمله نزد معاویه فرمود: «من مصلحت امت را در نظر گرفتم و... در این کار جز صلاح و دوام مردم را نخواستم.» (بحارالانوار، ج 44، ص 54 و ر.ک.به: احتجاج، ج 2، ص 67.)

4. ترجیح امنیت بر اختلاف:
امام هنگام کوچ از ساباط فرمود: «انس، آسودگی و آشتی میان مردم از جدایی، ناامنی، کینه‌ورزی و دشمنی که شما خواهانید، بهتر است.» (الفتوح، ج 3، ص 289 و 295.)

5. تامین عزت واقعی:
صلح هر چند در ظاهر عقب‌نشینی بود؛ اما به واقع عامل عزت شیعیان و شکست‌ناپذیری ابدی آنان شد؛ لذا امام در برابر سلیمان بن صرد که به عنوان مذل المومنین به امام سلام می‌دهد، فرمود: سوگند به خدا! اگر زیر دست و در عافیت باشید، نزد من محبوب‌تر است از اینکه عزیز باشید و کشته شوید.» (الامامة و السیاسة، ص 163 و ر.ک.به: موارد دیگر: همان 166، تاریخ ابن عساکر، ترجمه الامام الحسن، ص 171.)

در پرتو آثار
این آثار نشان می‌دهند که:
1. اقدام نظامی و تداوم جنگ فاقد دستاورد معین و قابل اعتنا بود و صلح تاکتیکی (ترک مخاصمه) نسبت به جنگ راجع بود. همین‌طور در مقایسه دستاورد دو طرف از صلح، دستاورد امام به مراتب بیشتر بود؛ زیرا یکی از دستاوردهای امام، از ترک مخاصمه حفظ اصل موجودیت نظام امامت و شیعیان بود و اگر چنین نمی‌کرد، اینها از بین می‌رفت.

آنچه معاویه به دست آورد وصول به حکومت بود که البته دوام چندانی هم نیاورد و با قیام امام بعدی از همین نظام امامت در خطر، به طور کلی متزلزل شد؛ اما نظام امامت با حفظ اصل امامت و موجودیت شیعه، هر چند به گونه‌ای حداقلی، بقای خود را تضمین کرد و شیعیان در فرصت‌های مناسب آینده به بازسازی خود پرداختند.

2. ادعای ناکار آمدی صلح به دلیل وفادار نماندن معاویه به شرایط و اعمال استبداد علیه شیعیان (حقایق پنهان، ص 198.) صحیح نیست؛ چون تأمین هدف اصلی [تداوم نظام امامت به عنوان نگهبان انقلاب پیامبر] به عصرهای بعد هم مربوط می‌شود. این هدف با این صلح تامین شد و اقلیت شیعه و اصل امامت با حفظ موجودیت خود از این تنگة سخت گذشت؟

3. ادعای برابری صلح با شکست و ذلت (برداشت حجر بن عدی، بحارالانوار، ج 44، ص 57.) هم درست نیست؛ چون با حفظ امامت و تشیع، خطر نابودی کامل آنها از بین رفت و چه پیروزی از این بالاتر. (همان، پاسخ امام به حجر.)

4. تدبیر صلح در برابر خطراتی که اساس تشیع، اسلام و امامت را تهدید می‌کرد، نشان می‌دهد که این تصمیم از روی جهل و کم‌کاری هم نبود. (برداشت ابوسعید از صلح، همان، ص 1.) امام هم با اشاره به پنهان بودن مصلحت صلح و تشبیه آن به داستان سوراخ کردن کشتی و... توسط حضرت خضر و شکایت موسی... فرمود: «وقتی من از جانب خدا امام مسلمانانم، نباید در جنگ و صلح مرا به نادانی متهم کنید؛ گرچه حکمت و علت آن را ندانید و امر بر شما مشتبه شود.» (همان.)

5. اتهام نداشتن خط مشی ثابت توسط ائمه هم درست نیست؛ زیرا هدف اصلی حفاظت از نظام پیامبر و جامعه‌سازی اسلامی در سایه حفظ امامت است که طبق شرایط به شیوه‌های مختلفی اجرا می‌شود. صلح یا جنگ هدف نیستند تا ائمه متهم به تشتت و پراکندگی هدف‌ها شوند؛ بلکه شیوه‌های وصول به هدف‌اند. از این رو شهید مطهری معتقد است: «اگر واقعاً امام حسن به جای امام حسین بود، کار امام حسین را می‌کرد و اگر امام حسین به جای امام حسن بود، کار امام حسن را می‌کرد.» (سیری در سیره ائمه اطهار، 60.)

6. این کار از روی روحیه سازش‌کاری و ترس و راحت کردن خود هم نبود؛ لذا امام در پاسخ عبدالله بن زبیر فرمود: گمان می‌کنی من از روی ترس و زبونی با معاویه صلح کردم؟... وای بر تو! هرگز ترس و ناتوانی در من راه ندارد. علت صلح من وجود یارانی همچون تو بود که ادعای دوستی با من داشتند و در دل نابودی مرا آرزو می‌کردند. (حیاة الامام الحسن بن علی، ج 2، ص 280 و ر.ک.به: سیره پیشوایان، ص 93 ـ 94.)

نتیجه
دلیل عمده پیشنهاد صلح از سوی معاویه «وصول کم هزینه به حکومت» بود و عامل عمده در پذیرش صلح از سوی امام عدم همراهی و فداکاری مردم ـ به ویژه خواص ـ بود که ناشی از دنیاگرایی و راحت طلبی آنان می‌شد و به بروز رفتارهایی چون پیمان‌شکنی، خیانت و... انجامید.

بازتاب این رفتارها به ترتیب تنها ماندن امام، ناامیدی از وصول به هدف به وسیله جنگ و پذیرش ترک مخاصمه بود. آثار صلح (بقای نظام امامت، شیعیان، دین،...) هم نشان داد که دستاورد امام به مراتب بیشتر از دستاورد معاویه بود. همین اثار گویای این است که: صلح کارآمد، برابر با پیروزی، از روی هوشیاری، براساس حفظ خط مشی اصلی، شجاعت و رعایت مصالح امت اسلامی بود. همین صلح، آثاری را در پی داشت که قیام حماسی امام حسین(علیه السلام)آن را تکمیل کرد و بقای اسلام را تضمین نمود.

معرفی چند اثر برای مطالعه بیشتر
1. حقایق پنهان، پژوهشی از زندگی سیاسی امام حسن مجتبی، احمد زمانی.
2. صلح امام حسن پر شکوه‌ترین نرمش قهرمانانه تاریخ، شیخ راضی آل‌یاسین، ترجمه سید علی خامنه‌ای.
3. فصلنامه فرهنگ کوثر، ش 55 (ویژه نامه امام حسن(علیه السلام"، ش 56.
4. سیری در سیره ائمه اطهار، شهید مرتضی مطهری



منبع خبر: تبیان

منبع : http://www.shia-news.com/ShowNews.asp?Code=86121711

روضه ارتحال پیامبر اکرم (ص)

روضه ارتحال پیامبر اکرم (ص)


پیامبر(ص) بر اثر گریه و شیون مردم، چشم مبارک خود را گشود و به سوی ایشان نظر کرد و فرمود: «برای من دوات و کتف گوسفندی بیاورید تا برای شما نوشته ای بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید.»


حضرت رسول اکرم (ص) هنگامی که از حجة الوداع بازگشت و دریافت که رحلتش به سرای باقی نزدیک شده است، پیوسته در میان مردم خطبه می خواند و آنان را از فتنه های بعد از خود برحذر می نمود.



آن حضرت اصحاب را وصیت می فرمود که دست از سنت او برندارند؛ بدعت در دین الهی نکنند و به عترت و اهل بیت وی متمسک شوند و مکرر می فرمود: «ایها الناس! من از نزد شما می روم و شما در روز قیامت نزد حوض کوثر بر من وارد خواهید شد و از شما سؤال خواهم کرد که چه کردید با دو ودیعه گرانبها که من در میان شما باقی گذاشتم: کتاب خدا و عترت خود. پس دقت کنید که بعد از من، درباره این دو امانت چگونه عمل خواهید کرد»



و نیز می فرمود: «سبقت مگیرید بر اهل بیت من؛ و پراکنده نشوید از پیرامون ایشان؛ و کوتاهی نکنید در حق آنان؛ که دراین صورت هلاک خواهید شد... تلاش نکنید که چیزی به آنان یاد دهید که ایشان داناتر از شمایند. مبادا شما را دیدار کنم در حالی که از دین اسلام برگشته اید و کافر شده اید و شمشیرها بر روی یکدیگر کشیده اید»



و وصیت می کرد: « بدانید که علی بن ابی طالب، پسر عمو و وصی من است. وی در راه تأویل قرآن خواهد جنگید همانگونه که من در راه تنزیل قرآن جنگیدم».



سپس «اسامة بن زید» را به عنوان فرمانده لشگر اسلام منصوب کرد و دستور داد که این لشگر با اکثر صحابه به سوی بلاد روم حرکت کند. مقصود حضرت از این کار، این بود که مدینه از اهل فتنه خالی شود و کسی با امیرالمومنین علی علیه السلام در امر خلافت منازعه نکند تا جانشینی آن حضرت مستقر گردد. لذا مردم را مرتبا تشویق به خروج از مدینه و پیوستن به لشگر اسامه می کرد.



اندکی بعد بیماری حضرت شدید شد و سه روز نتوانست از منزل خارج شود پس از سه روز، در حالی که دست راست خویش را بر دوش امیرالمؤمنین (ع) و دست چپ را بر دوش «فضل بن عباس» تکیه داده بود در مسجد حاضر شد و از منبر بالا رفت و گفت: «ای مردم! بین خدا و مردم، وسیله ای که به سبب آن خیری بیابند یا شری را دور کنند وجود ندارد مگر عمل صالح و طاعت خداوند. ای مردم! هیچکس ادعا نکند که من بدون عمل، رستگار می گردم؛ و هیچکس امید نداشته باشد که بی طاعت خدا به رضای او برسد. به حق آن خدایی که مرا به حق فرستاده است، هیچکس از عذاب الهی نجات پیدا نمی کند مگر با عمل نیکو و رحمت الهی».



پس از ادای این خطبه، بیماری آن حضرت آنقدر شدید شد که هنگام نماز صبح فردا نمی توانست از جای برخیزد و خود را به مسجد رساند. در این هنگام شنید که نام برخی از اصحاب به عنوان امام جماعت مطرح می شود. لذا خود را با سختی بسیار به مسجد رساند و یکی از شیوخ اصحاب را که در محراب ایستاده بود کنار زد و نماز جماعت را امامت کرد. سپس، از اینکه فهمیده بود تعدادی از بزرگان صحابه، از دستور وی سرپیچی نموده و به سپاه اسامه نپیوسته اند بسیار رنجیده خاطر گردید و سه بار فرمود:« لعن الله من تخلف عن جیش اسامة - خدا لعنت کند کسی را که در پیوستن به سپاه اسامه کندی و کاهلی کند» و آنگاه بر اثر خستگی رفتن به مسجد و اندوه سرپیچی یاران، بی هوش شد.



پس مسلمانان، بسیار گریستند و صدای نوحه و گریه از زنان ونزدیکان حضرت بلند شد. پیامبر(ص) بر اثر گریه و شیون مردم، چشم مبارک خود را گشود و به سوی ایشان نظر کرد و فرمود: «برای من دوات و کتف گوسفندی بیاورید تا برای شما نوشته ای بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید.»



یکی از صحابه برخاست تا کتف و دوات بیاورد. یکی دیگر از معروفترین اصحاب پیامبر(ص) وی را مخاطب قرار داد و گفت: «بازگرد که بیماری بر این مرد غالب گردیده است و هذیان می گوید! ما را کتاب خدا بس است!» پس بین افرادی که گرد بستر پیامبر (ص) نشسته بودند اختلاف افتاد؛ برخی می گفتند این حرف صحیح است و بعضی می گفتند که چگونه می توانید در چنین حالتی، با حرف رسول خدا مخالفت کنید؟



پس باردیگراز حضرت پرسیدند: «آیا آنچه را خواستی بیاوریم یا رسول الله؟» پیامبر پاسخ داد: «بعد از این سخنان که از شما شنیدم دیگر نیازی به آنچه خواسته بودم ندارم؛ ولی وصیت می کنم که با اهل بیت من نیکو رفتار کنید» سپس از آنان روی برگرداند و خواست که از منزل خارج شوند. ایشان برخاستند و رفتند و تنها عباس، فضل و اهل بیت مخصوص او باقی ماندند. پیامبر به آنان فرمود: «شما را بعد از من ضعیف خواهند کرد و برشما غالب خواهند شد.»



چند روز بعد، هنگامی که بیماری بر حضرت رسول (ص) سنگین شد و رحلت او به ریاض جنت نزدیک گردید حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) را فرمود: «یا علی ! سر مرا در دامن خود گذار که امر خداوند فرا رسیده است. چون جان من بیرون آمد، اول تو برمن نماز کن و از من جدا مشو تا مرا به قبر بسپاری» و سپس بیهوش شد.



حضرت فاطمه زهرا(س) به صورت پیامبر می نگریست و ندبه می کرد و می گریست. چون حضرت صدای گریه جگرگوشه خود را شنید، چشمان خویش را گشود و اشاره کرد که نزدیک من بیا. چون فاطمه (س) نزدیک او رفت، رازی در گوش او گفت که حضرت (س) برافروخته شد و شاد گردید. روایت شده که از آن حضرت پرسیدند: این چه راز بود که پیامبر با تو گفت که اندوه تو مبدل به شادی گردید؟ فرمود: «پدر بزرگوارم مرا خبر داد که اول کسی که از اهل بیت به او ملحق خواهد شد من خواهم بود و مدت زندگانی من بعد از او طولانی نخواهد بود».



گروهی از محدثان نقل کرده اند: آخرین جمله ای که پیامبر (ص) در آخرین لحظات زندگی خود فرمود جمله «لا، مع الرفیق الاعلی» بود. گویا فرشته وحی، آن حضرت را در هنگام قبض روح، مخیر ساخته بود که بهبودی یابد و بار دیگر به این جهان بازگردد و یا پیک الهی، روح او را قبض کند و به سرای دیگر بشتابد؛ و پیامبر با گفتن آن جمله، لقاءالهی و سفر به سرای دیگر را برگزید...



دیدگان خون گریه کند و دلها بسوزد برای مظلوم ترین پیامبر، که می رفت درحالیکه می دانست پس از وی با دختر و جگرگوشه اش چه خواهند کرد، و چگونه اهل بیتش را به خاک و خون خواهند کشید...



فَأُوْلَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِّنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا





منابع اصلی:

1. شیخ عباس قمی ؛ منتهی الآمال ؛ با کوشش و تلخیص آیةالله رضا استادی ؛ قم: دفتر نشر مصطفی، 1380.

2. جعفر سبحانی ؛ فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام ؛ تهران: نشر مشعر، 1377.



منبع خبر: ابنا

منبع : http://www.shia-news.com/ShowNews.asp?Code=86121706