در آستانه نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

در آستانه نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

بسم الله الرحمن الرحيم

همزمان با بيست ويكمين نمايشگاه بين المللى كتاب تهران، آثار متعددى از مؤسسه فرهنگى رسول اكرم صلى الله عليه وآله توليد و عرضه شده است.
از ميان آثار ياد شده مى توان به «اسلام ومحيط زيست» و «اسلام وجهانى شدن» تأليف مرجع راحل حضرت آيت الله العظمى سيد محمد شيرازى اشاره نمود.
كتاب «اسلام و محيط زيست» ـ كه از جمله نوآورى هاى مؤلف در عرصه مسائل فقهى به شمار مى رود ـ به احكام فقهى درباره محيط زيست پرداخته و با عنايت به رهنمودهاى قرآن وشريعت اسلام، راه حل هايى براى پيشگيرى از معظل آلودگى محيط زيست و حل اين مشكل فراگير روزگار ارائه مى دهد.
«اسلام وجهانى شدن» نيز اثر ابتكارى و ارزشمندِ ديگرى است كه طى آن مؤلف راحل، ضمن نقد و بررسى اين موضوع از ديدگاه اسلامى و بيان راهكارهاى سودمند، به بيان مفهوم جهانى سازى شايسته از ديدگاه اسلام پرداخته است.
اين دو كتاب به ويژه از منظر فقه، روزآمد و همپاى تحولات جديد جهانى، داراى ارزش و جايگاه ويژه اى براى پژوهشگران حوزه دين است.

منبع: http://www.shirazi.ir/news/news1429/04/12.htm

شق القمر ؟!

شق القمر ؟!

تاريخ وقوع اين معجزه

در اينكه اين معجزه در زمان رسول خدا(ص)و در مكه انجام‏شده اختلافى در روايات و گفتار محدثين نيست و مسئله‏اجماعى است،ولى در مورد تاريخ آن اختلافى در روايات‏و كتابها بچشم مى‏خورد.

از مرحوم طبرسى در اعلام الورى و راوندى در خرائج نقل شده كه گفته‏اند اين داستان در سالهاى اول بعثت اتفاق افتاد (1) ولى‏مرحوم علامه طباطبائى در تفسير الميزان در دو جا ذكر كرده كه‏اين ماجرا در سال پنجم قبل از هجرت اتفاق افتاد (2) و در يك‏جاى آن از پاره‏اى روايات نقل كرده كه:

اين داستان در آغاز شب چهاردهم ذى حجه پنج‏سال قبل ازهجرت اتفاق افتاد.و مدت آن نيز اندكى بيش نبود.

چگونگى ماجرا

در روايات مختلفى كه در تواريخ شيعه و اهل سنت ازابن عباس و انس بن مالك و ديگران نقل شده عموما گفته ‏اند:

اين معجزه بنا بدرخواست جمعى از سران قريش و مشركان مانندابو جهل و وليد بن مغيره و عاص بن وائل و ديگران انجام شد،بدين‏ترتيب كه آنها در يكى از شبها كه تمامى ماه در آسمان بود بنزدرسول خدا(ص)آمده و گفتند:اگر در ادعاى نبوت خود راستگو وصادق هستى دستور ده اين ماه دو نيم شود!رسول خدا(ص) بدانها گفت:اگر من اينكار را بكنم ايمان خواهيد آورد؟

گفتند:آرى،و آنحضرت از خداى خود درخواست اين معجزه راكرد و ناگهان همگى ديدند كه ماه دو نيم شد بطورى كه كوه‏ حرا را در ميان آن ديدند و سپس ماه به هم آمد و دو نيمه آن به هم ‏چسبيد و همانند اول گرديد،و رسول خدا(ص) دوبار فرمود:

«اشهدوا،اشهدوا»يعنى گواه باشيد و بنگريد!

مشركين كه اين منظره را ديدند بجاى آنكه به آنحضرت‏ ايمان آورند گفتند!«سحرنا محمد»محمد ما را جادو كرد،و ياآنكه گفتند:«سحر القمر،سحر القمر»ماه را جادو كرد!

برخى از آنها گفتند:اگر شما را جادو كرده مردم شهرهاى‏ديگر را كه جادو نكرده!از آنها بپرسيد،و چون از مسافران ‏و مردم شهرهاى ديگر پرسيدند آنها نيز مشاهدات خود را در دو نيم ‏شدن ماه بيان داشتند (3) .

و در پاره‏اى از روايات آمده كه اين ماجرا دو بار اتفاق افتادولى برخى از شارحين حديث گفته‏اند:منظور از دو بار همان دوقسمت‏شدن ماه است نه اينكه اين جريان دو بار اتفاق افتاده ‏باشد. (4) و البته مجموع رواياتى كه درباره اين معجزه وارد شده حدود بيست روايت ميشود كه در كتابهاى حديثى شيعه و اهل سنت‏مانند بحار الانوار و سيرة النبوية ابن كثير و در المنثور سيوطى وديگران نقل شده

منبع: http://www.imamhadi.com/html/mqa/mojezah.htm

معجزه های ریاضی و عددی در قرآن

معجزه های ریاضی و عددی در قرآن

20 مورد از اعجازهای عددی و ریاضی قرآن که با استفاده از کامپیوتر تاکنون مشخص شده را در زیر مشاهده نمایید :

1ـ کلمه (امام) به معنای رهبر و زمامدار الهی به صورت مفرد و جمع 12 بار در قرآن کریم تکرار شده است که مطابق است با روایات نقل شده از پیامبر اسلام (ص) از طریق شیعه و سنی مبنی بر اینکه تعداد امامان بعد از ایشان 12 نفر می باشند . برای نمونه یکی از آیات قرآن که کلمه امام در ‌آن آمده است ، سوره یس آ‌یه 12 می باشد: «وکل شییء أحصیناه فی امام مبین» و ما هر چیزی را در امام روشنگری جمع نموده ایم . نام دوازده امام که جانشینان پیامبر (ص) می با شند عبارتند : 1ـ امام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع) 2ـ امام حسن (ع) 3ـ امام حسین (ع) که امام حسن و امام حسین علیهماالسلام برادر یکدیگر می باشند و هر دو فرزند امام امیرالمؤمنین (ع) می باشند در حالی که بقیه امامان علیهم السلام نسبت به یکدیگر نسبت پدر و پسر دارند 4ـ امام سجاد (ع) 5ـ امام محمد باقر (ع) 6ـ امام جعفر صادق (ع) 7ـ امام موسی کاظم(ع)8ـ امام رضا(ع) 9ـ امام جواد (ع) 10ـ امام هادی (ع) 11ـ امام حسن عسگری(ع) 12ـ امام مهدی (ع) که طبق اعتقادات مسلمانان او زنده و غیرقابل رؤیت و در همه جا حاضر است و روزی قدرت جهان را همراه حضرت عیسی (ع) بدست می گیرد

. برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به کتاب شریف و مقدس «اسرار آل محمد (ص) » نوشته شاگرد و سرباز فداکار امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام جناب سلیم بن قیس هلالی

.

2ـ کلمه (شهر) به معنی ماه ، 12 بار در قرآن کریم تکرار شده است که مساوی تعداد ماههای یکسال است .

3ـ کلمه (یوم) به معنای روز ، 365 بار در قرآن کریم تکرار شده است که مساوی تعداد روزهای یکسال شمسی است .

4ـ کلمه (ساعه) 48 بار در قرآن کریم تکرار شده است که در 24 مورد قبل از آن یکی از حروف ذکر شده است و در 24 مورد دیگر قبل از آن حرفی وجود ندارد . بنابراین هر مورد را که در نظر بگیریم مطابق است با تعداد ساعات یک شبانه روز که 24 ساعت می باشد .

5ـ کلمه (سجد) به معنای سجده کرد و مشتقات آن (در زمان ماضی ، مضارع و امر) برای عاقلان 34 بار تکرار شده است که این عدد برابر است با تعداد سجده های واجب روزانه ، چون روزانه 17 رکعت نماز واجب است و هر رکعت 2 سجده دارد .

6ـ کلمه (رجل) به معنای مرد مساوی کلمه (امراه) به معنای زن هر کدام 24 بار آمده است .

7ـ کلمه (ملائکه) به معنای فرشتگان و کلمه (شیطان) به معنای اهریمن و یا جن هر کدام 88 بار تکرار شده است .

8ـ کلمه (استعاذه) به معنای پناه بردن و کلمه (ابلیس) به معنای شیطان هر کدام 11 بار به کار رفته است .

9ـ کلمه (آخرت) به معنای جهان آخرت و کلمه (دنیا) به معنای این جهان هر کدام 115 بار تکرار شده است .

10ـ کلمه (الحسنات) به معنای خوبی ها و کلمه (سیئات) به معنای گناهان هر کدام 180 بار تکرار شده است .

11ـ کلمه (الحیاه) به معنای زندگی وکلمه (الموت) به معنای مرگ هر کدام 145 بار تکرار شده است .

12ـ کلمه (ارسل) به معنای فرستاد و مشتقات آن 513 بار در قرآن کریم تکرار شده است و نام 28 پیامبری که در قرآن از آنها نامی آورده شده است نیز مجموعاً 513 بار تکرار شده است .

13ـ کلمه (الرسل) به معنای پیامبران و کلمه (الناس) به معنای مردم هر کدام 368 بار تکرار شده است .

14ـ کلمه (الرغبه) به معنای میل و کلمه (الرهبه) به معنای ترس هر کدام 8 بار تکرار شده است .

15ـ نام مبارک پیامبر اسلام (محمد و احمد) مجموعاً 5 بار در قرآن امده است (4 بار محمد و 1 بار احمد) و کلمه صلوات که به معنای درود می باشد و بیشتر برای درود فرستادن بر پیامبر و خاندان پیامبر استفاده می شود نیز 5 بار در قرآن تکرار شده است .

16ـ کلمه (ایثار) به معنای گذشت و فداکاری و کلمه (شح) به معنای بخل و تنگ نظری هر کدام 5 بار تکرار شده است .

17ـ کلمه (سرور) به معنای شادی و کلمه (حزن) به معنای غم و اندوه هر کدام 4 بار تکرار شده است .

18ـ کلمه (الحر) به معنای گرما و کلمه (البرد) به معنای سرما هر کدام 4 بار تکرار شده است .

19ـ عبارت (حزب الله) به معنای یاران خداوند و عبارت (حزب الشیطان) به معنای یاران شیطان هر کدام 3 بار تکرار شده است .

20ـ در قرآن کریم به اینکه 300 سال شمسی دقیقاً برابر 309 سال تمام قمری است به صورت مستقیم اشاره شده است . این مطلب وقتی مشخص شد که یکی از علمای دین یهود از حضرت امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسید : چرا قرآن مدت توقف و خواب اصحاب کهف را 309 ذکر سال کرده است در حالی که در حاشیه تورات ما این مدت 300 سال نوشته شده است ؟

حضرت امیر علیه السلام فرمودند : «سالهای شما شمسی است ولی سالهای ما قمری است» . جالب اینجاست که یکی از اساتید ریاضی این محاسبات را انجام داده که خلاصه قابل فهم آن چنین است سال شمسی یهود 365 روز تمام بوده است . بنابراین 300 سال آنها می شود  روز 109500=365×300 در حالی که سال قمری برابر است با 354 روز و 8 ساعت و 48 دقیقه بنابراین 309 سال قمری برابر است با : روز 109500=]48 دقیقه و 8 ساعت و 354 روز[ ×309 پس معلوم شد که 300 سال شمسی یهود برابر است با 309 سال قمری نه یک روز کمتر نه بیشتر. این در حالی است که تا صدها سال بعد از نزول قرآن هنوز شبانه روز به 24 ساعت و هر ساعت به 60 دقیقه و الی آخر تقسیم نشده بود . و حتی ساعت هنوز اختراع نشده بود . بنابراین حضور هر کلمه در قرآن در مکان خاص و به تعداد معین حادی پیام و مفهوم ویژه ای می باشد که در حقیقت یک نوع از اعجاز و معجزه می باشد . زیرا مجموعه آیات قرآن در مدت نسبتاً طولانی 23 سال و در اوضاع و احوال مختلف مثلاً گاهی در جنگ و گاهی در صلح ، گاهی در مکه و گاهی در شعب ابیطالب و محاصره گاهی در مدینه و گاهی در سفر و گاهی در شب و گاهی در روز بر پیامبر (ص) نازل می شد و چنین نبود که پیامبر خدا (ص) مانند مؤلفان کتابهای مختلف مدتی در کتابخانه ای خلوت کند و از سر فرصت و فراغت و یا با رجوع به منابع مختلف کتابی بنویسد .

منبع : http://www.imamhadi.com/html/mqa/adad.htm

امام على (ع) و آخرت

امام على (ع) و آخرت

به اين زندگى گذرا و كوتاه دنيا نبايد دل بست زيرا سراى زندگانى جاودانگى نيست بلكه پس از اين دنيا ، جهان ديگرى است كه سراى هميشگى زندگانى است و انسان براى آنجهان آفريده شده است و دنيا

-----------
( 1 ) خطبه 110 نهج البلاغه

-----------
( 2 ) كلمات قصار شماره 74 نهج البلاغه

ميدان تلاش و پلكان كمالى است كه به آخرت منتهى ميشود و زيست جاويد آنجهانى از شايسته كارى اين جهانى مايه ميگيرد و زندگانى بدون توجه بحيات آخرت بازيچه‏اى بيش نيست چنانكه قرآن مجيد ميفرمايد :

( زندگانى در اين دنيا چيزى جز بازى و بيهودگى نيست و سراى آخرت پايگاه زيست هميشگى است اگر بدانند ) 1 و خداوند بوسيله همه پيامبران و كتابهاى آسمانيش اين حقيقت بزرگ را به انسانها ابلاغ كرده است كه فريب زندگانى دنيا را نخورند و خود را براى زندگانى پاكيزه و هميشگى آخرت آماده كنند و قرآن در اين‏باره ميفرمايد :

اما شما زندگانى دنيا را برمى‏گزينيد در صورتيكه سراى آخرت بهتر و پايدارتر است و اين سخن در كتابهاى پيشين آسمانى و كتابهاى ابراهيم و موسى آمده است 2 آنها بسراى آخرت ميگرايند و حيات ابدى آنجهانرا با كاميابى و بهره‏يابى هميشگى درمى‏يابند كه از نافرمانى خداوند در پهنه زيست اين دنيا پروا گيرند و پرهيزگار باشند و دل ببازيچه‏هاى اين سراى سپنج نبندند و با بخردى و انديشه‏ورى پايان كار خويش را بنظر آرند و چنانكه قرآن فرمايد :

-----------
( 1 ) عنكبوت 65

-----------
( 2 ) آخر سوره اعلى

 ( زندگانى دنيا چيزى جز بازى و بيسامانى نيست و آخرت براى پرواگيران نيكوتر است آيا در اين‏باره نمى‏انديشيد ؟ ) 1 و نيز ميفرمايد :

( پايگاه‏هاى والاى آخرت و برتريهاى آن بزرگتر و نيكوتر است ) 2 ( و آخرت براى تو بهتر از دنياست ) 3 شگفتى اينجاست كه گروهى آخرت را نسبت بدنيا ، نشئه‏اى تبعى ميدانند و ميگويند چون نيكوكاران و تبهكاران در اين دنيا بپاداش و كيفر لازم و شايسته خود نميرسند پس بايد جهان ديگرى باشد كه هر كس بسزاى كار خويش برسد در صورتيكه اصل و حق زندگانى آخرتست و همه انسانها براى زيست هميشگى در آنجهان آفريده شده‏اند و دنيا پيش‏درآمدى براى آخرتست همچنانكه زيست كوتاه جنين در رحم مادر مقدمه زندگانى طبيعى او در دنياست و دنيا هم نسبت به آخرت پيش درآمد و مقدمه‏اى است كه انسانها با تلاش و توشه‏گيرى در دنيا خود را براى زندگانى جاودانه آخرت مهيا سازند و آخرت ، دوران شكوفائى و تجسم و تظاهر و تبلور انديشه‏ها و كارهاى انسان در دنياست و پاداش آخرت هم چيزى جز ظهور دستاوردهاى دنيوى انسانى نيست آخرت سرائى است زنده كه همه چيز و همه كارها در آن بحقيقت

-----------
( 1 ) انعام 33

-----------
( 2 ) اسراء 23

-----------
( 3 ) ضحى 5

حيات ميرسد ، هم تباهى‏ها زنده ميشود و شكل ميگيرد و هم شايستگى‏ها جان مى‏گيرد و بجنبش مى‏افتد و با انسان همراه ميگردد و همين است معنى پاداش آخرت كه يوم الدين است و روز پاداش و قرآنهم جهان را پهنه كلى حيات هميشگى ميداند و در اين باره ميفرمايد :

همانا سراى آخرت سراى حيات و زندگانى است ( همه چيز در آن زنده است و چيز جامد و مرده‏اى در آن جاى ندارد ) 1 و آنان از اين زندگانى پاكيزه جاودانى بهره ميگيرند كه در دنيا به برترى جوئى نگرايند و خلق را بمهميز بندگى نكشانند و بر دوش مردمان سوار نشوند و در زمين به تبهكارى و گسترش فتنه و فساد نپردازند و در اين باره چنين ميفرمايد :

( اين جهان آخرت را براى كسانى قرار داديم كه در زمين‏خواهان برترى و خويشتن‏پرستى نباشند و به تبهكارى نپردازند ) 2 على هم كه اين حقيقت را بدرستى و روشنى دريافته بلكه آن را لمس كرده بعنوان يك زمامدار بزرگ معنوى و روانى كه عهده‏دار شكوفائى استعدادهاى درونى و نهانى و نهادى بشر است ، انسانها را به آخرت توجه ميدهد و براى آمادگى يك زيست پاك و متكامل و جاودانه در ديگر سراى برمى‏انگيزد و امتياز مكاتب الهى بر مكتبهاى مادى همين است كه ماده‏پرستان ، انسان را فقط براى يك زندگانى كوتاه چند روزه

-----------
( 1 ) عنكبوت 65

-----------
( 2 ) قصص 48

دنيا آماده مى‏كند و آنها را در محدوده پرانتز ميلاد و مرگ زندانى ميسازند و استعدادهاى نيرومند آنها را در اين محصوره طبيعى مى‏خشكانند و ميميرانند ولى مكتبهاى الهى و زمامداران معنوى بشر ،

آنها را براى هميشه زنده ماندن و بيمرگى تربيت مى‏كنند و در اينجاست كه بشر براى پرواز به ابديت بال ميگشايد و انرژيها و استعدادهاى درونيش شگفته ميشود و اعجازانگيزترين و اعجاب‏آورترين تلاشها را براى رسيدن به اوج كمالات معنوى بروز ميدهد و حتى بر بستر شهادت فرو ميغلتد و زندگى مادى را فداى زيست معنوى خويش ميسازد ، چنانكه على نه تنها با سخن بلكه با كردار معجزآساى خويش عشق به ابديت را بمردم نشان ميداد و همواره با مرگ سر و كار داشت و در پهنه‏هاى نبرد خود را بامواج مرگ مى‏سپرد و سرانجام هم با مرگ سرخ خويش به ابديت شتافت و به انسانها نشان داد كه زندگانى آن سراى همچنانكه قرآن گفته است بهتر و پايدارتر است .

على با گفتار حكيمانه‏اش مردم را بمعاد و كيفرهاى سخت رستاخيز توجه ميداد و آنها را واميداشت كه توشه‏هاى شايسته كارى را براى جهان ديگر بيندوزند و از پايان زشتكاريهاى خويش در هراس باشند و چنين ميفرمود :

( براى روزى تلاش كنيد كه توشه‏ها براى چنان روزى اندوخته ميشود و كسيكه انديشه‏اش را در اين دنيا براى توشه‏گيرى بكار نيندازد بناتوانى افتد ، از آتشى بهراسيد كه گدازى سخت دارد ، گودال آتشينى كه ژرفايش بسيار است و زيورهايش آهن گداخته و نوشابه‏هايش زردآبهاى چركين

است ) 1 اين آتشها را خود با تبهكاريهاى خويش برمى‏افروزيم و پيكرهاى زشتكاران هيمه و آتشگيره دوزخ است و فسادى كه از گناه و شهوت بر مى‏انگيزيم گندابى خونين و چرك‏آلود است كه بحلقوم ما فرو ميريزد و ستمكاريهاى ما زنجيرهاى گداخته آهن است كه بدست و پايمان فرو مى‏پيچد و اين آژير بى‏امان على است كه انسانها را از گناه و ستم باز ميدارد ببينيد چگونه سرنوشت شوم دنياپرستان را كه به آخرت و مرگ اعتنائى ندارند بيان ميدارد و چهره مخوف سرانجامشان را با نقش سخن ترسيم مى‏كند آنجا كه ميفرمايد :

( بخدا سوگند ، سخنى جدى و واقعى است نه شوخى و حقيقت است نه دروغ ، درباره مرگ كه مردم را ميخواند و حقيقت را به گوش آنها فرو ميكند و آنها را با شتاب بسوى نيستى ميكشاند ، پس زندگانى دنياپرستان ترا نفريبد كه مى‏بينى سرمايه‏هاى فراوانى فراهم مى‏آورند و از تهيدستى فرار ميكنند و چنان سرگرم آرزوهاى درازند كه مرگ و سرنوشت خود را از ياد ميبرند ولى ناگهان مرگ بسراغشان مى‏آيد و آنها را از دنيا دور ميكند و از آسايشگاهشان بيرون ميكشد ، بر مركب چوبين مرگ سوار ميشوند مردم آنها را بدوش ميكشند و بيكديگر تحويل مى‏دهند و بر سرانگشتها نگه ميدارند ، آيا نمى‏نگريد كه آنها در دنيا آرزوهائى دراز داشتند

-----------
( 1 ) خطبه 119 نهج البلاغه

و خانه‏هائى استوار مى‏ساختند و سرمايه‏هاى كلان فراهم مى‏آوردند و اكنون در خانه تاريك گورها جاى گرفته‏اند و آنچه فراهم آوردند نابود شد و مرده ريگ آنها بين وارثانشان پخش گرديد و همسرانشان با ديگران جفت شدند ، اكنون نميتوانند كار نيكى انجام بدهند و نه از تبهكاريهاشان پوزش بخواهند پس هر كس كه جانش بتقوا گرايد در نيكوكارى بر ديگران پيشى گيرد و كردارش را برستگارى رساند و از بهره‏هاى دنيا براى آخرت بهره‏مند گردد و براى رسيدن ببهشت جاويدان تلاش كند زيرا دنيا براى آن آفريده نشده كه قرارگاه هميشگى انسان باشد بلكه سرائى است كه از آن بايد براى زندگانى در پايگاه جاودانه آخرت توشه‏اى برگرفت پس براى كوچيدن از دنيا آماده باشيد و مركبهاى سوارى خود را مهيا كنيد ) 1 ولى چه بايد كرد كه انسان فرزند دنياست و بناگزير ، فرزند بمادر عشق مى‏ورزد و بدامانش مى‏آويزد و با زيورهايش بازى مى‏كند و هرگز از او دل نمى‏كند ، على راه را چنين نشان ميدهد كه بايد روح را از لجن ماده رها كرد و به او ايمان بخشيد تا راه را بسوى معنى باز يابد و با شايسته‏كارى چنان تلاش كند كه از چسبيدن بزمين وارهد و بتواند ببالا رود در اينصورت است كه علم و آگاهى مى‏يابد و بمرگ و زندگى پس از آن يقين مى‏كند و خود را براى رسيدن بسرنوشتى

-----------
( 1 ) خطبه 132 نهج البلاغه

كه ناچار بايد به آن برسد بخوبى آماده ميكند ، امام در اين باره چنين درس ميدهد :

( راه ايمان روشنترين راهها و تابان‏ترين چراغهاست بنيروى ايمان است كه انسان بشايسته‏كارى راه مى‏يابد و با كردار صالح ايمانش استحكام مى‏پذيرد و به نيروى ايمان ، حقيقت ذاتش شكوفا مى‏شود و در پرتو دانش و آگاهى ، انسان از مرگ مى‏هراسد و با توشه‏گيرى در دنيا ، خوشبختى آخرت بدست مى‏آيد و در روز رستاخيز ، پرهيزگاران ببهشت راه مى‏يابند و جهنم بر گمراهان نمودار ميشود ، مردم را گريز و گزيرى از قيامت نيست و همه بسوى سرنوشت هميشگى خويش شتابانند ) 1 حقيقت هستى و مغز حيات و جاودانگى همان آخرتست و دنيا وسيله و گذرگاهى است كه در آن انسانها را مى‏آزمايند و انسان براى دنيا پديد نيامده است و قرارگاهش معاد است ، پس بايد از اين پوسته و پل بگذرد تا بواقعيت هستى برسد و از اين جهان ، توانى بسنده بدست آرد تا در سفر دراز آخرتش بكار آيد ، بشنويد كه امام چه ميگويد :

( اى مردم دنيا گذرگاه است و آخرت قرارگاه پس از اين گذرگاه براى پايگاه هميشگى‏تان زاد و توانى برگيريد و در برابر پروردگارى كه از رازهاى شما آگاهست پرده خود را مدريد و دلهاى خود را پيش از

-----------
( 1 ) خطبه 155 نهج البلاغه

پيكرهاتان از دنيا بيرون بريد كه در اين دنيا شما را مى‏آزمايند و شما را براى آن نيافريده‏اند ، هنگامى كه انسانى ميميرد مردم مى‏گويند از خود چه باقى گذارد و فرشتگان مى‏پرسند براى آخرتش چه پيش فرستاد خدا پدرانتان را بيامرزد پس برخى از سرمايه‏هاى خود را پيش فرستيد كه هر چه باقى گذاريد براى شما زيان‏بخش است ) 1 دنيا بمعنى پست است و نزديك ، از آنروى پست است كه انسان را بلجن ميكشد و به رسوب مى‏افكند و اين نمودار يكى از طبايع انسان است كه قرآن هم به آن اشارت كرده و بخشى از عنصر انسانى را لجنى و رسوبى شمرده است و بخشى ديگر را خدائى و روح ، انسانهائى كه به پستى ميگرايند و در لجن ماده فرو ميروند آلوده و بويناك ميشوند و پست و پليد ميگردند چنانكه گنداب پيكرشان پهنه جامعه و تاريخ را به عفونت ميكشد و كرمكهائى از پيكر پوسيده‏شان ميرويد كه حامل بيمارى و مرگند و آخرين آثار حيات را مى‏بلعند و لجنزارى مى سازند كثيف و زشت و بدبوى و انسان ناخودآگاه در اين گنداب فرو ميرود و ميميرد و همين است مفهوم ( حما مسنون ) يا لجن گنديده و چنين انسانهاى مسخ شده‏اى را هم اكنون مى‏بينيم كه هزاران خوك كثيف در هسته سلولهاشان نفير ميكشند گرچه جامه آدمى بر پيكر پوشيده‏اند و دم از اصالت انسان ميزنند ، انسانى خونخوارتر از گفتار

-----------
( 1 ) خطبه 194 نهج البلاغه

و پليدتر از سگ و زهرآگين‏تر از افعى ، شبپرگانى كه به پرده شب مى‏آويزند و در روز كورند و همدم شبند و تاريكى ستم و ظلمت تجاوز و هراس جنگ ، اينها همان دنيائيان لجنى هستند كه خلقى را بعفونت ميكشند و انسانهاى رسوبى كه شادابى و نمى‏ندارند ، خشكند و شكاف خورده و بزمين چسبيده و بى‏گل و گياه ، سفت و سخت و بى‏جنبش ،

و بمفهوم ( طين لازب ) و گل چسبنده ، نه تكاملى دارند و نه جهشى و نه از درونشان حياتى برميخيزد ، سيه‏روزانى كه زمينگيرند و زمين‏خوار نه دستى براى تلاش و نه مغزى براى انديشه ، انبانى هستند از شكم و كيسه‏اى از شهوت ، سامريانى طلاخوار و طلاپرست و گوساله‏پرستانى سكه‏باز و اينهايند طرفداران دنياى پست .

و معنى ديگر دنيا نزديك است ، هر آنچه دم دست است و دستها آنرا لمس مى‏كند و چشمهاى نزديك‏بين آنرا مى‏بيند و اين دنياپرستان نزديك‏بين از نوك بينى‏شان فراتر را نمى‏بينند طرفدار سودند نه ارزش ، بايد چيزى بمشت آنها بيايد تا آنرا بفشارند و حس كنند ، سكه‏هاى طلا ، كليدهاى گاوصندوق ، انگشتهاشان گرهى از كار خلق نمى‏گشايد بلكه روى دگمه ماشين‏هاى حساب مى‏رقصد ، از چشمهاشان برق پول‏پرستى مى‏جهد گنده‏شكمهائى كه دنياى نزديك را مى‏بينند و دوربين و عاقبت‏نگر نيستند ، آفاق دوردست حيات و پشت پرده دنياى سود و پروازگاه ارزشهاى والاى انسانى هرگز بچشمشان نمى‏آيد زيرا كورند و بگفته قرآن هر كه در اين دنيا كور

باشد در آنجهان نيز كور است و ره‏گم كرده .

قرآن با گنج طلا و نقره جنگى بى‏امان دارد و اين سكه‏هاى درخشنده در آتش جهنم گداخته ميشود و به پشت و پهلو و پيشانى افراد بخيل مى‏چسبد و هيچيك از اولياى خدا فريب جرنگيدن مسكوكات زرين را نخوردند و حتى يكدانه از آن را از خود بجاى نگذاردند و ابوذر خداپرست و عنصر ضد طلا وقتى برقش دينارها را در برابر عثمان ديد گفت :

اى خليفه ، گنجورى در اسلام حرام است اينها را بمستمندان ، واگذار و چون كعب الاحبار آن بديهودى عالم‏نما به او اعتراض كرد ، با استخوان شتر كله پرفسادش را درهم شكست .

امروز ديگر طلا در بازار نيست و طلاها را در بانكها انباشته‏اند و كاغذهائى رنگين را كه نمودار ارزش همان طلاهاست بدست مردم سپرده‏اند ، حالا مردمان با آن كاغذهاى رنگارنگ بازى مى‏كنند كه سنگينى طلا را هم ندارد ميتوان با سبكبارى هزاران برگه از آنها را بجيب گذارد و با رباخوارى و رشوه و دزدى و اختلاس و سوداگريهاى نادرست بر قطر آنها افزود و ببهاى محروميت گروهها گروه مردم ستمديده و گرسنه ، آنها را در قفسه‏هاى گاوصندوقها رديف كرد ، در اينجاست كه بعضى از شيعيان همين على كه دشمن گنج و پول و سرمايه و تكاثر است جزء همين لجنى‏ها و رسوبى‏ها هستند و شانس بزرگى هم آورده‏اند كه اسكناس مثل طلا مكيل و موزون نيست و بعضى رساله‏هاى عمليه هم رباى آنرا جايز ميدانند و اينجاست كه قارون با موسى زانو

بزانو مى‏نشيند و گوساله سامرى هم بر سر سجاده جناب حاجى‏آقا قرار ميگيرد و شيعيان على هم بوسفيانى مى‏شوند و همرديفهاى بوجهل و بولهب رباخوار كه آثار سجده هم بر پيشانى دارند ، اين است دنياپرستى شيعيان ناخلفى كه جام طلا را بدست ميگيرند تا بخيال خود در آن دنيا از دست على آب كوثر بنوشند .

على ميگويد ، آنچه داريد براى خود پيش فرستيد و چيزى بجاى ننهيد كه موجب سنگينى بارتان ميشود ، پس دنياى پست و نزديك را بايد براى كمك بدردمندان و گسترش دادگرى و محو آثار شوم امتيازات طبقاتى بكار گرفت و شكافها را پر كرد و خلاء را برانداخت و مردم را يك كاسه كرد و صفهاى يكتاپرستان را چنان استوار كرد كه دست بيگانه را توان رخنه در آن نباشد ، اينجاست كه تلخى دنيا ، شيرينى آخرت را ببار مى‏آورد چنانكه على در اين باره فرمود :

( تلخى دنيا شيرينى آخرتست و شيرينى دنيا ، تلخى آخرت ) 1

( 1 ) گفتار قصار 243 نهج البلاغه

شگفتيهائى از گفتار كوتاه امام علی (ع)

شگفتيهائى از گفتار كوتاه امام علی (ع)

كسى كه بتو گمان نيكو دارد با كردار نيكويت گمانش را تأييد كن اگر در رفتار كسى احتمال خير دارى سخنش را ببدى تعبير مكن بدترين مردم كسى است كه بر اثر بدگمانيش بكسى اطمينان نكند و مردم هم بر اثر بدكاريش به او اعتماد نورزند .

اين از دادگرى نيست كه كسى باعتماد شخصى خويش بمردم بدگمان گردد .

بدگمانى دلها را بيمار و درستكاران را متهم سازد و همدم را براند و دوستى برادران را دگرگون سازد .

آنكس كه در راه خدا جهاد كند پاداشى بزرگتر از آنكس ندارد كه بتواند گناه كند و پاكدامن باشد ، پاكدامن ، فرشته‏اى از گروه فرشتگانست .

بخشش زكاة پيروزى است .

آنكس كه بانتقامجوئى تواناتر است به بخشش سزاوارتر است .

گناه برادرت را بپوشان و از لغزش دوستت درگذر در همه كارهايت راستگو و درستكار باش هيچ بدى ، بدتر از دروغگويى نيست .

دروغگو با آنكه در امنيت است خود را بهراس مى‏افكند

نشانه ايمان آنست كه راستگوئى را با آنكه برايت زيان دارد بر دروغى كه ترا سود مى‏بخشد برترى دهى .

از دروغ بپرهيز كه راستگوى در پايگاه رهائى و بزرگوارى جاى دارد و دروغگو در كنار پرتگاه نابودى است دروغگوى و مرده برابرند ، زيرا برترى زنده بر مرده ، اعتماد او برخويشتن است و اگر زنده‏اى بسخن خود اطمينان نداشته باشد زندگيش بيهوده است .

اگر راستگو باشى ترا يارى ميدهيم و اگر دروغ بگوئى كيفرت ميبخشيم دروغ ، در شوخى و واقعيت شايسته نيست و نبايد شما بدختر كوچك خود وعده‏اى بدهيد و به آن رفتار نكنيد ، دروغ انسان را ببدكارى مى‏كشاند .

بهترين گفتار آن است كه كردار گوينده آنرا تصديق كند كسى كه گفتارش بدروغ آلوده گردد بزرگواريهاى اخلاقيش بنابودى گرايد .

هيچ شمشير برنده‏اى در دست مرد دلاور ، عزيزتر از راستگوئى نيست زشت‏ترين راستگوئيها ، خودستائى انسان است .

هميشه مسئول گفتار خويشم تا بآن رفتار كنم بتعهدات خويش پاى بند باشيد براى عدم تعهد خويش پوزش مخواه و پيمانت را سست مشمار و دشمنت را فريب مده

به پيمانتان وفا كنيد و در داورى دادگر باشيد و به نياكانتان ننازيد چنان مباش كه مردم را از زشتى‏ها باز دارى و خود ، زشتكار باشى و مردم را به نيكى فرمان دهى و خود نيكوكار نباشى و مردم را پند دهى و پند نپذيرى كه در اينصورت مردم را گول زده و خود را خوار كرده‏اى با نادان همنشين مباش كه او كردار ناروايش را در برابرت زيور بخشد و خواهد كه تو نيز همانند او باشى مرد چند رنگ و چند چهره را دوستى نباشد و دروغگو را وفائى نيست و حسود ، آسايشى ندارد و دون همتان را جوانمردى نباشد فرصتهاى نيكو را ارج نهيد .

كار خير را انجام دهيد و آنرا كوچك نشماريد كه كار نيكوى كوچك بزرگ است و اندكش بسيار است .

سخن نيكو گوئيد تا به نيكى شناخته شويد و نيكو كار باشيد تا در شمار نيكوكاران بشمار آئيد .

آنكس كه مردم را به نيكوكارى وادار كند همچون نيكوكاران است و آنكس كه مردم را ببدى وا دارد و با نيكى بستيزد دشمن خدا و انسانهاست مبادا بگوئيد كه ديگرى در نيكوكارى از من شايسته است كه در اين صورت بخدا قسم چنان خواهيد شد چون بدى بجنبش درآيد ولى آشكار نشود سراسيمگى ميزايد و چون پديد آيد اندوه و درد بهمراه آرد ، و چون نيكى بجنبش آيد

گشايش زايد و چون آشكار شود لذت پديد آورد آنكس كه دو روزش برابر باشد زيانكار است زيرك آنكس است كه امروزش از ديروز بهتر باشد هر كس بمردم منت گزارد نيكيش تباه گردد اگر ترا سپاس نگويند از نيكوكاريت دست برمدار نيكوكاران براى بدست آوردن زمينه نيكوكارى از نيازمندان ، نياز مندترند مبادا به بهانه نيكوكارى بيشتر از انجام كارهاى نيك كوچك دست بردارى زيرا كار كوچكى كه هنگام نياز انجام پذيرد بهتر از كار بزرگى است كه در بى‏نيازى صورت گيرد نيكوكارى از نيكى بهتر و بدكار از بدكارى ، بدتر است نيكى را با ريا كارى انجام مده و از شرمگينى كار خير را رها مكن كسى كه كار نيك را از بد باز نشناسد همچون چارپايانست خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نمى‏گرداند در جستجوى نيكى و نيكوكاران باش و بدان كه بهتر از خير آنكس است كه آنرا بجا آورد و بدتر از شر آنكس است كه بد كار باشد هر روز كه بر انسان مى‏گذرد فرياد ميكند ، من روزى تازه‏ام و بر كردار تو گواهم پس در من به نيكى سخن گوى و نيكوكار باش ،

زيرا چون بگذرم هرگز مرا نخواهى ديد .

درباره انسان شريف فرمود : بسيار به نيكى مى‏انديشد و بخشى از نيكى‏ها را انجام ميدهد و از گذشته‏هاى خويش اندوهگين است

كه چرا به كارهاى خير بيشترى دست نزده است .

و نيز فرمود . انسان شريف آنكس است كه خود را به دادگرى وا دارد و حق را بستايد و به آن عمل كند و نيكى را وا نگذارد تا به پايانش برساند و هر جا خيرى بيند آهنگ آن كند .

اگر خواهى كينه را از دل مردم بركنى نخست از دل خويش دور كن .

كسى كه زشتكارى را نيكو شمارد خود نيز زشتكار است اگر خواهى كسى را بشناسى با او مشورت كن تا به دادگرى و ستم و نيكى و بدى او آگاه شوى .

آنكس را كه در تاريكى‏ها فرو رفته است از درخشش روشنى سودى نباشد .

پوزش آنكس را كه از تو پوزش بخواهد بپذير و تا توانى بدى را بتأخير انداز بايد حقوق همه مردم در برابر تو يكسان باشد كسى كه بحق تجاوز كند مشى و منش او تباه گردد هر كس با حق بستيزد بخاك افتد جز با حق همدم مباش و جز از باطل دورى مگزين آگاه باش كه آسمانها و زمين بحق پايدار است از آنگاه كه حق را شناختم درباره آن ترديد نكردم از حق و پيروان آن هر كجا كه باشند پيروى كن چون مردم بر گردم فراهم آيند . عزتى بر من نيفزايند و اگر پراكنده شوند بهراس نيفتم و مرگ در راه حق را ناخوش نميدارم

آنكس كه حق را بجويد و به اشتباه افتد با آنكس كه باطل را بجويد و دريابد برابر نيست آنكس كه خواهد از راه باطل به پيروزى رسد خداوند او را از طريق حق خوار گرداند كسيكه شنيدن حق و دعوت بدادگرى بر او گران آيد ، رفتار بحق و عدالت بر او سنگين‏تر خواهد بود ما حقى داريم كه براى بدست آوردن آن مى‏كوشيم و اگر بما ندهند بر مركبها سوار مى‏شويم اگر چه راهى دراز در پيش داشته باشيم از اينكه رهروان حق اندكند بيمناك نباشيد كارها را بدون ريا انجام دهيد رياكاران را سه نشانى است ، چون در ميان مردم باشند شادمان شوند و در تنهائى به اندوه افتند و همى‏خواهند كه مردم آنها را در همه حال بستايند بايد آميزش تو با مردم از راه نرمخوئى و دوستى باشد برادر دينى خود را به نيكوكارى پاسخ داده و درشتخوئيش را با بزرگوارى جواب گوى آنكس كه از تو بريد با او پيوند كن ، و به آنكس كه بى‏بهره‏ات ساخت ببخشاى و به آنكس كه بتو بدى كرد نيكى كن و حق را هر چند بزيان تو باشد بگوى بدكار را پاداش نيكوكاران ده اگر بردبار نيستى خود را بشكيبائى زن ، زيرا هر كس خود را

بگروهى همانند كند در شمار آنان بحساب آيد پاداش آنكس كه شادمانت كند اين نيست كه به او بدرفتارى كنى آنكس كه گناه بر او پيروز شود پيروز نيست و آنكس كه با بدكارى چيره گردد ، شكست خورده است بد خوى ، جان خويش را به رنج اندازد خوشخوئى نعمتى بزرگ است مهربان باش تا بتو مهربانى كنند ، به نيكى سخن گوى تا از تو به نيكى ياد كنند از غيبت بپرهيز كه غيبتگر خورش سگهاى جهنم است بايد بزرگتران شما بكوچكتران مهربانى كنند اگر كسى برادر شما را در پنهانى پند دهد او را زيور بخشيده است و اگر به آشكارائى اندرزش دهد خوارش شمرده است در خشنودى و خشم ، بحق سخن گوئيد و با دوست و دشمن به دادگرى رفتار كنيد آنكس كه غيبت را بشنود همچون غيبت كننده است غيبت ، تلاش ناتوانانست امام ديد كه كسى از ديگرى در نزد فرزندش حسن غيبت ميكند به فرزندش فرمود ، پسرم گوشت را از شنيدن گفتارش پاك نگه‏دار زيرا او به پليدترين چيزى كه در دل دارد مينگرد و ميخواهد آن پليدى را در گوش و دل تو فرو ريزد .

برادرت را خالصانه پند ده و در همه حال ياورش باش و باو بديده ترديد منگر و بى‏جهت محكومش مساز شايد كه او را عذرى

باشد و تو او را بى‏جهت سرزنش كرده باشى واى بر آنكس كه آنچه را از ديگران ناخوش ميدارد براى خويش نيكو شمارد و گناهى را كه در ديگران زشت مى‏شمارد خويشتن بجا آورد .

آنكس كه چون سخن دروغ درباره‏اش گويند ناآرام شود خردمند نيست و آنكس كه از ستايش جاهلان خشنود شود از حكمت بدور باشد آنكس كه بسود تو گستاخى ورزد بزيانت نيز گستاخ باشد آنكس كه بهنگام خشنودى از تو به نيكى‏هائى كه در تو نيست ترا بستايد ، بهنگام خشم هم از تو درباره زشتى‏هائى كه در تو نيست بدگوئى كند .

در شگفتم از آنكس كه چون درباره خيرى كه در او نيست او را بستايند شادمان شود و يا درباره شرى كه در او نيست چون او را بد شمارند ، بخشم آيد بايد شناخت تو درباره خود ، از ستايش ستايشگران درباره‏ات استوارتر باشد آنكس كه از مردم شرم دارد ولى از خويشتن حيا نكند ، براى خود ارجى قائل نشود .

سرآمد دانش مدار است مدارا به هر چيز ، زيور بخشد آنكس كه شبانه روزش بمرگ مى‏كشاند شايسته است كه بتوبه كردن شتاب ورزد

خوشا آنكس كه به اصلاح ناروائيهاى خويش پردازد و از عيبگوئى مردم بر كنار ماند آنكس كه گناه مردم را زشت شمارد ولى خويشتن بگنه كارى خود خشنود باشد ، مردى واقعا احمق است هر كس گناهان خويش را فراموش كند ، گناه ديگران را بزرگ شمارد و آنكس كه بر مردم بنازد خوار گردد در نادانى مرد همين بس كه اندازه خويش نشناسد آنكس كه قدر خويش نشناسد قدر ديگران را بيشتر نشناسد هر كس كه خود را بشناسد خدايش را شناخته است هر كس كه ارج خويش نشناسد نابود گردد چهره خويش را هميشه در آينه نگاه كن اگر زيباست حاضر نباش كه با بدكارى آن را زشت كنى و اگر زشت است بپرهيز كه زشتكارى را با زشتروئى درآميزى انسان آئينه انسان است كه درباره او مى‏انديشد و كمبودهايش را جبران ميكند اگر در انسانى صفتى نيكو يافتى در انتظار صفات نيكوى ديگر او باش بدترين شما آنكس است كه بسخن‏چينى پردازد و بين دوستان جدائى افكند و براى بيگناهان ، گناه بتراشد انتقامجوئى با بزرگوارى و درستكارى با عدم مشورت همراه نيست گواهى تبهكار را نپذير مگر آنكه بر زيان خود گواهى دهد

چون بتو خوشامد گويند به نيكوترش پاسخ گوى و چون دستى بكمك كاريت دراز شود به آن پاداشى بهتر ده ، و برترى شايسته آن كس است كه در خير و خوشامد پيشگام باشد .

اگر انسان بيش از اندازه‏اش به بهره‏هاى دنيا دست يابد خوى او براى مردم زشت و ناشناخته گردد چون كسى را بيش از شايستگيش بالا برى منتظر باش كه بهمان ميزان قدر ترا پائين آورد مردم را بناگواريهايشان شماتت مكن و در باطل داخل مشو و از حق بيرون ميا از اينكه كسى بسختى افتاد شادمان مباش زيرا نميدانى كه روزگار با تو چه خواهد كرد ؟

جان خويش را از هر پستى بدور دار جز الاغ هيچكس از بزرگوارى كناره‏گيرى نكند دادرسى دردمندان و رها بخشى گرفتاران موجب آمرزش گناهان بزرگ است كسى كه سوگوارى را تسليت دهد خداوندش در زير سايه عرش خويش جاى دهد كودكان بى‏سرپرست را همچون فرزند خويش ادب بياموز بهنگام خوردن ناتوانها را با خويش برابر شماريد مباد كه خويشاوندانت بستمكارى تو طمع ورزند و دشمنت از دادگريت نوميد گردد

با آنكس كه براى تو بمانند امتيازى كه تو براى او قائلى فضيلتى قائل نيست ، همسفر مباش پياده راه رفتن در التزام سواره ، براى سواره تباهى و براى پياده خوارى ببار آورد در انجمن خويش با كسى راز مگوى و اگر خشمگين شدى برخيز و بهنگام خشم داورى مكن بهنگام خشنودى و ميل چنان رفتار كنيد كه بهنگام ترس و اضطراب رفتار مى‏كنيد چون برادرانت در خانه تو را بمهمانى كوبيدند ، همه چيزهائى كه در خانه دارى براى آنها بياور ولى از بيرون چيزى بر ايشان تهيه مكن بدترين برادران آنكس است كه برادريش براى تو تكلف آورد از هر رفتارى كه مردم آن را زشت شمارند بپرهيز كسى كه در نهان كارى كند كه از آشكاريش آزرم دارد براى جان خويش ارجى ننهاده است هر كس نهان خود را اصلاح كند ظاهر خويش را نيز اصلاح كرده است آنكس كه ترا از بدى بترساند همچون كسى است كه ترا به نيكى بشارت داده است .

حسود از تو خشنود نشود تا اينكه يكى از شما بميريد حسادت دوست از بيماريهاى دوستى است فروتنى نعمتى است كه حسود نتواند آنرا بخطر اندازد

من هيچ ستمگرى را شبيه‏تر به ستمديده از حسود نيافتم كه اندوهى هميشگى و قلبى دردمند و غمى بزرگ همراه دارد بر بيگناهان خشمگين است و به آنچه ندارد بخل ميورزد ستايش بيش از شايستگى چاپلوسى و كمتر از آن ناتوانى يا حسادت است .

چنان با مردم رفتار كن كه اگر مردى بر تو بگريند و اگر زنده بودى با تو مهربان باشند دوست آن است كه در سه مورد نگهبان شخصيت و اعتبار تو باشد در غيبت ، در سختى و بهنگام مرگ دشمن دانا بهتر از دوست نادان است از بهترين صفات مرد بزرگوار آن است كه خود را از رازهاى مردم بنادانى زند بزرگترين دشمنان آنكس است كه حيله‏گريش پنهان‏تر باشد كسى كه جامه آزرم بپوشد عيوبش از مردم پنهان ماند چشمها از سختى دلها از گريه خشك ماند و دلها از فراوانى گناه سخت گردد خويشاوندى بدوستى نيازمند است ولى دوستى بخويشاوندى نيازمند نيست چه بسا خويشاوندى كه از بيگانه دورتر باشد و چه بسا بيگانه‏اى كه از خويشاوند نزديك‏تر باشد و غريب آنكس است كه او را دوستى نباشد

دوستى ، خويشاوندى سودبخشى است غربت ، در نداشتن دوستانست نشانه بزرگوارى آنست كه انسان بر گذشته‏هاى خويش بگريد و به مردم خويش مهر بورزد و جانب دوستان ديرين را نگهدارد آزمندى بندى است كه هميشه بر گردن آزمند است خردها در زير شمشير آزها بخاك مى‏افتد چه بسا خردها كه اسير هوى پرستى است اگر بر آنچه از دست ميدهى ناله ميكنى پس بر آنچه هم كه بدست نمى‏آورى زارى كن هوسرانى مركب فتنه و تباهى است اگر زندگانى را بر خود آسان گيرى همه مردان ، خويشاوندان تواند و اگر سخت بگيرى خاندان خويش را هم نشناسى چون دنيا بكسى روى آورد نيكى‏هاى ديگران هم باو نسبت يابد و چون به او پشت گرداند خوبيهاى خودش هم از او سلب شود به نياز خويش نرسيدن بهتر از نياز به نااهل بردن به سه كس بايد رحم كرد ، دانائى كه نادان بر او فرمان راند ،

ناتوانى كه در چنگال ستمگرى تواناست و بزرگوارى كه نيازمند به پست همتى است چون از بزرگوارى نيازى خواستى ، بگذار تا بينديشد ، زيرا او جز به خير نمى‏انديشد ولى چون به دون همتى نياز بردى از او بشتاب بخواه زيرا چون بينديشد به پست فطرتى خويش بازگردد

روى آورى به بزرگوار او را به بخشش واميدارد و به پست همت او را به بخل وادار ميكند بزرگواران در تنگدستى به نرمى نگرايند و در توانگرى دل سخت نشوند به آنكس كه از دل دوستش ميداريد اميد ببنديد بخشندگى بايد پيش از پرسش انجام پذيرد و اگر بعد از سوال باشد از روى شرم و فرار از بدگوئى است .

بخل ، همه بديها را در بر دارد و افسارى است كه انسان را بسوى همه بديها ميكشاند بخل‏ورزى ، پرده‏اى بر چهره بى‏چيزى است بخيلان چنانند كه بى‏خبر ماندن آنها از گناهان بزرگ آسان‏تر از اين است كه به احسان اندكى پاداشى دهند اى فرزند آدم ، آنچه بيش از نياز خويش فراهم آورى براى ديگران بجا ميگذارى اى فرزند آدم ، خودت وصى خويشتن در سرمايه‏ات باش و آنچه ميخواهى پس از مرگت برايت انجام دهند خودت انجام ده آنرا كه سرمايه‏اى باشد بايد با آن گرفتاران را رهائى بخشد كسيكه جان خويش را گرامى دارد سرمايه‏اش را پست شمارد آزمندى و تكبر و حسد ، انسان را بگناهكارى وادار ميكند صفات نيكوى خويش را با نازش و تكبر نابود مكن اگر دوست دارى كه ترا بستايند آز خود را بستايش آشكار مكن

بزرگترين افتخار آنست كه بخود نبالى شكيبائى را باندازه گرفتارى ميدهند مصيبت يكى است و چون بزارى افتى دو تا ميشود جان خويش را بشكيبائى در برابر گرفتارى‏ها عادت بده چون ناگواريها ، بشدت رسد ، گشايش فرا ميرسد شكيبائى مركبى است كه سرنگون نمى‏شود صبر دو گونه است ، يكى در برابر ناگواريها و ديگر در برابر هوسرانيها روزگار دو روز است روزى بسود تو و روزى بزيان تو ، پس اگر بسودت بود به بيهودگيش مگذران و اگر بزيانت بود شكيبا باش آنكس كه بردبارى كند بايد همچون آزادگان شكيبا باشد و گرنه نادانى است كه خويشتن را به بى‏غمى زند بهنگام بهره‏مندى و گشايش به بيهودگى مگراى و بهنگام سختى‏ها سراسيمه مباش تكبر ورزيدن با متكبرين هم نوعى فروتنى است كسى كه بجستجوى چيزى برخيزد همه آن و يا برخى از آن را به دست آورد شخصيت انسان در زير زبان او پنهانست آنكس كه زبانش بر او فرمان راند جان خويش را ناچيز گرداند زبان خردمند در پشت قلب او و قلب نادان در پشت زبان اوست چون همه كارها را انجام دادى چنان باش كه گوئى كارى انجام نداده‏اى

خاموشى بهنگام دانائى بمانند سخن‏گوئى بوقت نادانى ، خيرى همراه نخواهد داشت زبانت را نگهدار ، زيرا تلافى خاموشى آسانتر از جبران زيانهاى سخنگوئى است درباره چيزى كه نيست پرسشى مكن زيرا در آنچه اكنون هست مشغوليتى دارى وفادارى با فريبكاران در نزد خداوند ، نوعى فريبكارى است چون در كارها به اشتباه افتى از كارهاى گذشته براى آينده پند بگير انديشمند در كارها به نتيجه ميرسد و مرد شتاب زده به اشتباه مى‏افتد چقدر پندها فراوان است و پندگيران اندكند انديشه پيرمردان از مبارزه جوانان ارزنده‏تر است به امام گفتند : خردمند را براى ما تعريف كن ، فرمود : آنكس كه هر چيز را بجاى خود گذارد گفتند : نادان را براى ما تعريف كن ، فرمود : تعريف كردم ( يعنى كسى كه هر چيز را بجاى خود نگذارد ) كسى را كه نمى‏شناسيد از رفيقانش بشناسيد شما كه بدنيا پشت كرده و بمرگ رو آورده‏ايد ، چه زود است كه بديدار مرگ برسيد كسيكه دورى سفر را بياد آورد آماده رفتن ميشود

نفسهاى انسان ، گامهاى او بسوى مرگ است چه بسا لقمه‏اى كه انسان را از بسيارى خوردنيها باز ميدارد اختلاف ، انديشه را در هم مى‏كوبد آنرا كه فرمان نبرند رايى نباشد چون سخن خوارج را شنيد كه مى‏گويند ( فرمانى جز از خدا نيست ) فرمود . سخن حقى است كه از آن نتيجه باطل مى‏گيرند آنكس كه چيزى را نشناسد برايش عيب ميتراشد مردم ، چيزى را كه نمى‏دانند دشمن آنند كسيكه درخت وجودش نرم و تازه باشد شاخه‏هاى فراوان از آن برميخيزد خفتن بر يقين بهتر از عبادت در شك است يك فقيه از هزار عابد براى شيطان خطرناكتر است بهترين پارسائى آنست كه پنهان باشد نماز در نشستن و برخاستن نيست بلكه در اخلاص است بزرگترين گناهان آنست كه كوچكش شمارند كوچك را ، كوچك نشماريد ، باشد كه بزرگ گردد و اندك را كم ندانيد شايد كه بسيار شود روزى بر مردم فرا رسد كه جز خبرچينان تقرب نيابند و جز تبهكاران هنرمند نباشند و جز دادگران ناتوان نمانند دنيا احمق است و نابخردان به آن روى آورند ما دنيا را به رو بر زمين انداختيم و به اندازه نياز از آن بهره

گرفتيم و به پستيش به او نگاه كرديم اى مردم ، بخدا قسم شما را بهر طاعتى كه واداشتم خويشتن پيش از شما آنرا بجا آوردم و از هر گناهى كه بازتان داشتم ، خودم پيش از شما از آن دورى كردم كسيكه خويش را پيشواى مردم قرار ميدهد ، بايد پيش از ديگران به آموزش و تهذيب خويش پردازد و بايد مردم را پيش از زبانش با عملش هدايت كند و آنكس كه جان خود را پاك و تربيت كند بهتر از آنكس است كه به تربيت ديگران پردازد آنكس كه زمام امور مردم را بدست ميگيرد بايد نخست خويشتن را درست و راست گرداند و سپس به راست كردن ديگران پردازد و گرنه بمانند كسى است كه بخواهد سايه چوب كجى را قبل از راست كردن خود چوب راست گرداند شگفتا آيا شرط خلافت همنشينى و خويشاوندى پيامبر است ؟

( يعنى در اينصورت من از همه سزاوارترم ) بدبخت‏ترين زمامداران ، آنكس است كه مردم او را ببدبختى كشانند چقدر فريب كارى از زمامدار زشت است بدخوى را حق زمامدارى نيست اگر چوپان گرگ باشد ، پس گوسفند را چه كسى نگهبانى كند ؟

هرگز در انتخاب فرمانداران ، سفارش كسى را مپذير و كفايت و درستكارى را ملاك كار قرار ده آنكس كه رازداران و اطرافيانش تبهكار باشند چون كسى است كه

آبى در گلويش گير كند ، زيرا اگر چيز ديگرى در گلو گيرند آنرا با آب دفع كنند ، ولى اگر آب در حلق فرو رود چه كنند ؟

دادگرى يك چهره دارد ، و ستمگرى چهره‏هاى گونه‏گون ، بدينجهت ستمگرى آسان است و دادگرى سخت و مشكل ، بمانند تيراندازى كه بخطا انداختن آسانست ولى بهدف انداختن نياز به ورزش و تمرين دارد دادگرى را بر سختگيرى پيشى ده و در آنجا كه سخن سود مى‏دهد فعل را بكار ببند بدترين مردم ، زمامدار گمراهى است كه مردم را بگمراهى كشاند ستمگرى آخرين دوران زمامدارى است دادگرى زمامدار از فراوانى و خرمى روزگار بهتر است انسان آزاد است ، ولى چون پيمانى و عهدى بندد در گرو مسئوليت آن است دلهاى مردم گنجينه زمامدار است و زمامدار آنچه از داد و بيداد در دل مردم بنهد آنرا بيابد بدانيد كه من با دو كس مى‏جنگم مردى كه به چيزى كه ندارد ادعا كند و آنكس كه حقى را كه بعهده دارد ايفا نكند تا زمامدار با مردم مهربانى كند دست لطف خداى بالاى سر او است و چون ستم ورزد خداوند او را بخود واگذارد امام درباره خداوند فرمود : و كوهها را از جاى كند و از هم پاشيد و سنگها از هيبت و شكوه خداوندى بر روى هم غلتيدند

سپاس خدائى را ، كه هيچ آسمانى آسمان ديگرى و هيچ زمينى زمين ديگرى را از نظر او پوشيده نمى‏دارد پيشوايان دادگر بايد زندگى خود را با زندگى توده مردم هماهنگ سازند مردى ساختمانى بلند و با شكوه ساخت ، امام فرمود سكه‏هاى پول از بلندى اين ساختمان سربرآورده و چنين خانه‏اى از سرمايه‏دارى تو حكايت ميكند چون خداوند بر مردمى خشم آورد كالاهايشان را گران ميكند و تبهكاران را بر آنها چيره ميگرداند سه گروهند كه پول را براى خود ميخواهند ، بازرگانان دريائى ( استعمارگران ) ، اطرافيان حكومتها و داوران رشوه خوار .

پروردگارا ما را از آنچه گمان ميبرند بهتر كن و گناهان ما را كه از آنها پوشيده است بيامرز عثمان به امام عتاب مى‏كرد و بفراوانى به سرزنش امام ميپرداخت و امام خاموش مانده بود ، عثمان گفت چرا چيزى نمى‏گويى ؟ امام فرمود اگر بخواهم چيزى بگويم ترا ناخوش آيد و حرفى هم كه ترا خوش آيد ندارم كه بزنم بر شما باد كه از رياكارى و دشمنى بپرهيزيد كه اين هر دو ، دل را بيمار مى‏كنند و بر آنها نفاق مى‏رويد كسى را كه از آزارش در امانى ، برادريش را بپذير خداوند شما را از ستم خويش پناه داده است ( بكسى ستم نمى‏كند )

ناتوان را كمك كنيد و ستمديدگان را يارى دهيد حق را در بين خودتان گسترش دهيد ، و آنرا بدست ستمگرى كه نمى‏فهمد يارى دهيد بار خدايا ، من فرماندارانم را فرمان ندادم كه بمردم ستم كنند روز انتقام ستمديده از ستمگر ، سخت‏تر از روز ستمكارى ستمگر بر ستمديده است پيروان ما چون بخشم آيند ستم نكنند ، آنها براى همسايگان خويش بركت و براى دوستان خود سلامت و آسايشند ستمكارى و دروغ بشخصيت مرد زيان ميرسانند ستمگران زيانكارند چقدر ، بدخوئى با همسايه بد است هلاك شد آنكس كه بى‏جهت ادعا كرد و زيانكار شد آنكس كه به مردم تهمت زد آنكس كه دشمنى بكارد ، زيانكارى بدرود دشمنى ببندگان خدا ، كارى نارواست ستم ، خواهان شمشير است حكومت خويش را با خونريزى بر پاى مدار بخدا قسم داد ستمديده از ستمگر بستانم و ستمگر را مهار كنم تا بسرچشمه عدالت بكشانم هر چند او را ناخوش آيد اگر عادلى شكست خورده باشى بهتر از آن است كه پيروزى را با ستم بدست آورى

پست‏ترين مردم كسى است كه از ناتوانى ، بزمامدار ستمگرى سخن چينى كند ستم به ناتوانان زشت‏ترين ستمهاست اما گناهى كه آمرزيده نمى‏شود ، ستم مردم نسبت بيكديگر است هرگز ياور ستمكار مباش ستمگر را سه نشانه است ، خداى را كه فوق اوست با نافرمانى ستم كند و مردمى را كه در زير فرمان اويند بچيرگى ستم كند و گروه ستمكاران را نيز يارى دهد .

خداى رحمت كند آنكس را كه حق را بنگرد و آنرا يارى كند و ستم را ببيند و آنرا طرد كند و ياران حق را ياور باشد آنكس كه ستم كند و آنكه او را يارى دهد و هر كس بستم خشنود باشد هر سه در ستمكارى شريكند هر كس بكار نارواى گروهى خشنود باشد در شمار آنان است و هر كس در شمار بدكاران باشد دو گناه دارد گناه بدكارى و گناه رضايت به بدكارى از امام پرسيدند ، كدامين گناه زودتر كيفر داده ميشود و گناهكار را زودتر سرنگون ميكند ؟ فرمود : ستم به كسى كه جز خدا ياورى نداشته باشد ، و تجاوز بى‏نياز به نيازمند چون خواهى ستم كنى ، عدالت خداوند را نسبت بخويشتن بياد آور و بهنگام توانائى بياد توانائى خدا باش تبهكارى دژ خوارى است كه تبهكاران را از ورود باز نميدارد ولى

پناهندگانش را نگهبانى نمى‏كند حكمت را به نااهلان نياموزيد كه در نتيجه بآنها ستم كرده‏ايد هر كس را دستاورد كار خويش بدست آورد ارزش مرد در آنچيزى است كه نيكويش ميشمارد بدانيد كه مردم ، فرزند نيكوكارى خويشند بسخن نگاه كن نه بگوينده سخن حسبى چون تواضع و شرفى مانند دانش و همدمى مثل خوشخوئى نيست شريفترين چيزها دانش است و خداى تعالى داناست و دانايان را دوست ميدارد كسيكه در رفتارى كندى كرد ، افتخار نژاديش او را بشتاب نميآورد آنكس كه در كسب دانش كوتاهى كرد بسختى‏ها گرفتار آيد آنچنان مباش كه بيشتر از كردارت براى خود اميدوار بپاداش باشى براى دنيايت چنان كار كن كه گوئى هميشه زنده خواهى ماند از آنكسان مباش كه بدون كردار شايسته ، به آخرت اميدوار باشند هرگز در جنگ پيشدستى مكن هيچ جنبشى نيست مگر آنكه بشناخت آن نيازمندى آنكس كه بدون دانش كار كند چون رهروى است كه براهى ديگر رود و هر چند راه پيمايد از مقصدش دورتر شود و آنكس كه با آگاهى كار كند چون رهروى است كه براهى روشن رود پس هر روز بايد

بنگرد كه آيا پيش ميرود يا برميگردد ؟

انديشه ، روشنى پديد آورد و بى‏خبرى تاريكى ببار آورد براى دانستن بپرس نه براى ستيز و دشمنى داناترين مردم آنكس است كه دانش مردم را با رفتار خويش فراهم آورد آنكس كه خود راى باشد نابود گردد و كسيكه با مردم بمشورت پردازد در خرد آنها شريك شود آنكس كه انديشه مردم را بپذيرد ، اشتباهات را بشناسد گنجى سودمندتر از دانش و كرامتى بالاتر از بردبارى نيست دانش بپوزش بهانه جويان پايان دهد خير در فراوانى سرمايه و فرزندان نيست بلكه خير در بسيارى دانش است گنجوران با آنكه زنده‏اند مرده‏اند و دانشمندان تا روزگار پايدار است زنده‏اند زمامداران بر مردم حكمرانند و دانشمندان بر زمامداران چيره‏اند دانا زنده است اگر چه مرده باشد و نادان مرده است هر چند زنده باشد دانش يكى از دو زندگانى است و دوستى يكى از دو خويشاوندى است و نام نيكى يكى از دو عمر است اگر كسى پاسخ پرسشى را نميداند از اينكه بگويد نمى‏دانم شرم نكند و آنكس كه چيزى نمى‏داند اگر آنرا بياموزد نبايد شرم كند

چه بسا چيزى را كه ندانى و در راى خويش سرگردان مانى و بينائيت بگمراهى افتد ولى پس از آن بدانائى و بينائى رسى هيچ فقرى سخت‏تر از نادانى نيست نادان هرچند خويشاوند و همسايه‏ات باشد از شرش در امان نيستى چون خداوند خواهد بنده‏اى را خوار گرداند دانش را از او باز گيرد هر ظرفى كه چيزى در آن ريزند تنگ و پر گردد جز ظرف دانش كه هر چه در آن ريزند فراختر شود دلها نيز بمانند تنها خسته و فرسوده شوند ، پس دلها را بحكمت آموزى تازه داريد شعله اشتياق ، سبكبارتر از سنگينى خستگى و فرسودگى است در ارزش دانش همين بس كه بيدانشان هم ادعاى دانش كنند و چون آنها را بدانش بستايند شادمان شوند و در بى‏ارجى نادانى همين بس كه نادانان از آن بيزارى جويند و چون نادانشان خوانند خشمگين شوند كم‏ارجترين مردمان كم دانشانند دانش دينى است كه به آن ميگرايند و به آن پاداش مى‏يابند دانشها بيشتر از آنند كه به آمار آيند پس از هر دانشى بهترينش را برگزين كسى كه از روى نادانى فتوا دهد زمين و آسمان نفرينش كنند

دانشمندان در ميان انبوه بى‏دانشان غريبند خداوند بى‏دانشانى را كه دانش نياموخته‏اند بازخواست نمى‏كند تا آنكه دانشمندانى را كه بمردم دانش نياموخته‏اند بازخواست كند سپاس دانشمند از دانشى كه دارد آن است كه علم خويش به آنها كه سزاوارند بياموزد بلند همتان اگر چه فروتنى كنند باز هم بلندى يابند ، چنانكه هر چند بخواهند آتش را پنهان كنند شعله‏اش بالا ميزند چون با دانشمندى انجمن كنى ، بكوش بيشتر بشنوى تا اينكه سخن گوئى علم با عمل هماهنگ است ، پس كسى كه بداند به آن رفتار ميكند و علم مردم را به عمل ميخواند و اگر پاسخش ندهند ميرود اى دانشوران ، آيا بار دانش را بدوش مى‏كشيد ؟ دانش از آن كسى است كه بداند و بدانش خويش رفتار كند و علمش با عملش موافق باشد دانشمندى كه بدانش خويش رفتار نكند ، همچون نادان سرگردانى است كه بجهلش گرفتار باشد بلكه حجت بر عالم تمامتر و بزرگتر است دانشتان را نادانى و يقين خود را شك قرار ندهيد ، چون دانستيد به آن رفتار كنيد و چون يقين كرديد اقدام ورزيد چه نيكوست آن كه دانش را با مدارا زينت دهد گفتيد فلانى سرمايه‏اى فراوان فراهم آورده است ، آيا از روزهائى كه

آن سرمايه را انفاق كند سود برده است ؟

فرزند آدم را در روز رستاخيز بر پاى ميدارند و از او مى‏پرسند كه عمر خود را چگونه گذرانده و جوانيش را چگونه سپرى كرده و سرمايه اش را از كجا فراهم كرده و در چه راهى خرج كرده و به علم خود چگونه عمل كرده است .

زياده‏روى در زندگى و بيش از نيازمندى فقرى بى‏پايان است چقدر دشوار است كه بنده شهوات بفضيلت گرايد آنكس كه توانا شود ، بهره‏ها را بخود اختصاص دهد دو گرسنه‏اند كه هرگز سير نمى‏شوند ، دانشجو در طلب دانش و دنيا پرست در بدست آوردن سرمايه بازرگان تبهكار است و تبهكار در آتش است مگر كسى كه بحق بگيرد و به حق باز ستاند سرمايه‏دار ، يا سرمايه‏اش را از راه باطل بدست آورده يا حقوقى را نپرداخته است فقر ، مرگ بزرگتر است فقر ، زيركى را ميربايد و فقير در شهر خويش غريب است هيچ سرزمينى از زادگاهت شايسته‏تر نيست و بهترين شهرها جائى است كه تو را نگهدارد اگر فقر در برابرم شكل گيرد او را خواهم كشت گرسنگى فقير ، پديده بهره‏كشى سرمايه‏دار است هر جا نعمتى فراوان ديدم ، حقوقى ضايع شده در كنارش يافتم

سرمايه فراهم نمى‏شود مگر از راه بخل و حرام هر نعمتى كه بدست مى‏آيد نعمتى ديگر از دست ميرود هيچ نعمتى بدون رنج بدست نمى‏آيد انسان ، بيهوده آفريده نشده است كه تا هوسرانى كند و او را رها نكرده‏اند تا به بيهودگى گرايد بخشش بكسى كه شايسته نيست و نبخشيدن بكسى كه سزاوار بخشش است هر دو اشتباهى بمانند هم است چون از چيزى بى‏نياز شدى آنرا فروگذار و آنچه را بدان نيازمندى برگير از احتكار جلوگيرى كن هر كس كه چيزى كه از او نيست بگيرد شايسته سرزنش است بر شما باد كه از وام گرفتن بپرهيزيد وام موجب خوارى است از گرفتاريهائى كه براى پيشينيان پيشآمد و نتيجه كردار زشت آنها بود ، دورى كنيد و در خير و شر ، احوال آنها را بياد آريد و بكوشيد كه همچون آنها نباشيد از رفتار گذشتگان پند گيريد پيش از آنكه آيندگان از رفتار شما اندرز يابند فرزندان خود را به خويهاى خويش پرورش ندهيد كه آنها براى روزگارى ديگر آفريده شده‏اند دلهاى مردم رمنده است هر كس با آنها همدم گردد بسوى او

روى مى‏آورند بنده ديگران مباش كه خدايت آزاد آفريد هر چه بر آزاد مرد تحميل كنى ميپذيرد و بر بزرگواريش افزون مى‏گردد مگر آنكه بخشى از آزادى او را بازگيرى كه در اينصورت تحمل نخواهد كرد من چيزى را كه نمى‏خواهيد بر شما تحميل نمى‏كنم من بتو اجازه ميدهم كه به آنچه بر تو آشكار شد رفتار كنى اندوه نيمى از پيرى است ، من مردم را بسوء ظن ، كيفر نميدهم كسى كه خود را بر روزگار بزرگ شمارد روزگارش خوار گرداند ترا از شتابزدگى در گفتار و كردار بر كنار ميدارم از خدا بترسيد و به بندگان و شهرهاى خدا ستم نورزيد زيرا شما حتى درباره حيوانها و بيابانها مسئوليد چه بشتاب ميروند ساعتها در روزها و روزها در ماه‏ها و ماهها در سالها و چه به شتاب ميگذرند سالها در عمرها .

منبع : http://balaghah.net/nahj-htm/far/id/shegeft/007.htm

امام على (ع ) و دنيا

امام على (ع ) و دنيا

دنيا و جهان زيباى طبيعت ، آفريده محبوب و پرانعام خداوندى است و انسان فرزند دنياست و از دامان پربركتش بهره مى‏برد و به او مهر و عشق ميورزد ، انسان پيوند و پيوستى ناگسستنى با دنيا دارد و جهان هم ارتباطى با خدا و اين جهان زيبا و منظم و پرفيض نشانه عظمت و يكتائى و مهربانى خداست و آسمانها و زمين و درياها و كوهها و ابرها و بارانها و گياهها و بادها همه آيات خدايند و چهره زيباى خدا در گلبرگها و چشمه‏سارها و رودبارها و جنگلها و اندام زيباى پرندگان و چرندگان و ماهيان دريا و در تلألو ستارگان و تابش خورشيد و هواى مصفا و بالاخره در چهره انسان متجلى است و اين زيبائيها همه از اوست و همه آيات اوست و بر ماست كه جهان طبيعت و دنياى پربهره و گسترده‏اى را كه در آن زيست مى‏كنيم دوست بداريم و از بركتهاى خجسته و نعمتهاى گونه‏گون آن بهره گيريم و

زندگانى پاكيزه و رفاه‏آورى را براى خويشتن فراهم آوريم قرآن مجيد ميفرمايد :

( بهره خويش را از دنيا فراموش مكن و همچنانكه خداوند به تو احسان كرد تو هم بمردمان نيكى كن و تباهى برميانگيز كه خداوند تبهكاران را دوست نميدارد ) 1 پس بايد از جهان بهره گرفت و از بهره‏هاى آن ديگران را راهنمايى كرد و بهره‏مند ساخت و نبايد اين جهان پاك و ساده و معصوم را به تباهى كشيد و قوانين و سنتهايش را بهم زد و نبايد بمردم دنيا كه فرزندان جهانند ستم ورزيد و دوستى را از خود دور ساخت قرآن مجيد ، عليرغم كسانى كه خود را از بهره‏هاى دنيا محروم ميدارند و خود را از اينهمه فضل و بركت كنار مى‏كشند ، فرمان ميدهد كه آدمها بايد از زيبائيها و بهره‏هاى دنيا بهره گيرند كه همه اين جلوه‏ها و نعمتها خاص ايمان‏آورندگانست و ميفرمايد :

( بگو چه كسى حرام كرده است زيورهائى را كه خداوند براى بندگانش پديد آورده و روزى‏هاى پاكيزه‏اى كه بر ايشان فراهم ساخته است ،

اينها براى كسانى است كه بخدا ايمان آورده‏اند ) 2 و باز ميفرمايد :

( و بخوريد آنچه را كه خداوند روزى شما ساخته است كه حلال و پاكيزه

-----------
( 1 ) 78 قصص
( 2 ) 31 اعراف

است و از نافرمانى خدائى كه به او ايمان داريد پروا گيريد ) 1 پس نعمتهاى دنيا ، براى ما و مخصوص ماست و دنيا عزيز است و زيباست و در اختيار ما و ما نبايد همچون جوكيان و راهبان ، از دنيا بگريزيم و چون حيوانى بى‏دست و پا بسوراخى بخزيم و درويش مآبانه ، كاسه گدائى بدست گيريم و از كار و كوشش باز مانيم و اينهمه گنجينه‏هاى طبيعت را كه براى انسان پديد آمده است معطل گذاريم ولى بايد نيروئى را كه از اين جهان برميگيريم براى بهبود همه جهانيان بكار بريم و انرژى فراوانى را كه از طبيعت كسب ميكنيم در راه خدا يعنى راه تعاون و تكامل ، راه مردم ، و راه پرستش خدا و وصول به اهداف والاى انسانى بمصرف رسانيم كه مفهوم تقوى همين است و گرنه تباهى و ستم و گناه پديد مى‏آيد و نيروها بر ضد خلقها بكار مى‏افتد و يگانگيها و هماهنگيها به بيگانگى‏ها و تبهكاريها مى‏گرايد پيامبر ميفرمايد ( دنيا كشتزار آخرت است ) زيرا كردار ما در اينجهان مايه حيات ما در آنجهان است و دنيا پلكان صعود ما به قله آخرت و پل عبور ما بفراخناى ابديت است و تا از اينجا مايه نگيريم و با شايسته‏كارى در اينجهان براى خلود در آنجهان تلاش نكنيم به بيهودگى و پوچى گرائيده‏ام آخرت زدگى و دنيا گريزى يك عامل خطرناك انحرافى است كه

-----------
( 1 ) 92 مائده

انسانرا چون ميوه‏اى خام و بمانند جنين سقط شده بيرون مى‏اندازد و حلاوت و حياتى به او نمى‏بخشد اشعار صوفيانه و شعارهاى درويش مآبانه ، نغمه‏هائى اهريمنى است كه انسان را از تكامل بازميدارد و از دامان مادر طبيعت بيرون ميكشاند و بمرگ و تباهى و سيه‏روزى مى‏اندازد و او را لقمه چربى براى دهان فراخ ستمكاران مى‏سازد على بر خلاف آنچه نره‏گداهاى بيكاره و مفتخوار و انگل بر جامعه و هو حق على‏گويان متكدى و درويشهاى پشم‏آلو و برخى صوفى مآبان آلوده كه همگى بدروغ از او دم ميزنند و او را فقير و تارك دنيا ميدانند مردى است كه بجهان و طبيعت و بهمين دنيا عشق ميورزد و مظاهر زيباى طبيعت را كه همه آيات خدايند دوست ميدارد و با آنها سخن ميگويد على دوست ستارگان است و دوستدار چشمه‏سار و نخلستان و كشتزار بحدى كه حتى با چاه راز خود را ميگويد و انبانى از هسته خرما بدوش ميكشد و از دروازه مدينه بيرون مى‏آيد و هنگامى كه از او ميپرسند اينها چيست ميفرمايد ( نخل انشاء الله ) و اين هسته‏ها را ميكارد و از چاههاى ژرف عربستان آب ميكشد و آنها را آب ميدهد و نخلستانها پديد مى‏آورد و در كشتزارها بيل ميزند و خودش چاه ميكند و قنات پديد مى‏آورد و حتى بحدى نسبت بپول و مال دنيا حساس است كه بروزگار خلافت نيمى از وقت خود را در بيت‏المال ميگذاراند و شخصا به حسابگرى مى‏پردازد و حساب همه درهمها و دينارها را دارد و

ليست‏هاى حقوق را وارسى ميكند و ببرادرش يك درهم اضافى و يك صاع گندم هم نمى‏پردازد و بنماينده‏اش كه پول بيت‏المال را بالا كشيده نامه مينويسد و ميگويد اگر پولها را پس ندهى با شمشيرم ترا ميزنم و به آنكس كه از دنيا بدگوئى ميكند ميتازد و او را سرزنش ميكند و بعد بستايش دنيا ميپردازد و ميفرمايد :

( دنيا سراى راستى است براى آنكس كه گفتارش را باور دارد ، خانه تندرستى است براى آنكس كه واقعيت آنرا دريابد و جهان بى‏نيازى است براى آنكس كه از آن توشه برگيرد و سراى پند است براى پند گيران ، دنيا پرستشگاه دوستان خدا و نمازگاه فرشتگان و فرودگاه الهام خداوند و بازار سوداگرى دوستان خداست كه از آن رحمت خدا را بدست آورند و بهشت جاويد را به اختيار گيرند ، پس چه كسى تواند از دنيا بدگوئى كند ) 1 پس دنيا ، پيش درآمد آخرتست و اين دو را هرگز از هم جدائى نيست و تا در دنيا نكوشيم و بشايستگى تلاش نكنيم و بتكامل نپردازيم در ديگر سراى سودى و حياتى نخواهيم داشت ، دنيا سراى آزمايش است و سكوى پرتاب و پرواز به اوج كمال و ابديت و نردبان معراج بپايگاه پاكى و آسايش و آرامش و پروازگاه روحانى بفراخناى پرصفاى لقاى خداوندى ، بازارى است كه سوداگران با ايمان با پرداخت نيروهاى راستين و دريافت علم و ايمان و بكار انداختن توانهاى

-----------
( 1 ) خطبه 126 نهج البلاغه

مادى و فكرى و معنوى خويش به والاترين پايگاههاى رفيع انسانى ارتقاء مى‏يابند و با مردم دوستى و خدمتگرى و فداكارى و گسترش دادگرى و پاكى و شرف و كرامت ، جامعه‏اى برين و امتى نيكبخت و برابر و برادر بوجود مى‏آورند و همه انرژيها و گنجينه‏هاى جهان را براى به زيستى مردمان و تأمين زندگانى پاك مادى و رقاء والاى معنوى و روحى بكار ميبرند ولى . . .

ولى دنيا بهنگامى عزيز و شريف و ارجمند و لايق و دوست داشتنى است كه وسيله‏اى باشد براى خدمت بمردم و بسط عدل و آزادى و تحكيم بنيانهاى برابرى و صلح و هماهنگى و همگامى و تربيت براى آمادگى زيست جاودانه در جهان ديگر .

ولى اگر اين وسيله هدف شد و در برابر آخرت و خدا و مردم قرار گرفت و معبود و محبوب آدميان گرديد و سنگى بزرگ شد در راه تكامل انسانى و آتشى شد خانمانسوز و مردم‏گداز و ستم‏پرداز چنانكه همه هدفهاى عالى انسانى را منكوب و باژگونه ساخت و پولش و مقامش و زيبائيش و لذت گرائيش همه فضائل انسانى را بباد داد و خدا را از ياد برد و خلق خدا را بمرگ و اسارت و كشتار و غارت كشيد و همه تعليمات آسمانى و عواطف انسانى و تعهدات اجتماعى را در لهيب مهيب جاه‏طلبى و برترى‏جوئى و طاغوتگرى و خودبزرگ‏بينى و تجاوز و مال‏اندوزى و جهانخوارى و جنگ‏افروزى و تباهى و شهوت و گناه سوزانيد ، آنوقت است كه چنين دنيائى زشت است و ناپسند است و پست است و ناچيز است و زهر است و درد است و ننگ است و سيه‏بختى و تيره‏روزى .

اگر دنيا را براى مردم بخواهيم نيكوست و اگر براى خودمان زشت و پليد ، اگر دنيا را پيش‏درآمد آخرت بدانيم عزيز است و محبوب و اگر معاد و اخلاق و خداپرستى و مردم‏دوستى و فضائل و برتريهاى انسانى را فداى او كنيم ، اهريمنى است ناپاك و اژدهائى است قتال و عجوزه‏اى است كه عروس هزار داماد است و هر داماد را در حجله عفن و تاريك خود بگور شقاوت سرنگون ساخته است .

اينجاست كه على با چنين دنيائى مى‏ستيزد و او را بشكلهاى زشتى ترسيم مى‏كند ، گاهى او را بمارى تشبيه مى‏كند كه بظاهر نرم و نگار آئين است ولى زهرى كشنده در زير دندان دارد و گاهى ميگويد دنيا در نظر من پست‏تر از استخوان خوكى است كه در دست مردى جذامى باشد و يا از آب دماغ بزى بى‏ارزشتر است و يا چون برگ بى ارجى در دهان ملخى است و اينجاست كه مبارزات پى‏گير على با دنيا بسختى آغاز ميشود ، با دنياى نمرودها و فرعونها و بوسفيانها و معاويه‏ها نه با دنياى ابراهيم و مسيح و محمد ( ص ) و على و ابوذر دنيائى كه انسان را از خدا جدا كند و از آدميگرى ببرد و به اهريمن سائى برساند ، چنين دنيائى مردود و مطرود على است و درباره‏اش چنين ميفرمايد :

« اى دنيا از من دور شو كه افسارت را بگردنت انداختم و رهايت كردم و از چنگالت بيرون جستم و از بندهاى گرانت رهائى يافتم و از لغزشگاههايت دورى جستم ، كجايند مردمانى كه آنها را ببازى گرفتى

و امت‏هائى كه بزيورهايت فريبشان دادى ؟ اگر ترا مجسم مى‏يافتم كيفر خدائى را درباره‏ات اجرا ميكردم بجزاى آنكه بندگان خدا را به آرزوهاى دراز فريفتى و مردمانى را به پرتگاهها افكندى و زمامدارانى را بنابودى كشاندى و بناگواريهاشان دچار كردى چنانكه راه گريزى در پس و پيش آنها نماند دور است كه بتو روى آورم كه هر كس پا به لغزشگاههايت گذارد فرو افتاد و كسيكه به امواج خروشانت گرفتار شد غرق گرديد و هر كس از بندهايت رهائى يافت پيروز شد و آنكس كه از خطر تو سالم ماند از تنگناى زندگانى باكى نداشت و دنيا در برابرش روزى بود كه بپايان ميرسيد از من دور شو ، بخدا سوگند تسليم تو نمى‏شوم كه خوارم سازى و رام تو نميگردم كه بر من افسار زنى ) 1 پس بگفته امام ، دنيا لغزشگاهى است كه انسان را از راه خدا و راه كمال بازميدارد و بازيچه‏ها و فريبندگيهايش او را بخود مشغول مى‏سازد و از خدا و فردايش باز ميدارد ، تا آنجا كه همه مرزها را مى‏شكند و همه قوانين و فضائل را بدور مى‏اندازد و غولى آدميخوار و تجاوزگرى ناهنجار كار ميشود ،

امام ، با آژير هراسناكى مردم را از بندگى دنيا باز ميدارد و سرانجام دنيا را كه مرگى هولناك و كيفرى دردناك است به انسانها

-----------
( 1 ) نامه شماره 45 نهج البلاغه

نشان ميدهد و از ناپايدارى دنيا سخن ميگويد و دلهاى خفته را بيدار مى‏كند و با گفتارى قاطع چنين ميفرمايد :

اى بندگان خدا ، شما را سفارش مى‏كنم كه دنيا را واگذاريد زيرا او شما را واخواهد گذاشت هر چند دورى او را دوست نداشته باشيد و پيكرهايتان را خواهد پوساند اگر چه بخواهيد هميشه تازه بمانيد ،

شما بمانند مسافرى هستيد كه راهى را مى‏پيمائيد و گمان ميبريد كه بپايانش ميرسيد و مقصدى را در مييابيد ولى در همين تلاش هستيد كه ناگهان مرگ را درمى‏يابيد پس به پيروزيها و نازشهاى دنيائى دل نبنديد و بزيورها و بهره‏هايش شادمان نباشيد و از گرفتاريها و ناگواريهايش بزارى و لابه نيفتيد ، زيرا چيرگى و بالندگيش پايان مى‏يابد و زيبائى و نعمتش پايدار نمى‏ماند و سختى و دردهايش هميشگى نيست هر روزگارى در اين دنيا گذرا و هر زنده‏اى در آن ناپايدار است ، آيا آثار گذشتگان براى شما پندى كوبنده نيست و سرنوشت پدرانتان بشما اندرز و عبرتى و بينشى نمى‏دهد ؟ اگر بينديشيد و خرد را بكار بريد آيا نميبينيد كه گذشتگان بازنگشتند و حاضران باقى نمى‏مانند ؟ آيا نمى‏بينيد كه مردم دنيا شبانه‏روزها را با حالتى گوناگون سپرى ميكنند ؟ برخى ميميرند و بعضى بر آنها ميگريند و بعضى بيمارند و برخى از آنها عيادت مى‏كنند و عده‏اى در بستر مرگ جان ميدهند مردم در جستجوى دنيايند و مرگ بدنبال آنهاست ، مردم از سرنوشت

خود بيخبرند ولى خدا از كارهاشان بيخبر نيست و آيندگان بدنبال گذشتگان ميروند آگاه باشيد و چون خواهيد بكار زشتى دست زنيد ، مرگ را كه ويرانگر لذتها و دركوبنده شهوتها و براندازنده آرزوهاست بياد آريد و از خدا يارى جوئيد تا فرمانش را ببريد و نعمت‏هاى بيشمارش را سپاس گوئيد ) 1 در اينجا امام ، از دگرگونى دنيا سخن بميان مى‏آورد ، پيروزى و شكست نعمت و نقمت ، تندرستى و بيمارى ، مرگ و حيات ، سختى و آسايش و اين فلسفه ماده و طبيعت است كه هميشه بيك حال نمى‏ماند و انسان نميتواند بجهان دگرگونه تكيه كند و بر اين استوانه گردان بماند ، پس بايد تكيه‏گاهى والا و پايدار و دگرگون‏ناپذير براى خود بجويد و بمعنويت گرايد و چون بر طبق قانون آفرينش هر عملى را عكس‏العملى است و مرگ آغاز دوران واكنش‏هاست بايد بياد مرگ باشد و از زشتكارى و تباهى بپرهيزد و از خداوند توانا براى پاكى و درستى يارى بخواهد و بديگر نقش ، امام چهره واقعى دنيا را ترسيم مى‏كند و چنين ميفرمايد :

( سرچشمه دنيا و رودبار خروشان آن تيره و گل‏آلود است ، كوته‏بينان را بشگفتى مى‏آورد و آزمايش شدگان را به نيستى مى‏كشاند فريبنده‏اى گذراست ، كه نورش بخاموشى ميگرايد و سايه‏اش برچيده ميشود و

-----------
( 1 ) خطبه 98 نهج البلاغه

تكيه‏گاهى است كه ويران ميگردد و هر فرار كننده‏اى كه به آن روى آورد و بظواهر فريبايش اطمينان يابد ، دنيا به او لگد ميپراند و تيرهايش را بسوى او پرتاب ميكند و ريسمانهايش را بگردن مردان مى‏افكند و آنها را به تنگى گور ميكشاند ، بخانه ترسناك و جايگاهى كه دستاوردهايش را از نيك و بد مى‏نگرد ، آيندگان هم بدنبال گذشتگان ميروند و مرگ گريبانگيرشان ميشود و بنابوديشان مى‏كشاند ) 1 اينها همه نمودارهاى سياهى و تكاثف ماده است كه چون در برابر معنويت انسان قرار گيرد و از حركت و تلاش انسانيش بازدارد بناچار در لجن سياه آبشخور دنيا كه هميشه كدر و گل‏آلود است فرو ميرود و وجودش رسوب ميكند و از حركت باز ميماند و سرانجام بگور سيه‏روزى سرنگون ميشود و لجن‏زا و لجن‏زاده ميگردد و ديگر پرواز و عروجى ندارد .

دنيا دورانى ناپايدار است و نورهاى فريبايش زود بخاموشى ميگرايد و سايه‏اى كه بر سر مردم ميگستراند زود برچيده ميشود و تكيه‏گاه ويران‏شده‏اى است كه نميتواند پشتيبان انسان باشد و حيوان سركشى است كه بكسى سوارى نمى‏دهد بلكه لگد مى‏پراند و تيرانداز ماهرى است كه نيرومندترين مردان را بخاك مى‏اندازد و با ريسمان سياه جادوئيش همه را بسراشيبى گور مى‏كشاند قدرتهاى بزرگ جهانى

-----------
( 1 ) خطبه 82 نهج البلاغه

همچون سزارها ، فنيقى‏ها ، اكدها ، آرامى‏ها ، عادها و ثمودها ،

رامسس‏ها ، آتيلاها ، نفرتى‏تى‏ها ، ژرمنها ، ساكسونها ، اسكندرها ،

كه براى خود روزى داشتند و سرورى ، بزودى در تاريكى و خاموشى فرو ماندند و با لگد دنيا بژرفاى نيستى سرنگون شدند ولى فرزندان ابديت كه بردگى دنيا را نپذيرفتند هميشه زنده و جاويد ماندند و باز زبان اندرزگوى امام بسخن مى‏آيد و دنيادوستان را از پرستش اين سراى پرفريب بازميدارد و چنين مى‏سرايد :

« بدنيا چنان بنگريد كه پارسايان بدان نگريستند و از آن روى گردانيدند زيرا بخدا سوگند كه بزودى ساكنانش را بدور مى‏اندازد و آسايشمندان خوشگذران را بسختى و درد ميكشاند ، آنچه از جوانى و توانائى دنيا رفت ديگر بازنمى‏گردد و آينده‏اش ناشناخته و مبهم است ،

شادمانيش با اندوه درآميخته است و توانمندى مردان بناتوانى و سستى ميگرايد پس بهره‏هاى فراوانش شما را نفريبد كه جز مايه‏اى اندك بهره شما نخواهد شد خداى رحمت آرد بر آنكس كه درباره دنيا بينديشد و عبرت آموزد و بينائى يابد ، زيرا هر چه در دنيا هست بزودى نابود ميشود و آنچه در آخرتست هميشه پايدار است ، لحظات معدود عمر پايان مى‏يابد و آنچه در انتظار است فرا ميرسد ، و هر آينده‏اى اگر چه بنظر دور آيد نزديك است ) 1

-----------
( 1 ) خطبه 102 نهج البلاغه

پس بايد از ديدگاه پارسايان بدنيا نگريست ، همچون سقراط كه پابرهنه از كوچه‏هاى آتن ميگذشت و ديوژن كه به اسكندر گفت از برابرم دور شو تا آفتاب بر من بتابد و بالاتر از همه پيامبران كه از گذرگاه دنيا گذشتند و دامان به آلودگيهايش نيالودند بمانند محمد ( ص ) كه خوابگاهى نداشت و آثار درشت حصير بر پشت و پهلويش مى‏افتاد و ماهها بر خانه‏اش ميگذشت كه دودى از مطبخش بلند نمى‏شد و على كه هر چند روز يك قرصه درست نان جوين بدهان نمى‏گرفت و فاطمه كه پيراهن كرباسيش را با ليف خرما پينه ميكرد و امام سجاد كه درباره‏اش گفتند روزى نشد كه برايش سفره‏اى بگسترانند و شبى نشد كه برايش رختخوابى بيندازند اينها پارسايان دنيا بودند كه از تجمل و زيبائى مسخره و فريباى دنيا چشم پوشيدند و به كوخى گلين و پيراهنى كرباسى و خوراكى خشن قناعت ورزيدند و دنيا را براى خود نخواستند و بخاطر آن بجنايت نپرداختند و ديدگاهى والاتر و بالاتر داشتند و افق اعلاى ابديت را بچشم داشتند و از پشت پرده مردم فريب دنيا ،

تماشاگاه زيباى ابدى را مى‏ديدند و على مردم را بهمان منظر اعلا توجه ميداد و آخرت را اگرچه بظاهر دور مينمايد نزديك ميدانست و باز امام آژير خطر را براى دنياپرستان بصدا درمى‏آورد و ميفرمايد :

( من شما را از دنيا برحذر ميدارم كه در دهان دنياپرستان شيرين و در برابر ديدگانشان خرم است ، در شهوات پيچيده شده و با بهره‏هاى گذرايش خود را بدوستى ميزند ، درخشندگيش اندك است

و آرزوهاى زيبا را بچشمها ميكشد و بفريبائى خود را زينت ميدهد ،

شادمانيش پايدار نمى‏ماند و هيچكس از ناگواريهايش ايمن نيست ،

فريبنده‏اى زيانبخش است ، گذرا و ناپايدار و نابود و ناماندگار است و شكمباره‏اى كه پيكرها را ميخورد و در شكم خود جاى ميدهد ) 1 اگر بخواهيم دنيا را از ديدگاه على بشناسيم كارى دراز و دشوار در پيش داريم و همه‏جا كتاب جاويد على از ناسازگارى دنيا و ناپايدارى آن سخن ميگويد و در اين باره بايد كتابها نوشت و روش على خود بزرگترين درسى است براى ما تا به زر و زيور و جاه و مقام آن فريفته نشويم و سير فرعون و هامان و قارون را نپيمائيم بلكه على‏وار باشيم و بگوئيم :

( اى دنيا ، ديگرى را فريب ده كه من سه‏بار ترا رها كرده‏ام و ديگر راه بازگشتى برايت نيست ) 2

( 1 ) خطبه 110 نهج البلاغه
( 2 ) كلمات قصار شماره 74 نهج البلاغه.

منبع : http://balaghah.net/nahj-htm/far/id/shegeft/091.htm

آيا مهدي شيعه ، همان دجال است ؟

آيا مهدي شيعه ، همان دجال است ؟

خلاصه اشکالات :

 در اين نوشته مجموعه به شبهاتي كه يكي از علماي اهل سنت در مقاله خويش در مورد امام زمان عج الله تعالي فرجه الشريف طبق نظر شيعه مطرح كرده است و مي خواهد به وسيله اين شبهات القاء کند که مهدي شيعه همان دجال (مسيح دجال) يا پادشاه يهود است ، پاسخ داده شده است .

 

خلاصه شبهات :

 

1. مهدي شيعه به جاي احکام دين ما به احکام آل داود حکم مي کند .

 

2. مهدي شيعه به زبان عبري يعني همان زبان يهود سخن مي گويد .

 

3. طرفداران مهدي شيعه يهودي اند ؛ پس او همان مسيح دجال است .

 

4. مهدي شيعه کوفه را پايتخت خود مي کند ؛ مانند مسيح دجال که به جاي مدينه بيت المقدس را پايتخت قرار مي دهد .

 

5. مهدي شيعه ، عده اي از مردگان را زنده مي کند تا او را ياري کنند .

 

6. مهدي شيعه مردگان دشمنانش را زنده نموده عذاب مي کند .

 

7. مهدي شيعه مانند مسيح دجال خونريز است .

 

8. مهدي شيعه در جنگ ها از تابوت بني اسرائيل کمک مي گيرد .

 

9. قدرت ياوران مهدي شيعه از مردمان عادي بيشتر است .

 

10. در هنگام ظهور مهدي شيعه نعمت فراوان خواهد شد ؛ مانند مسيح دجال که به طرفداران خود نعمت زيادي مي دهد .

 

11. مهدي شيعه در هنگام ظهور لخت خواهد بود !!!

 

12. در روايات اهل سنت شيعيان طرفداران دجال ذکر شده اند .

 

ما در اين متن در هر قسمت هر آنچه را که در مورد آن شبهه در اين مقاله عربي مطرح شده بود در يک جا جمع آوري کرده و يک يک اين شبهات را مطرح نموده به آن ها پاسخ خواهيم گفت :

 

حكم كردن به حكم آل داود:

 

أ - مهدي الشيعة الرافضة سيحكم بشريعة داود وآل داود و بتوراة موسى :

 

روى بخاري الرافضة الكليني في كتاب الحجة من الأصول في الكافي - الجزء الأول ص 397|398 - ما يلي :

 

1- علي بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن منصور عن فضل الأعور عن أبي عبيد الحذَاء قال : كنا زمان جعفر عليه السلام حين قبض نتردد كالغنم لا راعي لها، فلقينا سالم بن أبي حفصة فقال لي : يا أبا عبيدة من إمامك ؟ فقلت : أئمتي آل محمد، فقال : هلكت وأهلكت أما سمعتُ أنا وأنت أبا جعفر عليه السلام يقول : من مات وليس له إمام مات ميتة جاهلية ؟ فقلت : بلى لعمري ، ولقد كان قبل ذلك بثلاث أو نحوها لدخلت على أبي عبد الله عليه السَلام فرزق اللهُ المعرفة ، فقلت لأبي عبد الله عليه السَلام : إن سالما قال لي كذا وكذا، قال : يا أيا عبيدة إنَه لا يموت هنا ميت حتى يخلف من بعده من يعمل بمثل عمله ويسير بسيرته ويدعو إلى ما دعا إليه ، يا أبا عبيدة إنَه لم يمنع ما أعطي داود أن أعطي سليمان . ثم قال يا أبا عبيدة إذا قام قائم آل محمد عليه السلام حكم بحكم داود وسليمان ولا يُسأل بيننة.

 

2- محمَد ين يحي عن أحمد بن محمَد عن محمد بن سنان عن أبان قال : سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول : « لا تذهب الدنيا حتى يخرج رجل مني يحكم بحكومة آل داود ولا يُسأل بيّنة ، يعطي كل نفس حقها » .

 

3 - محمد عن أحمد بن محمد عن ابن محبوب عن هشام بن سالم عن عمَار الساباطي قال : قلت لأبي عبد الله عليه السَلام : بما تحكمون إذا حكمتم قال : بحكم الله وحكم داود ، فإذا ورد علينا الشَيء الذي ليس عندنا تلقَانا به روح القُدُس  .

 

4 - محمد بن أحمد عن محمد بن خـالد عن النَضر بن سويد عن يحي الحلبي عن عمران بن أعين عن جعيد الهمداني عن عليَ بن الحـسين عليه السَلام قال: سألته بأي حكم تحكمون ؟ قال << بحكم آل داود، فإن أعيانا شيء تلقاا به روح القُدُس  .

 

5 - اًحمد بن مهران رحمه الله عن محمَد بن علىَ عن ابن محبوب عن هشام ين سالم عن عمَار السَاباطي قال قلت لأبي عبد الله عليه السلام : ما منزلة الأئمَة ؟ قال كمنزلة ذي القرنين وكمنزلة يوشع وكمنزلة آصف صاحب سليمان. قلت : فبما تحكمون ؟ قال :  بحكم الله وآل داود وحكم محمَد صلى الله عليه وسلم ولتلقَانا به روح القُدُس.

 

الأصول في الكافي للكليني الجزء الأول ص397-398.

 

...

 

3- أنه يحكم بحكم آل داود عليه السلام

 

...

 

1- يحكم بشريعة آل داود ، وبقرآن جديد ليس هو الذي بين أيدينا ، ولو سأل سائل فأين شريعة آل داود لوجد الإجابة ولا شك أنه التلمود ، ولذلك يبايع الناس على كتاب جديد ففي كتاب الغيبة للنعماني عن أبي جعفر أنه قال :

 

« فوالله لكأني أنظر إليه بين الركن والمقام يبايع الناس بأمر جديد شديد ، وكتاب جديد ، وسلطان جديد من السماء .»

 

الغيبة للنعماني ص107.

 

پاسخ:

 

در مورد روايت اول ، بايد ترجمه قسمت آخر آن ( يعني همان قسمت سوال برانگيز که مي گويد مهدي به حکم داود و سليمان حکم مي کند ) مشخص شود :

 

اي ابا عبيده وقتي که قائم ما قيام کند به همان حکم داود و سليمان حکم مي کند و ( براي حکم کردن ) از شاهد سوال نمي پرسد.

 

مقصود از حکم داوود و سليمان چيست؟

 

آيا مقصود جاري کردن احکامي است که بزرگان يهود براي خود وضع کرده بودند ؟ يا مقصود همان طريقه عدالتي است که داوود و سليمان به امر خدا آن را اجرا مي کردند ؟

 

مقصود از حکم داوود و سليمان قضاوت کردن از روي الهام وفهم الهي است :

 

 اين روايات در مورد طريقه حکم کردن است : زيرا طبق آيات قرآن داوود و آل وي در هنگام حکم کردن از طريق الهام الهي حق را شناخته و به آن حکم مي کردند . به خلاف حکم کردن عادي ؛ زيرا در اين طريق حکم کردن ممکن است دو شاهد به دروغ شهادت دهند و قاضي را گمراه کنند .

 

وقوله وفصل الخطاب اختلف أهل التأويل في معنى ذلك فقال بعضهم عني به أنه علم القضاء والفهم به

 

ذكر من قال ذلك حدثني محمد بن سعد قال ثني أبي قال ثني عمي قال ثني أبي عن أبيه عن بن عباس وآتيناه الحكمة وفصل الخطاب قال أعطي الفهم

 

حدثنا أبو كريب قال ثنا بن إدريس عن ليث عن مجاهد وفصل الخطاب قال إصابة القضاء وفهمه

 

حدثنا محمد بن الحسين قال ثنا أحمد بن المفضل قال ثنا أسباط عن السدي في قوله وفصل الخطاب قال علم القضاء

 

حدثني يونس قال أخبرنا بن وهب قال قال بن زيد في قوله وآتيناه الحكمة وفصل الخطاب قال الخصومات التي يخاصم الناس إليه فصل ذلك الخطاب الكلام الفهم وإصابة القضاء والبينات

 

تفسير الطبري ج23/ص139

 

و کلام خداوند  فصل الخطاب اهل تاويل در مورد آن اختلاف کرده اند . پس عده اي آن را به معني علم قضاء و فهم آن دانسته اند .

 

کسانيکه اين نظر را دارند :

 

... فصل خطاب يعني به هدف زدن در قضاوت و فهميدن آن

 

... فصل خطاب علم قضاوت است .

 

... فهم و به هدف زدن در قضاء و شهود است .

 

همين مطلب در تفاسير بسياري از جمله در الدر المنثور ج7/ص154 و تفسير أبي السعود ج7/ص220 و... در ذيل آيه 20 سوره صاد آمده است .

 

که لازمه به هدف زدن در قضاوت اين است که شخص بتواند بينه و شاهد و مدرک ِ صحيح را از غلط تشخيص دهد . واين همان طريقه قضاوت حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف است .

 

روايتي از رسول خدا در مورد قضاوت از روي فهم الهي والهام و وحي :

 

 در همين زمينه اهل تسنن در صحيح مسلم از رسول خدا روايت جالبي دارند :

 

  فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم إني لم أومر أن أنقب عن قلوب الناس ولا أشق بطونهم قال ثم نظر إليه وهو مقف فقال إنه يخرج من ضئضئ هذا قوم يتلون كتاب الله رطبا لا يجاوز حناجرهم يمرقون من الدين كما يمرق السهم من الرمية قال أظنه قال لئن أدركتهم لأقتلنهم قتل ثمود

 

صحيح مسلم ج2/ص742 کتاب الزکاة باب ذکر الخوارج وصفاتهم چاپ دار احياء التراث العربي بيروت

 

رسول خدا فرمودند : من مامور نيستم که راه به قلب هاي مردمان باز کنم ( از قلب هاي ايشان خبر دهم) و نه اينکه دل هاي ايشان را باز گردانم . سپس به او نگاه کرده و گفتند از قبيله اين شخص افرادي بيرون مي آيند که قرآن را ( با نوايي ) تازه مي خوانند اما از گلوهاي ايشان بيرون بيشتر پيش نمي رود ( به قلب ايشان نمي رسد ) از دين خارج مي شوند همانطور که تير از کمان بيرون مي رود .

 

گفت : گمان مي برم که رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم فرمودند اگر ( زمان ) ايشان را درک کنم مانند کشتن قوم ثمود ايشان را مي کشتم . 

 

نووي مهمترين شارح صحيح مسلم در شرح اين روايت مي گويد :

 

قوله صلى الله عليه وسلم انى لم أومر أن أنقب عن قلوب الناس ولا أشق بطونهم معناه أنى امرت بالحكم بالظاهر والله يتولى السرائر

 

شرح النووي على صحيح مسلم ج7/ص163 چاپ دار احياء التراث العربي بيروت

 

کلام رسول خدا که فرمودند من مامور نيستم که راه به قلبهاي مردم باز کنم و نه اينکه دلهاي ايشان را باز گردانم  معنايش اين است که من مامور شده ام که به ظاهر حکم کنم ( حتي اگر واقع را بدانم لازم نيست که به آن حکم کنم) و خداوند خود  در امر درون را به عهده مي گيرد .

 

کلام رسول خدا صلي الله عليه وآله و سلم واضح است که ايشان مامور نبوده اند که در بر خورد با مردم ( که يکي از مصاديق آن قضاوت است ) به واقع عمل نمايند و اين منافات ندارد با اينکه بتوانند به اختيار خودشان و با اذن الهي به واقع عمل کنند ؛ همانطور که سليمان و داود عليهما السلام چنين مي کرده اند . و در مورد قضاوت هاي امير مومنان علي عليه السلام هم مواردي از اين قبيل ذکر شده است .

 

آيا قضاوت داوود وسليمان ( پيامبران الهي ) را مي توان با قضاوت دجال ( کافر ) يکي دانست؟

 

جالب توجه در بعضي از اين روايات اين است که در آنها گفته شده است به حکم خداوند و حکم آل داوود . و اين اشاره به يکي بودن اين دو دارد . و همانطور که از روايت صحيح مسلم به دست آمد حکم خداوند ، همان حکم به  واقع است :

 

«والله يتولي السرائر»

 

 و اين عبارت به خوبي مقصود را واضح مي نمايد .

 

اما اينکه ايشان ادعا دارند که اين شخصي که به حکم خداوند و ال داوود حکم مي کند دجال است !!!! اين را ايشان بايد اثبات بنمايند با اينکه در کتب اهل سنت آمده است که دجال اصلا خداوند را قبول ندارد و خود را خدا مي داند . اينکه اين دجال چگونه به حکم خداوند و انبيا حکم مي کند جاي تعجب است . نيز اتهام دجالي و دروغي بودن احکام آل داوود نيز از جساراتي است که اين مولف به خود اجازه آن را داده است که قطعا بايد از آن توبه کند .

 

مقصود از کتاب جديدي که مهدي مي آورد چيست؟

 

 اما آنچه که در آخرين روايت ذکر شده است کتاب جديد مقصود قرآن جديدي نيست ، بلکه همان قرآني است که توسط امير مومنان نوشته شده است - و در آن تمامي شان نزول ها ، تاويل ها و نسخ ها و... ذکر شده است و قرآن موجود در آن همين قرآن ، تنها قرار گيري آيات آن به ترتيب نزول است ؛ اما تفاسير آن غير اين تفاسير موجود در دست اهل سنت است – ؛ همان قرآني که علماي اهل سنت آرزوي ديدن آن را مي کردند :

 

وقال محمد بن سيرين لما توفي رسول الله صلى الله عليه وسلم أبطأ علي عن بيعة أبي بكر فلقيه أبو بكر فقال أكرهت إمارتي فقال لا ولكن آليت لا أرتدي بردائي إلا إلى الصلاة حتى أجمع القرآن فزعموا أنه كتبه على تنزيله فقال محمد لو أصبت ذلك الكتاب كان فيه العلم

 

ابن سيرين گفته است که وقتي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم از دنيا رفت علي در بيعت ابو بکر تاخير کرد ، پس ابو بکر گفت : آيا از خلافت من ناراضي هستي؟ گفت: نه ولي من قسم خورده بودم که عبا به دوش نگيرم مگر براي نماز تا اينکه همه قرآن را جمع کنم ؛ پس چنين گمان کرده اند که وي اين کتاب را بر طبق نزول آيات جمع کرده است .

 

ابن سيرين گفت : اگر به اين کتاب دست مي يافتم ، ( تمام) علم در آن بود. 

 

 تاريخ الإسلام ج3 ص637

 

همين مطلب در کتب ذيل نيز آمده است :

 

تاريخ الخلفاء ذهبي ج1 ص185 و الصواعق المحرقة  ج2 ص375

 

پس مقصود اين است که مهدي طبق معاني حقيقي قرآن عمل مي کند که براي بيشتر مردم ناشناخته است . و اين با آنچه ادعا کرده بودند که مهدي شيعه قرآن جديدي (تلمود) مي آورد منافات دارد .

 

صحبت كردن مهدي به زبان عبري :

 

ب - مهدي المنتظر يتكلم العبرانيةّ :

 

في كتاب (الغيبة) للنعماني :

 

«إذا أذَن الإمام دعا الله باسمه العبراني (فانتخب ) له صحابته الثلاثمائة والثلاثة عشر كقزع الخريف ، منهم أصحاب الألوية، منهم من يفقد فراشه ليلا فيصبح بمكة ، ومنهم من يُرى يسير في السحاب نهارا يعرف باسمه واسم أبيه وحليته ونسبه ...»

 

...

 

 2 - لسان المهدي وهو العبرانية .

 

...

 

ومما يؤكد صلة مهدي الرافضة باليهود ما يلي :

 

1- عندما يخرج مهدي الرافضة ينادي الله باسمه العبراني

 

پاسخ :

 

کاش نويسنده اين نوشته کمي با کتاب خداوند متعال و روايات رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم و صحابه آشنايي داشت و چنين کلماتي را نمي نوشت . اسم خداوند به زبان عبراني در قرآن موجود است و آن کلمه « ايل » است . تفسير اين لغت در اکثر تفاسيري که کلمه اسرائيل ، جبرائيل ، ميکائيل و .... را ترجمه کرده اند به وضوح مشخص است . اين روايت مي گويد که مهدي نام خداوند متعال به زبان عبري را ( که خداوند هم اسم خود را در قرآن به زبان عبراني آورده است) بر لب مي آورد . آيا اين به معني دجال بودن وي است ؟

 

إسرائيل يعقوب عليه السلام ممنوع الصرف للعلمية والعجمة وقد ذكروا أنه مركب من إسرا وهو العبد وإيل اسم من أسماء الله تعالى فكأنه عبدالله وذلك باللسان العبراني فيكون مثل جبرائيل وميكائيل وإسرافيل وعزرائيل عليهم السلام وقيل غير ذلك

 

التبيان في تفسير غريب القرآن ج1/ص80 و تفسير البحر المحيط ج1/ص325

 

اسرائيل اسم يعقوب عليه السلام است ممنوع التصرف است زيرا علم و عجمه دارد و گفته اند که اين اسم مرکب است از اسرا به معني عبد و ايل که اسمي از اسماء خداوند است . پس مانند عبد الله است و به زباني عبري است . مانند جبرائيل و ميکائيل و...

 

و نکته ديگر اينکه آيا اگر شخصي يک يا دو کلمه به زبان ديگري سخن گفت يعني آن زبان ، زبان اصلي وي است ؟

 

و اگر اين شخص به اقرار خود شما اولين کلمه اي که بعد از ظهور بر زبان مي آورد نام خداست ، آيا مي توان وي را مسيح دجال دانست ؟

 

طرفداران مهدي شيعه يهودي اند پس او مسيح دجال يا همان حاکم يهود است :

 

ج - اليهود من أتباع المهدي الشّيعي المنتظر :

 

روى الشَيخ المفيد في (الإرشاد ، عن المفضّل بن عمر عن أبي عبد الله قال

 

يخرج مع القائم عليه السلام من ظهر الكوفة سبعة وعشرون رجلا من قوم موسى، وسبعة من أهل الكهف ويوشع بن نون وسليمان وأبو دجـانة الأنصاري والمقداد ومالك الأشتر فيكونون بين يديه أنصارا .

 

 الإرشاد للمفيد ص402 .

 

3 - أتباعه من اليهود ، فهو ملك اليهود ( المخلص) المنتظر وهو نفسه المسيح الدجال الذي أخبر به الرسول صلى الله عليه وسلم.

 

پاسخ :

 

اينكه عده اي از قوم موسى عليه السلام (27 نفر) و اطرافيان وي همراه مهدي مي شوند به اين دليل است كه ايشان به حقيقت دين موسي آشنايي دارند :

 

وَإذ أخَذَ اللهُ مِيثَاقَ النَبِيّيّنَ لَما آتَيتُكُم مِن كِتَابٍ وَحِكمَةٍ ثُمَّ جَاءَكُم رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَكُم لَتُؤمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ

 

سوره  آل عمران آيه 81

 

و هنگامي که خداوند از پيامبران پيمان گرفت که هرگاه به شما کتاب و حکمتي دادم ، سپس شما را فرستاده اي آمد که آنچه را با شماست تصديق کرد البته به او ايمان آوريد و حتما ياريش کنيد .

 

مهدي خليفه رسول خداست و به دين وي عمل مي کند و ياري وي جزو دستورات خداوند بر موسي و قوم وي و عيسي و تمامي انبياي گرامي است .

 

 آيا اين به معني دجال بودن مهدي است ؟ يا اينکه اطرافيان موسي و اصحاب کهف و يوشع بن نون وصي موسي و سليمان نبي و... گرد دجال جمع مي شوند . اين شخص ، جرات را بر ضد انبيا به نهايت رسانده است و کاش که خود اهل سنت با وي مقابله مي نمودند .

 

آيا داشتن 27 نفر سرباز از يهود يعني پادشاهي بر تمام يهود ؟

 

البته بايد توجه داشت که در اين روايت که سربازان ابتدايي حضرت را بيان مي کند آمده تنها 27 نفر از قوم موسي ، پس نمي توان مهدي را پادشاه يهود - يا همان دجال به نظر مولف- دانست ؛ و اگر بنا باشد به خاطر وجود اين تعداد اندک از طرفداران که منسوب به حضرت موسي هستند ( نه يهودي ، زيرا در روايت دارد اطرافيان موسي پس ظاهرا مقصود اين است که ايشان پس از رجعت اسلام مي آورند ؛ همانطور که ظاهر روايات اطرافيان مهدي در آخر الزمان همين مطلب را مي رساند ) بايد طبق نظر ايشان رسول خدا را نيز العياذ بالله مسيح دجال يهود دانست ؛ زيرا تعداد زيادي از يهود هم به ايشان اسلام آوردند و گرد ايشان جمع شدند .

 

مهدي ، مهمترين دشمن يهوديان مخالف اسلام :

 

 اما نکته مهم در دشمني اصل يهود با ايشان است ؛ در روايات مهدي هم مهترين دشمن وي يهود شناخته شده است . و مي گويد وي با يهود جنگ مي کند . و حتي ذلت دنيايي يهود که در قرآن هم آمده است به نابودي حکومت ايشان توسط مهدي تاويل شده است .

 

در اين زمينه به ذيل آيه شريفه

 

«لَهُم فِي الدُّنيَا خِزيٌ»

 

آيه 114 سوره بقره

 

مراجعه شود .

 

آيا تنها پادشاه يهود مسيح دجال است ؟

 

اما اينکه ايشان پادشاه يهود را مسيح دجال ناميدند :

 

ايشان يا به عمد يا از روي جهل خلط صورت داده اند . زيرا در روايات مسلمانان و باقي مذاهب دو مسيح ذکر شده است :

 

1- المسيح الدجال

 

2- المسيح المبشر والصديق

 

5562 حدثنا عبد الله بن يوسف أخبرنا مالك عن نافع عن عبد الله بن عمر رضي الله عنهما أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال أراني الليلة عند الكعبة فرأيت رجلا آدم كأحسن ما أنت راء من آدم الرجال له لمة كأحسن ما أنت راء من اللمم قد رجلها فهي تقطر ماء متكئا على رجلين أو على عواتق رجلين يطوف بالبيت فسألت من هذا فقيل المسيح بن مريم وإذا أنا برجل جعد قطط أعور العين اليمنى كأنها عنبة طافية فسألت من هذا فقيل المسيح الدجال

 

صحيح البخاري ج5/ص2211 كتاب اللباس باب الجعد

 

امشب در كنار كعبه به من نشان داده شد ؛ پس مردي را ديدم گندمگون به زيباترين چهره اي که از مردمان ديده اي ؛ و در او جذابيتي بود مانند بهترين جذابيت هايي که ديده ايي ؛ پاهاي کشيده اي داشت که از آن قطرات آب مي ريخت ؛ بر دو مرد يا شانه دو مرد تکيه کرده بود ، و به خانه خدا طواف مي کرد ؛ پس پرسيدم اين کيست گفته شد که مسيح بن مريم است . و مردي را ديدم با موهاي مجعد و پراکنده و چشم لوچ مانند ميوه عنبه نا رسيده ، پس پرسيدم که اين کيست گفته شد مسيح دجال

 

حاکم الهي بر يهود مسيح مبشر است که در همان زمان مسيح دجال ( آخر الزمان ) از آسمان به زمين آمده و به ياري مهدي مي شتابد ؛ يهوديان اعتقاد دارند که وي هنوز نيامده و مسيحيان مي گويند آمده و کشته شده است . اما مسلمانان مي گويند که وي زنده است و خداوند وي را به آسمان برد و در آخر الزمان پايين آمده و با مهدي به جنگ مسيح دجال مي رود .

 

خداوند در قرآن مي فرمايد :

 

وَإن مِن أهلِ الکِتَابِ إلَّا لَيُؤمِنُنُّ بِهِ قَبلَ مَوتِهِ

 

سوره نساء آيه 159

 

کسي از اهل کتاب( يهود و نصاري) نيست مگر اينکه قبل از مرگ وي ( عيسي ،در آخر الزمان و بعد از نزول وي) به وي ايمان مي آورند .

 

الأخبار تظاهرت برفعه وأنه في السماء حي وأنه ينزل ويقتل الدجال

 

تفسير القرطبي ج6/ص376

 

اخبار در زمينه بالا رفتن مسيح و اينکه او در آسمان زنده است و اينکه به زمين مي آيد و دجال را مي کشد بسيار زياد است .

 

نمي دانم آيا نويسنده اين نوشته ، يهودياني را که به عيسي ايمان مي آورند کافر مي داند ؟ يا اين عيسي را همان دجال مي داند؟ يا به نظر ايشان خداوند اشتباه کرده که گفته است اهل کتاب ( يهود و نصاري) به وي ايمان مي آورند ؛ بلکه بايد مي گفت نصاري به وي ايمان مي آورند .

 

اين در مورد حاکم الهي بر يهود و نصاري ؛

 

اما حاکم شيطاني بر يهود همان مسيح دجال است .

 

كه در مورد وي هم روايات بسياري در کتب اهل سنت و صحاح سته موجود است با اين مضامين که يهود وي را به عنوان پادشاه خود بر مي گزينند :

 

وهم في الحقيقة إنما ينتظرون مسيح الضلالة الدجال فهم أكثر أتباعه وإلا فمسيح الهدى عيسى بن مريم عليه السلام يقتلهم ولا يبقي منهم أحدا

 

والأمم الثلاث تنتظر منتظرا يخرج في آخر الزمان فإنهم  وعدوا به في كل ملة والمسلمون ينتظرون نزول المسيح عيسى بن مريم من السماء لكسر الصليب وقتل الخنزير وقتل اعدائه من اليهود وعباده من النصارى وينتظرون خروج المهدي من أهل بيت النبوة يملأ الأرض عدلا كما ملئت جورا

 

إغاثة اللهفان محمد بن أبو بکر زرعي متوفي 751 ج2/ص338

 

يهود و نصاري در واقع انتظار مسيح گمراهي و دجال را مي کشند ، پس ايشان بيشترين اتباع وي هستند ، وگرنه مسيح هدايت و عيسي بن مريم ايشان را مي کشد و از ايشان کسي را زنده نمي گذارد .

 

مسلمانان، يهود و مسيحيان انتظار منتظري را مي کشند در آخر الزمان ، پس بدرستيکه ايشان وعده داده شده اند به آن در هر امتي . و مسلمانان منتظر نزول مسيح عيسي بن مريم از آسمانند تا صليب را بشکند و خوکها را بکشد و دشمنانش از يهود را بکشد و کساني را که از نصاري وي را پرستيدند بکشد و منتظر خروج مهدي هستند که از اهل بيت نبوت است و زمين را پر از عدل مي کند همانطور که پر از جور شده است .

 

پس بايد دانسته شود که يهود دو حاکم دارند ؛ حاکم الهي و حاکم شيطاني و نه مهدي حاکم شيطاني بر يهود است  و نه مسيح عيسي بن مريم ، بلکه حاکم غير الهي مسيح دجال است  و حاکمان الهي همان مسيح و مهدي هستند که بسياري از يهود و ميسحيان به ايشان ايمان آورده همراه با لشکر مهدي مي شوند  .

 

و اگر مقصود مصنف دجالي دانستن اين عده است ، اين عمل در نظر اهل سنت تکفير مسلمانان است .

 

1050 حدثنا يحيى بن سعيد العطار البصري عن سليمان بن عيسى قال بلغني أنه على يدي المهدي يظهر تابوت السكينة من بحيرة الطبرية حتى يحمل فيوضع بين يديه ببيت المقدس فإذا نظرت إليه اليهود أسلمت إلا قليلا منهم ثم يموت المهدي

 

الفتن لنعيم بن حماد ج1/ص360

 

به دست مهدي تابوت سكينه از درياچه طبريه بيرون مي آيد پس حمل مي شود و در جلوي وي در بيت المقدس گذارده مي شود ؛ پس وقتي يهود به آن نظر مي کنند همگي غير از اندکي اسلام مي آورند ؛ سپس مهدي مي ميرد.

 

اين روايت اهل سنت صريحا اعلام مي کند که بسياري از يهود به خاطر معجزات الهي مهدي به ايشان ايمان مي آورند و مسلمان مي شوند ؛ و لازمه کلام مولف ، کافر و يهودي دانستن همه اين مسلمانان است .

 

 مهدي شيعه کوفه را پايتخت خود مي کند مانند مسيح دجال که بيت المقدس را پايتخت قرار مي دهد :

 

أدلة أخرى عن السمات اليهودية لمهدي الرافضة:

 

أولا : عندما يعود مسيح اليهود يضم مشتتي اليهود من كل أنحاء الأرض ويكون مكان اجتماعهم مدينة اليهود المقدسة وهي القدس

 

وعندما يخرج مهدي الرافضة يجتمع إليه الرافضة من كل مكان ويكون مكان اجتماعهم المدينة المقدسة عند الرافضة الكوفة

 

...

 

الأدلة:

 

1-جاء في بحار الأنوار عن أحد موالي أبي الحسن عليه السلام قال :

 

 سألت أبا الحسن عليه السلام عن قوله تعالى { أينما تكونوا يأت بكم الله جميعا } قال : وذلك والله أن لو قد قام قائمنا يجمع الله إليه شيعتنا من جميع البلدان

 

وعن رفيد مولى أبي هبيرة عن أبي عبدالله عليه السلام أنه قال له : يا رفيد كيف أنت إذا رأيت أصحاب القائم قد ضربوا فساطيطهم في مسجد الكوفة

 

پاسخ:

 

جالب است که خود ايشان دليلي ارائه مي کنند بر دجال نبودن مهدي ؛ چون همگان مي دانند که کوفه ، مکاني غير از قدس است . پس مهدي غير دجال است . البته اين طبيعي است که هر حاکمي محلي را براي حکومت خود قبول کند ؛ حال چون ابو بکر و عمر مدينه را محل خلافت قرار داند اين مي شود شباهت با دجال؟

 

کوفه پايتخت امير المومنين علي بن ابي طالب عليه السلام :

 

اين مولف سني يا به عمد و يا از روي جهل مطلبي را بيان مي کند که طعن بر امير المومنين علي بن ابي طالب عليه السلام دارد ؛ زيرا وي مي گويد چون مهدي به جاي مدينه پايتخت را در کوفه قرار مي دهد ، پس او پادشاه و خليفه بر مسلمانان نيست !!! و درست همين کلام وي در مورد امير المومنين علي بن ابي طالب عليه السلام نيز جاري مي شود ؛ زيرا ايشان بودند که پايتخت را از مدينه به کوفه منتقل نمودند و اين مولف سني ناچار است که ايشان را نيز حاکم بر غير مسلمانان بداند !!!

 

اهل سنت بيت المقدس را محل زندگي مهدي و عيسي مي دانند :

 

البته در کتب اهل سنت آمده است که مهدي و عيسي در بيت المقدس سکني خواهند گزيد که اگر ادعاي ايشان در مورد مسيح دجال درست باشد ، مهدي و عيساي ايشان بيشتر به دجال شباهت دارند تا مهدي و عيساي شيعه:

 

ويتسلم الأمر من المهدي ويكون المهدي مع أصحاب الكهف الذين هم من أتباع المهدي من جملة أتباعه ويصلي عيسى وراء المهدي صلاة الصبح وذلك لا يقدح في قدر نبوته ويسلم المهدي لعيسى الأمر ويقتل الدجال ويموت المهدي ببيت المقدس وينتظم الأمر كله لعيسى عليه السلام ويمكث في الأرض بعد نزوله أربعين سنة ثم يموت ويصلي عليه المسلمون

 

الفواكه الدواني ج1/ص70

 

او حکومت را از مهدي مي گيرد و به همراه اصحاب کهف جزو همراهان مهدي خواهد بود و عيسي در پشت سر مهدي نماز صبح را مي خواند و اين در مقام نبوتش ضرر نمي زند و مهدي حکومت را به عيسي مي سپارد و او دجال را مي کشد و مهدي در بيت المقدس مي ميرد و امر تمامش به دست عيسي مي افتد و او در زمين بعد از نزولش چهل سال زندگي مي کند سپس از دنيا رفته و مسلمانان بر وي نماز مي خوانند .

 

1050 حدثنا يحيى بن سعيد العطار البصري عن سليمان بن عيسى قال بلغني أنه على يدي المهدي يظهر تابوت السكينة من بحيرة الطبرية حتى يحمل فيوضع بين يديه ببيت المقدس فإذا نظرت إليه اليهود أسلمت إلا قليلا منهم ثم يموت المهدي

 

الفتن لنعيم بن حماد ج1/ص360

 

به دست مهدي تابوت سكينه از درياچه طبريه بيرون مي آيد پس حمل مي شود و در جلوي وي در بيت المقدس گذارده مي شود ؛ پس وقتي يهود به آن نظر مي کنند همگي غير از اندکي اسلام مي آورند ؛ سپس مهدي مي ميرد.

 

پس جواب اساسي همان است كه در پادشاه يهود گفته شد : که نويسنده بين مسيح دجال و مسيح صديق يا همان عيسي مسيح خلط کرده اند .

 

مهدي شيعه مانند مسيح دجال عده اي از مردگان  را زنده مي کند تا ياور وي باشند:

 

ثانيا : عند خروج مسيح اليهود يحيي الأموات من اليهود ويخرجون من قبورهم لينضموا إلى جيش المسيح

 

وعندما يعود مهدي الرافضة يحيي الأموات من الرافضة ويخرجون من قبورهم لينضموا إلى معسكر المهدي

 

...

 

2- روى العاملي عن أبي عبدالله عليه السلام

 

 أنه سئل كم يملك القائم قال سبع سنين تطول الأيام …. إلى أن قال : فينبت الله به لحوم المؤمنين وأبدانهم من قبورهم فكأني أنظر إليهم مقبلين من قبل جهينة ينفضون شعورهم من التراب

 

وعن المفضل بن عمر قال : ذكرنا القائم عليه السلام ومن مات ينتظره من أصحابنا فقال لنا أبو عبدالله عليه السلام : إذا قام أتى المؤمن في قبره فيقال له : يا هذا إنه قد ظهر صاحبك فإن شئت تلحق به فالحق وإن تشأ تقيم في كرامة ربك فأقم

 

پاسخ:

 

 اين ادعايي است كه ايشان نموده اند كه مسيح يهود يا همان دجال مردگان را زنده مي کند تا به وي بپيوندند!!!

 

البته اگر مقصود عيسي مسيح باشد که مردگان را به اذن خداوند زنده مي کرد – همانطور که در قرآن آمده است -، وبگويند که ايشان را زنده مي کند تا در راه خدا بجنگند همانطور که مهدي چنين مي کند اين مطلب درست است ، چون در روايات ايشان به صراحت آمده که عيسي مسيح از ياوران مهدي است  و حتي پشت سر وي نماز مي خواند و هيچ استبعادي ندارد که همان طور که در گذشته مردگان را زنده کرده ، در آينده هم زنده نمايد :

 

عيسي مسيح ( صاحب دم مسيحايي ) از ياوران مهدي :

 

اما اينکه عيسي مسيح از ياوران مهدي است و پشت سر وي نماز مي خواند :

 

ولابن ماجة في حديث أبي أمامة الطويل في الدجال قال وكلهم أي المسلمون ببيت المقدس وإمامهم رجل صالح قد تقدم ليصلي بهم إذ نزل عيسى فرجع الإمام ينكص ليتقدم عيسى فيقف عيسى بين كتفيه ثم يقول تقدم فإنها لك أقيمت وقال أبو الحسن الخسعي الأبدي في مناقب الشافعي تواترتالأخبار بأن المهدي من هذه الأمة وأن عيسى يصلي خلفه

 

فتح الباري ج6/ص493

 

و ابن ماجه رواتي طولاني از ابي امامه دارد در مورد دجال و مي گويد که همه مسلمانان در بيت المقدس اند و امام ايشان مردي صالح است که جلو رفته تا با ايشان نماز بخواند ، در اين هنگام عيسي از آسمان نزول مي کند پس امام عقب رفته تا عيسي جلو بايستد ، پس عيسي در پشت سر وي ايستاده مي گويد تو جلو برو ، پس بدرستيکه نماز براي تو به پا شده است ، و ابو حسن خسعي ابدي در کتاب مناقب شافعي گفته است که روايات متواتر است در اين زمينه که مهدي از اين امت است و عيسي در پشت سر وي نماز مي خواند .

 

37649 حدثنا أبو أسامة عن هشام عن بن سيرين قال المهدي من هذه الأمة وهو الذي يؤم عيسى بن مريم

 

مصنف ابن أبي شيبة ج7/ص513

 

ابن سيرين گفته است که مهدي از اين امت است و اوست که امامت مي کند بر عيسي بن مريم

 

عيسي در آخر الزمان نيز مردگان را زنده مي کند :

 

اما زنده شدن مردگان به دست عيسي مسيح :

 

38863 - ينزل عيسى ابن مريم ثمانمائة رجل وأربعمائة امرأة أخيار من على الأرض وأصلحاء من مضى

 

 الديلمي - عن أبي هريرة 

 

كنز العمال ج14/ص148

 

عيسي (به همراه خود) 800 مرد و 400 زن از بهترين افراد روي زمين و نيکان در گذشته را از آسمان نازل مي کند

 

اصحاب کهف ياوران حضرت مهدي :

 

البته در مورد اصحاب کهف خود اهل سنت گفته اند که در عصر مهدي از ياوران حضرت خواهند بود که لازمه اين مطلب زنده شدن ايشان در آن زمان است . آيا اين مطلب که در کتب اهل سنت آمده شباهت به دجال است يا تنها اگر در کتب شيعه باشد چنين اشکالي گرفته مي شود ؟

 

وأخرج ابن مردويه عن ابن عباس قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم أصحاب الكهف أعوان المهدي

 

الدر المنثور ج5/ص370

 

أصحاب کهف ياوران مهدي اند

 

يا در مورد عيسي عليه السلام گفته اند که :

 

ويتسلم الأمر من المهدي ويكون المهدي مع أصحاب الكهف الذين هم من أتباع المهدي من جملة أتباعه ويصلي عيسى وراء المهدي صلاة الصبح وذلك لا يقدح في قدر نبوته ويسلم المهدي لعيسى الأمر ويقتل الدجال ويموت المهدي ببيت المقدس وينتظم الأمر كله لعيسى عليه السلام ويمكث في الأرض بعد نزوله أربعين سنة ثم يموت ويصلي عليه المسلمون

 

الفواكه الدواني ج1/ص70

 

او حکومت را از مهدي مي گيرد و به همراه اصحاب کهف جزو همراهان مهدي خواهد بود و عيسي در پشت سر مهدي نماز صبح را مي خواند و اين در مقام نبوتش ضرر نمي زند و مهدي حکومت را به عيسي مي سپارد و او دجال را مي کشد و مهدي در بيت المقدس مي ميرد و امر تمامش به دست عيسي مي افتد و او در زمين بعد از نزولش چهل سال زندگي مي کند سپس از دنيا رفته و مسلمانان بر وي نماز مي خوانند .

 

آيا اين مهدي که اصحاب کهف را زنده مي کند و با وي خواهند بود و عيسي از ياوران وي است و با يهود مي جنگد و ... ( همانطور که تمامي اين مطالب در کتب اهل سنت آمده است ) همان دجال است؟

 

مهدي شيعه مردگان دشمنانش را زنده نموده عذاب مي کند :

 

ثالثا : عند خروج مسيح اليهود تخرج جثث العصاة ليشاهد اليهود تعذيبهم

 

وعندما يعود مهدي الرافضة يخرج أصحاب النبي (صلى الله عليه وسلم) من قبورهم فيعذبهم

 

رابعا : يحاكم مسيح اليهود كل من ظلم اليهود ويقتص منهم

 

ويحاكم مهدي الرافضة كل من ظلم الرافضة ويقتص منهم

 

...

 

3- روى المجالسي عن أبي عبدالله عليه السلام قال :

 

 هل تدري أول ما يبدأ به القائم عليه السلام قلت : لا . قال : يخرج هذين رطبين غضين فيحرقهما ويذريهما في الريح ويكسر المسجد .

 

– هذين أي أبي بكر وعمر رضي الله عنهما –

 

4- يروي المفيد عن أبي عبدالله أنه قال :

 

إذا قام القائم من آل محمد عليهم السلام أقام خمسمائة من قريش فيضرب أعناقهم ثم خمسمائة أخر حتى يفعل ذلك ست مرات

 

پاسخ :

 

در مورد اين اشکال دو پاسخ مي توان داد :

 

سند روايات ضعيف است :

 

در ابتدا در مورد اين روايت بايد گفت که اين روايت در دو کتاب غيبت نعماني و ارشاد شيخ مفيد با دو سند نقل شده است که هر دو سند آن ضعيف مي باشد :

 

1- سند کتاب غيبت نعماني ص 235 باب 13:

 

 حدثنا أحمد بن محمد بن سعيد قال : حدثنا القاسم بن محمد بن الحسن بن حازم قال : حدثنا عبيس بن هشام ، عن عبدالله بن جبلة ، عن علي بن أبي المغيرة قال : حدثنا عبدالله بن شريك العامري ، عن بشر بن غالب الاسدي قال : قال لي الحسين بن علي عليهما السلام :

 

در اين سند سه شخص مجهول وجود دارد :

 

الف) قاسم بن محمد بن حسن بن حازم

 

ب) عبيس بن هشام

 

ج) بشر بن غالب الاسدي

 

لذا اين سند از درجه اعتبار ساقط است .

 

2- سند کتاب ارشاد شيخ مفيد ص 364:

 

وروى عبدالله بن المغيرة عن أبي عبدالله عليه السلام

 

اين روايت مرسله بوده و راويان اين روايت از جناب شيخ مفيد تا امام عليه السلام مشخص نمي باشد . لذا اين روايت از درجه اعتبار ساقط مي باشد .

 

همچنين بايد اضافه کرد که رواياتي که در آن ها به مهدي نسبت خونريز بودن داده شده است همگي داراي سندي ضعيف و عمدتا با روات اهل سنت بوده اند . اما در رواياتي که با سند صحيح آمده است چنين مطلبي ديده نمي شود و تمام آن ها اشاره به رافت و رحمت حضرت دارند .

 

آيا دفاع حضرت از طرفداران و ياوران به معني دجال بودن است ؟

 

نيز مي توان گفت که باز در اينجا خلط شده است بين مسيح دجال و مسيح صديق ؛ آنکسي که مردگان را زنده مي کند - تا عذاب شوند يا جزو ياوران مهدي باشند - مسيح صديق است نه مسيح دجال و او نيز از ياوران مهدي است همانطور که در عنوان مهدي مرده زنده مي کند و عنوان مهدي پادشاه يهود به آن اشاره شده است .

 

اما در مورد قصاص کردن دشمنان شيعه بايد گفت :رسول خدا نيز هر کس را که بر مسلمانان تعدي مي کرد عذاب مي نمود و از وي قصاص مي کرد . آيا اين به معني دجال بودن وي است ؟ اين شان هر حاکمي است که از طرفداران خود دفاع کند . البته اگر شما مهدي را مخصوص شيعه – يا همان رافضه – مي دانيد بسيار جاي خوشحالي است ؛ زيرا علماي شما وي را حاکم به حق ، از ذريه رسول خدا و هم شان بزرگان صحابه مي دانند . و اين نشانگر حقانيت شيعه است.

 

مهدي شيعه مانند مسيح دجال خونريز است :

 

خامسا : يقتل مسيح اليهود ثلثي العالم

 

ويقتل مهدي الرافضة ثلثي العالم

 

...

 

5- روى الأحسائي عن أبي عبدالله قال :

 

 لا يكون هذا الأمر حتى يذهب ثلثا الناس فقيل له : فإذا ذهب ثلثي الناس فما يبقى قال : أما ترضون أن تكونوا الثلث الباقي

 

پاسخ:

 

اهل سنت مي گويند عيسي مسيح نيز همه دشمنان خود را مي کشد :

 

بايد دانسته شود كه طبق نظر اهل سنت آن مسيحي که اعداي خود همگي را مي کشد مسيح صديق است ، نه مسيح دجال ؛ همانطور که اين مطلب در کتب اهل سنت آمده است :

 

وهم في الحقيقة إنما ينتظرون مسيح الضلالة الدجال فهم أكثر أتباعه وإلا فمسيح الهدى عيسى بن مريم عليه السلام يقتلهم ولا يبقي منهم أحدا

 

والأمم الثلاث تنتظر منتظرا يخرج في آخر الزمان فإنهم وعدوا به في كل ملة والمسلمون ينتظرون نزول المسيح عيسى بن مريم من السماء لكسر الصليب وقتل الخنزير وقتل اعدائه من اليهود وعباده من النصارى وينتظرون خروج المهدي من أهل بيت النبوة يملأ الأرض عدلا كما ملئت جورا

 

إغاثة اللهفان محمد بن أبو بکر زرعي متوفي 751 ج2/ص338

 

يهود و نصاري در واقع انتظار مسيح گمراهي و دجال را مي کشند ، پس ايشان بيشترين اتباع وي هستند ، وگرنه مسيح هدايت و عيسي بن مريم ايشان را مي کشد و از ايشان کسي را زنده نمي گذارد .

 

مسلمانان، يهود و مسيحيان انتظار منتظري را مي کشند در آخر الزمان ، پس بدرستيکه ايشان وعده داده شده اند به آن در هر امتي . و مسلمانان منتظر نزول مسيح عيسي بن مريم از آسمانند تا صليب را بشکند و خوکها را بکشد و دشمنانش از يهود را بکشد و کساني را که از نصاري وي را پرستيدند بکشد و منتظر خروج مهدي هستند که از اهل بيت نبوت است و زمين را پر از عدل مي کند همانطور که پر از جور شده است .

 

آيا ايشان جرات دارند که چنين اتهامي را به عيسي مسيح بزنند که چون همه دشمنان خود را مي کشد ، پس او دجال است ؟

 

بر خلاف نظر اهل سنت در مورد مهدي و عيسي ، در روايات شيعه ايشان خونريزد معرفي نشده اند :

 

در روايات شيعه نيامده است که مهدي ايشان را مي کشد ؛ بلکه در آن است که در آخر الزمان به سبب طاعون و جنگ و بيماري ها دو سوم مردم ، مرده و تنها يک سوم باقي مي مانند :

 

وبهذا الاسناد ، عن الحسين بن سعيد ، عن صفوان بن يحيى ، عن عبد - الرحمن بن الحجاج ، عن سليمان بن خالد قال : سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول : قدام القائم موتتان : موت أحمر وموت أبيض ، حتى يذهب من كل سبعة خمسة ، الموت الأحمر السيف ، والموت الأبيض الطاعون .

 

وبهذا الاسناد ، عن أبي أيوب ، عن أبي بصير ، ومحمد بن مسلم قالا : سمعنا أبا عبد الله عليه السلام يقول : لا يكون هذا الامر حتى يذهب ثلث الناس ، فقيل له : إذا ذهب ثلث الناس فما يبقى ؟ فقال عليه السلام : أما ترضون أن تكونوا الثلث الباقي .

 

كمال الدين وتمام النعمة - الشيخ الصدوق - ص 655 – 656 الباب السابع و الخمسون 

 

قبل از قائم دو مرگ است : مرگ سرخ و سفيد تا اينکه از هر هفت نفر پنج نفر بميرند ؛ مرگ سرخ شمشير است و مرگ سفيد طاعون . پس به امام گفته شد : اگر دو سوم مردم بميرند پس که باقي مي ماند ؟ حضرت فرمودند آيا دوست نداريد که از يک سوم باقي مانده باشيد؟

 

 أخبرنا علي بن الحسين ، قال : أخبرنا محمد بن يحيى ، عن محمد بن حسان الرازي ، عن محمد بن علي الكوفي ، عن إبراهيم بن أبي البلاد ، عن علي بن محمد بن الأعلم الأزدي ، عن أبيه ، عن جده ، قال :  قال أمير المؤمنين ( عليه السلام ) : بين يدي القائم موت أحمر ، وموت أبيض ، وجراد في حينه ، وجراد في غير حينه ، أحمر كالدم ، فأما الموت الأحمر فبالسيف ، وأما الموت الأبيض فالطاعون .

 

كتاب الغيبة محمد بن إبراهيم النعماني ص 286 باب 14 ما جاء في العلامات.

 

امير مومنان فرمودند که در پيش روي قائم ( جلو تر از وي ) دو مرگ است : مرگ سرخ و سفيد و ملخ به هنگام – در فصل آفت – و ملخ نا بهنگام – در غير وقت – که سرخ است مانند خون . اما مرگ سرخ با شمشير است و مرگ سفيد طاعون .

 

و اين نيز مخالف ادعاي ايشان در مورد دجال بودن مهدي است . اما اهل سنت چون مي خواهند مهدي شيعه را خونريز معرفي کنند چنين مطالبي را مطرح مي کنند ؛ اما همانطور که در بعضي روايات اهل سنت موجود است ، اکثريت يهود با ديدن تابوت بني اسرائيل - که از معجزات موسي بود – به همراه مهدي ، ايمان آورده مسلمان مي شوند :

 

1050 حدثنا يحيى بن سعيد العطار البصري عن سليمان بن عيسى قال بلغني أنه على يدي المهدي يظهر تابوت السكينة من بحيرة الطبرية حتى يحمل فيوضع بين يديه ببيت المقدس فإذا نظرت إليه اليهود أسلمت إلا قليلا منهم ثم يموت المهدي

 

به دست مهدي تابوت سكينه از درياچه طبريه بيرون مي آيد پس حمل مي شود و در جلوي وي در بيت المقدس گذارده مي شود ؛ پس وقتي يهود به آن نظر مي کنند همگي غير از اندکي اسلام مي آورند ؛ سپس مهدي مي ميرد.

 

 الفتن لنعيم بن حماد ج1/ص360

 

پس اين ادعا نيز باطل است .

 

مهدي در جنگ ها از تابوت بني اسرائيل کمک مي گيرد:

 

2- أنه يستفتح المدن بتابوت اليهود ويخرج عصا موسى

 

...

 

7- روى المجلسي عن جعفر بن محمد عن أبيه عن جدة عليهما السلام قال :

 

 إذا قام القائم بمكة وأراد أن يتوجه إلى الكوفة نادى مناديه : ألا لا يحمل أحد منكم طعاما ولا شرابا ويحمل حجر موسى … إلى أن قال : فإذا نزلوا ظاهرها أنبعث منه الماء واللبن دائما فمن كان جائعا شبع ومن كان عطشانا روي

 

پاسخ:

 

توضيحي در مورد تابوت :

 

تابوت بني اسرائيل ، صندوق ، سلاحي و معجزه اي بود که خداوند آن را تنها به دست پيامبران و پادشاهان الهي بني اسرائيل مي داد و حتي وقتي بني اسرائيل سرکشي نمودند تا مدتي اين نعمت الهي از ايشان گرفته شده و ايشان سرگردان بودند ؛ اما وقتي دوباره توبه نمودند ، خداوند به دست طالوت (پادشاه عادل و الهي بني اسرائيل) اين تابوت را باز گردانده و دوباره شوکت گذشته آنان ، به ايشان بازگشت . اين صندوق معجزه اي بود که سبب آرامش قلوب مومنين يهود در هنگام جنگ و شکست دشمنان مي شد و در آن آثار بعضي از انبياي الهي يافت موجود بود ؛ نيز اين صندوق به اعجاز الهي بر دوش فرشتگان حمل مي شد و بدون آنکه کسي اين فرشتگان را ببيند ، تنها آن را مي ديدند که از زمين بلند شده و در حال حرکت است .

 

وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آَيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آَلُ مُوسَى وَآَلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلَائِكَةُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآَيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ

 

سوره بقره آيه  248

 

و پيامبرشان بديشان گفت : در حقيقت نشانه پادشاهي او اين است که آن صندوق که در آن آرامش خاطري از جانب پروردگارتان و بازمانده اي از آنچه خاندان موسي و خاندان هارون بر جاي نهاده اند – در حاليکه فرشتگان آن را حمل مي کنند – به سوي شما خواهد آمد . به تحقيق اگر مومن باشيد ، براي شما در اين نشانه اي است .

 

اين آيه شريفه از قرآن ، تابوت را نشانه اي براي مومنان مي داند و مي گويد که اين معجزه و کرامت تنها به دست پادشاهي الهي به دست ايشان خواهد رسيد ؛

 

ولي اين عالم سني ، اين آيه شريفه و امثال آن را کنار گذاشته و به مجرد آن که اين تابوت مربوط به بني اسرائيل شد ، حکم به دجال بودن صاحب آن يعني مهدي نمود .

 

مهدي اهل سنت نيز با همين صندوق به جنگ يهود مي رود :

 

1050 حدثنا يحيى بن سعيد العطار البصري عن سليمان بن عيسى قال بلغني أنه على يدي المهدي يظهر تابوت السكينة من بحيرة الطبرية حتى يحمل فيوضع بين يديه ببيت المقدس فإذا نظرت إليه اليهود أسلمت إلا قليلا منهم ثم يموت المهدي

 

الفتن لنعيم بن حماد ج1/ص360

 

به دست مهدي تابوت سكينه از درياچه طبريه بيرون مي آيد پس حمل مي شود و در جلوي وي در بيت المقدس گذارده مي شود ؛ پس وقتي يهود به آن نظر مي کنند همگي غير از اندکي اسلام مي آورند ؛ سپس مهدي مي ميرد.

 

 وقال حدثنا نعيم قال حدثنا أبو يوسف المقدسي عن صفوان بن عمرو عن عبد الله بن بسر الحمصي عن كعب قال المهدي يبعث بقتال الروم يعطي قوة عشرة يستخرج تابوت السكينة من غار بأنطاكية فيه التوراة التي أنزل الله على موسى والإنجيل الذي أنزل الله على عيسى

 

بغية الطلب في تاريخ حلب ج1/ص518

 

مهدي عده اي را به جنگ روم مي فرستد ، و به وي قدرت ده مرد داده شده است ؛ تابوت سکينه را از غاري در انطاکيه بيرون مي آورد که در آن توراتي است که خداوند بر موسي نازل کرد و انجيلي که خداوند بر عيسي نازل فرمود .

 

 اين مطلب نيز در کتب خود اهل سنت موجود است ، پس ربطي به مهدي شيعه يا سني ندارد ، بلکه مهدي اسلام چنين مي کند .

 

هنگام ظهور مهدي شيعه بدنهاي شيعيان وي تغيير مي کند و قدرتمند تر مي گردد:

 

سادسا : عندما يخرج مسيح اليهود تتغير أجسام اليهود فتبلغ قامة الرجل منهم مائتي ذراع وكذلك تطول أعمارهم

 

وعندما يخرج مهدي الرافضة تتغير أجسام الرافضة فيصير للرجل منهم قوة أربعين رجلا ويطأ الناس بقدميه وكذلك يمد الله لهم في أسماعهم وأبصارهم

 

6- جاء في الكافي عن أبي عبدالله عليه السلام يقول :

 

 إن قائمنا إذا قام مد الله عز وجل لشيعتنا في أسماعهم وأبصارهم …الخ

 

وفي بحار الأنوار عن علي بن الحسين عليهما السلام قال :

 

 إذا قام قائمنا أذهب الله عز وجل عن شيعتنا العاهة وجعل قلوبهم كزبر الحديد وجعل قوة الرجل منهم قوة أربعين رجلا … الخ

 

پاسخ :

 

اگر بنا باشد که د لطف خدا را در قدرت دادن به مومنين به صورت خارق عادت ، دجالي شدن ايشان به حساب آوريم بايد عرض بنماييم که  شما خودتان مشابه اين را در مورد عمر بن الخطاب نقل كرده ايد ؛ زيرا ماجراي يا سارية جبل را در مورد با آب و تاب نقل نموده و آن را در بيشتر کتب تاريخي يا روايي خود آورده ايد . اين قصه آن قدر معروف شده است كه حتي كتاب‌هاي لغت نيز آن را نقل كرده‌اند . ما آن را از كتاب البداية و النهاية ابن كثير نقل مي‌كنيم :

 

ذكر سيف عن مشايخه أن سارية بن زنيم قصد فسا و دار أبجرد فاجتمع له جموع ـ من الفرس و الأكرادـ عظيمة و دخم المسلمين منهم أمر عظيم و جمع كثير، فرأي عمر في تلك الليلة فيما يري النائم معركتهم و عددهم فخاوفت من النهار و أنهم في صحراء و هناك جبل إن اسندوا اليه لم يؤتوا ألاّ من وجه واحد. فنادي من الغد الصلاة جامعة، حتي اذا كانت الساعة التي رأي أنهم اجتمعوا فيها، خرج الي الناس و صعد المنبر، فخطب الناس و أخبرهم بصفة ما رأي، ثم قال: يا سارية! الجبل الجبل!!! ثم اقبل عليهم و قال ان الله جنودا و لعل بعضها أن يبلغّهم. قال: ففعلوا ما قال عمر، فنصرهم الله علي عدوهم و فتحوا البلد.

 

ساريه بن زنيم به سمت فسا و دار آبگرد رفت ؛ پس لشکريان فارس و کرد در مقابل او جمع شدند و جمعيت زياد ايشان بر مسلمانان فشار آورد ؛ پس عمر در آن شب در خواب ، جنگ ايشان و تعدادشان را ديد ؛ پس از روز بعد ( آنچه که در روز بعد اتفاق خواهد افتاد ) و اينکه ايشان در بيابان بودند نگران شد ؛ و در آنجا کوهي بود که اگر مسلمانان به آن تکيه مي کردند تنها از يک جهت با دشمن درگير مي شدند .

 

فردا عمر همه را به مسجد خواند ؛ پس براي مردم سخن گفت و ايشان را به آنچه ديده بود آگاه ساخت ؛ سپس گفت اي ساريه !! کوه !! سپس رو به ايشان کرد و گفت : خداوند لشگرياني دارد که شايد بعضي ايشان اين خبر را به آنها برساند .

 

گفت : پس ايشان ( مسلمانان در جنگ) همان را که عمر گفته بود انجام دادند پس خداوند ايشام را بر دشمنان پيروزي بخشيد و شهر را فتح کردند !!!

 

البداية و النهاية، ج7، ص94، قصه جنگ فسا و المغني ، عبد الله بن قدامه ، ج 10 ، ص 552 و الشرح الكبير ، عبد الرحمن بن قدامه ، ج 10 ، ص 387 و فيض القدير شرح الجامع الصغير ، المناوي ، ج 4 ، ص 664 و تفسير الرازي ، الرازي ، ج 21 ، ص 87 و دقائق التفسير ، ابن تيمية ، ج 2 ، ص 140 و أسد الغابة ، ابن الأثير ، ج 2 ، ص 244 و الإصابة ، ابن حجر ، ج 3 ، ص 5 – 6  و تاريخ اليعقوبي ، اليعقوبي ، ج 2 ، ص 156 و الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج 3 ، ص 42 – 43 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 1 ، ص 384 و تاريخ ابن خلدون ، ابن خلدون ، ج 1 ، ص 110 و تاج العروس ، الزبيدي ، ج 16 ، ص 327 .

 

بنا بر اين نمي توان لطف الهي را در مورد اعطاي نيروي خارق عادت به مومنين ( حتي به اقرار شما ) دجالي شدن ايشان به حساب آورد .

 

فراواني نعمت در زمان مهدي مانند مسيح دجال:

 

سابعا : في عهد مسيح اليهود تكثر الخيرات عند اليهود فتنبع الجبال لبنا وعسلا وتطرح الأرض فطيرا وملابس من الصوف

 

وفي عهد مهدي الرافضة تكثر الخيرات عند الرافضة وينبع من الكوفة نهران من الماء واللبن يشرب منهما الرافضة

 

پاسخ:

 

اهل سنت نيز اعتقاد دارند که در زمان عيسي مسيح ( که سابقا ذکر شد ايشان از ياوران حضرت مهدي است ) لطف الهي بر مردم زياد شده و نعمت ها فراوان مي گردند ؛ آيا اين مطلب را بايد به معني دجال بودن حضرت عيسي عليه السلام و يا حضرت مهدي دانست ؟

 

وفي بعض الآثار أنه يتزوج ويولد له ويحج لتحقيق التبعية ثم يموت ويدفن في روضة النبي صلى الله عليه وسلم وصاحبيه رضي الله عنهما والناس في زمانه في أمن وخصب وروى مسلم أنه يقال للأرض أنبتي ثمرتك فيومئذ تأكل العصابة من الرمانة ويستظلون بقحفها بكسر القاف وهو قشرها الشبيه بقحف الرأس ويبارك في اللبن حتى أن الناقة لتكفي الجماعة الكثيرة من الناس ويقع الأمن في زمنه في الأرض يرعى الأسد مع الإبل والنمر مع البقر والذئب مع الغنم ويلعب الصبيان بالحيات ولا يصاب أحد منهم

 

الفواكه الدواني ج1/ص70

 

در بعضي روايات است که عيسي ازدواج مي کند و فرزند مي آورد و حج مي کند تا تبعيت وي از رسول خدا مشخص شود و سپس در روضه در کنار رسول خدا و دو همراه او دفن مي شود و مردم در زمان او در امن و نعمت خواهند بود . و مسلم روايت کرده است که به زمين گفته مي شود که گياهانت را برويان ، پس در آن زمان جمعيت بسياري يک دانه انار مي خورند ( و سير مي شوند ) و در زير پوست يک انار سايه مي گيرند ؛ و خداوند در شير برکت مي گذارد به حدي که يک شتر کفايت بسياري از مردم را مي کند ؛ و امنيت در زمين ايجاد مي شود که شير چوپان شتر مي شود و ببر همراه گاو و گرگ همراه گوسفند و کودکان با مارها بازي مي کنند و کسي از ايشان آسيبي نمي بيند .

 

أيا اين مطالب که از کتب اهل سنت نقل شده است مربوط به مسيح دجال است ؟ العياذ بالله. کاش نويسنده نا محترم اين نوشته کمي از روايات کتب خودشان آگاهي داشت تا مطالبي را که مربوط به مسيح صديق و مهدي است به مسيح دجال نسبت نمي داد و بالعکس .

 

مهدي شيعه در هنگام ظهور لخت خواهد بود!!!

 

8- و من المضحكات التي يقولها الرافضة عن مهديهم المزعوم ما رواه الشيخ الطوسي والنعماني عن الإمام الرضى عليه السلام

 

(أن من علامات ظهور المهدي أنه سيظهر عاريا أمام قرص الشمس)

 

حق اليقين، لمحمد الباقر المجلسي، ص347.

 

و لا أدري هل الشيعه سرقوا ملابسه و هو في السرداب؟ كل شئ جائز!

 

پاسخ:

 

اين مطلب نيز از دروغهايي است که اهل سنت به سبب پاسخ نداشتن در مقابل ادله شيعه مطرح کرده و آن را به صورت گسترده در اينترنت پخش نمودند و اکنون آن را جزو مسلمات مي دانند و حتي براي آن از کتب شيعه آدرس مي دهند !!! مانند قضيه کسي که به مردم گفت در فلان محل حلواي نذري پخش مي کنند . وقتي همه رفتند با خود گفت نکند شايد واقعا در آنجا حلوا بدهند و خود نيز به دنبال مردم روان شد !!!

 

اين روايت در هيچ يک از کتب شيعه ديده نمي شود ؛ نه با سند صحيح و نه با سند ضعيف ؛ و کاش اين جاعل ِ سني کمي دقت به خرج داده و براي آدرسي که داده بود شماره جلد را نيز مشخص مي کرد ؛ زيرا کتاب حق اليقين دو جلد دارد و مطالب مربوط به امام زمان در جلد دوم آن ذکر شده است ؛ اما اين جاعل ِ سني ، با ناشي گري تمام آدرس را بدون شماره جلد بيان مي کند !!!

 

البته يکي از معجزاتي که در مورد زمان ظهور مطرح شده و شايد از جهت متن کمي شبيه مطلب ادعا شده توسط ايشان باشد مطلب ذيل است که ما  آن را نيز با جستجوي فراوان پيدا نموديم:

 

أن من علامات ظهور الإمام المهدي أن الناس : .... يرون بدنا بارزاً نحو عين الشمس ...

 

الغيبة للنعماني ص 94 وغيبة الشيخ الطوسي ص 268

 

از علامات ظهور مهدي آن است که مردم شخصي بزرگ قامت و نمودار را در مقابل خورشيد مي بينند ...

 

كه در روايات از آن به جبرئيل امين تاويل شده و گفته اند که وي در مقابل خورشيد ظاهر شده و مهدي را با نام و کنيه به مردم معرفي مي کند .

 

اما اين چه ربطي به آنچه ايشان ادعا مي کنند دارد !!! خدا مي داند .

 

در روايات اهل سنت شيعيان را طرفداران دجال مي داند :

 

أحاديث شريفة عن الأعور الدجال :

 

1- قال رسول الله صلى اللهم عليه وسلم:

 

 « ينزل الدجال في هذه السبخة بمرقناة فيكون أكثر من يخرج إليه النساء حتى إن الرجل ليرجع إلى حميمه وإلى أمه وابنته وأخته وعمته فيوثقها رباطا مخافة أن تخرج إليه ثم يسلط الله المسلمين عليه فيقتلونه ويقتلون شيعته حتى إن اليهودي ليختبئ تحت الشجرة أو الحجر فيقول الحجر أو الشجرة للمسلم هذا يهودي تحتي فاقتله»

 

 [رواه أحمد 5099]

 

فلماذا ذكر رسول الله صلى الله عليه وسلم حنيما قال شيعته ولم يقل أتبعاه؟ وهم كانوا يقال لهم الرافضة وفي عهدنا هذا مشهورون بالشيعة وعليه الصلاة والسلام لاينطق عن الهوى!

 

2- قال رسول الله ( صلى الله عليه وسلم) :

 

« لكل أمه مجوس ومجوس هذه الأمه الذين يقولون لا قَدَر. من مات منهم فلا تشهدو جنازتهم و من مرض فلا تعودوهم و هم شيعة الدجال وحق على الله أن يلحقهم بالدجال.»

 

[سنن أبي داؤود حديث رقم 4072]

 

إذن فالشيعة هم مجوس هذه الأمة و أرضهم في فارس (إيران حالياً).

 

والخميني ينكر القدر فيقول :

 

يجب على كل مسلم وأن كان مخالفا للحق على الأصح ولا يجوز على الكافر بأقسامه حتى المرتد ومن حكم بكفره ممن انتحل الإسلام كالنواصب والخوارج.

 

  تحرير الوسيله ج1ص79

 

3- و قال رسول الله صلى الله عليه وسلم:

 

« إن الدجال يخرج بأرض يقال لها خراسان يتبعه أقوام كأن وجوهم المجان المطرقه.»

 

[ سنن أبن ماجه حديث رقم 4062]

 

4- و قال رسول الله صلى الله عليه وسلم:

 

 «يتبع الدجال من يهود أصبهان سبعون ألفاً عليهم الطيالسة. »

 

 [صحيح مسلم حديث رقم 5227]

 

فمن الذي أتى به من أرض الشيعة وما دخل اليهود في أصبهان وهي أرض للشيعة هل هي صدفة أم ماذا؟

 

پاسخ:

 

آيا شيعه دجال يعني همان شيعه مصطلح؟

 

چون در روايت اول لفظ شيعه دجال آمده پس مقصود شيعه است !!!

 

اين ديگر استدلالي است بسيار قوي!!! لابد در قرآن هم که آمده است :

 

وَإنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإبرَاهِيم

 

سوره صافات آيه 83

 

و بدرستيکه از شيعيان ( طرفداران ) او ( نوح نبي عليه السلم) ابراهيم ( نبي ) است.

 

 مقصود همين شيعه فعلي است ؟ زيرا خدا نفرموده از اتباع نوح ابراهيم است ، بلکه فرموده از شيعه نوح ابراهيم است !!! پس حضرت ابراهيم شيعه بوده است .

 

شيعه در لغت به معني طرفدار است . اگر طرفداران خوبان باشند از خوبانند و طرفداران بدان ، از بدان ؛ و اين ربطي به لفظ شيعه ندارد .

 

آيا کساني که قدر را قبول ندارند مجوسي و طرفدار دجال اند ؟

 

اما روايت دوم كه از سنن ابي داود نقل کرده اند خوب است  که دانسته شود سيوطي در کتابش اللآلىء المصنوعة ج1/ص236 كه مربوط به روايات جعلي است اين روايت را ذکر کرده است و مي گويد نسايي اين مضمون را جعلي مي داند :

 

 الدراقطني حدثنا محمد بن إسماعيل الفارسي حدثنا الوليد بن عبد الملك بن يحيى بن عبد الله بن بكير حدثنا أبي حدثنا الحسن بن عبد الله بن عون الثقفي عن رجاء بن الحارث عن مجاهد عن أبي هريرة مرفوعا يكونون قدرية ثم يكونون زنادقة ثم يكونون مجوسا وإن لكل أمة مجوسا وإن مجوس أمتي المكذبة بالقدر فإن مرضوا فلا تعودوهم وإن ماتوا فلا تتبعوا لهم جنازة لا يصح جعفر بن الحارث ليس بشيء وغسان مجهول وفي الإسناد الأخير مجاهيل قال النسائي هذا الحديث باطل كذب

 

اللآلىء المصنوعة ج1/ص236

 

دارقطني روايت کرده است که ... ابو هريره گفته است : عده اي قدريه شده و سپس و کافر خواهند شد و سپس مجوس مي گردند و بدرستيکه براي هر امتي مجوسي است و مجوس اين امت کساني هستند که قدر را دروغ مي پندارند ؛ پس اگر مريض شدند به عيادت ايشان نرويد و اگر مردند به دنبال جنازه شان ؛ اين روايت درست نيست ؛ ... نسايي گفته است اين روايت باطل و دروغ است .

 

 . همچنين  ابن جوزي در العلل المتناهية ج1/ص151 اين روايت را جعلي مي داند :

 

عن نافع عن ابن عمر عن النبي صلى الله عليه وسلم انه قال القدرية مجوس هذه الأمة فإن مرضوا فلا تعودوهم وإن ماتوا فلا تشهدوهم

 

قال المؤلف وهذا حديث لا يصح

 

العلل المتناهية ج1/ص151 ش 225

 

از نافع از ابن عمر از رسول خدا روايت شده است که فرمودند : قدريه (منکرين قدر) مجوس اين امت هستند ؛ پس اگر مريض شدند به عيادت ايشان نرويد و اگر مردند در تشييع ايشان نرويد .

 

مولف مي گويد و اين روايت صحيح نيست .

 

بنا بر اين ، اين مولف سني براي اثبات مطلب خود به روايتي استشهاد کرده است که بزرگان اهل سنت آن را جعلي و دروغ مي دانند ؛ کاش به جاي تهمت زدن به شيعه کمي کتب خود را مطالعه مي کردند !!!

 

اتهام به امام خميني : خميني منکر قــَـدَر است!!!

 

در مورد اتهام انکار قدر توسط امام خميني نيز بايد گفت :

 

که اين شخص با آوردن جمله اي از کتاب تحرير که به بحث قدر مربوط نمي شود و حتي در آن کلمه قدر نيز نيامده است مي خواهد بگويد که امام خميني منکر قدر بوده اند و چون روايت بالا مي گفت کسي که منکر قدر باشد مجوس است پس خميني از همان مجوس و طرفداران دجال است !!!

 

 خوب بود اين شخص براي گمراه کردن مردم ، عبارتي ديگر را ذکر مي کرد که شايد در آن بحث قدر مطرح شده باشد . نه اين عبارت که به بحث قدر مربوط نمي شود ؛ ترجمه عبارت امام هم مشخص است :

 

نماز ميت واجب است بر هر مسلماني حتي اگر مخالف باشد ( سني باشد ) و جايز نيست بر کفار – همه اقسام ايشان – حتي مرتد و کسي که در حکم مرتد است از کساني که خود را به اسلام زده اند ( ادعاي اسلام دارند ) مانند نواصب و خوارج .

 

اين جملات چگونه قدر را اثبات مي کند خدا مي داند !!! . البته اينکه شيعيان معتقد به قدر هستند يکي از مسلمات است و در تمامي کتب عقيدتي شيعه بابي را در مورد اعتقاد به قدر مي توان يافت .

 

آيا علائم ظاهري طرفداران دجال با شيعه يکسان است ؟

 

واضح است که اتباع دجال را عده اي از اهل خراسان ( که شامل مناطق بسياري از پاکستان وافغانستان مي شود ) ذکر کرده است و علائم ظاهري ايشان که ذکر کرده اند بيشتر به اهل همان منطقه که بيشتر سني و حنفي اند ، مي خورد . و اگر بنا باشد مانند ايشان استدلال کنيم بايد اتباع دجال را احناف بدانيم  ؛ يا اهل سنت ؛ اما ما اين طريق استدلال را قبول نداشته و بي جهت کسي را متهم نمي نماييم .

 

چرا به جاي قم در روايت اصفهان ذکر شده است ؟

 

اما در مورد روايت آخر : در آن تصريح شده از يهود اصبهان و همگان در ايران مي دانند که شهر اصفهان مرکز يهود در ايران است ، و ربطي به شيعه ندارد . اگر اين روايت مي خواست مرکز شيعه را معرفي کند بايد مي گفت از قم ، نه از اصفهان ؛ نکته ديگر اينکه بسياري از سردمداران فلسطين اشغالي از همين اصفهان هستند که در زمان شاه از ايران رفته و در آنجا ساکن شدند . جالبتر اين است که در روايت آمده ايشان لباسهاي خاص يهود را مي پوشند اما کسي نديده است که شيعه لباس يهود را بپوشد . و حتي يهوديان ساکن در ايران هم کمتر چنين لباسي مي پوشند .

 

لذا بهتر است به جاي استدلال هاي واهي ، و تهمت زدن به شيعه ، خود را آماده ظهور مهدي نماييم و اخلاق اسلامي را در بين خود پياده نماييم .

 


گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

منبع :
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1364

يا اين كه مي‌گويند خود شيعه‌ها امام حسين عليه السلام را كشتند

يا اين كه مي‌گويند خود شيعه‌ها امام حسين عليه السلام را كشتند

 صحت دارد ؟

توضيح سؤال :

 آيا صحيح است که مي گويند در کتب شيعه آمده است که عده زيادي از اهل کوفه که مرکز خلافت امير مومنان بود و همه از شيعيان حضرت بودند با امام حسين عليه السلام بيعت کرده و ايشان بودند که امام حسين عليه السلام را به شهادت رساندند ؟

 

بايع الحسين عشرون ألفاً من أهل العراق ، غدروا به وخرجوا عليه وبيعته في أعناقهم وقتلوه

 

أعيان الشيعة سيد محسن امين ، 1/34.

 

و نيز مي گويند که طبق آنچه در کتب شيعه آمده است خود امام حسين ايشان را شيعه خطاب کرده است؟

 

پاسخ :

 

در ابتدا به عنوان مقدمه بايد گفت که ايشان همان کساني هستند که ادعا مي کنند :

 

قتل الحسين بسيف جده

 

حسين با شمشير جدش کشته شد

 

و مي خواهند کشته شدن امام حسين عليه السلام را بر عهده دين و جد بزرگوارش بگذارند . در اين زمينه مي توانيد به بخش شبکه سلام / امام حسين و ابن تيميه 1 مراجعه فرماييد .

 

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=salam&id=57

 

اما پاسخ سوال ها :

 

1- جنگيدن با امام حسين عليه السلام منافات با شيعه بودن دارد :

 

طبق آنچه که در کتب لغت آمده است شيعه به معني تابع و پيرو است ؛ بنا بر اين اقدام كوفيان در قتل امام حسين عليه السلام منافات با مفهوم شيعه دارد و حتي اگر ثابت شود قاتلين امام حسين عليه السلام ، روزي هم به ظاهر اظهار تشيع مي كردند با اين جنايت ثاتب كرده اند كه دشمنان اهل بيت هستند نه پيروان آن بزرگواران :

 

در اين زمينه كلام سيد امين را در كتاب اعيان الشيعه در منظر خوانندگان قرار مي دهيم :

 

« حاش لله أن يكون الذين قتلوه هم شيعته ، بل الذين قتلوه بعضهم أهل طمع لا يرجع إلى دين ، وبعضهم أجلاف أشرار ، وبعضهم اتبعوا روءساءهم الذين قادهم حب الدنيا إلى قتاله ، ولم يكن فيهم من شيعته ومحبيه أحد ، أما شيعته المخلصون فكانوا له أنصاراً ، وما برحوا حتى قتلوا دونه ، ونصروه بكل ما في جهدهم ، إلى آخر ساعة من حياتهم ، وكثير منهم لم يتمكن من نصرته ، أو لم يكن عالماً بأن الأمر سينتهي إلى ما انتهى إليه ، وبعضهم خاطر بنفسه ، وخرق الحصار الذي ضربه ابن زياد على الكوفة ، وجاء لنصرته حتى قتل معه ، أما ان أحداً من شيعته ومحبيه قاتله فذلك لم يكن ، وهل يعتقد أحد إن شيعته الخلص كانت لهم كثرة مفرطة ؟ كلا ، فما زال أتباع الحق في كل زمان أقل قليل ، ويعلم ذلك بالعيان ، وبقوله تعالى : « وقليل من عبادي الشكور » .

 

أعيان الشيعة 1 / 585

 

منزه است خداوند از اينکه قاتلين امام حسين عليه السلام از شيعيان باشند ؛ بلکه کساني که ايشان را کشتند از اهل طمع بودند که دين نداشتند و بعضي از اشرار نا اهل بودند و بعضي از ايشان به دنبال رؤساي خود رفتند ؛ رؤسايي که دوستي دنيا ايشان را به جنگ حسين بن علي عليه السلام کشانده بود ؛ و در بين ايشان کسي از شيعيان و دوست داران حضرت نبود ؛ اما شيعيان حضرت و مخلصين براي حضرت همگي ياران او شدند و در اينکه در راه او کشته شوند درنگ ننمودند ؛ و او را تا آخرين لحظات زندگاني با تمام نيرو ياري کردند ؛ و بسياري از ايشان نيز نتوانستد حضرت را ياري بنمايند يا نمي دانستند که کار حضرت به اينجا منتهي خواهد شد ؛ بعضي نيز در اين هنگام جان خود را به خطر انداخته و حصاري را که ابن زياد دور کوفه کشيده بود شکستند و براي ياري حضرت آمدند تا اينکه در کربلا شهيد شدند ؛ اما اينکه ادعا شود که يکي از شيعيان در جنگ با حضرت حضور داشته است اين صحت ندارد ؛ و آيا کسي مي تواند اعتقاد داشته باشد که يکي از شيعيان و دوست داران حضرت که چنين علاقه اي به حضرت داشته اند به جنگ ايشان برود ؟ هرگز ؛ هميشه چنين بوده است که طرفداران حق در هر زماني اندک بوده اند و اين هميشه ديده شده است و خداوند فرموده اند : "و عده کمي از بندگان من شکرگذار هستند "

 

2- قاتلين امام حسين عليه السلام شيعه آل ابي سفيان بودند :

 

اين اشکال که امام حسين قاتلين خويش را شيعه خطاب کرده اند از موذي گري عده اي نشات مي گيرد که مي دانند لفظ شيعه در لغت به معني طرفدار است و چون در اين لفظ اکنون در مورد طرفداران امير مومنان علي عليه السلام به کار مي رود وقتي عباراتي مانند عبارات ذيل را مي بينند ، انتهاي آن را حذف کرده و تنها مي گويند قاتلين امام حسين عليه السلام شيعه بوده اند و نمي گويند که مقصود از شيعه در اين کلام چيست و اصل منبع را نيز ذکر نمي نمايند .

 

در بسياري از روايات آمده است که وقتي حضرت دشمنان خويش را مورد خطاب قرار دادند فرمودند : اي شيعيان و طرفداران خاندان أبي سفيان :

 

« ويلكم يا شيعة آل أبي سفيان ، إن لم يكن لكم دين ، وكنتم لا تخافون يوم المعاد ، فكونوا احراراً في دنياكم هذه ، وارجعوا إلى احسابكم ، إن كنتم عرباً كما تزعمون »

 

 أعيان الشيعة للسيد الأمين 1 / 609

 

واي بر شما اي طرفداران خاندان ابو سفيان ؛ اگر دين نداريد و از روز قيامت نمي ترسيد در دنياي خودتان آزاده باشيد ؛ و به اصل خود بازگرديد اگر عرب هستيد – همانطور که گمان مي کنيد –

 

لذا ايشان اين نکته را دست آويز قرار داده با تحريف مي خواهند چنين وانمود کنند که شيعيان – يعني طرفداران امير مومنان – امام حسين عليه السلام را به شهادت رسانده اند .

 

3- اهل سنت تنها ياران امام حسين را شيعه ايشان مي دانند :

 

زهير بن قين از ياوران امام حسين عليه السلام است ؛ در کتاب تاريخ طبري در مورد وي مي نويسد :

 

فقال له زهير يا عزرة إن الله قد زكاها وهداها فاتق الله يا عزرة فإني لك من الناصحين أنشدك الله يا عزرة أن تكون ممن يعين الضلال على قتل النفوس الزكية قال يا زهير ما كنت عندنا من شيعة أهل هذا البيت إنما كنت عثمانيا

 

تاريخ طبري ج 4 ص 316

 

زهير به عزره گفت : اي زهير خداوند او را پاک گردانيد و هدايت نمود ؛ پس از خدا بترس که من از خير خواهان توام ؛ تو را به خدا قسم مي دهم که مبادا از کساني باشي که گمراهان را در کشتن جان هاي پاک ياري مي کني ؛ وي پاسخ داد : اي زهير ما تو را از شيعيان اين خاندان نمي دانستيم ( ولي امروز تو را در صف شيعه او مي بينيم ) تو عثماني ( از طرفداران عثمان ) بودي!!!

 

اين عبارت به خوبي بيانگر آن است که دشمنان امام حسين عليه السلام مردم را در دو صف و دو جبهه قرار داده بودند :

 

1- شيعيان امام حسين : کساني که در صف ياوران امام حسين عليه السلام بودند .

 

2- غير شيعه : کساني که در طرف مقابل و بر عليه حضرت صف گرفته بودند .

 

4- شيعه در کوفه در اقليت بودند :

 

طبق آنچه در مصادر تاريخي آمده است شيعيان در كوفه تنها عده کمي از جمعيت 15000 نفري كوفه را تشكيل مي دادند ؛ كه بسياري از ايشان در زمان معاويه تبعيد شده و يا به زندان افتاده و عده بسياري نيز به شهادت رسيدند . بسياري از ايشان نيز به خاطر مشكلات به شهرهاي ديگر مانند موصل و خراسان و قم پناهنده شدند ؛ عده بسياري از ايشان نيز مانند بني غاضره مي خواستند به ياري حضرت بشتابند كه سربازان عبيد الله بن زياد مانع شدند .

 

به همين جهت اين ادعا كه كوفه شهر شيعيان بوده و ايشان امام حسين عليه السلام را به شهادت رسانده اند نيز بي معني است .

 

براي اين مطالب شواهد بسياري وجود دارد :

 

اکثر کوفيان ، طرفداران خليفه دوم بودند :

 

بسياري از روايات و کلمات تاريخي را مي بينيم که به خوبي دلالت مي کند که ايشان از طرفداران خلفاي قبل از امير مومنان علي عليه السلام بوده اند از آن جمله مي توان به ماجراي ذيل که  آن را بسياري از مولفين كتب تاريخي روايت كرده اند اشاره کرد : كه وقتي امير مومنان علي عليه السلام خلافت را در كوفه به دست گرفتند خواستند يكي از بدعت هاي عمر – نماز تراويح – را ريشه كن نمايند ؛ لذا به امام حسن عليه السلام دستور دادند كه به مسجد رفته و مانع مردم شوند اما تا حضرت با اين عمل مخالفت نمودند ، مردم صدا به اعتراض بلند كرده كه "واي سنت عمر از دست رفت"

 

شرح نهج البلاغة  ابن أبي الحديد از علماي اهل سنت ج 12ص 283

 

وسائل الشيعة (الإسلامية) مرحوم حر عاملي از علماي شيعه ج 5 ص 192 روايت شماره 2

 

اين ماجرا به حدي گسترده بود که حضرت در ضمن خطبه اي مفصل مي فرمايند من از شورش عمومي و نيز از بر هم خوردن پايه هاي حکومت اسلامي در کوفه ترسيدم !!!اين خود بيانگر آن است که بيشتر مردم کوفه از طرفداران خليفه دوم بودند و اين با شيعه بودن منافات دارد

 

علي بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن حماد بن عيسى ، عن إبراهيم بن عثمان ، عن سليم بن قيس الهلالي قال : خطب أمير المؤمنين ( عليه السلام ) فحمد الله وأثنى عليه ثم صلى على النبي ( صلى الله عليه وآله ) ، ثم قال ... قد عملت الولاة قبلي أعمالا خالفوا فيها رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) متعمدين لخلافه ، ناقضين لعهده مغيرين لسنته ولو حملت الناس على تركها وحولتها إلى مواضعها وإلى ما كانت في عهد رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) لتفرق عني جندي حتى أبقى وحدي أو قليل من شيعتي الذين عرفوا فضلي وفرض إمامتي من كتاب الله عز وجل وسنة رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) ... والله لقد أمرت الناس أن لا يجتمعوا في شهر رمضان إلا في فريضة وأعلمتهم أن اجتماعهم في النوافل بدعة فتنادى بعض أهل عسكري ممن يقاتل معي : يا أهل الاسلام غيرت سنة عمر ينهانا عن الصلاة في شهر رمضان تطوعا ولقد خفت أن يثوروا في ناحية جانب عسكري ما لقيت من هذه الأمة من الفرقة وطاعة أئمة الضلالة والدعاة إلى النار .

 

الكافي للشيخ الكليني ج 8 ص 58 شماره 21

 

امير مومنان خطبه اي خوانده و در آن خدا را حمد و ثناء گفته و سپس بر رسول خدا ( صلي الله عليه وآله وسلم ) درود فرستادند ؛ سپس فرمودند : ...

 

خلفاي قبل از من کارهايي انجام دادند که در آن با رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم مخالفت کردند و در آن بناي مخالفت با رسول خدا را از روي عمد داشتند . پيمان او را شکسته و سنت او را تغيير دادند ؛ و اگر مردم را بر ترک آنها وادار نمايم و آنها را به جايگاه خود بازگردانم و به آنچه در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم بود لشکر من از گرد من پراکنده شده و تنها باقي مي مانم و يا با عده کمي از شيعه ام که برتري من و وجوب امامت من از کتاب خدا و سنت رسول خدا - صلي الله عليه وآله وسلم – را مي دانند .

 

... قسم به خدا که مردم را دستور دادم که در ماه رمضان غير از نماز واجب را به جماعت نخوانند و ايشان را آگاه نمودم که خواندن نماز مستحبي به جماعت بدعت است ؛ پس عده اي از لشکريان که همراه من جنگيده بودند ندا دادند : اي اهل اسلام سنت عمر تغيير کرد!!! ما را از نماز مستحبي در ماه رمضان باز مي دارند !!!

 

و ترسيدم که بر من از سمت لشکرم شوريده همانگونه که از اين امت تفرقه و اطاعت از امامان گمراهي و دعوت کنندگان به سوي آتش ديدم .

 

همانطور که در اين روايت صحيح آمده است ، حضرت حتي در زمان خويش شيعيان را اقليت کوفه مي دانند !!!

 

طرفداران عثمان در لشگر کوفه :

 

به عنوان مثال وقتي ايشان جلوي آب را گرفته و بين حضرت و رود فرات مانع شدند برير همداني به ايشان گفت :

 

« ... وهذا ماء الفرات ، تقع فيه خنازير السواد وكلابه ، قد حيل بينه وبين ابن رسول الله ».

 

اين آب فرات است که خوک هاي کثيف و سگ ها به آن دسترسي دارند اما بين آن و بين فرزند رسول خدا مانع شده اند .

 

پس گفتند :

 

« يا برير قد اكثرت الكلام فاكفف ، والله ليعطش الحسين كما عطش من كان قبله» يقصد: عثمان بن عفّان .

أعيان الشيعة ج1 ص599

 

اي برير زياد سخن گفتي ؛ پس کلام را تمام کن ؛ قسم به خدا حسين بايد تشنه باشد ؛ همانطور که کسي که قبل از او بود – مقصودشان عثمان بود – تشنه ماند .

 

آيا اين پاسخ يک شيعه (طبق اصطلاح کنوني )است ؟

 

کلامي که از عزره در مورد زهير بن قين نقل شد به خوبي بيانگر اين مطلب است .

 

سنت كوفه يعني سنت ابو حنيفه :

 

وقتي در كتب اسلامي و فقهي با اين عبارت مواجه مي شويم كه "‌هذا راي كوفي " يعني اين از نظرات اتباع ابو حنيفه است . اين نشان مي دهد كه چند سال بعد از شهادت امام حسين عليه السلام كوفه مركز احناف شده است و اين خود با شيعه بودن اكثر مردم اين شهر در گذشته آن منافات دارد .

 

تمامي اين شواهد و مدارک جداي از قتل و کشتار هايي است که معاويه در مورد شيعيان امير مومنان و امام حسن عليهما السلام انجام داد و بسياري از ايشان را شهيد کرده و عده بسياري را تبعيد کرد و يا به زندان انداخت ؛ با اين همه باز مي بينيم که طبق مدارک تاريخي همان عده اندک شيعه باقي مانده در کوفه نيز خواستند به ياري امام حسين عليه السلام بيايند اما با نيروهاي ابن زياد مواجه شده و دستگير شدند ، و تنها عده اي انگشت شمار مانند زهير و حبيب بن مظاهر توانستند از اين حصار عبور کنند و در بين آن ها هم عده اي بعد از شهادت حضرت به کربلا رسيدند .

 

لذا با اين حساب ديگر شيعه اي در کوفه باقي نمي ماند که بخواهد به جنگ حسين بن علي عليهما السلام بيايد .

 

5- نامه نوشتن كوفيان براي امام حسين دليل بر تشيع آنان نيست

 

اينکه در برخي از كتاب تاريخي آمده كه ايشان براي حضرت نامه فرستاده اند ، دلالت بر شيعه بودن ايشان ندارد . زيرا ايشان اين عمل را تنها به اين اعتبار انجام داده اند که حضرت از صحابه رسول خدا و نوه ايشان مي باشد ؛ نه به اين عنوان که حضرت امام سوم و معصوم مي باشد و اينکه لياقت حضرت براي خلافت بدين جهت از ديگران بيشتر است .

 

6- هيچ يک از سران سپاه يزيد جزو شيعيان ذکر نشده است :

 

وقتي که به کتب علماي رجال شيعه و سني رجوع مي کنيم حتي يک نفر از قاتلان امام حسين عليه السلام مانند عمر بن سعد و شبث بن ربعي و حصين بن نمير و شمر بن ذي الجوشن و ... را پيدا نمي کنيم که در اين کتاب ها جزو شيعيان و يا به اصطلاح اهل سنت روافض ذکر شده باشد . با اينکه روايات در مورد اينکه اينها از عموم مسلمانان و طرفداران حکومت جور بوده اند فراوان است .

 

اما اينکه ايشان مدت زماني تحت امر امير مومنان علي عليه السلام بوده اند نمي تواند دليل بر اين باشد که ايشان از شيعيان حضرت بوده اند . همانطور که اينکه کسي پشت سر حضرت نماز خوانده باشد و يا در جنگي در کنار حضرت شمشير زده باشد نيز دلالت بر شيعه بودن وي ندارد . زيرا ايشان امام علي عليه السلام را خليفه چهارم به حساب مي آورده اند و اطاعت او را به اين صورت واجب مي دانسته اند . نه اينکه حضرت را خليفه اول و معصوم دانسته و او را به اين جهت لازم الاتباع و امام بداند .

 

اين بود خلاصه اي از جواب ها بر اين اشكال كه شيعيان امام حسين عليه السلام را به شهادت رسانده اند .

 

بنا بر اين مي توان گفت که مردم کوفه در زمان امير مومنان دو گروه بودند :

 

1- شيعه به معني خاص : يعني به دوست داشتن اهل بيت و دشمني با دشمنان ايشان اعتقاد داشتند . ايشان در لشکر عمر سعد که با امام حسين عليه السلام جنگيد حضور نداشتند . زيرا يا در کنار حضرت شهيد شده و يا در زندان و يا تحت حصار بوده و يا بعد از شهادت حضرت به کربلا رسيده اند .

 

2- شيعه به معني اعم :يعني به اهل بيت علاقه مند بودند اما به دشمني با دشمنان ايشان اعتقاد نداشتند . ايشان همان گروهي هستند که امامت الهي اهل بيت را و ساير شروط تشيع را قبول نداشتند ؛ که ممکن است عده اي از ايشان در لشکر عمر سعد و يزيد حضور داشته اند .


گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

منبع :
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=941

چرا پيامبر اسلام (ص) با عايشه و حفصه ازدواج كردند ؟

چرا پيامبر اسلام (ص) با عايشه و حفصه ازدواج كردند ؟

پاسخ :

 
در مورد اين ازدواج پاسخ هاي فراوان داده شده است :

 

پاسخ نقضي و اجمالي :

 

در ابتدا مي توان پاسخي نقضي داد که :

 

رسول خدا طبق نظر اهل سنت علم غيب ندارد :

طبق نظر اهل سنت پيغمبر علم غيب ندارد و ازدواج و يا دوستي وي با کسي نمي تواند دليل بر صحت عقايد و رفتار وي باشد .

 

علت همان علت ازدواج حضرت نوح و لوط با همسرانشان بوده است :

 

حتي اگر بگويند رسول خدا وي را مي شناخته و با وي ازدواج کرده است ، علت ازدواج را همان علت ازدواج حضرت نوح و حضرت لوط با همسرانشان مي دانيم . با اينکه در قرآن کريم آمده است که همسر ِ حضرت نوح و نيز همسر حضرت لوط ، همراه و همنظر با دشمنان ايشان بوده اند .

 

پاسخ تفصيلي :

 

علت امتحان رسول خدا صلي الله عليه وآله و مردم بوده است :

 

در شعر زيباي حافظ مي خوانيم :

 

من که ملول گشتمي از نفس فرشتگان قيل ومقال عالمي مي کشم از براي تو

 

رسول گرامي اسلام در نهايت توجه به عالم بالا و مقام اقدس الهي بوده اند ؛ و حتي به قول شاعر نفس فرشتگان و هم صحبتي با ايشان براي رسول گرامي اسلام سخت بوده است ؛ زيرا نوعي اشتغال به غير خداست .

 

اما خداوند هر کسي را به نوبه خود آزمايش مي کند و براي آزمايش رسول خدا از ايشان خواست که با عايشه ازدواج کند و با اين دستور ، در خانه وي کسي را قرار داد که مي توانست مايه آزمايش ايشان باشد ؛ زيرا امتحان مردان بزرگ بايد به بزرگي خود ايشان باشد .

 

اما چون اين آزمايش مي توانست سبب اشتباه برخي ، در مورد شخصيت واقعي همسران رسول گرامي اسلام باشد ، خداوند هم در قرآن  با بيان برخي اشکالات و اشتباهات همسران رسول خدا و همسران پيغمبران گذشته ، راه هدايت را براي مردم باز گذاشته است .

 

به عنوان مثال در سوره تحريم آيه ده همسر حضرت نوح و همسر حضرت لوط را به عنوان دو نمونه براي کفار معرفي مي نمايد که با وجود حضور در خانه پيغمبران الهي ، باز گمراه شدند .

 

و در همين سوره در آيه 4 در مورد دو تن از همسران رسول خدا مي فرمايد :

 

إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ

 

سوره تحريم آيه 4

 

اگر ( شما دو همسر رسول خدا) به درگاه خدا توبه کنيد ، دل هاي شما به سوي او ميل پيدا کرده است ، اما اگر عليه او بر يکديگر کمک کنيد در حقيقت خدا خود سرپرست اوست و جبرئيل و صالح مومنان (نيز ياور اويند) و گذشته از اين فرشتگان نيز پشتيبان او خواهند بود .

 

و نيز در مي بينيم که رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در در مورد ِ آينده ي برخي از همسران خويش سخناني فرموده اند كه مي تواند ملاك تشخيص حق از باطل در موارد نياز باشد . به عنوان نمونه مي توان به روايتي که بخاري آن را نقل کرده است اشاره نمود که گفته است :

 

رسول خدا به خانه عايشه اشاره فرمودند و سه بار گفتند : فتنه ( آزمايش ) در اينجاست ؛ فتنه در اينجاست ، فتنه در اينجاست .

 

2873 - حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ حَدَّثَنَا جُوَيْرِيَةُ عَنْ نَافِعٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ قَامَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ خَطِيبًا فَأَشَارَ نَحْوَ مَسْكَنِ عَائِشَةَ فَقَالَ هُنَا الْفِتْنَةُ ثَلَاثًا مِنْ حَيْثُ يَطْلُعُ قَرْنُ الشَّيْطَانِ

 

صحيح بخاري کتاب فرض الخمس باب ما جاء في بيوت ازواج النبي صلي الله عليه وسلم

 

رسول خدا به سخن ايستادند ، پس به سمت خانه عائشه اشاره کردند و سه بار فرمودند اينجاست فتنه ؛ همان جايي که امت شيطان ظهور مي کنند .

 

علت ازدواج حضرت با ايشان سياسي بوده است :

 

يكى از اهداف ازدواجهاى پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) جهت  سياسى - تبليغى بود ؛ يعنى با ازدواج موقعيتش در بين قبايل مستحكم گردد و بر نفوذ سياسى و اجتماعيش افزوده شود و از اين راه براى رشد و گسترش اسلام استفاده نمايد.

 

حضرت به خاطر دست يابى بر موقعيتهاى بهتر اجتماعى و سياسى ، در تبليغ دين خدا و استحكام آن و پيوند با قبايل بزرگ عرب و جلوگيرى از كارشكني هاى آنان و حفظ سياست داخلي و ايجاد زمينه مساعد براى مسلمان شدن قبايل عرب ، به برخى ازدواج ها رو آورد .

 

در راستاى اين اهداف پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) با زنان ذيل ازدواج کردند :

 

عايشه دختر ابوبكر از قبيله «تيم».

 

حفصه دختر عمر از  قبيله بزرگ «عدى».

 

ام حبيبه دختر ابوسفيان از قبيله نامدار بنى اميه.

 

ام سلمه از قبيله بنى مخزوم .

 

سوده از قبيله  بنى اسد.

 

ميمونه از قبيله  بنى هلال.

 

صفيه از بنى اسرائيل .

 

 ازدواج مهمترين پيوند و ميثاق اجتماعى است، به ويژه در آن فرهنگ تأثير بسيارى از خود به جا ميگذارد.

 

در آن محيطى كه جنگ و خونريزى و غارتگرى رواج داشت، بلكه به تعبير "ابن خلدون" جنگ و خونريزى و غارتگرى جزو خصلت ثانوى آنان شده بود، ( مقدمه ابن خلدون (ترجمه)، ج 1، ص 286) بهترين عامل بازدارنده از جنگها و عامل وحدت و اُلفت ، پيوند زناشويى بود.

 

از اين روي،  پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) با قبايل بزرگ قريش ، به ويژه با قبايلى كه بيش از ديگران با پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) دشمن بودند ، مانند بنى اميه و بنى اسرائيل ، ازدواج نمود . اما با قبايل انصار كه از سوى آنان هيچ خطرى احساس نميشد و آنان نسبت به پيامبر(ص) دشمنى نداشتند، ازدواج نكرد.

 

گيورگيو ، نويسنده مسيحى مي‌نويسد:

 

 محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) ام حبيبه را به ازدواج خود درآورد تا بدين ترتيب داماد ابوسفيان شود و از دشمنى قريش نسبت به خود بكاهد. در نتيجه پيامبر با خاندان بني اميه و هند زن ابوسفيان وساير دشمنان خونين خود خويشاوند شد و ام حبيبه عامل بسيار مؤثرى براى تبليغ اسلام در خانواده هاى مكه شد.

 

محمد پيامبرى كه از نو بايد شناخت، ص 207.

 

در بعضى از تواريخ مى خوانيم كه پيامبر با زنان متعددى ازدواج كرد و جز مراسم عقد انجام نشد، و هرگز آميزش با آنها نكرد، حتى در مواردى تنها به خواستگارى بعضى از زنان قبائل قناعت كرد.

 

و آنها به همينقدر خوشحال بودند و مباهات مى كردند كه زنى از قبيله آنان به نام همسر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ناميده شده ، و اين افتخار براى آنها حاصل گشته است ، و به اين ترتيب رابطه و پيوند اجتماعى آنها با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) محكمتر، و در دفاع از او مصممتر مى شدند.

 

ام سلمه از طايفه بنى مخزوم - طايفه ابوجهل و خالد بن وليد - بود، وقتى كه رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) وى را به همسرى خويش درآورد ، خالد بن وليد موضعگيرى شديد خود را در برابر مسلمانان مورد تجديد نظر قرار داده و پس از مدتى نه چندان طولانى اسلام آورد.

 

پس از ازدواج رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) با جويريه و صفيه هيچگونه تحركى را از سوى بنى نضير و بنى مصطلق در برابر آنحضرت مشاهده نمى كنيم . از سوى ديگر، مشاهده مى كنيم كه جويريه از جهت بركت آفرينى براى قوم و قبيله اش يك زن نمونه شناخته مى شود، و صحابه رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) يكصد خانوار از اسيران قوم و قبيله وى را بخاطر ازدواج پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) با او آزاد مى كنند و مى گويند: اينان خويشاوندان رسول خدايند! و پرواضح است كه چنين منت گذارى بر يك طائفه و قبيله از سوى مسلمانان چه تاثير بسزايى در عمق جان آنان داشته است.

 

بنابراين ، ازدواج پيامبر با عايشه و حفصه ، نه به خاطر نبودن زني بهتر در آن جامعه و بلكه به خاطر مصالح مهمي بوده است كه جز با ازدواج پيامبر با آن دو تحقق نمي ‌يافته است .

 

 

گروه پاسخ به شبهات 

موسسه تحقيقاتي وليعصر عج الله تعالي فرجه الشري

منبع :
 http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1344

آيا خلفا چهارگانه با يكديگر اختلاف داشته‌اند ؟

آيا خلفا چهارگانه با يكديگر اختلاف داشته‌اند ؟

پاسخ :

 به گفته مذهب شما تفرقه اي که بين چهار خلفاي راشدين(رضي الله عنه) پيش آمد در کدام حديث به آن اشاره شده؟

 

دوست عزيز اگر شما قبل از اينکه اين سؤال را مطرح کنيد سَري به کتابهاي خودتان مي زديد و کمي مطالعه مي فرموديد جواب سؤالتان را مي يافتيد و لازم نبود از ما بپرسيد . حال ما در راستاي خدمت به برادران مسلمان و عمل به آيه شريفه « تعاونوا علي البرّ و التقوي و لا تعاونوا علي الإثم و العدوان » و براي روشنگري و رفع ابهام از ذهن شما توجه تان را به مطالب زير جلب مي کنيم :

 

حضرت امير ، ابوبکر را فردي مستبد مي دانستند

 

ولكنّك استبددت علينا بالأمر وكنّا نرى لقرابتنا من رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم نصيباً حتّى فاضت عينا أبى بكر...

 صحيح البخارى: 5/82، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر.

 

بخاري مي گويد :‌

اميرالمؤمنين علي به ابوبکر فرمود : تو در امر خلافت با ما مستبدانه برخورد نمودي و ما بواسطه قرابت و خويشاونديمان با رسول خدا معتقديم که حق و نصيبي در خلافت بعد از رسول خدا داريم ( اين کلمات را حضرت فرمودند) تا اشک از چشمان ابوبکر جاري شد . 

 

در صحيح مسلم آمده : 

 

 استبددت علينا بالأمر وكنّا نحن نرى لنا حقّاً لقرابتنا من رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم...

 صحيح مسلم : ج 5 ص 154، باب قول النبي صلى الله عليه وسلم لا نورث ما تركنا فهو صدقة .

 

اميرالمؤمنين به ابوبکر فرمود : تو در امر خلافت با ما مستبدانه برخورد نمودي و ما بواسطه قرابت و خويشاونديمان با رسول خدا معتقديم که حق خلافت بعد از رسول خدا از آنِ ماست .

 

نظراميرالمؤمنين علي در باره ابوبکر و عمر

 

حضرت امير عليه السلام و عباس عموي پيامبر اکرم ابوبکر و عمر را دروغگو ، گناهکار، پيمان شکن و خائن مي دانستند. به اين عبارت دقت کنيد مسلم در صحيحش مي گويد :

 

 فلمّا توفّي رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم ، قال أبو بكر: أنا ولي رسول اللّه ، ... فقال أبو بكر: قال رسول اللّه صلى الله عليه وسلم : نحن معاشر الأنبياء لا نورث، ما تركناه فهو صدقة، فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً ،... ثمّ توفّي أبو بكر فقلت: أنا وليّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم و ولي أبي بكر، فرأيتماني  كاذباً آثماً غادراً خائناً . 

 

 صحيح مسلم ج 5 ص 152، كتاب الجهاد باب 15 حكم الفئ حديث 49، فتح الباري ج 6 ص 144.

 

عمر به اميرالمؤمنين صلوات الله و سلامه عليه و عباس عموي پيامبراکرم صلي الله عليه و آله و سلم مي گويد :

 

زماني که رسول خدا صلى اللّه عليه (و آله) وسلم از دنيا رفت ، ابوبکر گفت من جانشين رسول خدا هستم ... أبو بكر گفت : رسول اللّه صلى الله عليه (وآله) و سلم فرموده است ما گروه پيامبران بعد از خود ارثي به جا نمي گذاريم ، هر آن چه بعد از خود به جا مي گذاريم صدقه است ( و بايد براي عموم مسلمين صرف شود ) شما نظرتان اين بود که ابوبکر در گفتارش درغگو ، گناهکار ، پيمان شکن و خائن است ... سپس ابوبکر از دنيا رفت (بعد از مرگ او ) من گفتم : من جانشين رسول خدا و ابوبکر هستم شما مرا هم مانند ابوبکر درغگو ، گناهکار ، پيمان شکن و خائن دانستيد . 

 

کراهت حضرت امير از همنشيني با عمر

 

فأرسل إلى أبى بكر أن ائتنا ولا يأتنا أحد معك كراهيّة لمحضر عمر.

صحيح البخارى: 5/82، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، صحيح مسلم : 5/154، كتاب الجهاد، باب قول النبي(صلى الله عليه وآله وسلم)لا نورث... .

 

اميرالمؤمنين صلوات الله و سلامه عليه به دنبال ابوبکر فرستاد و پيغام داد تنها بيا و کسي را با خودت نياور بخاطر اينکه از همنشيني با عمر کراهت داشت

 

کنار زدن حضرت از خلافت بخاطر عمل نکردن به سنت ابوبکروعمر

 

... وخلا (عبد الرحمن بن عوف) بعلي بن أبي طالب ، فقال : لنا اللّه عليك ، إن وليّت هذا الأمر ، أن تسير فينا بكتاب اللّه وسنّة نبيّه وسيرة أبي بكر وعمر.

 

فقال : أسير فيكم بكتاب اللّه وسنّة نبيّه ما استطعت.

تاريخ اليعقوبي ج 2 ص 162،باب أيام عثمان بن عفان. براي مطالعه بيشتر در اين زمينه رجوع شود به: تاريخ الطبري ج 3 ص 297.

 

( بعد از مرگ عمر وقتي شوراي شش نفر مي خواستند خليفه انتخاب کنند ) عبد الرحمان بن عوف اميرالمؤمنين علي بن أبي طالب صلوات الله و سلامه عليه را به کناري صدا زد و به ايشان عرض کرد : خداوند بين من و تو حاکم باشد ، اگر خليفه شدي بين ما طبق کتاب خدا و سنت پيامبر و روش ابوبکر و عمر حکم کن . اميرالمؤمنين علي بن أبي طالب صلوات الله و سلامه عليه به عبدالرحمان بن عوف فرمودند من تاجايي که توان داشته باشم در ميان شما طبق کتاب خدا و سنت پيامبراکرم حکم خواهم نمود .

 

عدم همکاري حضرت با خلفا

 

عمر نزد ابن عباس مي رود و از علي شکايت مي کند :

 

أشكو اليك ابن عمّك، سألته أن يخرج معي فلم يقبل، ولم أزل أراه واجداً فيم تظنّ موجدته ... قلت : يا أمير المؤمنين إنّك تعلم، قال: أظنّه لا يزال كئياً لفوت الخلافة! قلت: هو ذاك .

شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 12، ص 78 ، باب نکت من کلام عمر و سيرته و أخلاقه.

 

از پسر عمويت شکايت دارم ، از او درخواست نمودم ( در جنگ ) به همراه من بيايد قبول نکرد ، و دائما او را غضبناک مي بينم ، به نظر تو چرا از من غضبناک است ... ابن عباس مي گويد : خودت مي داني ، عمر گفت :‌گمان مي کنم غضب او بخاطر امر خلافت باشد ! ابن عباس مي گويد : همينطور است .

 

نظر حضرت علي عليه السلام در مورد عثمان

 

اختلاف حضرت با عثمان و مخالفت عثمان با سنت نبوي

 

... عن مروان بن الحكم قال شهدت عثمان وعليا رضي الله عنهما وعثمان ينهى عن المتعة وأن يجمع بينهما فلما رأى علي أهل بهما لبيك بعمرة وحجة قال ما كنت لأدع سنة النبي صلى الله عليه وسلم لقول أحد .

 

صحيح البخاري ج2 ، ص 153 ، کتاب الحج ، باب التمتع والاقران والافراد بالحج وفسخ الحج لمن لم يكن معه هدي .

 

مروان بن حکم مي گويد : علي و عثمان را ديدم در حالي که عثمان از متعه حج نهي مي کرد و از جمع کردن بين عمره و تمتع نهي مي کرد ، علي با مشاهده اين صحنه به عنوان مخالفت با كار عثمان براي هر دو حج تلبيه گفت و فرمود لبيک بعمرة و حجة و در ادامه فرمود من سنت پيامبر را بخاطر حرف هيچ کس کنار نمي گذارم .

 

... عن شعبة عن عمرو بن مرة عن سعيد بن المسيب قال اختلف علي وعثمان رضي الله الله عنهما وهما بعسفان في المتعة فقال علي ما تريد إلى أن تنهى عن أمر فعله النبي صلى الله عليه وسلم قال فلما رأى ذلك علي أهل بهما جميعا .

 

صحيح البخاري ج2 ، ص 153 ، کتاب الحج ، باب التمتع والاقران والافراد بالحج وفسخ الحج لمن لم يكن معه هدي

 

سعيد بن مسيب مي گويد : بين علي و عثمان در منطقه عسفان بر سر متعه حج اختلاف پيش آمد ، پس علي به عثمان فرمود : به چه مجوزي از کاري که پيامبر امر فرموده اند نهي مي کني ؟ و زماني که علي مخالفت عثمان را با سنت نبوي ديد براي هر دو حج ( عمره و تمتع ) لبيک گفت .

 

فقال علي عليه السلام : لا أجد شرا منه ولا منهم ، ثم قال : هل تعلم عمر يقول : والله ليحملن بنى أبى معيط على رقاب الناس ...

 

شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3 ، ص 31 ، باب ذكر المطاعن التي طعن بها على عثمان والرد عليها و ج6 ، ص 326 ، باب نبذ من کلام عمرو بن العاص .

 

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : من افرادي بدتر از عثمان و طايفه اش نيافتم ، سپس فرمود : آيا مي داني عمر در مورد او گفت : قسم به خدا ( اگر خليفه شود ) بني ابي معيط را بر گردن مردم سوار مي کند ... .

نظر عمر درباره ابوبکر

 

... إنه بلغني ان قائلا منكم يقول والله لو مات عمر بايعت فلانا فلا يغترن امرؤ أن يقول إنما كانت بيعة أبي بكر فلتة وتمت الا وانها قد كانت كذلك ولكن الله وقى شرها ...

 

صحيح البخاري ج 8 ، ص 25 و 26 ، کتاب المحاربين من اهل الکفر و الرده ، باب رجم الحبلى من الزنا إذا أحصنت .

 

عمر مي گويد :

 

به من خبر داده اند که يکي از شما گفته است : اگر عمر بميرد با فلاني بيعت مي کنم ، فردي شما را گول نزد و بگويد : بيعت با ابوبکر لغزشي بود و تمام شد ، بله آگاه باشيد که بيعت با ابو بکر لغزش بود وليکن خداوند شرّش را دفع نمود ...

 

مخالفت عمر با ابوبکر

 

روي أن عيينة والأقرع جاءا يطلبان أرضا من أبي بكر فكتب بذلك خطا فمزقه عمر رضي الله تعالى عنه وقال : هذا شيء يعطيكموه رسول الله صلى الله عليه وسلم تأليفا لكم فأما اليوم فقد أعز الله تعالى الإسلام وأغني عنكم فإن ثبتم على الإسلام وإلا فبيننا وبينكم السيف . فرجعوا إلى أبي بكر فقالوا : أنت الخليفة أم عمر ؟ بذلت لنا الخط ومزقه عمر ، فقال رضي الله تعالى عنه : هو إن شاء ووافقه ...

 

تفسير الروح المعاني ـ آلوسي ـ ج 10 ، ص 122 ، ذيل آيه 60 سوره توبه ؛ کنز العمال ج 1 ، ص 315 ، باب الارتداد و أحکامه ، باب مسند أبي بکر الصديق ، حديث 1479 ،

 

متقي هندي در کنز العمال داستان را اين گونه روايت مي کند :

 

عن طاووس قال قطع النبي صلى الله عليه وسلم لعيينة بن حصين أرضا فلما ارتد عن الاسلام بعد النبي صلى الله عليه وسلم قبض منه فلما جاء فأسلم كتب له كتابا فدفعه عيينة إلى عمر فشقه وألقاه وقال إنما كان لو أنك لم ترجع عن الاسلام فاما إذ ارتددت فليس لك شئ فذهب عيينة إلى أبى بكر فقال أما أنت الأمير أم عمر قال بل هو إن شاء الله قال فإنه لما قرا كتابك شقه وألقاه فقال أبو بكر أما إنه لم يألني وإياك خيرا

 

( متقي هندي به نقل مي کند : پيامبر اکرم قطعه زميني را به لعيينة بن حصين  بخشيدند اما وقتي بعد از وفات پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم مرتد شد زمين را از او گرفتند و وقتي دوباره مسلمان شد ابوبکر براي او سندي نوشت وقتي عيينه سند را به عمر داد آن را پاره کرد و به زمين انداخت و به او گفت : اين زمين زماني مال تو بود که مرتد نشده بودي اما زماني که مرتد شدي ديگر تمام حقوق تو سلب شد و هيچ حقي نداري . عيينه پيش ابوبکر رفت و به او گفت : تو اميري يا عمر ؟ ابوبکر جواب داد : اگر خدا بخواهد عمر امير است . عينه گفت : زماني که عمر سندي را که تو نوشته بودي خواند آن را پاره کرد و به زمين انداخت . ابوبکر جواب داد : اينده اين کار براي من و تو خوب نبود؛ کنز العمال ج 3 ، ص 914 ، باب فصل فيما يتعلق بالإقطاعات ، باب مسند عمر ، حديث 9151 ؛ شرح نهج البلاغة ـ ابن ابي الحديد ـ ج 12 ، ص 58 و 59 ، باب نکت من کلام عمر و سيرته و أخلاقه .

 

روايت شده که عيينة و اقرع پيش ابوبکر آمدند و از او زميني طلب نمودند ابوبکر هم برايشان در کاغذي سندي تنظيم کرد و به آنها داد اما عمر آن را پاره کرد و به آنها گفت : اين زميني بود که رسول خدا بخاطر تأليف قلوب و بدست آوردن دل شما به شما بخشيده بود اما امروز خداوند به اسلام عزت بخشيده است و از شماها بي نياز شده ايم حال اگر بر دين اسلام ثابت قدم مي مانيد خوب است و گرنه بين ما و شما شمشير حکم مي کند . عيينة و اقرع نزد ابوبکر برگشتند و به او گفنتد : تو خليفه اي يا عمر؟ تو براي ما سند زمين را نوشتي ولي عمر آن را از بين برد . ابوبکر به آنها گفت : آري حکم من همان بود ولکن اگر خدا بخواهد و عمر موافقت کند ...

 

 

سيف بن عمر عن الصعب بن عطية ابن بلال عن أبيه وعن سهم بن منجاب قالا : خرج الأقرع والزبرقان إلى أبي بكر فقالا : اجعل لنا خراج البحرين ونضمن لك أن لا يرجع من قومنا أحد ، ففعل وكتب الكتاب ، وكان الذي يختلف بينهم طلحة بن عبيد الله ، وأشهدوا شهودا بينهم منهم عمر فلما أتي عمر بالكتاب ونظر فيه لم يشهد ثم قال : لا ولا كرامة ، ثم مزق بالكتاب ومحاه ، فغضب طلحة وأتى أبا بكر فقال له : أنت الأمير أم عمر ؟ فقال : الأمير عمر غير أن الطاعة لي فسكت .

 

تاريخ مدينة دمشق ـ إبن عساکر ـ ج 9 ، ص 194 ، ترجمه أقرع بن حابس بن عقال رقم 797 ؛ کنز العمال ج 12 ، ص 583 ، باب فضائل الفاروق ، حديث 35812 و 35813 ،‌ باب مسند عمر ،

 

 (متقي هندي در حديث 35813 مي گويد :‌

 

عن نافع أن أبا بكر أقطع الأقرع بن حابس والزبرقان قطيعة وكتب لهما كتابا ، فقال عثمان : أشهدا عمر ، فإنه أحرز لأمركما و هو الخليفة بعده ، فأتيا عمر فقال : من كتب لكما هذا الكتاب ؟ قالا : أبو بكر ، قال : لا والله ولا كرامة ! والله ليغلقن وجوه المسلمين ثم الحجارة ثم يكون لكما هذا ! وتفل فيه فمحاه ، فأتيا أبا بكر فقالا : ما ندري أنت الخليفة أم عمر ؟ ثم أخبراه : قال : إنا لا نجيز إلا ما أجازه عمر ؛ به نقل از تاريخ مدينة دمشق ـ إبن عساکر ـ ج 9 ، ص 196 ، ترجمه أقرع بن حابس بن عقال رقم 797) .

 

متقي هندي نقل مي کند :‌ ابوبکر قطعه زميني را به اقرع بن حابس و زبرقان داده بود و براي آنها سندي نوشته بود ، عثمان به آنها گفت :‌ اگر مي خواهيد مالکيت شما به مشکل برنخورد عمر را شاهد بگيريد زيرا شاهد گرفتن او براي محکم کردن کار شما خوب است زيرا او خليفه بعد از ابوبکر است ، آن دو پيش عمر آمدند ، عمر به آنها گفت :‌ اين سند را چه کسي براي شما نوشته است ؟ گفتند ابوبکر . عمر گفت : نه به خدا قسم ( من اين سند را قبول ندارم ) شما با اين كار همه مسلمانان را مضطرب و ناراحت مي كنيد زيرا اول جلوي مردم را مي گيريد که در آن زمين نيايند و بعد آن زمين سنگ چين مي کنيد و بعد مال خودتان مي شود ! سپس آب دهان در آن انداخت و نوشته هاي آن را محو کرد . اقرع بن حابس و زبرقان پيش ابوبکر آمدند و گفتند : ما نمي دانيم تو خليفه اي يا عمر ؟‌ و داستان را از اول تا آخر برايش گفتند . ابوبکر جواب داد : ما چيزي را تا عمر اجازه ندهد نمي توانيم اجازه دهيم .

 

اقرع و زبرقان پيش ابي بكر آمدند و به او گفتند : خراج بحرين را به ما بده ما هم در مقابل تضمين مي کنيم که هيچ يک از افراد قوم ما مرتد نشود ، ابوبکر قبول کرد و خراج بحرين را براي آنها قرار داد و سندي مبني بر قبول اين مطلب به آنها داد ، واسطه ميان آنها و ابوبکر ، طلحة بن عبيدالله بود ، بعد از اينکه ابوبکر به آنها سند داد آنها شاهداني بر وقوع اين ماجرا گرفتند که يکي از شاهدان عمر بود . اما زماني که حکم ابوبکر را براي عمر آوردند و او آن را ديد حاضر نشد شهادت دهد و گفت من اين مطلب را قبول ندارم ، سپس نامه را پاره کرد و نوشته هاي آن را از بين برد، در اين هنگام طلحه غضبناک شد و پيش ابوبکر آمد و گفت : امير توئي يا عمر؟ ابوبکر گفت :(در حقيقت)عمر امير است اما مردم از من اطاعت مي کنند ، طلحه بعد از شنيدن اين حرف ساکت شد .

 

 

عن عمر بن يحيى الزرقي قال : أقطع أبو بكر طلحة ابن عبيد الله أرضا وكتب له بها كتابا ، وأشهد له بها ناسا فيهم عمر ، فأتى طلحة عمر بالكتاب فقال : اختم على هذا : فقال : لا أختم ، أهذا كله لك دون الناس ! قال فرجع طلحة مغضبا إلى أبي بكر فقال : والله ! ما أدري أنت الخليفة أم عمر ! قال : بل عمر ولكنه أبى ( أبو عبيد في الأموال ) .

 

الأموال ـ قاسم بن سلام ـ ج 2 ، ص 145 ، باب الإقطاع ، حديث 590 ؛ کنز العمال ج 12 ، ص 546 ،باب فضائل الفاروق ، حديث 35738 ( به نقل از أبوعبيد قاسم بن سلام در کتاب الأموال ) .

 

عمر بن يحيى زرقي مي گويد : ابو بكر به طلحة بن عبيد الله زميني داده بود و سندي هم براي طلحه نوشته بود و براي تثبيت اين مطلب عده اي از مردم را شاهد گرفت که يکي از آنها عمر بود ، طلحه نزد عمر آمد و به او گفت : پاي اين سند مهر بزن ، عمر گفت : مهر نمي زنم ، آيا کل اين زمين مال توست و ديگران در آن سهمي ندارند ! عمر بن يحيى مي گويد:‌ طلحه خشمگين شد و با همان حال نزد ابوبکر رفت و گفت: به خدا قسم من نمي دانم تو خليفه اي يا عمر ؟ ابوبکر گفت : ( در حقيقت) عمر خليفه است ولي از مهر زدن پاي سند امتناع کرد .

 

خالد بن وليد را عزل نمي کنم

 

توجه و مطالعه داستان خالد بن وليد رازهاي نهفته را آشكار مي كند

 

ولما بلغ الخبر أبا بكر وعمر رضي الله عنهما قال عمر لأبي بكر رضي الله عنه إن خالدا قد زنى فارجمه قال ما كنت لأرجمه فإنه تأول فأخطأ قال فإنه قتل مسلما فاقتله به قال ما كنت لأقتله به إنه تأول فأخطأ قال فاعزله قال ما كنت لأشيم سيفا سله الله عليهم أبدا

 

وفيات الأعيان ج6 ، ص 15 ، حرف الواو ، ذيل ترجمه وثيمة ابن الفرات رقم 769 ، که در رقم 294 ( ذيل رقم 769 ) داستان مالک بن نويرة را ابن خلکان نقل مي کند .

 

ابن خلکان نقل مي کند : وقتي كه خبر زناي خالد بن وليد با همسر مالک بن نويرة به ابوبکر و عمر رسيد ، عمر به ابوبکر گفت : خالد زنا کرده است او را سنگسار کن . ابوبکر گفت من او را سنگسار نمي کنم او مجتهدي است که در اجتهادش به خطا رفته است.عمر به ابوبکر گفت: او مسلماني را کشته است،او را بکش (به قتل برسان ، اورا قصاص کن) ، ابوبکر گفت : او را نمي کشم او مجتهدي است که در اجتهادش به خطا رفته است.عمر به ابوبکر گفت : پس او را عزل کن . ابوبکر جواب داد : من شمشيري را که خداوند بر سر آنان از نيام بيرون کشيده است هيچ وقت در غلاف نمي کنم .

 

عجب ديني !!! نه زناي محصنه مجازاتي دارد نه قتل مسلمان ، دوست گرامي فکر مي کنم براي تبليغ دين تان همين يک فتوا بس باشد .

نظر عمر درباره عثمان :

 

عن الزهري عن عبيد الله بن عبد الله عن ابن عباس قال بينا أنا أمشى مع عمر يوما إذ تنفس نفسا ظننت أنه قد قضبت أضلاعه فقلت سبحان الله والله ما أخرج منك هذا يا أمير المؤمنين إلا أمر عظيم فقال ويحك يا بن عباس ما أدرى ما أصنع بأمة محمد صلى الله عليه وسلم قلت ولم وأنت بحمد الله قادر أن تضع ذلك مكان الثقة قال إني أرك تقول إن صاحبك أولى الناس بها يعنى عليا رضي الله عنه قلت أجل والله إني لأقول ذلك في سابقته وعلمه وقرابته وصهره قال إنه كما ذكرت ولكنه كثير الدعابة فقلت فعثمان قال فوالله لو فعلت لجعل بنى أبى معيط على رقاب الناس يعملون فيهم بمعصية الله والله لو فعلت لفعل ولو فعل لفعلوه فوثب الناس عليه فقتلوه ...

 

الإستيعاب ج 3 ، ص 1119 ، ذيل ترجمه ا ميرالمؤمنين رقم 1855 ؛ تاريخ مدينة دمشق ج 44 ، ص 439 ، ذيل ترجمه عمر بن الخطاب رقم 5206 ؛شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، و ج 12 ص 52 باب نکت من کلام عمر و سيرته و أخلاقه و ج 12 ، ص 259 ، باب الطعن التاسع ما روى عنه من قصة الشورى ، وكونه خرج بها عن الاختيار والنص جميعا ، وانه ذم كل واحد ، بأن ذكر فيه طعنا ثم أهله للخلافة بعد أن طعن فيه ... ؛ کنزالعمال ج 5 ، ص 738 ، ح 14262 ، باب خلافة اميرالمومنين عثمان بن عفان و ج5 ، ص 741 ، ح 14266 ، باب خلافة اميرالمومنين عثمان بن عفان ،

 

 در آنجا به نقل از عمر مي گويد :

 

 أواه كلف بأقاربه ، ثم قال : لو استعملته استعمل بني أمية أجمعين أكتعين ويحمل بني أبي معيط على رقاب الناس ، والله لو فعلت لفعل ذلك لسارت إليه العرب حتى تقتله ، والله لو فعلت لفعل والله لو فعل لفعلوا ... .

 

متقي هندي ( صاحب کنزالعمال ) مي گويد : عمر گفت : اوه او تمام فاميل هايش را بر سر کار مي آورد اگر عثمان را بعد از خودم بعنوان خليفه قرار دهم تمامي بني اميه را در رأس دستگاه حکومت قرار مي دهد و کارها و مسؤليت ها را بين آنه تقسيم مي کند و بني ابي معيط را بر گردن مردم سوار مي کند اگر او را بعد از خودم بعنوان خليفه قرار دهم همين کار را مي کند در نتيجه تمامي عرب بر عليه او شورش مي کنند تا اينکه او را به قتل مي رسانند قسم به خدا اگر او را بعد از خودم بعنوان خليفه قرار دهم همين کار را مي کند و قسم به خدا اگر عثمان اين کار را بکند تمامي عرب بر عليه او شورش مي کنند و او را به قتل مي رسانند .

 

ابن عباس مي گويد : روزي با عمر قدم مي زدم ناگهان نفس عميقي کشيد که من گمان کردم استخوانهاي پهلويش در هم فشرده شد ، گفتم سبحان الله يقينا امر عظيمي پيش آمده است كه اينگونه آه  مي كشي . عمر گفت :‌ واي بر تو اي پسر عباس ! من نمي دانم بعد از من چه بلائي بر سر امت محمد مي آيد ! ابن عباس مي گويد : گفتم چرا نگراني بحمدالله تو قادري که فردي امين را بعنوان خليفه بعد از خودت انتخاب کني . عمر گفت : من مي دانم تو علي را از همه مردم سزاوارتر بر خلافت مي داني . ابن عباس مي گويد : گفتم بله همينطور است . عمر گفت :‌ من هم طبق شناختي که از علي نسبت به سابقه اش در اسلام وعلمش و خويشاوندي اش  با رسول خدا و دامادي ايشان دارم، نظرم همين است و او از همه مردم سزاوارتر بر خلافت است ولي زياد مزاح مي کند . ابن عباس مي گويد : گفتم عثمان براي خلافت چگونه است ؟‌ گفت: به خدا قسم اگر او را بعد از خودم خليفه قرار دهم بني ابي معيط را بر گردن مردم سوار مي کند و آنها هم در ميان مردم با معصيت خدا حکمراني مي کنند . پس مردم عليه عثمان شورش مي کنند و او را به قتل مي رسانند .

 

جل الخالق عمراينقدر براي امت دلسوزي مي کند و به فکر عاقبت امت اسلامي است اما آيا پيامبري که 23 سال براي امت زحمت کشيد به اندازه عمر دلش براي امت نمي سوزد و کسي را تعيين نمي کند ؟!!!

 

فنظر (عمر) اليهم، فقال: اكلّكم يطمع بالخلافة بعدى؟ فوجموا عن الكلام! فأعاد عليهم القول ثانياً، فانبرى إليه الزبير قائلا، «ما الذي يبعدها ـ اى الخلافة ـ منا؟ وليتها أنت، فقمت بها. ولسنا دونك في قريش، ولا في السابقة، ولا في القرابة . . .  أقبل على عثمان، فقال: هيهاً اليك كأنّي بك قد قلدتك قريش هذا الأمر لحبها اياك، فحملت بنى امية وبنى أبي معيط على رقاب الناس وآثرتهم بالفي. فسارت اليك عصابة من ذؤبان العرب، فذبحوك على فراشك ذبحاً، ... . (قال ابن أبي الحديد: ذكر هذا الخبر كله شيخنا أبو عثمان في كتاب السفيانيه) .

 

شرح ابن أبي الحديد ج 1 ص 185و 186، باب قصة الشوري ؛  قال المسعودي في  مروج الذهب ج 3 ص 253، ان الجاحظ ألف كتاباً في نصرة معاوية بن أبي سفيان. تاريخ الطبري ج 3ص 294قصه الشوري.

 

( عمر بعد از ضربتي که ابولؤلؤ به او زد در بستر مرگ بود ) به اطرافيان نگاه کرد و گفت : حتما همه شما بعد از من طمع خليفه شدن را داريد ؟ هيچ کدام جواب ندادند . عمر بار دوم حرفش را تکرار کرد ، زبير رو به عمر کرد و گفت چه چيزي مي خواهد خلافت را از ما دور کند ؟ تو خليفه شدي ( پس چرا ما خليفه نشويم ؟ ) در حالي که ما در قبيله قريش از تو کمتر نيستيم نه سابقه ما در اسلام از تو کمتر است و نه خويشاونديمان ! ... عمر رو به عثمان کرد و گفت: کوتاه بيا گويا مي بينم قريش بخاطر علاقه اي که به تو دارند قلاده خلافت را بر گردنت مي اندازند ، تو هم بني اميه و بني ابي معيط را بر گردن مردم سوار مي کني و فقط فئ ( مالي که در جنگها بدون خونريزي به دست مسلمين مي رسد و اختصاص به رسول خدا و اهل بيت ايشان دارد ) را مخصوص آنها قرار مي دهي . پس گرگان درنده عرب بر تو هجوم مي آورند و سر تو را در خانه ات مي برّند ، ... (ابن أبي الحديد مي گويد اين روايت استادم  أبو عثمان بطور کامل در كتاب سفيانيه خودش آورده است ) . 

 

مخالفت صحابه با نصب ابوبکر

 

... عن عمر : حين توفى اللّه نبيّه صلى اللّه عليه وسلم أنّ الأنصار خالفونا، واجتمعوا بأسرهم فى سقيفة بنى ساعدة وخالف عنّا على والزبير ومن معهما .

 

صحيح البخارى ج 8 ص 26، كتاب المحاربين، باب رجم الحبلى من الزنا.

 

بخاري از عمر نقل مي کند :

 

زماني که رسول خدا از دنيا رفت ، (وقتي خواستيم براي ابوبکر بيعت بگيريم ) انصار با ما مخالفت نمودند و همگي در سقيفه بني ساعده جمع شدند و همچنين علي و زبير و همراهانشان با ما مخالفت کردند .

يعقوبي نقل مي کند :

 

تخلّف عن بيعة أبي بكر قوم من المهاجرين والأنصار ، ومالوا مع علي بن أبي طالب ، منهم : العباس بن عبد المطلب ، والفضل بن العباس ، والزبير بن العوام بن العاص ، وخالد بن سعيد ، والمقداد بن عمرو ، وسلمان الفارسي ، وأبو ذر الغفاري ، وعمار بن ياسر ، والبراء بن عازب،وأبي بن كعب .

 

تاريخ اليعقوبي:ج2ص 124، باب خبر سقيفة بني ساعدة و بيعة أبي بکر .

 

عده اي از مهاجرين و انصار از بيعت کردن با ابوبکر سر باز زدند و مايل بودند که با علي بيعت کنند که بعضي از آنها عبارت بودند از : عباس بن عبد المطلب ، و فضل بن عباس ، و زبير بن عوام بن عاص ، وخالد بن سعيد ، ومقداد بن عمرو ، وسلمان فارسي ، وأبوذرغفاري ، وعمار بن ياسر ، و براء بن عازب ، و أبي بن كعب .

 

زبير بن بکار نقل مي کند :

 

لما بويع أبو بكر واستقر أمره، ندم قوم من الأنصار على بيعته ولام بعضهم بعضاً وذكروا على بن أبي طالب وهتفوا باسمه.

 

 الموفقيات: 583.

 

زماني که مردم با ابوبکر کردند و خليفه شد عده اي از انصار از بيعت کردن با او پشيمان شدند و بعضي از آنان بعض ديگر را ملامت و سرزنش مي کردند ( چرا به ما گفتيد با ابوبکر بيعت کنيم ) و از علي بن ابي طالب سخن مي گفتند و نام او را با صداي بلند مي بردند (و از او به نيکي ياد مي کردند و فضائل او و لياقت او را براي منصب خلافت بيان مي کردند ) .

 

مخالفت صحابه با نصب عمر

 

لَمَّا اسْتَخْلَفَ أَبُو بَكْرٍ عُمَرَ رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُمَا قَالَ لِمُعَيْقِيبٍ الدَّوْسِيِّ مَا يَقُولُ النَّاسُ فِي اسْتِخْلَافِي عُمَرَ قَالَ : كَرِهَهُ قَوْمٌ ، وَرَضِيَهُ قَوْمٌ آخَرُونَ قَالَ فَاَلَّذِينَ كَرِهُوهُ أَكْثَرُ أَمْ الَّذِينَ رَضَوْهُ ؟ قَالَ : بَلْ الَّذِينَ كَرِهُوهُ

 

الآداب الشرعيّة: ج1 ، ص 71 ، باب : فَصْلٌ ( فِي حِفْظِ اللِّسَانِ وَتَوَقِّي الْكَلَامِ ) به تحقيق شعيب الأرنؤوط/ عمر القيام، ط. مؤسسة الرسالة - بيروت، سنة النشر: 1417، ( 3 جلدي ) .

 

زماني که ابوبکر عمر را به عنوان خليفه منسوب کرد به معيقب دوسي گفت : نظر مردم نسبت به انتصاب عمر به خلافت چيست ؟ معيقب دوسي گفت : عده اي از اين کار تو ناراضي هستند و عده اي رضايت دارند.ابوبکر پرسيد:مخالفين با نصب عمر بيشترند يا موافقين با او؟معيقب دوسي جواب داد : مخالفين بيشترند .

 

ابن عساکر نقل مي کند :

 

دخل على أبي بكر طلحة والزبير وعثمان وسعد وعبد الرحمن وعلى بن أبي طالب فقالوا: ماذا تقول لربّك وقد استخلفت علينا عمر .

 

تاريخ مدينة دمشق:ج44 ص248، ذيل ترجمه عمر بن الخطاب بن نفيل ... ؛ تاريخ المدينة لابن شبة النميري: ج 2 ص 666 ، باب ذكر عهد أبي بكر " إلى عمر " واستخلافه إياه ووصيته إياه .

 

(وقتي ابوبکر عمر را به خلافت منصوب کرد) طلحة و زبير وعثمان وسعد وعبد الرحمن وعلى بن أبي طالب (عليه السلام) بر او وارد شدند و به او گفتند : به خداوند چه جوابي خواهي داد در حالي که عمر را به عنوان خليفه بر ما منصوب کرده اي 

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

منبع :
؟http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1312

وهابي هاي الجزاير مي گويند كه ما شيعيان مي گوييم كه جبرييل وحي را اشتباهي به جاي امام

وهابي هاي الجزاير مي گويند كه ما شيعيان مي گوييم كه جبرييل وحي را اشتباهي به جاي امام


علي به حضرت محمد ( ص ) داد ، آيا اين مطلب صحت دارد ؟

 

توضيح شبهه :

 

از زمان هاى گذشته شيعه را متهم نموده اند كه معتقد است جبرئيل در جريان وحي خيانت كرده و به جاى آن كه رسالت را به على بن ابى طالب ابلاغ كند آن را بر رسول خدا صلى الله عليه وآله  ابلاغ نموده  است. از اين رو بعد از سلام نمازشان سه بار دست خود را بالا مي برند و مي گويند: (خان الامين) .

 

پاسخ :

 

ريشه اتهام

 

از آيات شريف قرآن و احاديثى كه پيرامون آنها رسيده است روشن مى شود كه يهوديان معتقدند جبرئيل در ابلاغ رسالت خيانت نموده است زيرا خداوند به وى دستور داده بود نبوت را در دودمان اسرائيل قرار دهد لكن او بر خلاف فرمان خدا آن را در سلسله اسماعيل قرار داد. بنابراين گروه يهود جبرئيل را دشمن دانسته و جمله خان الأمين (جبرئيل خيانت نمود) را شعار خود قرار دادند و به همين خاطر قرآن در مقام انتقاد از آنان و اثبات بى پايگى سخنانشان جبرئيل را در آيه ذيل به عنوان فرشته امين و درست كار معرفى كرد:

 

َنزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ  شعراء آيه  194،193 .

 

روح امين جبرئيل قرآن را بر قلب تو نازل كرد تا از بيم دهندگان باشى.

 

و در آيه ديگر مى فرمايد:

 

قُلْ مَنْ كَانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ بقره آيه 97

 

بگو: هر كس با جبرئيل دشمنى ورزد آن فرشته گرامى به اذن خدا قرآن را بر قلب تو نازل نمود.

 

از آيات ياد شده و تفسير آنها به روشنى استفاده مى شود كه گروه يهود جبرئيل را به علت هايى دشمن داشته او را فرشته عذاب مى ناميدند و به خيانت در ابلاغ رسالت متهم مى نمودند.

 

حدثنا القاسم ، قال : ثنا الحسين ، قال : حدثني حجاج ، عن ابن جريح ، قال : حدثني القاسم بن أبي بزة : أن يهود سألوا النبي ( ص) من صاحبه الذي ينزل عليه بالوحي ، فقال : جبريل . قالوا : فإنه عدو لا يأتي إلا بالحرب والشدة والقتال . فنزل : ( من كان عدوا لجبريل) الآية .

 

يهود از پيامبر سؤال كردند فرشته اي كه بر تو وحي نازل مي كند كيست ؟ پيامبر فرمود : جبرئيل يهود گفتند : او دشمن است جز با جنگ و شدت نازل نمي شود . پس آيه من كان عدوا لجبريل نازل شد .

 

جامع البيان طبري ج 1 ص 608، تفسير ابن كثير ج 1 ص 134 ، العجاب في بيان الاسباب ابن حجر عسقلاني ج 1 ص 289 ، به اين مضمون تفسير اللميزان علامه طباطبائي ج 1 ص 231

 

بنابراين ريشه شعار خان الأمين از خرافات قوم يهود سرچشمه گرفته است و برخى از نويسندگان جاهل كه با شيعه خصومت ديرينه دارند به طرح اين سخن برضد شيعه پرداخته و ناجوانمردانه اين اتهام را به شيعه نسبت مى دهند.

 

ابن تيميه مي گويد : يهود در صدد وارد كردن نقص و عيب بر جبرئيل برآمده و او را از بين ملائكه دشمن خود مى دانند همانگونه كه رافضه مى گويند: جبرئيل به اشتباه وحى را بر محمد نازل كرده است...

 

منهاج السنة النبويه ج1 ص6 8.

 

پاسخ :

 

1 . شيعه بعد از نماز سه بار تكبير مي گويد:

 

اين اتهام وهابيت ، ناشي از جهل آنان به معتقدات شيعه‏ است ؛ زيرا اين موضوع اگر جزو اعمال عبادي باشد بايد در كتابهاي فقهي و يا رساله هاي عمليه ذكر شده باشد و حال آن كه هيچ اثري از اين قضيه در كتب روايي، فقهي ، تفسيري و تاريخي شيعه يافت نمي شود؛ بلكه آن چه در كتب فقهي شيعه آمده اين است كه نماز گزار بعد از پايان نماز سه بار دست خود را بالا مي برد و در هر دفعه تكبير مي گويد. براي هر چه روشن تر شدن قضيه، نظريه چند تن از فقهاي نامدار شيعه ذكر مي كنيم تا دروغگويي وهابيون براي همگان روشن شود.

 

نظريه فقهاي شيعه در تكبير بعد از نماز

 

الف : شيخ مفيد (رحمه الله) مي‌گويد :

 

فاذا سلم بما وصفناه فليرفع يديه حيال وجهه مستقبلا بظاهرهما وجهه و بباطنهما القبلة بالتكبير و يقول: الله اكبر ثم يخفض يديه الى نحو فخذيه و يرفعهما ثانية بالتكبير ثم يخفضهما و يرفعهما ثالثة بالتكبير ثم يخفضهما.

 

المقنعه ص 114 باب 9 كيفية الصلاة و صفته.

 

زماني كه سلام دهد به آن گونه اي كه توصيف كرديم بايد دستش را تا مقابل صورت به گونه اي كه روي دست به طرف صورت و كف دست به طرف قبله باشد بالا مي آورد و مي گويد الله اكبر سپس دستش را تا روي رانهايش پايين مي آورد و براي بار دوم بالا مي آورد و تكبير مي گويد سپس پايين مي آورد و دوباره بال مي آورد و تكتبير مي گويد سپس دستهايش را پايين مي آورد .

 

در اين كلام مى بينيم شيخ مفيد ره كه از قدماى علماى اماميه است هيچ سخنى از آن نيت و اعتقاد به ميان نياورده است و اگر واجب يا مستحب يا از آداب نماز نزد شيعه بود بايد تذكر مى داد.

 

ب : ابن ادريس حلى (رحمه الله) مى نويسد:

 

و يستحب بعد التسليم و الخروج من الصلاة أن يكبر و هو جالس ثلاث تكبيرات يرفع بكل واحدة يديه الى شحمتى اذنيه ثم يرسلهما الى فخذيه.

 

السرائر ج 1 ص 232 باب في المستحبات بعد التسليم.

 

و مستحب است بعد از سلام دادن و خارج شدن از نماز، در حالي كه نشسته است سه بار تكبير بگويد در هر بار دو دستش را تا لاله گوشهايش بالا ببرد سپس تا رانهايش پايين بياورد.

 

ج : شهيد اول نيز درباره مستحبات تعقيب نماز مى نويسد:

 

و يستحب التعقيب مؤكدا وليبدأ بالتكبير ثلاثا رافعا بكل واحدة يديه الى أذنيه ثم التهليل و الدعاء بالمأثور و تسبيح الزهراء عليها السلام من أفضله...

 

الدروس لشرعية ج 1 ص 184 درس 45.

 

و تعقيبات بعد از نماز مستحب مؤكد است و بهتر است با سه بار تكبير (الله اكبر ) شروع كند كه در هر بار دو دستش را تا گوشش بالا بياورد سپس لااله الا الله بگويد و دعاهاي وارده را بخواند كه تسبيحات حضرت زهرا عليها سلام از افضل آن است ...

 

2 . اعتقاد شيعة به نبوت محمد بن عبدالله (ص)

 

شيعه معتقد به نبوت حضرت محمد بن عبدالله صلى الله عليه وآله بوده و آن را ركنى از اركان دين اسلام مى داند .

 

شيخ طوسى رحمه الله مى گويد:

 

محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم نبى هذه الأمة رسول الله صلى الله عليه وآله بدليل انه ادعى النبوة و ظهر المعجز على يده كالقرآن فيكون نبيا حقا.

 

الرسائل العشر ص 96 مسائل كلامية باب النبوة و الامامة و المعاد.

 

محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم صلي الله عليه وآله پيامبر اين امت و رسول خدا است به اين دليل كه او ادعاي نبوت كرده است و معجزه هايي به دست او انجام شده است مثل قرآن ( كه معجزه جاويد است ) پس او حقا پيامبر است .

 

علامه حلي رحمة الله عليه مي گويد :

 

و ظهور معجزة القرآن و غيره مع اقتران دعوة نبينا محمد صلي الله عليه و آله وسلم يدل علي نبوته.

 

و ظهور معجزه قرآن و معجزه هاي ديگر غير از قرآن همراه با دعوت به دين پيامبر ما حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم دلالت بر نبوت آن حضرت دارد.

 

كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد (تحقيق سبحاني) ص 169

 

3 . وجوب شهادتين در نماز

 

شيعه در تشهد نماز ، شهادتين را از واجبات نماز مى داند كه تعمد در ترك آن موجب بطلان نماز است. چگونه ممكن است كه در يك قسمت از نماز شهادت به نبوت رسول الله بدهد و در قسمتي ديگر ادعاي خيانت جبرئيل در رساندن وحي به پيامبر را داشته باشد در حاليكه اين دو در تضاد با يكديگر هستند.

 

فتاواي فقهاي شيعه در طول تاريخ و عمل شيعيان در سراسر جهان بهترين گواه اين سخن و روشن ترين دليل بر ياوه سرايي ياوه گويان وهابي است.

 

شيخ مفيد رحمة الله عليه مي فرمايد :

 

وأدنى ما يجزي في التشهد أن يقول المصلي : " أشهد أن لا إله إلا الله ، وأشهد أن محمدا صلى الله عليه وآله عبده ورسوله " .

 

المقنعه شيخ مفيد ص 143 .

 

كمترين چيزي كه در تشهد كفايت مي كند اين است كه نمازگزار بگويد : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا صلي الله عليه و آله عبده و رسوله.

 

شيخ طوسي رحمة الله عليه مي فرمايد :

 

وأقل ما يجزيه من التشهد أن يقول أربعة ألفاظ : الشهادتان والصلاة على النبي محمد والصلاة على آله وصفته أن يقول ( أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له وأشهد أن محمد عبده ورسوله اللهم صل على محمد وآل محمد )

 

الرسائل العشر شيخ طوسي ص 148

 

و كمترين چيزي كه در تشهد لازم است بگويد اين است كه چهار چيز را بگويد : دو شهادت (گواهي دادن) و درود فرستادن بر پيامبر محمد و آل پيامبر و دقيق آن اين است كه بگويد :‌ شهادت مي دهم كه خدايي جز الله وجود ندارد او يكتا است و شريكي ندارد و شهادت مي دهم كه محمد بنده او و فرستاده اوست خدايا بر حضرت محمد و آل او صلوات بفرست.

 

صحاب جواهر مي فرمايد :

 

الواجب ( السابع التشهد ) وهو لغة تفعل من الشهادة ، وهي الخبر القاطع ، وشرعا كما في جامع المقاصد الشهادة بالتوحيد والرسالة والصلاة على النبي صلى الله عليه وآله

 

واجب هفتم تشهد است و آن از نظر لغت بر وزن تفعل است و از گواهي دادن (شهادة )‌ گرفته شده است و آن خبر قطعي است و شرعا همانگونه كه در جامع المقاصد آمده است شهادت به يگانگي خدا و رسالت پيامبر و درود فرستادن بر پيامبر صلي الله عليه وآله و سلم است .

 

جواهر الاحكام شيخ جواهري ج 10 ص 246

 

همه مراجع عظام تقليد در عصر حاضر نيز در رساله توضيح المسائل خود تشهد را ذكر كرده اند :

 

مساله 1100 – در ركعت دوم تمام نمازهاي واجب و ركعت سوم نماز مغرب و ركعت چهارم نماز ظهور و عصر وعشا بايد انسان بعد از سجده دوم بنشيند و در حال آرام بودن بدن تشهد بخواند يعني بگويد :

 

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله الله صل علي محمد و آل محمد.

 

شهادت مي دهم كه خدائي سزاوار پرستش نيست مگر خدائي كه يگانه است و شريك ندارد و شهادت مي دهم كه محمد صلي الله عليه و آله بنده خدا و فرستاده او است خدايا رحمت بفرست بر محمد و آل محمد .

 

رساله توضيح المسائل مراجع عظام تقليد حضرات آيات عظام خوئي ،‌ خميني ،‌ گلپايگاني سيستاني ،‌ فاضل لنكراني ،‌ بهجت ، تبريزي ،‌ صافي گلپايگاني احكام نماز واجبات نماز.

 

و به همين مضمون در كتاب هاى ديگر فقهى باب تشهد وارد شده است و معلوم است كه شيعه اعتقاد خود به رسالت و نبوت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را در تشهد نماز اقرار مى كند و اين مسئله نزد علماي شيعه اجماعي است .

 

4 . اعتقاد شيعه به عصمت ملائكه

 

شيعه معتقد به عصمت جبرئيل امين و ديگر ملائكه است و اگر به اعتقاد شيعه جبرئيل در نزول وحى خيانت كرده است هيچ گاه تصريح به عصمت او نمى كند.

 

شيخ مفيد رحمة الله عليه مي فرمايد :

 

فجميع المؤمنين من الملائكة والنبيين والأئمة معصومون لأنهم متمسكون بطاعة الله تعالى

 

اوائل المقالات شيخ مفيد ص 135

 

پس همه مومنين از ملائكه و پيامبران و ائمه معصوم هستند به خاطر اينكه اينها متمسك به طاعت خداي متعال هستند.

 

شيخ صدوق (رحمه الله) مى فرمايد:

 

اعتقادنا فى الانبياء و الرسل و الأئمة و الملائكة صلوات الله عليهم انهم معصومون مطهرون من كل دنس و انهم لا يذنبون ذنبا لا صغيرا و لا كبيرا ولايعصون الله ما امرهم و يفعلون مايؤمرون.

 

الاعتقادات في دين الامامية باب الاعتقاد في العصمة ص 96.

 

اعتقاد ما اين است كه انبياء و مرسلين و ائمه و ملائكه كه درود خدا بر آنها باد، معصوم هستند و از هر گونه آلودگي پاك هستند و آنها گناه مرتكب نمي شوند نه گناه صغيره و نه گناه كبيره و آنچه خدا به آنها امر كند نافرماني نمي كنند و هر ‌آنچه امر كند انجام مي دهند .

 

5 . احترام ويژه شيعه به جبرئيل

 

علماي شيعه در طول تاريخ نسبت به تعظيم جبرئيل به عنوان امين وحي الهي وفرشته اي مقرب تاكيد فراوان داشتند .

 

علامه طبرسى(رحمه الله) مفسر بزرگ قرآن در تفسير آيه مي فرمايد:

 

َنزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ  شعراء آيه 193.

 

يقول : يعنى جبرئيل(عليه السلام) و هو امين وحى الله لا يغيره و لا يبدله.

 

مجمع البيان ج 7 ص 353.

 

مي گويد يعني روح الامين يعني جبرئيل و او امانتدار وحي الهي است كه نه در آن تغييري ايجاد مي كند و نه آن را تبديل مي كند.

 

علامه طباطبايى(رحمه الله) نيز در تفسير آيه مى فرمايد:

 

المراد بالروح الامين هو جبريل ملك الوحى... و قد وصف الروح بالامين للدلالة على انه مأمون فى رسالته منه تعالى الى نبيه (صلى الله عليه وآله) لا يغير شيئا من كلامه تعالى بتبديل او تحريف بعمد او سهو او نسيان كما ان توصيفه فى آية اخرى بالقدس يشير الى ذلك.

 

الميزان ج 15 ص 316.

 

مراد از روح الامين همان جبرئيل فرشته وحي است ... و با كلمه (روح الامين) وصف شده است به خاطر دلالت بر مصونيت او از خطا در انجام وظيفه اش از جانب خداي متعال بر پيامبرش صلي الله عليه وآله وسلم مي باشد، او چيزي از كلام خد را به صورت عمد يا سهو يا فراموشي تغيير نمي دهد همانگونه كه توصيف او در آيه ديگري به قدس اشاره به همين مطلب دارد.

 

با توجه به اين گفتار بزرگان علماي شيعه ، آيا انصاف است شيعه را دشمن جبرئيل امين قلمداد كرد و چنين تهمتي را بر آنان روا دشت ؟!!

 

6 . وهابيت و افتراي به پيامبر در آيات شيطاني

 

آنان كه شيعه را متهم به دشمني با جبرئيل مي كنند ، آيا مي دانند كه خود بدترين و وقيح ترين تهمت را در حق پيامبراكرم صلي الله عليه وآله روا مي دارند و مي گويند:  پيامبرگرامي  القائات شيطاني را با وحي آيات قرآني اشتباه گرفته !!

 

توهين وافترايي بالاتر از اين كه شيطان، كفرياتي را به نام آيات قرآني بر پيامبر اكرم قرائت كند و حضرت به تصور اين كه آن ها كلمات خداوند متعال است به عنوان قرآن به مردم ابلاغ نمايد.

 

پيامبري كه نداي وحياني جبرئيل را با القائات باطله شيطان نتواند تشخيص دهد، آيا اعتبار ديگر آيات قرآن  زير سوال نمي رود ؟! اينك اصل ماجرا از كتب معتبر وهابيون:

 

آيات شيطاني در تفاسير اهل سنت

 

ابن تيميه و آيات شيطاني:

 

توجه خوانندگان گرامي به سخن ابن تيميه بزرگ تئوريسين وهابيون در رابطه با آيه شريفه جلب مي كنيم تا روشن شود كه آيا شيعه در رابطه با موضوع وحي دچار توهم و اشتباه شده و يا وهابيت در گودال ضلالت گرفتار آمده اند:

 

وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِىٍّ إِلَّآ إِذَا تَمَنَّى‏ أَلْقَى الشَّيْطَنُ فِى أُمْنِيَّتِهِ. فَيَنسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِى الشَّيْطَنُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ ءَايَتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ. الحجّ : 52 .

 

و ما پيش از تو هيچ رسول و پيغمبري را نفرستاديم جز آنكه چون آياتي براي هدايت خلق تلاوت كرد شيطان در آن آيات الهي القاء دسيسه كرد آنگاه خدا آنچه القاء كرده محو و نابود مي سازد و آيات خود را تحكيم و استوار مي گرداند و خدا دانا و حكيم است .

 

وتنازعوا هل يجوز أن يسبق على لسانه ما يستدركه الله تعالى ويبينه له بحيث لا يقره على الخطأ كما نقل أنه ألقى على لسانه صلى الله عليه وسلم تلك الغرانيق العلى وإن شفاعتهن لترتجى ثم إن الله تعالى نسخ ما ألقاه الشيطان وأحكم آياته فمنهم من لم يجوز ذلك ومنهم من جوزه إذ لا محذور فيه فإن الله تعالى «يَنْسَخُ  مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ *  لِيَجْعَلَ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ » .

 

منهاج السنة ، ج1 ، ص471

 

و علما اختلاف كردند آيا جايز است كه بر زبان پيامبر چيزي جاري شود كه خدا آن را بر او نازل نكرده باشد و به گونه اي بيان شود كه او احتمال خطا ندهد همانگونه كه نقل شده است كه شيطان بر او القا كرده است و خداي متعال آيه خود را مستقر ساخته است پس عده اي از علما كساني هستند كه اجازه نمي دهند و عده اي اجازه مي دهند زيرا از اجازه آن مشكلي پيش نمي آيد چون خداي متعال مي فرمايد : «يَنْسَخُ  مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ *  لِيَجْعَلَ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ »

 

طبري و آيات شيطاني:

 

ابن تيميه طبري را از اكابر تفسير مي داند و كتاب تفسير او را خالي از روايات مجعول مي داند :

 

قال ابن تيمية بعد رد ما نقله العلّامة عن تفسير الثعلبي: و أما أهل العلم الكبار أهل التفسير مثل تفسير محمد بن جرير الطبري و بقي بن مخلد و ابن أبي حاتم و ابن المنذر و عبد الرحمن بن إبراهيم دحيم و أمثالهم فلم يذكروا فيها مثل هذه الموضوعات.

 

منهاج السنّة، جلد 7، ص 13.

 

ابن تيميه بعد از رد مطلبي كه علامه حلي از تفسير ثعلبي نقل كرده است مي گويد: اما بزرگان علم تفسير مثل محمد بن جرير طبري و بقي بن مخلد و ابن ابي حاتم و ابن منذر و عبدالرحمن بن ابراهيم بن دحيم و امثال اينها مثل اين روايات موضوع (جعلي) درآنها نيامده است .

 

قال أيضاً: كتفسير ابن جريج و سعيد بن أبي عروبة و عبد الرزاق و عبد بن حميد و أحمد و إسحاق و تفسير بقي بن مخلد و ابن جرير الطبري و محمد بن أسلم الطوسي و ابن أبي حاتم و أبي بكر بن المنذر و غيرهم من العلماء الأكابر الذين لهم في الإسلام لسان صدق و تفاسيرهم متضمنة للمنقولات التي يعتمد عليها في التفسير.

 

منهاج السنّة، جلد 7، ص 178 - 179.

 

همچنين مي گويد : مثل تفسير ابن جريج و سعيد بن ابي عروبه و عبدالرزاق و عبد بن حميد و احمد و اسحاق و تفسير بقي بن مخلد و ابن جرير طبري و محمد بن اسلم طوسي و ابن ابي حاتم و ابي بكر بن منذر وغير اينها از علماي بزرگ كه در اسلام زبان راست دارند و تفسيرهاي آنها در بردارنده رواياتي است كه در تفسير قابل اعتماد هستند.

 

طبري در تفسير خود نقل مي كند:

 

عن محمد بن كعب القرظي قال : لما رأى رسول الله ( ص ) تولي قومه عنه ، وشق عليه ما يرى من مباعدتهم ما جاءهم به من عند الله ، تمنى في نفسه أن يأتيه من الله ما يقارب به بينه وبين قومه . وكان يسره ، مع حبه وحرصه عليهم ، أن يلين له بعض ما غلظ عليه من أمرهم ، حين حدث بذلك نفسه وتمنى وأحبه ، فأنزل الله : والنجم إذا هوى ما ضل صاحبكم وما غوى فلما انتهى إلى قول الله : أفرأيتم اللات والعزى ومناة الثالثة الأخرى ألقى الشيطان على لسانه ، لما كان يحدث به نفسه ويتمنى أن يأتي به قومه : تلك الغرانقة العلى ، وإن شفاعتهن لترتجي . فلما سمعت ذلك قريش فرحوا وسرهم ، وأعجبهم ما ذكر به آلهتهم ، فأصاخوا له ، والمؤمنون مصدقون نبيهم فيما جاءهم به عن ربهم ، ولا يتهمونه على خلط ولا وهم ولا زلل . فلما انتهى إلى السجدة منها وختم السورة ، سجد فيها ، فسجد المسلمون بسجود نبيهم ، تصديقا لما جاء به واتباعا لامره ، وسجد من في المسجد من المشركين من قريش وغير هم لما سمعوا من ذكر آلهتهم ، فلم يبق في المسجد مؤمن ولا كافر إلا سجد إلا الوليد بن المغيرة ، فإنه كان شيخا كبيرا فلم يستطع ، فأخذ بيده حفنة من البطحاء فسجد عليها . ثم تفرق الناس من المسجد ، وخرجت قريش وقد سرهم ما سمعوا من ذكر آلهتهم ، يقولون : قد ذكر محمد آلهتنا بأحسن الذكر ، وقد زعم فيما يتلو أنها الغرانيق العلي وأن شفاعتهن ترتضي وبلغت السجدة من بأرض الحبشة من أصحاب رسول الله ( ص ) ، وقيل : أسلمت قريش . فنهضت منهم رجال ، وتخلف آخرون . وأتى جبرائيل النبي ( ص ) ، فقال : يا محمد ماذا صنعت ؟ لقد تلوت على الناس ما لم آتك به عن الله ، وقلت ما لم يقل لك فحزن رسول الله ( ص ) عند ذلك ، وخاف من الله خوفا كبيرا ، فأنزل الله تبارك وتعالى عليه وكان به رحيما يعزيه ويخفض عليه الامر ويخبره أنه لم يكن قبله رسول ولا نبي تمنى كما تمنى ولا أحب كما أحب إلا والشيطان قد ألقى في أمنيته كما ألقى على لسانه ( ص ) ، فنسخ الله ما ألقى الشيطان وأحكم آياته ، أي فأنت كبعض الأنبياء والرسل فأنزل الله : وما أرسلنا من قبلك من رسول ولا نبي إلا إذا تمنى ألقى الشيطان في أمنيته . . . الآية . فأذهب الله عن نبيه الحزن ، وأمنه من الذي كان يخاف ، ونسخ ما ألقى الشيطان على لسانه من ذكر آلهتهم أنها الغرانيق العلى وأن شفاعتهن ترتضي.

 

جامع البيان، ج 17، ص 245 – 246 -247 تفسير آية 53 سورة النجم.

 

وقتي که قوم رسول خدا (ص) از ايشان روي گردان شدند ، و دوري کردن ايشان از رسول خدا بر ايشان سنگين آمد از خداوند خواست تا ماجرايي پيش آيد که فاصله بين او و قومش کمتر شود . و با اينکه حضرت ايشان را دوست داشتند (و سختي هاي قوم براي ايشان شيرين بود) اما اگر کمي از سخت گيري قومش کم مي شد ، اين مطلب حضرت را خوشنود مي کرد ؛ پس خداوند آيه نازل کرد که : " والنجم اذا هوي ما ضل صاحبکم وما غوي" و وقتي به کلام خدا رسيد که " آيا لات و عزي را ديده ايد ؛ و منات سومين (بت) ديگر را " در اين هنگام شيطان به خاطر آنچه باخود گفته بودند و خواسته بودند که براي قومش نازل شود ، بر زبان حضرت انداخت که " ايشان پردندگان والا مقامي هستند ؛ و بدرستيکه شفاعت ايشان مورد اميد است " .

 

وقتي که قريش اين سخنان را شنيدند اين مطلب ايشان را شاد کرده و خشنود ساخت ؛ و اين سخنان که در مورد خدايان ايشان بود مورد پسند ايشان افتاد و به سخنان حضرت گوش فرا دادند ؛ مومنين نيز پيغمبر خويش را تصديق مي کرده و او را به  ديوانگي و اشتباه و خطا متهم نمي کردند . وقتي که رسول خدا به محل سچده رسيد و خواندن سوره را تمام کرد به سجده افتاد ، مسلمانان نيز به سبب سجده رسول خدا سجده کردند ؛ زيرا آنچه را آورده بود قبول داشتند و دستورات او را تبعيت مي کردند ؛ کساني که از مشرکان قريش و غير ايشان نيز در مسجد بودند وقتي ياد کردن خدايان خود را ديدند به سجده افتادند ؛ پس کسي در مسجد نماند – چه مومن و چه کافر- مگر آنکه سجده کرد ؛ غير از وليد بن مغيره که کهنسال بود و نتوانست سجده کند ؛ پس مقداري از خاک را با دست خود گرفته بر آن سجده کرد ؛ سپس مردم از مسجد بيرون رفتند و قريش نيز بيرون رفته از آنچه که در مورد خدايان خود شنيده بودند خشنود بوده و مي گفتند : محمد خدايان ما را به بهترين وجه ياد کرد ؛ و گمان مي شد که از آيات قرآن بوده است که " ايشان پردندگان والا مقامي هستند ؛ و بدرستيکه شفاعت ايشان مورد اميد است" و حتي خبر اين سجده به ياران رسول خدا در حبشه نيز رسيد ؛ و حتي عده اي گفتند : که قريش مسلمان شده اند . پس عده اي از ايشان براي بازگشت آماده شده اما عده اي باقي ماندند ؛ و جبريل به نزد رسول خدا آمد و گفت : اي محمد چه کردي!!! براي مردم چيزي را خواندي که من آن را از جانب خدا براي تو نياورده بودم ؛ و چيزي را گفتي که براي تو نگفته بودم ؛ پس رسول خدا در اين هنگام اندوهگين گرديدند ؛ و ترس شديدي از خدا پيدا کردند ؛ پس خداوند تبارک و تعالي بر او نازل کرد – در حاليکه بر او رحمت فرستاده و او را آرامش مي داد و مساله را براي او کوچک جلوه مي داد ؛ و به او خبر داد که هيچ پيغمبر و نبي قبل از ايشان نبوده است مگر اينکه چنين آرزويي کرده است و همين را که حضرت دوست داشتند ، دوست داشته است ؛ و شيطان نيز خود را در ميان آرزوي او انداخته است ... پس خداوند اندوه را از رسولش بر طرف نموده و او را از آنچه مي ترسيد ايمن نمود ؛ و آنچه را شيطان بر زبان پيغمبرش -در مورد ياد خدايان ايشان که ايشان پردنگان والا مقامي هستند که شفاعت ايشان مورد اميد است - فرستاده بود نسخ نمود .

 

سيوطى و نقل آيات شيطاني با اسانيد صحيح :

 

قال السيوطي: وأخرج البزار والطبراني وابن مردويه والضياء في المختارة بسند رجاله ثقات من طريق سعيد بن جبير عن ابن عباس قال إن رسول الله صلى الله عليه وسلم قرأ أفرأيتم اللات والعزى ومنات الثالثة الأخرى تلك الغرانيق العلى وان شفاعتهن لترتجي ففرح المشركون بذلك وقالوا قد ذكر آلهتنا فجاء جبريل فقال اقرأ على ما جئتك به فقرأ أفرأيتم اللات والعزى ومنات الثالثة الأخرى تلك الغرانيق العلى وان شفاعتهن لترتجي فقال ما أتيتك بهذا هذا من الشيطان فأنزل الله وما أرسلنا من قبلك من رسول ولا نبي الا إذا تمنى إلى آخر الآية.

 

الدر المنثور، ج 4، ص 366.

 

سيوطي مي گويد : بزار و طبراني و ابن مردويه و ضياء در المختاره با سندي كه راويان آن ثقه هستند روايت كرده اند به طريق خود از سعيد بن جبير از ابن عباس گفت : هما نا رسول خدا قرائت كردند آيات مي بينيد افرايتم اللات والعزي ومنات الثالثة الاخري تلك الغرانيق العلي وان شفاعتهن لترتجي پس مشركين خوشحال شدند و گفتند خدايان ما را به نيكي ياد كرد پس جبرئيل نازل شد و گفت : بخوان آنگونه كه بر تو نازل كردم دو مرتبه همانگونه قرائت كرد جبرئيل گفت من اينها را به تو نازل نكردم اينها از شيطان است سپس خدا اين آيه را نازل كرد كه و ما هيچ رسول و نبي را قبل از تو نفرستاديم مگر اينكه شيطان دوست دارد ...

 

وقال أيضاً: وأخرج ابن جرير وابن المنذر وابن أبي حاتم وابن مردويه بسند صحيح عن سعيد بن جبير قال قرأ رسول الله صلى الله عليه وسلم بمكة النجم فلما بلغ هذا الموضع أفرأيتم اللات والعزى ومنات الثالثة الأخرى ألقى الشيطان على لسانه تلك الغرانيق العلى وان شفاعتهن لترتجي قالوا ما ذكر آلهتنا بخير قبل اليوم فسجد وسجدوا ثم جاءه جبريل بعد ذلك قال أعرض على ما جئتك به فلما بلغ تلك الغرانيق العلى وان شفاعتهن لترتجي قال له جبريل لم آتك بهذا هذا من الشيطان فأنزل الله وما أرسلنا من قبلك من رسول ولا نبي الآية.

 

الدر المنثور، ج 4، ص 366.

 

و همچنين مي گويد : روايت كرده است ابن جرير و ابن منذر و ابن ابي حاتم و ابن مردويه به سند صحيح از سعيد بن جبير گفت : رسول خدا در مكه سوره نجم مي خواند زماني كه به اين آيه رسيد افرايتم اللات و العزي و منات الثالثة الاخري شيطان بر زبانش جاري كرد تلك الغرانيق العلي و ان شفاعتهن لترتجي ،‌ مشركين گفتند :‌ قبل از اين خدايان ما را به نيكي ياد نكرده بود پس پيامبر سجده كرد و مشركين سجده كردند سپس جبرئيل نزد حضرت آمد و گفت : آن آياتي كه بر تو نازل كردم عرضه كن پس زماني كه به تلك الغرانيق العلي و ان شفاعتهن لترتجي رسيد جبرئيل به او گفت : من اين را براي تو نياوردم اين از شيطان است سپس خدا آيه نازل كرد و ما ارسلنا من قبلك من رسول و لانبي ادامه آيه .

 

آيات شيطاني درصحيح بخاري :

 

روى البخاري بإسناده عن ابن عباس أَنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه وسلم سَجَدَ بِالنَّجْمِ وَسَجَدَ مَعَهُ الْمُسْلِمُونَ وَالْمُشْرِكُونَ وَالْجِنُّ وَالإِنْسُ. وَرَوَاهُ ابْنُ طَهْمَانَ عَنْ أَيُّوبَ. 

 

صحيح البخاري، ج 2، ص 32، ح 1071، كتاب سجود القرآن، ب 5 - باب سُجُودِ الْمُسْلِمِينَ مَعَ الْمُشْرِكِينَ. وج 6، ص 52، ح 4862، كتاب التفسير، ب 4 -باب فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَاعْبُدُوا.

 

بخاري به سند خود از ابن عباس نقل مي كند كه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم به ستاره سجده كرد و همراه با پيامبر مسلمانان و مشركان و جن و انس سجده كردند . و اين روايت را ابن طهمان از ايوب آورده است.

 

ابن بطال از شراح بخاري بر اين مطلب اعتراض كرده و مي گويد :

 

فقال: إن أراد البخاري الاحتجاج لابن عمر بسجود المشركين فلاحجّة فيه؛ لأنّ سجودهم لم يكن على وجه العبادة وإنّما كان لما ألقى الشيطان.

 

فتح الباري، ج 2، ص 457.

 

پس مي گويد : اگر بخاري مي خواهد احتجاج كند بر ابن عمر به سجده مشركين كه دليل او اعتبار ندارد براي اينكه سجده مشركين از روي عبادت نبوده است بلكه بخاطر القاء شيطان بوده است .

 

نظر ابن حجر عسقلاني درباره آيات شيطاني:

 

ابن حجر بعد از نقل روايات آيات شيطاني مي گويد :  

 

لكن كثرة الطرق تدل على أن للقصة أصلاً مع أنّ لها طريقين آخرين مرسلين رجالهما على شرط الصحيحين.

 

اما روايات متعدد ثابت مي كند كه اين قضه واقعيت دارد با اين كه دو روايت مرسل در رابطه با اين ماجرا وجود دارد اما راويان آن دو روايت شرائط صحت روايات صحيحين را دارا هستند .

 

... وجميع ذلك لا يتمشى على القواعد فإن الطرق إذا كثرت وتباينت مخارجها دل ذلك على أن لها أصلا وقد ذكرت أن ثلاثة أسانيد منها على شرط الصحيح .

 

فتح الباري، ج 8، ص 333 -  334 سورة الحج.

 

... و همه اين روايات شايد موافق با قواعد علم رجال نباشد ولي اگر اسانيد يك روايت زياد شد و با هم متفاوت بود، نشانگر اين است كه اين روايت حقيقت دارد و ياد آور شديم كه سه سند از اسانيد آن مطابق شروط صحيح است .

 

راي علماء شيعة درباره حديث غرانيق‏

 

نظر علامه طباطبائي

 

قال السيد الطباطبائي: الرواية مروية بطرق عديدة عن ابن عباس وجمع من التابعين وقد صحّحها جماعة منهم الحافظ ابن حجر . لكن الأدلة القطعية على عصمته صلى الله عليه وآله وسلم تكذب متنها وإن فرضت صحّة سندها فمن الواجب تنزيه ساحته المقدسة عن مثل هذه الخطيئة مضافا إلى أن الرواية تنسب إليه صلى الله عليه وآله وسلم أشنع الجهل وأقبحه فقد تلى (تلك الغرانيق العلى وإن شفاعتهن لترتجي) وجهل أنه ليس من كلام الله ولا نزل به جبريل ، وجهل أنه كفر صريح يوجب الارتداد ودام على جهة حتى سجد وسجدوا في آخر السورة ولم يتنبه ثم دام على جهله حتى نزل عليه جبريل وأمره أن يعرض عليه السورة فقرأها عليه وأعاد الجملتين وهو مصر على جهله حتى أنكره عليه جبريل ثم أنزل عليه آية تثبت نظير هذا الجهل الشنيع والخطيئة الفضيحة لجميع الأنبياء والمرسلين وهي قوله : (وما أرسلنا من قبلك من رسول ولا نبي إلا إذا تمنى ألقى الشيطان في أمنيته) .

 

وبذلك يظهر بطلان ما ربما يعتذر دفاعا عن الحديث بأن ذلك كان سبقا من لسان دفعة بتصرف من الشيطان سهوا منه عليه السلام وغلطا من غير تفطن . فلا متن الحديث على ما فيه من تفصيل الواقعة ينطبق على هذه المعذرة ، ولا دليل العصمة يجوز مثل هذا السهو والغلط . على أنه لو جاز مثل هذا التصرف من الشيطان في لسانه صلى الله عليه وآله وسلم بإلقاء آية أو آيتين في القرآن الكريم لارتفع الامن عن الكلام الإلهي فكان من الجائز حينئذ أن يكون بعض الآيات القرآنية من إلقاء الشيطان ثم يلقي نفس هذه الآية (وما أرسلنا من ن رسول ولا نبي) الآية فيضعه في لسان النبي وذكره فيحسبها من كلام الله الذي نزل به جبريل كما حسب حديث الغرانيق كذلك فيكشف بهذا عن بعض ما ألقاه وهو حديث الغرانيق سترا على سائر ما ألقاه .

 

أو يكون حديث الغرانيق من الكلام الله وآية (وما أرسلنا من قبلك من رسول ولا نبي) الخ ، وجميع ما ينافي الوثنية من كلام الشيطان ويستر بما ألقاه من الآية وأبطل من حديث الغرانيق على كثير من إلقاءاته في خلال الآيات القرآنية ، وبذلك يرتفع الاعتماد والوثوق بكتاب الله من كل جهة وتلغو الرسالة والدعوة النبوية بالكلية جلت ساحة الحق من ذلك .

 

تفسير الميزان، ج 14، ص 396 - 397.

 

اين روايت به چند طريق از ابن عباس و جمعى از تابعين روايت شده، و جماعتى از تابعين از جمله حافظ ابن حجر آن را صحيح دانسته‏اند.

 

و ليكن ادله قطعيى كه دلالت بر عصمت آن جناب دارد متن اين روايت را تكذيب مى‏كند هر چند كه سندش صحيح باشد، پس ما به حكم آن ادله لازم است ساحت آن جناب را منزه از چنين خطايى بدانيم. علاوه بر اين كه اين روايت شنيع‏ترين مراحل جهل را به آن جناب نسبت مى‏دهد براى اينكه به او نسبت مى‏دهد كه نمى‏دانسته جمله" تلك الغرانيق العلى ..." كلام خدا نيست و جبرئيل آن را نياورده و نمى‏دانسته كه اين كلام كفر صريح و موجب ارتداد از دين است. تازه اين نادانى‏اش آن قدر ادامه يافته تا سوره تمام شده، و سجده آخر آن را به جا آورده باز هم متوجه خطاى خود نشده تا جبرئيل نازل شده، دوباره سوره را بر او عرضه كرده و اين دو جمله كفرآميز را هم جزو سوره خوانده است. آن وقت جبرئيل گفته من آن را نازل نكرده‏ام. از همه بدتر اينكه جبرئيل آيه" وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ ..." را نازل كرده، و نظاير اين كفر را براى همه انبياء و مرسلين اثبات نموده است.

 

از همين جا روشن مى‏شود كه توجيه و عذرى كه بعضى به منظور دفاع از حديث درست كرده‏اند باطل و عذرى بدتر از گناه است و آن اين است كه" اين جمله از آن حضرت سبق لسانى بوده و شيطان در او تصرفى كرده كه در نتيجه دچار اين اشتباه و غلط شده" براى اينكه نه متن حديث را مى‏گويد و نه دليل عصمت چنين خطايى را براى انبياء جايز مى‏داند.

 

علاوه بر اينكه اگر مثل چنين تصرفى براى شيطان باشد كه در زبان رسول خدا (ص) تصرف نموده، يك آيه و يا دو آيه غير قرآنى به عنوان قرآن به زبان او جارى سازد، ديگر اعتمادى در كلام الهى باقى نمى‏ماند، چون ممكن است كسى احتمال دهد بعضى از آيات قرآن از همان تصرفات بوده باشد، و رسول خدا (ص) آن طور كه داستان غرانيق مى‏گويد آن آيات را قرآن پنداشته، آيه" وَ ما أَرْسَلْنا ..." كاشف دروغ بودن يكى از آنها- يعنى همان قصه غرانيق- و سرپوش بقيه آنها باشد.

 

و يا احتمال دهد كه اصلا داستان غرانيق كلام خدا باشد و آيه" وَ ما أَرْسَلْنا ..." و هرآيه ديگرى كه منافى با بت‏پرستى است از القائات شيطان باشد و بخواهد با آيه مذكور كه داستان غرانيق را ابطال مى‏كند بر روى بسيارى از آيات كه در حقيقت القائات شيطانى فرض شده سرپوش بگذارد كه با اين احتمال از هر جهت اعتماد و وثوق به كتاب خدا از بين رفته رسالت و دعوت نبوت به كلى لغو مى‏گردد. و ساحت مقدس حق تعالى منزه از آن است.

 

نظر آيت الله العظمي  مكارم الشيرازي درآيات شيطاني

 

در بعضى از كتب اهل سنت روايات عجيبى در اينجا از ابن عباس نقل شده كه: پيامبر خدا ص در مكه مشغول خواندن سوره" النجم" بود، چون به آياتى كه نام بتهاى مشركان در آن بود رسيد (أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏)  در اين هنگام شيطان اين دو جمله را بر زبان او جارى ساخت:

 

(تلك الغرانيق العلى، و ان شفاعتهن لترتجى!).

 

(اينها پرندگان زيباى بلند مقامى هستند و از آنها اميد شفاعت است!) «1».

 

در اين هنگام مشركان خوشحال شدند و گفتند محمد ص تا كنون نام خدايان ما را به نيكى نبرده بود، در اين هنگام پيامبر ص سجده كرد و آنها هم سجده كردند، جبرئيل نازل شد و به پيامبر ص اخطار كرد كه اين دو جمله را براى تو نياورده بودم، اين از القائات شيطان بود در اين موقع آيات مورد بحث (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ ...) نازل گرديد و به پيامبر ص و مؤمنان هشدار داد! گر چه جمعى از مخالفان اسلام براى تضعيف برنامه‏هاى پيامبر ص به گمان اينكه دستاويز خوبى پيدا كرده‏اند اين قضيه را با آب و تاب فراوان نقل كرده و شاخ و برگهاى زيادى به آن داده‏اند ولى قرائن فراوان نشان مى‏دهد كه اين يك حديث مجعول و ساختگى است كه براى بى اعتبار جلوه دادن قرآن و كلمات پيامبر اسلام ص وسيله شيطان‏صفتان جعل شده است زيرا: اولا- به گفته محققان، راويان اين حديث افراد ضعيف و غير موثقند، و صدور آن از ابن عباس نيز به هيچوجه معلوم نيست، و به گفته" محمد بن اسحاق" اين حديث از مجعولات زنادقه مى‏باشد و او كتابى در اين باره نگاشته است. ثانيا- احاديث متعددى در مورد نزول سوره نجم و سپس سجده كردن پيامبر و مسلمانان در كتب مختلف نقل شده، و در هيچيك از اين احاديث سخنى از افسانه غرانيق نيست، و اين نشان مى‏دهد كه اين جمله بعدا به آن افزوده شده است. ثالثا- آيات آغاز سوره نجم صريحا اين خرافات را ابطال مى‏كند آنجا كه مى‏گويد وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى‏:" پيامبر از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد آنچه مى‏گويد تنها وحى الهى است" اين آيه با افسانه فوق چگونه سازگار است؟ رابعا- آياتى كه بعد از ذكر نام بتها در اين سوره آمده، همه بيان مذمت بتها و زشتى و پستى آنها است و با صراحت مى‏گويد: اينها اوهامى است كه شما با پندارهاى بى اساس خود ساخته‏ايد و هيچگونه كارى از آنها ساخته نيست (إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى‏. با اين مذمتهاى شديد چگونه ممكن است چند جمله قبل از آن، مدح بتها شده باشد بعلاوه قرآن صريحا يادآور شده كه خدا تمامى آن را از هر گونه تحريف و انحراف و تضييع حفظ مى‏كند چنان كه در آيه 9 سوره حجر مى‏خوانيم:" إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ". خامسا- مبارزه پيامبر ص با بت و بت پرستى يك مبارزه آشتى ناپذير و پى‏گير و بى وقفه از آغاز تا پايان عمر او است، پيغمبر ص در عمل نشان داد كه هيچگونه مصالحه و سازش و انعطافى در مقابل بت و بت پرستى- حتى در سخت ترين حالات- نشان نمى‏دهد، چگونه ممكن است چنين الفاظى بر زبان مباركش جارى شود. و سادسا- حتى آنها كه پيامبر اسلام ص را از سوى خدا نمى‏دانند و مسلمان نيستند او را انسانى متفكر و آگاه و مدبر مى‏دانند كه در سايه تدبيرش به بزرگترين پيروزيها رسيد، آيا چنين كسى كه شعار اصليش لا اله الا اللَّه و مبارزه آشتى ناپذير با هر گونه شرك و بت پرستى بوده، و عملا نشان داده است كه در ارتباط با مساله بتها حاضر به هيچگونه سازشى نيست، چگونه ممكن است برنامه اصلى خود را رها كرده و از بتها اين چنين تجليل به عمل آورد؟! از مجموع اين بحث بخوبى روشن مى‏شود كه افسانه غرانيق ساخته و پرداخته دشمنان ناشى و مخالفان بيخبر است كه براى تضعيف موقعيت قرآن و پيامبر ص چنين حديث بى اساس را جعل كرده‏اند. لذا تمام محققان اسلامى اعم از شيعه و اهل تسنن اين حديث را قويا نفى تفسير نمونه، ج‏14، ص: 144و تضعيف كرده‏اند و به جعل جاعلين نسبت داده‏اند . البته بعضى از مفسران توجيهى براى اين حديث ذكر كرده‏اند كه بر فرض ثبوت اصل حديث، قابل مطالعه بود و آن اينكه:" پيامبر اسلام ص آيات قرآن را آهسته و با تانى مى‏خواند، و گاه در ميان آن لحظاتى سكوت مى‏كرد، تا دلهاى مردم آن را بخوبى جذب كند، هنگامى كه مشغول تلاوت آيات سوره نجم بود و به آيه" أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏" رسيد بعضى از شيطان صفتان (مشركان لجوج) از فرصت استفاده كرده و جمله تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لترتجى را در اين وسط با لحن مخصوصى سر دادند تا هم دهن كجى به سخنان پيامبر ص كنند و هم كار را بر مردم مشتبه سازند، ولى آيات بعد به خوبى از آنها پاسخ گفت و بت پرستى را شديدا محكوم كرد" و از اينجا روشن مى‏شود اينكه بعضى خواسته‏اند داستان غرانيق را نوعى انعطاف از ناحيه پيامبر ص نسبت به بت پرستان به خاطر سرسختى آنها و علاقه پيامبر ص به جذب آنان به سوى اسلام بدانند و از اين راه تفسير كنند، مرتكب اشتباه بزرگى شده‏اند، و نشان مى‏دهد كه اين توجيه‏گران موضع اسلام و پيامبر ص را در برابر بت و بت پرستى درك نكرده‏اند و مدارك تاريخى كه مى‏گويد دشمنان هر بهايى را حاضر شدند به پيامبر ص در اين زمينه بپردازند و او قبول نكرد و ذره‏اى از برنامه خود عدول ننمود نديده‏اند، و يا عمدا تجاهل مى‏كنند.

 

تفسير نمونه، ج‏14، ص: 142

 

از آقايان خواهشمنديم اين جسارت خدمت پيامبر عظيم الشان صلي الله عليه و آله و سلم را پاسخ بگويند ودست از بستن اتهامات واهي به شيعه بردارند. جاي تعجب است كه آقايان اهل سنت چگونه تصريحات علماي خود را رها كرده و پيگير اكاذيبي كه در هيچ يك از كتب شيعه يافت نمي شود هستند.

 

گروه پاسخ به شبهات
 
مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

 منبع :

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1247

 

آيا روايت « أبوبكر وعمر سيدا كهول أهل الجنة» از قول رسول خدا (ص)

آيا روايت « أبوبكر وعمر سيدا كهول أهل الجنة» از قول رسول خدا (ص)

 صحت دارد ؟

پاسخ :

 
اين روايت در برخي از كتاب‌هاي اهل سنت ؛ از جمله : مسند احمد بن حنبل ، سنن ابن ماجه قزويني ، سنن ترمذي ، مجمع الزوائد هيثمي نقل شده است ؛ ولي بخاري و مسلم از نقل آن خوددراي كرده‌اند كه اين خود مي‌تواند يكي از دلائل ضعف آن باشد ؛ چرا كه اهل سنت بسياري از رواياتي را كه در فضائل و امامت امام علي عليه السلام نقل شده ، به اين دليل كه بخاري و مسلم آن را نياورده‌اند ، رد مي‌كنند .

 

اين روايت از نظر سندي نيز اشكالاتي دارد :

 

هيثمي بعد از نقل حديث مي‌گويد :

 

رواه البزار والطبراني في الأوسط وفيه على ابن عابس وهو ضعيف .

 

مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج9 ، ص53 .

 

اين روايت را بزاز و طبراني نقل كرده‌اند كه در سلسله سند آن علي بن عابس وجود دارد و او ضعيف است .

 

و نيز بعد از نقل روايت ديگر در همين زمينه ، مي‌گويد :

 

[فيه] عبد الرحمن ابن ملك بن مغول ، قلت وهو متروك .

 

بزاز ، آن را از عبيد الله بن عمر نقل كرده است ، در سند آن عبد الرحمن بن ملك بن مغول است و او متروك است .

 

و نيز ابن جوزي ، يكي ديگر از بزرگان اهل سنت ، اين روايت را در كتاب الموضوعات آورده و بعد از آن مِي‌گويد :

 

هذا حديث موضوع على رسول اللّه ( صلى اللّه عليه وسلم.

 

الموضوعات ، ج1 ، ص318 .

 

اين روايتي است جعلي كه آن را به پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) نسبت داده‌اند .

 

صرف نظر از بحث سندي ، نمي‌توان اين روايت را پذيرفت ؛ چرا كه سازنده و جاعل آن اين مطلب را فراموش كرده است كه تمامي بهشتيان هنگام ورود به بهشت ، جواني خود را به دست مي‌آورند و كسي در سن پيري وارد بهشت نخواهد شد ؛ چنانچه امام جواد عليه السلام در مناظره‌اي كه با يحيي بن اكثم داشتند ، از اين روايت اين گونه جواب داده‌اند :

 

وَ هَذَا الْخَبَرُ مُحَالٌ أَيْضاً لِأَنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ كُلَّهُمْ يَكُونُونَ شُبَّاناً وَ لَا يَكُونُ فِيهِمْ كَهْلٌ وَ هَذَا الْخَبَرُ وَضَعَهُ بَنُو أُمَيَّةَ لِمُضَادَّةِ الْخَبَرِ الَّذِي قَالَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) فِي الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ (عليهما السلام) بِأَنَّهُمَا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّة .

 

الاحتجاج - الشيخ الطبرسي - ج 2 - ص 246 – 247 .

 

محال است كه پيامبر چنين سخني فرموده باشد ؛ زيرا كه بهشتيان همگي جوان هستند و اصلاً در ميان آن‌ها كسي كه در سن پيري باشد ، وجود ندارد . اين روايت را بنو اميّه وضع كردند در مقابل روايتي كه رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) در حق امام حسن و امام حسين عليهما السلام فرمود :

 

امام حسن و امام حسين عليهما السلام ، دو آقاي جوانان اهل بهشت هستند .

 

و جالب اين است كه معمولاً بني اميه وقتي مي‌خواستند روايتي را در فضائل خلفا جعل كنند ، تلاش مي‌كردند آن را از زبان اهل بيت عليهم السلام نقل كنند . اين روايت را نيز از زبان امير المؤمنين عليه السلام نقل كرده‌اند .

 

از طرف ديگر ، اين روايت با بسياري از روايات ديگر كه حتي مي‌توان در باره آن‌ها ادعاي تواتر كرد ، در تضاد است ؛ زيرا در اين روايات پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم مي‌فرمايد كه اهل بهشت همگي وقتي وارد بهشت مي‌شوند ، در هيأت انسان‌هاي سي ساله و يا سي و سه ساله هستند .

 

سيوطي ، مفسر معروف اهل سنت در الدر المنثور مي‌نويسد :

 

وأخرج ابن أبي شيبة وأحمد وابن أبي الدنيا في صفة الجنة والطبراني في الكبير عن أبي هريرة قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم يدخل أهل الجنة الجنة جردا مردا بيضا جعادا مكحلين أبناء ثلاث وثلاثين .

 

الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 1 - ص 48 .

 

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم فرمودند : اهل بهشت ، داخل بهشت مي‌شوند ؛ در حالي كه عريان هستند ، بدن‌ شان بي‌مو ، صورتشان نوراني ، موي سرشان پيچيده و چشم‌هايشان سرمه كشيده و همه آن سي و سه ساله هستند .

 

و ترمذي در سنن خود مي‌نويسد :

 

عن معاذ بن جبل أن النبي صلى الله عليه وسلم قال " يدخل أهل الجنة الجنة جردا مردا مكحلين أبناء ثلاثين أو ثلاث وثلاثين سنة .

 

سنن الترمذي ، ج4 ، ص88 .

 

و هيثمي در مجمع الزوائد مي‌نويسد :

 

وعن أنس بن مالك قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم يدخل أهل الجنة الجنة جردا مردا مكحلين . رواه الطبراني في الأوسط واسناده جيد .

 

مجمع الزوائد - الهيثمي - ج 10 - ص 398 – 399 .

 

با اين حال چگونه مي‌شود كه ابوبكر و عمر ، سيد شيوخ اهل بهشت باشد ، وقتي هيچ پيرمردي در بهشت نيست ؟!

 

  

گروه پاسخ به شبهات

 

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)


منبع :

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1250
 

مذهب شيعه در چه زماني پايه گذاري شده است ؟

مذهب شيعه در چه زماني پايه گذاري شده است ؟

توضيح سؤال :

 

مذهب شيعه کي و چه جوري پايه گذاري شده و چگونه مي توان گفت که بيش از يک ميليارد مسلمان در اشتباهند و اقليت شيعه صحيح مي گويند ؟؟؟

 

پاسخ

 

دوست عزيز اولا بايد خدمت شما عرض کنم در منطق قرآن هيچ وقت اکثريت ملاک حقانيت نيست همانطوي که خداوند کريم در جاي جاي قرآن به اين مطلب اشاره فرموده است :

 

خداوند در قرآن 15 مرتبه مي فرمايد :‌

أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ .

 

( در سوره هاي : انعام /37 ، الأعراف /131 ، الأنفال /34‌ ، يونس /55 ، ... ) .

 

و دو مورد مي فرمايد :

أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ .

 

( سوره هاي العنکبوت / 63، و الحجرات /4) .

 

از طرفي اگر نگاهي به اطراف خود بيندازيد مي بينيد که اکثريت جمعيت جهان را مسيحي ها تشکيل مي دهند

 

طبق بررسي‌هاي به‌عمل آمده توسط كارشناسان و آمارگيران جهاني و استنتاجات انجام‌شده از آمار و اطلاعات كشورها ، هم اكنون پيروان دين مسيحيت 33% كل جمعيت جهان را تشكيل مي‌دهند. واين در حالي است که مسلمانان 21% از جمعيت دنيا را تشکيل مي دهند و در رتبه دوم قرار دارند.

 

   بنابراين اگر اکثريت ملاک حقانيت باشد و همين که تعداد عده اي بيشتر بود اين را ملاک درستي بدانيم پس بايد شما هم مسيحي شويد زيرا به نظر شما آيا مي شود 33% جمعيت جهان در اشتباه باشند و 21% درست بگويند ؟!!! 

 

سايت ويکي پديا طبق آمار سال 2005.

 

اگر انصاف به خرج دهيد در مي يابيد که در اشتباه هستيد .

 

اما اينکه چرا جمعيت اهل سنت از شيعيان بيشتر است ، خود بحث مستقلي را مي طلبد وعلل گوناگوني هم دارد که در حال حاضر به بحث ما ارتباطي ندارد و در صورت تمايل بعدا خدمت شما عرض خواهيم نمود.

 

اما اينکه تشکيل مذهب حقه شيعه را به صفويه نسبت داده ايد بي انصافي نموده ايد و ما اين کارتان را حمل بر عدم اطلاع شما از تاريخ و مطالب مندرج در کتابهاي خودتان مي کنيم . براي رفع هر گونه ابهام به مطالب زير دقت فرمائيد :

 

قال تعالى ( إن الذين آمنوا وعملوا الصالحات أولئك هم خير البرية ) . لما نزلت هذه الآية قال الرسول لعلي يا علي ( ع ) هم أنت و شيعتك .

 

سورة البينة ، آية 7 .

 

والصواعق المحرقة لابن حجر ص 96 ؛ شواهد التنزيل للحاكم الحسكاني ج 2 ، ص 356 - 66 ح 1125 - 1148؛كفاية الطالب للكنجي الشافعي ص 244 و 245 و 246 ؛ المناقب للخوارزمي ص 62 و 187؛ الفصول المهمة لابن الصباغ المالكي ص 107 ؛ ينابيع المودة ـ قندوزي الحنفي ـ ص 62؛ نور الأبصار ص 71 و 102 ؛ الدرالمنثورـ سيوطي ـ ج 6 ، ص 379؛ تفسير الطبري ج 3 ، ص 146؛ تذكرة الخواص لابن الجوزي ص 18؛ فتح القدير للشوكاني ج 5 ، ص 477؛ فرائد السمطين ج 1 ، ص 156 .

 

زماني که آيه ( إن الذين آمنوا وعملوا الصالحات أولئك هم خير البرية ) نازل شد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به علي امير المؤمنين فرمودند : منظور از اين آيه تو و شيعيانت هستيد .

 

... أمير المؤمنين علي بن أبي طالب قال قال رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) يا علي إذا كان يوم القيامة يخرج قوم من قبورهم لباسهم النور على نجائب من نور أزمتها يواقيت حمر تزفهم الملائكة إلى المحشر فقال علي تبارك الله ما أكرم هؤلاء على الله قال رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) يا علي هم أهل ولايتك وشيعتك ومحبوك يحبونك بحبي ويحبوني بحب الله هم الفائزون يوم القيامة .

 

تاريخ مدينة دمشق ج42، ص 332،‌ ذيل ترجمه آقا اميرالمؤمنين علي عليه السلام .

 

امير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام فرمود: (روزي) رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم به من فرمودند: يا علي زماني که قيامت فرا مي رسد عده اي از قبر هايشان خارج مي شوند که لباسهاي آنها از نور است و بر شتراني از نور سوارند که افسار آن شتران از جنس ياقوت سرخ است ملائکه آنها را تا محشر مشايعت مي کنند ، من عرض کردم تبارک الله چقدر اينها نزد خداوند گرامي هستند ، در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه وآله و سلم فرمودند : آنها کساني هستند که ولايت و امامت تو را پذيرفته اند آنان شيعيان و دوستداران تو هستند ، تو را به خاطر دوستي من دوست داراند و مرا دوست مي دارند زيرا که خداوند را دوست دارند ، آنان در روز قيامت رستگارند .

 

روى ابن عساكر بإسناده عن جابر بن عبد اللّه، قال: كنّا عند النبي صلى اللّه عليه وسلّم، فأقبل علي بن أبي طالب، فقال رسول اللّه: «قد أتاكم أخي، ثمّ التفت الي‏الكعبة فضربها بيده. ثمّ قال: والذي نفسي بيده، إنّ هذا وشيعته لهم الفائزون يوم القيامة.

 ثمّ قال: إنّه أوّلكم إيماناً معي، وأوفاكم بعهد اللّه، وأقومكم بأمر اللّه، وأعدلكم في الرعيّة، وأقسمكم بالسويّة، وأعظمكم عند اللّه مزية». قال: وفي ذلك الوقت نزلت فيه: (إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّلِحَتِ أُولَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ). البيّنة:7/98.

 كان أصحاب محمد صلى اللّه عليه وسلّم إذا أقبل علي قالوا: قد جاء خير البرية.

 

تاريخ مدينة دمشق ج42، ص 371،‌ ذيل ترجمه اميرالمؤمنين علي عليه السلام .

 

ابن عساكر با سند خودش از جابر بن عبد اللّه انصاري نقل مي کند که جابر فرمود: نزد رسول خدا بوديم ( ناگهان ) علي عليه السلام وارد شد ، در اين هنگام رسول خدا فرمودند : برادر شما آمد ، سپس رو به کعبه نمودند و با دستشان به کعبه زدند و فرمودند قسم به خدائي که جانم در دست اوست هر آينه اين مرد و شيعيانش در روز قيامت رستگارند .

 

سپس رسول خدا فرمودند : علي اولين کسي است که به من ايمان آورده است ، او وفادارترين شما به عهد و پيمان الهي وثابت قدم ترين شمادر اوامر الهي است وعادل ترين شما در برخورد با زير دستان و با انصاف ترين شماست و نزد خدا از همه شما برتر و با فضيلت تر است .

 

جابر مي گويد :‌ در همين وقت بود که آيه (إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّلِحَتِ أُولَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ). در شأن علي عليه السلام نازل شد . و هر وقت علي عليه السلام مي آمد اصحاب رسول مي گفتند بهترين مخلوق خدا آمد .

 

وعن ابن عباس ( رض ) قال : لما نزلت هذه الآية : ان الذين امنوا وعملوا الصالحات أولئك هم خير البرية قال : لعلي هو أنت وشيعتك تأتي يوم القيامة أنت وشيعتك راضين مرضيين ويأتي عدوك غضبانا مقحمين ...

 

نظم درر السمطين ـ زرندي حنفي ـ ص 92 .

 

ابن عباس مي گويد : وقتي آيه (ان الذين امنوا وعملوا الصالحات أولئك هم خير البرية ) نازل شد رسول خدا صلي الله عليه وآله و سلم به علي عليه السلام فرمودند : مراد از آيه تو شيعيانت هستيد روز قيامت تو و شيعيانت مي آييد در حالي که از خداوند راضي هستيد و خداوند هم از شما راضي است و دشمن تو مي آيد در حالي که غضبناک و هلاکت يافته است ...

 

... عن الشعبي عن علي قال : قال رسول الله صلى الله عليه وسلم : " أنت وشيعتك في الجنة " .

 

تاريخ بغداد ج12، ص 284، ذيل ترجمه عصام بن الحكم بن عيسى بن زياد بن عبد الرحمن رقم 6731 .

 

شعبي از امير المؤمنين علي نقل مي کند که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند :(اي علي) تو و شيعيانت (روز قيامت ) در بهشت هستيد .

 

أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لعلي أنت وشيعتك تردون على الحوض رواة مرويين بيضة وجوهكم وان عدوك يردون على الحوض ظمأ مقمحين .

 

المعجم الکبير ـ الطبراني ج1، ص 319، حديث 948 ، باب عبيدالله بن أبي رافع عن ابيه .

 

رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم به علي عليه السلام فرمودند : يا علي تو وشيعيانت (روز قيامت) در کنار حوض بر من وارد مي شويد در حالي که سيراب هستيد و صورتهايتان سفيد (و نوراني) است و دشمن تو در کنار حوض بر من وارد مي شود در حالي که تشنه و هلاک شده است .

 

در منابع اهل سنت حدود چهل روايت به اين مضمون صادر شده است.

 

 اسامي عده اي از صحابه رسول خدا که شيعه بوده اند

 

ذهبي در ترجمه  حجر بن عدي ابن جبلة بن عدي بن ربيعة مي گويد :

 

 وهو حجر الخير ... أبو عبد الرحمن الشهيد . له صحبة ووفادة ... وكان شريفا ، أميرا مطاعا ، أمارا بالمعروف ، مقدما على الانكار ، من شيعة علي رضي الله عنهما .

 

سير أعلام النبلاء ج 3، ص 463، ذيل ترجمه حجر بن عدي .

 

او حجر الخير است ( کنايه از خوبي او ) کنيه او أبو عبد الرحمن که شهيد شد . او از صحابه رسول خداست او مردي شريف و اميري اطاعت کننده بود بسيار به معروف امر مي نمود و هميشه در نهي از منکر مقدم بود و او از شيعيان علي ( عليه السلام ) است .

 

ذهبي در ترجمه  سعيد بن وهب الهمداني الخيواني الكوفي مي گويد :

 

من كبراء شيعة علي ... أسلم في حياة النبي صلى الله عليه وسلم .

 

سير أعلام النبلاء ج 3، ص180، رقم 70 ، ذيل ترجمه سعيد بن وهب .

 

او از شيعيان بزرگ علي (عليه السلام) بود... که در زمان حيات پيامبراکرم صلى الله عليه (وآله) وسلم اسلام آورد .

 

ابن عبدالبر در ترجمه أبو الطفيل الصحابي مي گويد :

 

أبو الطفيل عامر بن واثلة الكناني .. وقد ذكره ابن أبي خيثمة في شعراء الصحابة... وكان متشيّعاً في علي.

 

الإستيعاب ابن عبد البر ج 4 ص 1696

 

أبو الطفيل عامر بن واثلة الكناني ... ابن أبي خيثمة نام او را در زمره  صحابه شاعر ذکر کرده و او از شيعيان علي ( عليه السلام) بود .

 

ابن أبي الحديد مي گويد :

 

 وكان سلمان من شيعة على ( عليه السلام ) وخاصته.

 

شرح نهج البلاغة - ابن أبي الحديد، ج 18،ص 39.

 

سلمان از شيعيان  على ( عليه السلام ) و از اصحاب خاص ايشان بود .

مسعودي شافعي در حوادث وفات پيامبراکرم مي گويد :

 

أن الإمام عليا أقام ومن معه من شيعته في منزله بعد أن تمت البيعة لأبي بكر .

 

اثبات  الوصية للمسعودي : 121 ط النجف .

 

بعد از اينکه بيعت ابوبکر تمام شد امام علي ( عليه السلام ) به همراه شيعيانش در خانه اش تحصن نمود .

 

تقي الدين سبکي در کتاب الطبقات الشافعية نام شافعي را در زمره علماي شافعي مذهب  مي آورد .

 

الطبقات الشافعية ج3 ، ص 456 و 457 ، رقم 225، چاپ دار احياء الکتب العربية .

 

دكتر صبحي الصالح مي گويد :

 

كان بين الصحابة حتى في عهد النبي ( صلى الله عليه وآله وسلم ) شيعة لربيبه علي ، منهم : أبو ذر الغفاري ، والمقداد بن الأسود ، وجابر بن عبد الله ، وأبي بن كعب ، وأبو الطفيل عمر بن وائلة ، والعباس بن عبد المطلب وجميع بنيه ، وعمار بن ياسر ، وأبو أيوب الأنصاري.

 

النظم الإسلامية : ص 96 .

 

در ميان صحابه حتي در زمان (حيات) پيامبراکرم عده اي شيعه علي ـ پرورش يافته پيامبرـ بودند که بعضي از آنها عبارتند از : أبو ذر غفاري ، ومقداد بن اسود ، وجابر بن عبد الله ، وأبي بن كعب ، وأبو الطفيل عامر بن وائلة ، وعباس بن عبد المطلب وجميع بنيه ، وعمار بن ياسر ، وأبو أيوب الأنصاري.

محمد كرد علي در کتاب خطط الشام مي گويد :

 

 عرف جماعة من كبار الصحابة بموالاة علي في عصر رسول الله صلى الله عليه وسلم ، مثل سلمان الفارسي ، القائل : بايعنا رسول الله على النصح للمسلمين ، والائتمام بعلي بن أبي طالب ، والموالاة له ، ومثل أبي سعيد الخدري ... ومثل أبي ذر الغفاري وعمار بن ياسر ، وحذيفة بن اليمان وذي الشهادتين ، وأبي أيوب الأنصاري ، وخالد بن سعيد ، وقيس بن سعد .

 

خطط الشام 5 / 251 - 256  .

 

در زمان رسول خدا جماعت بزرگي از صحابه به دوستي و پيروي از علي شناخته مي شدند مثل سلمان که مي گفت : ما با رسول خدا بر خيرخواهي مسلمين و پذيرفتن ولايت و امامت علي و دوستي او بيعت نموديم ، و مثل أبي سعيد خدري ... ومثل أبي ذر غفاري وعمار بن ياسر ، وحذيفة بن يمان و ذي الشهادتين ، وأبي أيوب انصاري ، وخالد بن سعيد ، وقيس بن سعد .

 ابن حزم مي گويد :

 

وروينا عن نحو عشرين من الصحابة أن أكرم الناس على رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) علي بن أبي طالب.

 

الفصل في الملل والأهواء والنحل : 3 / 32 (111/4)، وركبت السفينة لمروان خليفات، ص 598.

 

از حدود بيست نفر از صحابه روايت داريم که گرامي ترين مردم نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم علي بن أبي طالب بود .

ظهور شيعه به روايت علماي اهل سنت

 

ابن خلدون مي گويد :

 

مبدأ دولة الشيعة: اعلم أنّ مبدء هذه الدولة، أنّ أهل البيت لمّا توفي رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم كانوا يرون أنّهم أحق بالأمر وأنّ الخلافة لرجالهم دون سواهم من قريش.

 

وفي قصّة الشورى أنّ جماعة من الصحابة كانوا يتشيعون لعلي ويرون استحقاقه على غيره ولمّا عدل به إلى سواه تأففوا منه وأسفوا له مثل الزبير ومعه عمار بن ياسر والمقداد بن الأسود وغيرهم.

 

تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 171.

ابن خلدون در باره مبدأ ظهور شيعه مي گويد :

 

بدان مبدأ تشکيل شيعه اين است که وقتي رسول خدا صلي الله عليه (و آله) و سلم وفات يافتند ، اهل بيت خلافت را حق مُسلَّم خود مي دانستند و معتقد بودند خلافت سزاوار مردان بني هاشم است و ديگر مردان قريش حقي درخلافت ندارند .

 

در قضيه شوري هم گروهي ازصحابه از شيعيان علي (عليه السلام ) محسوب مي شدندو معتقد بودند غير از علي (عليه السلام ) هيچ کس استحقاق خلافت را ندارد و زماني که خلافت را فردي غير از علي به دست آورد از اين امر اظهار بيزاري نمودند و تأسف خوردند. مثل زبير و عمار بن ياسر و مقداد بن اسود و افراد ديگر .

 

 استاد محمد عبد الله عنان مي گويد :

 

من الخطأ أن يقال : إن الشيعة ظهرت ولأول مرة عند انشقاق الخوارج . بل كان بدء الشيعة وظهورهم في عصر الرسول ( صلى الله عليه وآله وسلم ) حين أمره الله بإنذار عشيرته في الآية 214 من الشعراء : (وأنذر عشيرتك الأقربين) ولبى النبي فجمع عشيرته في بيته وقال لهم مشيرا إلى علي : هذا أخي ووصيي وخليفتي فيكم فاسمعوا له وأطيعوا.

 

 روح التشيع لعبد الله نعمة : ص 20 عن الجمعيات السرية .

اشتباه است کسي بگويد شيعه اولين بار در زمان ايجاد فتنه خوارج به وجود آمد . بلکه ابتداي ظهور شيعه در زمان حيات و ابتداي بعثت رسول خدا بود ، يعني در آن زماني که خداوند به رسولش امر نمود:( نزديکان خود را ارشاد كن و از عذاب آخرت بترسان )آنگاه پيامبراکرم به نداي حق لبيك گفته و نزديکانشان را در خانه خود جمع نمودند و در حالي که (با دست) به علي عليه السلام اشاره مي نمودند به آنها فرمودند : اين شخص برادر ، وصي و جانشين من پس از من در ميان شماست پس هرچه مي گويد از او بشنويد و اطاعتش کنيد .

أبو حاتم رازي مي گويد :

 

الشيعة لقب لقوم كانوا قد ألفوا أمير المؤمنين علي بن أبي طالب - صلوات الله عليه - في حياة رسول الله - صلى الله عليه وسلم - وعرفوا به ، مثل سلمان الفارسي ، وأبي ذر الغفاري ، والمقداد بن الأسود ، وعمار بن ياسر ، وكان يقال لهم شيعة علي ، وأصحاب علي.

 

كتاب الزينة : 259 تحقيق عبد اللّه سلوم السامرائي، نشأة الشيعة لعبد المنعم داود، ص 65، ط. بغداد 1968، الشيعة في مصر، لصالح الورداني المستبصر، ص 10.

 

أبو حاتم رازي سهل بن محمد بن عثمان سجستاني از علماء لغت وعلوم قرآني ـ ساكن بصرة ـ (متوفى 205 هجري) در كتابش که  الزينة نام دارد مي گويد :

 

شيعه لقب کساني بود که با أمير المؤمنين علي بن أبي طالب صلوات الله عليه در زمان حيات رسول الله صلى الله عليه (وآله) و سلم  الفت داشتند و به محبت علي شناخته مي شدند  ، مثل سلمان فارسي ، وأبي ذر غفاري ، ومقداد بن اسود ، وعمار بن ياسر ، وبه آنها  شيعه علي ، واصحاب علي مي گفتند .

 زبير بن بکار مي گويد :

 

 وكان عامّة المهاجرين وجلّ الأنصار لا يشكّون أنّ عليّاً هو صاحب الأمر بعد رسول‏اللّه‏.

 

الأخبار الموفّقيات لابن بكار (ت 272): 580، ومثله في تاريخ اليعقوبي: 103/2.

 

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

منبع :
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1313

آيا عمر ، ابوبكر و عثمان و ... در ترور نافرجام رسول خدا (ص) دست

 
آيا عمر ، ابوبكر و عثمان و ... در ترور نافرجام رسول خدا (ص) دست

 داشته‌اند ؟

پاسخ :

 
اين مطلب كه برخي از صحابه قصد داشته‌اند رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم را ترور كنند ، از ديدگاه شيعه و سني قطعي است ؛ چنانچه در قرآن كريم آمده است :

 

يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذاباً أَليماً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصيرٍ . التوبه / 74 .

 

منافقان به نام خدا سوگند ياد مي‌كنند كه چيز بدى نگفتند (چنان نيست) آنان سخنان كفرآميز بر زبان آوردند و بعد از اسلام آوردن ، كافر شدند و تصميماتى اتخاذ كردند كه موفق به انجام آنها نشدند (سوء قصد بجان رسول خدا) آن ها به جاى آن كه در برابر نعمت و ثروتى كه به فضل و بخشش خدا و پيامبرش نصيب آنها شده ، سپاسگزار باشند ، در مقام كينه و دشمنى بر آمدند ، با اينحال اگر توبه كنند براى آنها بسيار بهتر است و اگر نافرمانى كنند ، خدا آنها را در دنيا و آخرت به عذابى بس دردناك مجازات خواهند كرد و در روى زمين هيچ دوست و ياورى براى آنان نخواهد بود .

 

بسياري از مفسرين اهل سنت در تفسير « وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا » گفته‌اند كه مراد كساني هستند كه قصد داشتند در بازگشت از جنگ تبوك رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم را ترور نمايند ؛ چنانچه سيوطي مفسر مشهور اهل سنت مي‌نويسد :

 

وأخرج البيهقي في الدلائل عن عروة رضي الله عنه قال رجع رسول الله صلى الله عليه وسلم قافلا من تبوك إلى المدينة حتى إذا كان ببعض الطريق مكر برسول الله صلى الله عليه وسلم ناس من أصحابه فتآمروا أن يطرحوه من عقبة في الطريق فلما بلغوا العقبة أرادوا أن يسلكوها معه فلما غشيهم رسول الله صلى الله عليه وسلم أخبر خبرهم فقال من شاء منكم أن يأخذ بطن الوادي فإنه أوسع لكم وأخذ رسول الله صلى الله عليه وسلم العقبة وأخذ الناس ببطن الوادي الا النفر الذين مكروا برسول الله صلى الله عليه وسلم لما سمعوا ذلك استعدوا وتلثموا وقد هموا بأمر عظيم وأمر رسول الله صلى الله عليه وسلم حذيفة بن اليمان رضي الله عنه وعمار بن ياسر رضي الله عنه فمشيا معه مشيا فامر عمارا أن يأخذ بزمام الناقة وأمر حذيفة يسوقها فبينما هم يسيرون إذ سمعوا وكزة القوم من ورائهم قد غشوه فغضب رسول الله صلى الله عليه وسلم وأمر حذيفة أن يردهم وأبصر حذيفة رضي الله عنه غضب رسول الله صلى الله عليه وسلم فرجع ومعه محجن فاستقبل وجوه رواحلهم فضربها ضربا بالمحجن وأبصر القوم وهم متلثمون لا يشعروا انما ذلك فعل المسافر فرعبهم الله حين أبصروا حذيفة رضي الله عنه وظنوا ان مكرهم قد ظهر عليه فأسرعوا حتى خالطوا الناس وأقبل حذيفة رضي الله عنه حتى أدرك رسول الله صلى الله عليه وسلم فلما أدركه قال اضرب الراحلة يا حذيفة وامش أنت يا عمار فأسرعوا حتى استووا بأعلاها فخرجوا من العقبة ينتظرون الناس فقال النبي صلى الله عليه وسلم لحذيفة هل عرفت يا حذيفة من هؤلاء الرهط أحدا قال حذيفة عرفت راحلة فلان وفلان وقال كانت ظلمة الليل وغشيتهم وهم متلثمون فقال النبي صلى الله عليه وسلم هل علمتم ما كان شأنهم وما أرادوا قالوا لا والله يا رسول الله قال فإنهم مكروا ليسيروا معي حتى إذا طلعت في العقبة طرحوني منها قالوا أفلا تأمر بهم يا رسول الله فنضرب أعناقهم قال أكره أن يتحدث الناس ويقولوا ان محمدا وضع يده في أصحابه فسماهم لهما وقال اكتماهم .

 

الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 3 - ص 259 .

 

بيهقى در دلائل النبوة از عروه روايت كرده كه او گفت: هنگامى كه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله با مسلمين از تبوك مراجعت مي كرد و در راه مدينه بسير خود ادامه مي‌داد ، گروهى از اصحاب او اجتماعى كردند ، و تصميم گرفتند كه آن جناب را در يكى از گردنه‏هاى بين راه به طور مخفيانه از بين ببرند ، و در نظر داشتند كه با آن حضرت از راه عقبه حركت كنند .

 

پيغمبر اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم ) از اين تصميم خائنانه مطلع شد و فرمود : هر كس ميل دارد از راه بيابان برود ؛ زيرا كه آن راه وسيع است و جمعيت به آسانى از آن مي گذرد ، حضرت رسول (صلي الله عليه وآله وسلم ) هم از راه عقبه كه منطقه كوهستانى بود به راه خود ادامه داد ، اما آن چند نفر كه اراده قتل پيغمبر را داشتند براى اين كار مهيا شدند ، و صورت هاى خود را پوشانيدند و جلو راه را گرفتند. حضرت رسول امر فرمود ، حذيفة بن يمان و عمار بن ياسر در خدمتش باشند ، و به عمار فرمود : مهار شتر را بگيرد و حذيفه هم او را سوق دهد ، در اين هنگام كه راه مي‌رفتند ناگهان صداى دويدن آن جماعت را شنيدند ، كه از پشت سر حركت مي‌كنند و آنان حضرت رسول را در ميان گرفتند و در نظر داشتند قصد شوم خود را عملى كنند .

 

پيغمبر اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم) از اين جهت به غضب آمد ، و به حذيفه امر كرد كه آن جماعت منافق را از آن جناب دور كند ، حذيفه به طرف آن ها حمله كرد و با عصائى كه در دست داشت ، بر صورت مركب‏هاى آنها زد و خود آنها را هم مضروب كرد ، و آنها را شناخت ، پس از اين جريان خداوند آنها را مرعوب نمود و آنها فهميدند كه حذيفه آنان را شناخته و مكرشان آشكار شده است ، و با شتاب و عجله خودشان را به مسلمين رسانيدند و در ميان آنها داخل شدند .

 

بعد از رفتن آنها حذيفه خدمت حضرت رسول رسيد ، و پيغمبر فرمود : حركت كنيد ، و با شتاب از عقبه خارج شدند ، و منتظر بودند تا مردم برسند ، پيغمبر اكرم فرمود : اى حذيفه شما اين افراد را شناختيد ؟ عرض كرد : مركب فلان و فلان را شناختم ، و چون شب تاريك بود ، و آن‏ها هم صورت‏هاى خود را پوشيده بودند ، از تشخيص آنها عاجز شدم .

 

حضرت فرمود: فهميديد كه اينها چه قصدى داشتند و در نظر داشتند چه عملى انجام دهند ؟ گفتند : مقصود آنان را ندانستيم ، گفت : اين جماعت در نظر گرفته بودند از تاريكى شب استفاده كنند و مرا از كوه بزير اندازند ، عرض كردند :

 

يا رسول اللَّه ! امر كنيد تا مردم گردن آنها را بزنند ، فرمود : من دوست ندارم مردم بگويند كه محمد اصحاب خود را متهم مي‌كند و آنها را مي‌كشد ، سپس رسول خدا آن‌ها را معرفي كرد و فرمود : شما اين موضوع را نديده بگيريد و ابراز نكنيد .

 

اما اين كه اين افراد چه كساني بوده‌اند روشن نيست . برخي از علماي اهل سنت همانند ابن حزم اندلسي كه از استوانه‌هاي علمي اهل سنت به شمار مي‌رود نام اين افراد را آوره است . وي در كتاب المحلي مي‌نويسد:

 

ان أبا بكر وعمر وعثمان وطلحة وسعد بن أبي وقاص رضي الله عنهم أرادوا قتل النبي صلى الله عليه وسلم وإلقاءه من العقبة في تبوك.

 

المحلى، ابن حزم، ج 11، ص 224، وفات: 456، ناشر: دار الفكر، توضيحات: طبعة مصححة ومقابلة على عدة مخطوطات ونسخ معتمدة كما قوبلت على النسخة التي حققها الأستاذ الشيخ أحمد محمد شاكر .

 

ابوبكر ، عمر ، عثمان ، طلحه ، سعد بن أبي وقاص ؛ قصد كشتن پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم ) را داشتند و مي‌خواستند آن حضرت را از گردنه‌اي در تبوك به پايين پرتاب كنند .

 

البته ابن حزم ، وقتي اين حديث را نقل مي‌كند ، تنها اشكالي كه به روايت دارد ، وجود وليد بن عبد الله بن جميع در سلسله سند آن است و لذا مي‌گويد كه اين روايت موضوع و كذب است .

 

ما در اين جا نظر علماي علم رجال و بزرگان اهل سنت را در باره وليد بن عبد الله نقل مي‌كنيم تا ببنيم كه نظر ابن حزم از نظر علمي چه ارزشي دارد و تا چه اندازه قابل قبول است .

 

وقتي به كتاب‌هاي رجالي اهل سنت مراجعه مي‌كنيم ،‌ مي بينيم كه بسياري از علماي اهل سنت ، وليد بن عبدالله بن جميع را توثيق كرده‌ و او را صدوق و ثقه خوانده‌اند ؛ چنانچه ابن حجر عسقلاني ، حافظ علي الإطلاق اهل سنت و يكي ديگر از استوانه‌هاي علمي اهل سنت در تقريب التهذيب در باره او مي‌نويسد:

 

7459 - الوليد بن عبد الله بن جميع الزهري المكي نزيل الكوفة صدوق.

 

تقريب التهذيب،ابن حجر، ج 2، ص 286، وفات: 852، دراسة وتحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، چاپ: الثانية، سال چاپ: 1415 - 1995 م، ناشر: دار الكتب العلمية، بيروت، لبنان، توضيحات: طبعة مقابلة على نسخة بخط المؤلف وعلى تهذيب التهذيب وتهذيب الكمال .

 

و همچنين ابن سعد در الطبقات الكبري مي‌نويسد:

 

الوليد بن عبد الله بن جميع الخزاعي من أنفسهم وكان ثقة وله أحاديث .

 

الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 6 - ص 354، وفات: 230، چاپخانه: دار صادر‌، بيروت، ناشر: دار صادر، بيروت .

 

و عجلي در معرفة الثقات خودش مي‌نويسد:

 

الوليد بن عبد الله بن جميع الزهري مكي ثقة.

 

معرفة الثقات،العجلي، ج 2 - ص 342، وفات: 261، چاپ: الأولى، سال چاپ: 1405، ناشر: مكتبة الدار، المدينة المنورة .

 

و نيز رازي در كتاب الجرج و التعديل در باره او مي‌نويسد:

 

نا عبد الرحمن نا عبد الله بن أحمد بن محمد بن حنبل فيما كتب إلى قال قال أبى: الوليد بن جميع ليس به بأس . نا عبد الرحمن قال ذكره أبى عن إسحاق بن منصور عن يحيى بن معين أنه قال: الوليد ابن جميع ثقة . نا عبد الرحمن قال سئل أبى عن الوليد بن جميع فقال: صالح الحديث . نا عبد الرحمن قال سألت أبا زرعة عن الوليد بن جميع فقال: لا بأس به.

 

الجرح والتعديل،الرازي، ج 9، ص 8، وفات: 327، چاپ: الأولى، سال چاپ: 1371 - 1952 م، چاپخانه: مطبعة مجلس دائرة المعارف العثمانية، بحيدر آباد الدكن، الهند، ناشر: دار إحياء التراث العربي، بيروت، توضيحات: عن النسخة المحفوظة في كوپريلي ( تحت رقم 278) وعن النسخة المحفوظة في مكتبة مراد ملا ( تحت رقم 1427) وعن النسخة المحفوظة في مكتبة دار الكتب المصرية ( تحت رقم 892) .

 

و مزي در تهذيب الكمال مي‌نويسد:

 

قال عبد الله بن أحمد بن حنبل عن أبيه، وأبو داود: ليس به بأس . وقال إسحاق بن منصور، عن يحيى بن معين: ثقة. وكذلك قال العجلي وقال أبو زرعة: لا بأس به وقال أبو حاتم: صالح الحديث.

 

تهذيب الكمال،المزي، ج 31، ص 36 – 37، وفات: 742، تحقيق: تحقيق وضبط وتعليق: الدكتور بشار عواد معروف، چاپ: الرابعة، سال چاپ: 1406 - 1985 م، ناشر: مؤسسة الرسالة، بيروت، لبنان.

 

و ذهبي از بزرگترين علماي رجال اهل سنت در ميزان الاعتدال در باره وليد بن جميع مي‌نويسد:

 

وثقه ابن معين، والعجلي. وقال أحمد وأبو زرعة: ليس به بأس. وقال أبو حاتم: صالح الحديث.

 

ميزان الاعتدال، الذهبي، ج 4، ص 337، وفات: 748، تحقيق: علي محمد البجاوي، چاپ: الأولى، سال چاپ: 1382 - 1963 م، ناشر: دار المعرفة للطباعة والنشر - بيروت – لبنان .

 

و از همۀ اين‌ها مهمتر اين‌كه مسلم نيشابوري در صحيح مسلم دو بار از وليد بن عبد الله بن جميع روايت نقل كرده است: يك بار در  جلد 5، ص 177 ذيل باب الوفاء بالعهد،‌ و بار ديگر در ج8، ص 123 در كتاب صفات المنافقين و احكامهم. و اين نشان مي‌دهد كه وليد بن عبد الله از نظر ايشان موثق بوده است كه از او حديث نقل مي‌كند و گرنه نبايد نقل مي‌كرد. و اگر كسي بخواهد وليد بن عبدالله را تضعيف كند، بايد نام صحيح را نيز از كتاب صحيح مسلم بردارد.

 

در نتيجه وليد بن عبد الله بن جميع ثقه است و به تبع آن اين روايت نيز كاملا صحيحه است .

 

البته ما به صحت و سقم اين مطلب كه آن‌ها در اين ترور شركت داشته‌اند يا نه ، كاري نداريم ما فقط مي‌خواستيم سخن ابن حزم اندلسي را از نظر علمي نقد و بررسي كنيم .

 

پس در حقيقت اين علماي اهل سنت هستند كه بايد از اين مطلب جواب دهند كه چرا ابن حزم اندلسي چنين روايتي را نقل و به صورت غير عالمانه آن را رد كرده است .

 
 

گروه پاسخ به شبهات

 

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)


منبع :

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1257

چرا شيعيان با دست باز نماز ميخوانند؟

چرا شيعيان با دست باز نماز ميخوانند؟

پاسخ :

 قبل از پاسخ به اين سؤال لازم است معناي تكتف يا تكفير و يا همان دست بسته نماز خواندن در لغت دانسته شود و نظر ائمه و فقهاي شيعه پيرامون آن بررسي شود .

 

تكفير در لغت

 

ابن اثير در اين باره مي‌گويد :

 

التكفير ، وهو وضع اليدين على الصدر ، والانحناء ، خضوعا واستكانة .

 

النهاية في غريب الحديث، ج 4، ص 100.

 

تكفير عبارت است از قرار دادن دو دست بر روي سينه و مقداري خم شدن به خاطر خشوع و درماندگي.

و جوهري مي‌گويد :

 

والتكفير أن يخضع الإنسان لغيره كما يكفر العلج للدهاقين، يضع يده على صدره ويتطامن له.

 

الصحاح، ج 2، ص 808.

 

تكفير اين است كه انسان براي ديگري خشوع نمايد همانگونه كه چهارپا براي صاحبش خشوع مي كند يعني انسان دستش را بر روي سينه قرار دهد و براي او خشوع كند.

زبيدي مي‌گويد :

 

 والتكفير : أن يخضع الإنسان لغيره وينحني ويطأطئ [أحدهم‏] رأسه قريبا من الركوع ، كما يفعل من يريد تعظيم صاحبه ، ومنه حديث أبي معشر : «أنه كان يكره التكفير في الصلاة». وهو الانحناء الكثير في حالة القيام قبل الركوع . وتكفير أهل الكتاب أن يطأطئ رأسه لصاحبه كالتسليم عندنا . وقد كفر له . وقيل : هو أن يضع يده أو يديه على صدره.

 

تاج العروس، ج 7، ص 455.

 

تكفير : اينكه انسان براي ديگري خشوع كند و كمر خم كند و يكي از افراد سرش را تا نزديك ركوع خم كند همانگونه اي كه كسي مي خواهد جلوي كسي تعظيم كند و از اين قبيل است حديث ابي معشر : او تكفير در نماز را مكروه مي دانست . و آن خم شدن زياد در حالت قيام قبل از رفتن به ركوع است . و و تكفير اهل كتاب اين است كه سرش را براي ديگري خم مي كند به منزله سلام كردن ما است و گاهي براي او دست به سينه مي گذارد و گفته شده است :‌ تكفير اين است كه دست يا دو دستش را روي سينه قرار دهد.

اول:

 

شيعه همه اعمال خود را طبق سنت پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم انجام ميدهد چرا كه معتقد است خدا پيامبر را الگوي ما قرار داده است

 

َقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ . احزاب 21

 

تحقيقا براي شما در وجود رسول خدا الگوي نيكويي است

 

همچنين با ادله قطعيه از سنت پيامبر ما خود را ملزم به تبعيت از ائمه اهل بيت و گرفتن سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم از ايشان مي دانيم و اين مسئله دو دليل اساسي دارد :

 

1- وجوب تبعيت از اهل بيت

 

شيعه اماميه با وجود ادله زير راهي جز اتباع از ائمه اهل بيت عليهم السلام را صحيح نمي داند :

 

الف – حديث ثقلين

 

يكي از ادله حديث ثقلين است كه مورد اتفاق و اعتماد فريقين است و بسياري از محدثين و كبار علماي اهل سنت آن را نقل كرده اند :

 

«قام رسول الله [صلى الله عليه وآله] يوماً فينا خطيباً، بماء يدعى خمّاً بين مكة والمدينة، فحمد الله وأثنى عليه، ووعظ وذكرَّ، ثم قال: أمّا بعد، ألا أيها الناس!.. وأنا تارك فيكم ثقلين: أولهما كتاب الله....... ثم قال: وأهل بيتي أذكركم الله في اهل بيتي، أذكركم الله في أهل بيتي، أذكركم الله في أهل بيتي».

 

صحيح مسلم: ج4 ص1873، باب فضائل علي بن أبي طالب.

 

رسول خدا روزي در ميان ما خطبه خواندند در كنار بركه اي به نام خم بين مكه و مدينه پس حمد و ثناي الهي كرد و موعظه كرد و تذكر داد سپس گفت : اما بعد اي مردم آگاه باشيد .. من دو چيز گرانبها در ميان شما باقي مي گذارم اول آنها كتاب خدا .... سپس فرمودند : و اهل بيتم درباره اهل بيت من به ياد خدا باشيد درباره اهل بيت من به ياد خدا باشيد درباره اهل بيت من به ياد خدا باشيد .

 

والترمذي آن را به سند خودئ از أبي سعيد خدري وزيد بن أرقم نقل كرده است كه مي گويند :

 

«قال رسول الله [صلى الله عليه وآله]: إني تارك فيكم ما إن تمسكتم بهما لن تضلوا بعدي، أحدهما أعظم من الآخر كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض، وعترتي أهل بيتي ولن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض، فانظروا كيف تخلفوني فيهما»

 

سنن الترمذي: ج5 ص329. وأخرج قريباً منه أحمد في مسنده ج3 ص14وص17 وص26 وص59، ج5 ص182 ، والنسائي في السنن الكبرى ح5 ص51 ح8175، والحاكم في المستدرك، وقال عنه: «هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه بطوله» المستدرك: ج3 ص109ـ 110. وأخرجه غير هؤلاء من الحفاظ وأئمة الحديث وقد صححه الألباني في صحيح الجامع الصغير.الألباني، صحيح الجامع الصغير: ج1 ص482 ح 2457.

 

رسول خدا فرمودند : من در ميان شما چيزي باقي مي گذاريم كه اگر به آن تمسك كنيد بعد از من گمراه نمي شويد يكي از آنها بزرگتر از ديگري است كتاب خدا ريسماني كه از آسمان به زمين كشيده شده است و عترت اهل بيتم و اين دو هرگز از يكديگر جدا نمي شوند تا اينكه كنار حوض كوثر بر من وارد شوند پس مراقب باشيد چگونه بعد از من با اينها برخورد خواهيد كرد.

 

اما اين اهل بيت كه در اين حديث تبعيت از آنان واجب شده است چه كساني هستند حيث ذيل از سنن ترمذي مشخص كننده اين اهل بيت هستند:

 

«لما نزلت هذه الآية على النبي صلى الله عليه وآله: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً في بيت أم سلمة، فدعا فاطمة وحسناً وحسيناً، فجللهم بكساء وعلي خلف ظهره، فجلله بكساء، ثم قال: اللهم، هؤلاء أهل بيتي، فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً، قالت أم سلمة: وأنا معهم يا رسول الله؟ قال: أنت على مكانك وأنت إلى خير»

 

سنن الترمذي: ج5 ص328. قال عنه الألباني: «صحيح» الألباني، صحيح سنن الترمذي: ج3 ص306 ح 3205.، وأخرجه غيره من المحدثين والعلماء، كالطبري في جامع البيان الطبري، جامع البيان: ج22 ص12 ح21736. والطحاوي في مشكل الآثار مشكل الآثار: ج1 ص335.

 

زماني كه اين آيه « إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً » احزاب 33 بر پيامبر نازل شد در خانه ام سلمه بود پس حضرت فاطمه سلام الله عليها و حسن و حسين را صدا زند پس آنها را با كسا (يماني) پوشاند و حضرت علي عليه السلام پشت سر او بود او را نيز با كساء پوشاندند سپس فرمودند : خدايا اينها اهل بيت من هستند پس پليدي را از آنها دور كن و آنها را پاك و پاكيزه گردان ،‌ ام سلمه گفت : اي رسول خدا من هم با ايشان هستم رسول خدا فرمودند : تو منزله خود را داريم و تو خوب هستي (اما اهل بيت افراد خاصي هستند).

 

اما اينكه در روايت مي گويد به آنها تمسك كنيد و بايد بدانيم معناي تمسك چيست كه در اين باره ملا علي قاري از علماي اهل سنت مي گويد :

 

«والمراد بالأخذ بهم، التمسك بمحبتهم ومحافظة حرمتهم والعمل بروايتهم والاعتماد على مقالتهم...».

 

مرقاة المفاتيح: ج9 ص3974، باب مناقب أهل بيت النبي [صلى الله عليه وآله].

 

وذكر المناوي في فيض القدير ما يشبه هذا المضمون.المناوي، فيض القدير شرح الجامع الصغير: ج3 ص20.

 

مراد به تمسك به آنها تمسك به محبت آنها و مراقبت احترام آنها و عمل به روايات آنها و اعتماد بر گفتار ايشان است ...

 

ب- حديث سفينه

 

يكي ديگر از احاديثي كه دليل محكم وقطعي بر وجوب اتباع از مكتب اهل بيت است حديث سفينه است كه احمد امام حنبليها و ديگر محدثين و علماي اهل سنت آن را نقل و سند آن را تصحيح كرده اند :

 

«سمعت أبا ذر يقول وهو آخذ بباب الكعبة: من عرفني فأنا من قد عرفني، ومن أنكرني فأنا أبو ذر سمعت النبي صلى الله عليه وآله يقول: ثم ألا إنّ مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح من ركبها نجا ومن تخلف عنها هلك».

 

أحمد بن حنبل، فضائل الصحابة: ج2 ص785؛ الحاكم النيسابوري المستدرك: ج2 ص343. الطبراني، المعجم الكبير: ج3 ص44 – 45؛ الطبراني، المعجم الأوسط: ج4 ص10 ج5 ص306 ـ 355، ج6 ص85؛ الطبراني، المعجم الصغير: ج1 ص139ـ 140 ج2 ص22.الحاكم النيسابوري، المستدرك: ج2 ص343. تاريخ بغداد: ج12 ص90. حلية الأولياء: ج4 ص306.

 

شنيدم كه اباذر در حاليكه در كعبه را گرفته است مي گويد : كسي كه مرا مي شناسد كه مي شناسد و كسي كه مرا نمي شناسد من ابوذر هستم شنيدم رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم مي فرمود : آگاه باشيد مثل اهل بيت من مثل كشتي نوح است كه هر كس بر آن سوار شود نجات پيدا مي كند و هر كس سوار آن نشود هلاك خواهد شد.

 

تفسير وجه تشبيه اهل بيت عليهم السلام به سفينه را مناوي نيز بيان كرده است :

 

قال المناوي: «ووجه تشبيههم بالسفينة أنّ من أحبهم وعظّمهم شكراً لنعمة جدهم وأخذ بهدي علمائهم نجا من ظلمة المخالفات، ومن تخلف عن ذلك غرق في بحر كفر النعم وهلك في معادن الطغيان».

 

المناوي، فيض القدير: ج5 ص660.

 

مناوي مي گويد : وجه تشبيه اهل بيت به كشتي اين است كه كسي كه ايشان را دوست بدارد و به آنها احترام كند به خاطر شكر نعمت جدشان (رسول خدا) و به هدايت و راهنمايي عالمان آنها عمل كند از تاريكي اشتباهات نجات پيدا مي كند ، و كسي كه از آن سرپيچي كند در درياي كفران نعمت غرق خواهد شد و در سرچشمه هاي طغيان هلاك خواهد شد.

 

ادله قطعي ديگري مثل حديث نجوم نيز دال بر وجوب تبعيت از اهل بيت است.

 

2- موانع عمل به احاديث از طريق اهل سنت

 

الف – منع بيان حديث و تدوين حديث

 

يكي از مشكلاتي كه براي حديث نبوي پيش آمد اين بود كه بلافاصله پس از دنيا رفتن رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم اقدام به منع از بيان احاديث رسول خدا و تدوين آنها شد و اين مسئله مدت زيادي به طول انجاميد كه اين خود باعث از بين رفتن و يا تغيير بسياري از سنت نبوي شد كه اين مسئله از مسلمات تاريخي بين فرقين است كه شواهد فراواني نيز بر آن وجود دارد كه برخي از آنها ذكر مي گردد :

 

حافظ ذهبي در ترجمه ابوبكر مي نويسد :

 

قال: «إن الصديق جمع الناس بعد وفاة نبيهم، فقال: إنكم تحدثون عن رسول الله صلى الله عليه وآله أحاديث تختلفون فيها، والناس بعدكم أشد اختلافاً، فلا تحدثوا عن رسول الله شيئاً، فمن سألكم فقولوا: بيننا وبينكم كتاب الله، فاستحلوا حلاله وحرموا حرامه».

 

الذهبي، تذكرة الحفاظ: ج1 ص2ـ3.

ابوبكر مردم را بعد از وفات رسول خدا جمع كرد و گفت : شما از رسول خدا احاديثي نقل مي كنيد كه در آنها اختلاف داريد و مردم بعد از شما اختلافاتشان بيشتر خواهد شد پس از رسول خدا چيزي نقل نكنيد و اگر كسي از شما سؤال كرد در پاسخ بگوييد بين ما و شما كتاب خدا است پس حلالش را حلال بدانيد و حرامش را حرام بدانيد.

 

همچنين به نقل از مي نويسد:

 

«جمع أبي الحديث عن رسول الله وكانت خمسمائة حديث، فبات ليلته يتقلب كثيراً، قالت: فغمني، فقلت: أتتقلب لشكوى أو لشيء بلغك؟ فلما أصبح، قال: أي بنية هلمي الأحاديث التي عندك، فجئته بها، فدعا بنار فحرقها».

 

الذهبي، تذكرة الحفاظ: ج1ص5.

پدرم (ابوبكر) احاديث رسول خدا را كه پانصد حديث بود را جمع آوري كرد پس شب خوابيد و زياد اين پهلو و آن پهلو مي شد (خوابش نمي برد) عايشه مي گويد من ناراحت شدم پس گفتم : آيا مشكلي داري يا خبري به تو رسيده است ؟‌ پس زماني كه صبح شد گفت : اي دخترم آن رواياتي كه نزد تو گذاشته بودم بياور و من آنها را آوردم پس آتش روشن كرد و آنها را سوزاند.

 

همين جلوگيري در زمان عمر نيز با شدت زيادي ادامه يافت به طوري كه ابن سعد در طبقات از عبدالله بن علاء نقل مي كند :

 

 «سألت القاسم يملي علي أحاديث، فقال: إن الأحاديث كثرت على عهد عمر بن الخطاب، فأنشد الناس أن يأتوه بها، فلما أتوه بها أمر بتحريقها ».

 

محمد بن سعد، الطبقات الكبرى: ج5 ص188، الناشر: دار صادر ـ بيروت

 

شنيدم از قاسم درباره احاديث سوال كردم پس گفت :‌احاديث در زمان عمر زياد شده بود پس اعلام كرد كه روايات را نزد او بياورند پس زماني كه روايات را آوردند دستور داد آنها را آتش بزنند .

 

ب – قرار گرفتن سنت در معرض تغيير و تبديل

 

در روايات صحيحي از رسول خدا مطالبي وجود دارد كه دلالت بر تغيير و تبديل سنت رسول خدا بعد از وفات ايشان دارد همان گونه كه بخاري روايت كرده است به سند خود از ابي حازم كه مي گويد از سهل بن سعد شنيدم كه مي گويد از پيامبر شنيدم كه مي فرمود :

 

أنا فرطكم على الحوض، فمن ورده شرب منه ومن شرب منه لم يظمأ بعده أبداً، ليرد علي أقوام أعرفهم ويعرفوني، ثم يحال بيني وبينهم، قال أبو حازم: فسمعني النعمان بن أبي عياش وأنا أحدثهم هذا، فقال: هكذا سمعت سهلاً؟ فقلت: نعم، قال: وأنا أشهد على أبي سعيد الخدري لسمعته يزيد فيه، قال: إنهم مني، فيقال: إنك لا تدري ما أحدثوا بعدك، فأقول: سحقاً سحقاً لمن بدل بعدي».

 

صحيح البخاري: ج8 ص78، كتاب الفتن، وجاء مضمون الحديث ذاته في مواضع أخرى من الصحيحين وغيرهما من كتب المسلمين.

 

من كنار حوض كوثر ايستاده ام كسي پيش آن بيايد از آن مي نوشد و كسي كه از بنوشد هرگز بعد از آن تشنه نخواهد شد سپس اقوامي نزد من مي آيند كه من آنها را مي شناسم سپس بين من و آنها جدايي مي افتد . ابوحازم گفت :‌ نعمان بن ابي عياش زماني كه من اين حديث را مي خواندم شنيد و گفت :‌ اي سهل آيا اينچنين شنيد پس گفتم آري و گفت من شهادت مي دهم كه ابي سعيد خدري بيش از اين روايت مي كند و گفت : اينها از من هستند پس به رسول خدا گفته شد : تو نمي داني بعد از تو چه كار كردند :‌ پس فرمود : دور است دور است از من كسي كه بعد از من تغيير و بدعت اينجاد كند.

 

ج – اختلاف صحابه در روايت سنت و فهم آن

 

تاريخ براي ما اختلافات فراواني را از جانب صحابه بيان كرده است چه ميزان روايات كه يك صحابي نقل كره و صحابي ديگر آن را رد كرده است به عنوان نمونه بخاري روايت از خليفه دوم دارد كه از رسول خدا نقل مي كند :

 

«إن الميت ليعذب ببكاء أهله عليه »

 

همانا مرده با گريه كردن خانواده اش عذاب مي شود .

 

 ابن عباس اين روايت را براي عايشه نقل كرد و عايشه در جواب گفت :

 

 يرحم الله عمر والله، ما حدث رسول الله صلى الله عليه وآله إنّ الله ليعذب المؤمن ببعض بكاء أهله عليه، لكن رسول الله صلى الله عليه وآله قال: إنّ الله ليزيد الكافر عذاباً ببكاء أهله عليه، وقالت: حسبكم القرآن {وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى}».

 

صحيح البخاري: ج2 ص81.

 

خدا رحمت كند عمر را به خدا قسم رسول خدا نفرمودند : همانا خدا مومن را به گريه خانواده اش عذاب مي كند بلكه رسول خدا فرمودند : همانا خدا عذاب كافر را زياد مي كند به گريه كردن خانواده اش براي او و در ادامه گف : همين آيه قرآن براي شما بس است كه هيچ كس گناه ديگري را به دوش نخواهد كشيد.

اما قبل از بيان نحوه نماز رسول خدا از منابع شيعه و سني نظر شما را به نظر ائمه اهل بيت و آراي علماي شيعه و سني درباره تكفير (دست بسته نماز خواندن) جلب ميكنم .

 

گفتار ائمه عليهم السلام :

 والنهي في صحيح محمد بن مسلم عن أحدهما ( عليهما السلام ) قلت له : الرجل يضع يده في الصلاة وحكى اليمنى على اليسرى فقال : ذلك التكفير لا تفعله.

 

وسائل الشيعة (آل البيت): 265/7،ح 9295، التهذيب: 84/2 ح 310.

 

محمد بن مسلم از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام نقل كرده است كه به حضرت گفتم : شخصي در نماز دست راست را روي دست چپ مي گذارد پس حضرت فرمودند : اين تكفير است آن را انجام نده.

 ودر حسنه زراره از امام باقر عليه السلام آمده است :

 

 لا تُكَفِّر فإنما يصنع ذلك المجوس.

 

وسائل الشيعة (آل البيت): 266/7، ح 9296، الكافي: 299/3 ح 1، التهذيب: 84/2 ح 309.

 

در نماز تكفير نكن كه تكفير كار مجوس است .

وعن حريز عن رجل عن أبي جعفر (ع) لا تُكَفِّر إنما يصنع ذلك المجوس.

 

وسائل الشيعة (آل البيت): 266/7، ح 9297، الكافي: 336/3 ح 9.

 

امام باقر عليه السلام فرمودند: تكفير نكن كه تكفير كار مجوس است.

نظر فقهاء إماميّه

صاحب جواهر مي فرمايد :

 

فالمشهور بين الأصحاب نقلا وتحصيلا بل في الخلاف والغنية والدروس وعن الانتصار الاجماع عليه عدم جوازه في الصلاة ، بل لا أجد فيه خلافا إلا من الإسكافي فجعل تركه مستحبا ، وأبي الصلاح ففعله مكروها ، واختاره المصنف في المعتبر للاجماع المحكي المعتضد بالتتبع.

 

جواهر الكلام، ج 11، ص 15.

 

بنابر اين مشهور بين علما از جهت روايات و فتوا بلكه در خلاف و غنيه و دروس و انتطار اجماع بر آن شده است عدم جواز تكفير در نماز است بلكه من خلافي جز اسكافي كه ترك آن را مستحب دانسته است و ابي الصلاح حلبي كه انجام آن را مكروه دانسته است نيافتم و مصنف كتاب معتبر اجماع نقل شده را با تتبع و پيگيري محكم كرده است .

 

سيّد يزدي در مبطلات نماز مي گويد :

 

 الثالث : التكفير بمعنى وضع إحدى اليدين على الأخرى على النحو الذي يصنعه غيرنا إن كان عمدا لغير ضرورة ، فلا بأس به سهوا ، وإن كان الأحوط الإعادة معه أيضا

 

العروة الوثقى، ج 3، ص 6 - 7.

 

سوم : تكفير در نماز به معني قرار دادن يكي از دو دست بر ديگري به نحوي كه غير ما (اهل سنت ) انجام مي دهند اگر عمدي و بدون ضرورت باشد از مبطلات نماز است.اما از روي فراموشي اشكالي نندارد و اگر چه احتياط در اين است كه نماز را دوباره بخواند .

نظر علماي اهل سنت

 

اهل سنت در همه عالم پيرو چهار مذهب فقهي هستند كه هيچ يك از اين چهار مذهب دست بسته نماز خواندن را جزء واجبات نماز نميدانند بلكه آن را از مستحبات نماز ميدانند:

 

عبدالرحمن جزيري صاحب كتاب الفقه علي المذاهب الاربعة مي نويسد:

 

يسن وضع اليد اليمنى على اليسرى تحت سرته أو فوقها وهو سنة باتفاق ثلاثة من الأئمة

 

قراردادن دست راست بر روي دست چپ زير ناف يا بالاي آن سنت است ،‌ و اين عمل به اتفاق سه تن از ائمه مذاهب چهار گانه سنت است .

 

الفقه علي المذاهب الاربعة ج 1 ص 251 ،‌ كتاب الصلاة با ب وضع اليد اليمني علي اليسري في الصلاة ، الفقه علي المذاهب الاربعه ج 1 ص 285 المكتبة الشاملة اصدار اول .

 

بنابر اين عمل شيعه هرگز ترك واجب نيست بلكه نهايت مطلب آن است كه ترك عمل مستحبي را انجام داده است.

 

دوم:

 

امام مذهب مالكي و علماي مالكي نظري مخالف با بقيه مذاهب اهل سنت دارند و حتي مستحب بودن تكتف در نماز واجب را قبول ندارند :

 

قال مالك المتوفى 176: في وضع اليمنى على اليسرى في الصلاة، قال: لا أعرف ذلك في الفريضة ، وكان يكرهه ولكن في النوافل إذا طال القيام فلا بأس بذلك يعين به علي نفسه ... .

 

امام مالك (رئيس مذهب مالكي) درباره قرار دادن دست راست بر دست چپ در نماز ميگويد:‌ اين كار را در نماز واجب مستحب نمي دانم و آن مكروه است اما در نمازهاي مستحبي اگر قيام طولاني شود اشكالي ندارد كه كمك بگيرد از اين كار براي خودش .

 

المدوّنة الكبرى امام مالك : ج 1 ص 74 (الاعتماد في الصلاة و الاتكاء و وضع اليد علي اليد).

 

مباركفوري مي گويد :

 

وقال المالكية بإرسال اليدين في الصلاة قال الحافظ بن القيم في الأعلام بعد ذكر أحاديث وضع اليدين في الصلاة ما لفظه فهذه الآثار قد و ردت برواية القاسم عن مالك قال تركه أحب إلي وأعلم شيئا قد ردت به سواه انتهى

 

مالكي ها معتقد به دست باز نماز خواندن هستند ، حافظ بن قيم در الاعلام بعد از ذكر احاديث دست بسته نماز خواندن چيزي مي گويد كه عين كلام او اينچنين است ، اين روايات رد شده است به روايت قاسم بن مالك كه مي گويد ترك آن نزد من محبوب تر است و من چيزي مي دانم كه با آن بقيه تظرات رد شده است .

 

تحفة الأحوذي - المباركفوري - ج 2 - ص 73 - 75

سمرقندي حنفي مي گويد :

 

قال مالك : السنة هي ارسال اليدين حالة القيام .

 

مالك مي گويد : سنت اين است كه در حال قيام دست ها را پايين بيندازي.

 

تحفة الفقهاء ج 1 ص 126 كتاب الصلاة باب افتتاح الصلاة (سننه).

 

ابن رشد اندلسي در اين باره مي‌گويد :

 

اختلف العلماء في وضع اليدين إحداهما على الأُخرى في الصلاة، فكره ذلك مالك في الفرض وأجازه في النفل ورأى قوم أنّ هذا الفعل من سنن الصلاة وهم الجمهور، والسبب في اختلافهم أنّه قد جاءت آثار ثابتة نقلت فيها صفة صلاته عليه الصلاة والسلام، ولم ينقل فيها أنّه كان يضع يده اليمنى على اليسرى.

 

علما درباره قرار دادن دو دست يكي بر روي ديگري در نماز اختلاف كردند ، بنابر اين مالك آن را در نماز واجب مكروه ميداند و در نماز مستحبي اجازه ميدهد و عده اي معتقدند كه اين فعل از مستحبات نماز است و آن جمهور علما هستند،‌ و سبب در اختلاف آنها اين است كه روايات معتبري در صفت نماز پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم وارد شده است كه در آن نقل نشده است كه پيامبر صلي الله عليه و‌آله و سلم در نماز دست راست را بر پشت دست چپ گذاشته باشد.

 

بداية المجتهد: ج 1 ص  112 كتاب الصلاة چاپ دارالفكر.

 

سوم:

 

نكته سوم وجود ادله اي است بر اينكه تكتف (دست بسته نماز خواندن) از اضافات مردم بر نماز بوده و هيچ دليلي بر وجوب و حتي استحباب آن وجود ندارد بنابر اين دست بسته بودن در نماز يك نوع عمل اضافي است و هر نوع زياده اي در نماز نيازمند دليل است و چون دليلي بر آن نداريم پس ترك آن افضل است :

 

قال ابن رشد القرطبي: وثبت أيضاً أنّ الناس كانوا يؤمرون بذلك ، وورد ذلك أيضاً من صفة صلاته في حديث أبي حميد فرآى قوم أنّ الآثار التي أثبتت ذلك اقتضت زيادة على الآثار التي لم تنقل فيها هذه الزيادة وأنّ الزيادة تجب أن يصار إليها ورأى قوم أنّ الأوجب المصير إلى الآثار التي ليس فيها هذه الزيادة لأنّها أكثر ولكون هذه ليست مناسبة لأفعال الصلاة وإنّما هي من باب الاستعانة ولذلك أجازها مالك في النفل ولم‏يجزها في الفرض....

 

ابن رشد قرطبي ميگويد: و همچنين ثابت شده است كه مردم امر مي كردند به تكتف ، و اين مطلب همچنين وارد شده است از صفت صلات پيامبر در حديث ابي حميد كه عده اي معتقد بودند كه اين زياده (تكتف) در نماز را ثابت ميكند اقتضا دارد اين زياده را بر رواياتي كه اين زياده در آنها نقل نشده است و واجب است كه اين زياده به آنها اضافه شود و عده اي معتقد بودند كه واجب است ملتزم شدن به رواياتي كه در آن اين زياده وجود ندارد به خاطر اينكه آنها تعدادشان بيشتر است و به خاطر اينكه دست بسته بودن مناسبتي با افعال نماز ندارد و همانا اين قضيه از باب كمك گرفتن است و به همين خاطر امام مالك آن را در نماز مستحبي اجازه داده ولي در نماز واجب اجازه نداده است.

 

بداية المجتهد: ج 1 ص 112 (المسالة السابعة اتفاق العلماء علي ان السجود علي سبعة اعضاء).

 

مهمترين دليل بر دست بسته نماز خواندن روايت بخاري است كه در آن تصريح مي كند به اين كه ((الناس يؤمرون)) و نميگويد كه پيامبر امر كرد كه دست راست را روي دست چپ بگذاريد. بنا بر اين اين روايت به هيچ عنوان حاكي از سنت پيامبر نميشود و برفرض اگر دلالت آن درست بود و حاكي از سنت بود باز هم به دليل تعارض با روايات معتبر كه حاكي عدم اين زياده هستند اين روايت از حجيت و اعتبار خارج ميشد. به روايت بخاري توجه فرماييد:

 

فروى عن عَبْد اللَّهِ بْنُ مَسْلَمَةَ، عَنْ مَالِكٍ، عَنْ أَبِي حَازِمٍ، عَنْ سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ، قَالَ كَانَ النَّاسُ يُؤْمَرُونَ أَنْ يَضَعَ الرَّجُلُ الْيَدَ الْيُمْنَى عَلَى ذِرَاعِهِ الْيُسْرَى فِي الصَّلاَةِ . قَالَ أَبُو حَازِمٍ لاَ أَعْلَمُهُ إِلاَّ يَنْمِي ذَلِكَ إِلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم. قَالَ إِسْمَاعِيلُ يُنْمَى ذَلِكَ. وَلَمْ يَقُلْ يَنْمِي.

 

عن ابي حازم از سهل بن سعد است كه گفت : مردم امر مي كردند كه نمازگزار در نماز دست راست را بر ساعد دست چپ بگذارد . ابو حازم مي گويد: مطلبي درباره اين روايت نمي دانم جز اينكه به پيامبر نسبت داده شده است . اسماعيل مي گويد : اين مطلب نسبت داده شده است و نمي گويد خود او نسبت داده است .

 

صحيح البخاري: ج 1 ص 181، ح 740، كتاب الأذان، ب 87، باب وَضْعِ الُْيمْنَى عَلَى الْيُسْرَى.

چهار:

 

با اين نظريه تابعين از صحابه و علماي بزرگي از اهل سنت مخالف هستند:

 

قال النووي المتوفى 676: قد ذكرنا أنّ مذهبنا أنّه سنَّة... وحكى ابن المنذر عن عبداللَّه بن الزبير والحسن البصري والنخعي أنّه يرسل يديه ولا يضع إحداهما على الأُخرى وحكاه القاضي أبو الطيب أيضاً عن ابن سيرين وقال الليث بن سعد: يرسلهما، فإن طال ذلك عليه وَضَعَ اليمنى على اليسرى للاستراحة.

 وقال الأوزاعي: هو مخيّر بين الوضع والإرسال، وروى ابن عبدالحكم عن مالك: الوضع، وروى عنه ابن القاسم: الإرسال وهو الأشهر وعليه جميع أهل المغرب من أصحابه أو جمهورهم واحتجّ لهم بحديث المسي‏ء صلاته بأنّ النبي‏ صلي الله عليه وسلم علَّمه الصلاة ولم يذكر وضع اليمنى على اليسرى....

 

نووي مي گويد : ذكر كرديم كه به عقيده ما تكتف سنت است ... و ابن منذر از عبدالله بن زبير و حسن بصري و نخعي نقل كرده است كه دست خود را باز مي گذاشتند و يكي را روي ديگري قرار نمي دادند و همچنين قاضي ابوطيب از ابن سيرين نقل كرده است ، ليث بن سعد مي گويد : دو دست را بينداز و اگر طولاني شد دست راست را روي دست چپ بگذار براي استراحت .

 

اوضاعي مي گويد: نمازگزار مخير است بين تكتف و دست باز نماز خواندن و ابن عبدالحكم از مالك نقل كرده است : تكتف را و ابن قاسم از او روايت كرده است : دست باز نماز خواندن و اين نقل مشهورتر است و بر همين عقيده هستند همه اهل مغرب و اصحاب و اكثر پيروان آنها و احتجاج كرده اند در تاييد اين قول به حديث مسيء به اين كه در اين حديث پيامبر نماز را آموخت و در آن قرار دادن دست راست بر چپ را ذكر نكرد.

 

المجموع: ج 3 ص  312.

 

پنج :

 

ما ميدانيم كه نماز امري تعبدي است كه از جانب خداي عزوجل واجب شده است كه افعال و اذكار آن نيز تعبدي است كه واجب است از جانب خداي عزوجل تعيين و از جانب پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله و سلم تبيين گردد همانگونه كه در حديث نبوي آمده است :

 

قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم : صلوا کما رايتموني اصلي

 

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند :‌ نماز بخوانيد همانگونه كه مي بينيد من نماز مي خوانم.

 

صحيح البخاري ج 1 ص 155 , کتاب الاذان باب الاذان للمسافر اذا کان جماعة ....

 

نووي در شرح اين حديث ميگويد:

 

و هذا مقتضي وجوب کل ما فعله النبي صلي الله عليه و سلم الا ما خرج وجوبه بدليل کرفع اليدين و نحوه.

 

و اين روايت اقتضا دارد وجوب همه چيزهايي كه پيامبر انجام ميدهد مگر آن كاري كه وجوب آن به دليل ديگري برداشته شده باشد مثل بالا بردن دو دست و امثال آن.

 

المجموع ج 3 ص 290 .

 

با توجه به مطالبي كه بيان شد اين ادعا كه دست بسته نماز خواندن همراه با نوعي احترام و خشوع بيشتر براي خداي عزوجل است از اساس باطل است بلكه بدعت‌ است و معناي آن نفي علم پيامبر به نحوه نماز خواندن با خشوع بيشتر است و اين مطلب افتراء به پيامبر است؛ چرا كه اگر نحوه بهتر و با خشوع بيشتري براي نماز خواندن وجود داشت ، خداي عزوجل كه رحيم بر بندگان است و مصلحت بندگان خود را بهتر از هر كس ديگر ميداند به آن شيوه امر مي كرد .

 

نماز دست باز پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم از كتب اهل سنت

 

با صرف نظر از روايات شيعه در نقل نماز پيامبر با دست بار در كتب معتبر اهل سنت نيز روايات فراواني در اين باب نقل شده است كه ما به ذكر يكي از معتبر ترين آن كه نحوه نماز پيامبر را با دست باز بيان مي كند اشاره مي كنيم :

 

 روى محمد بن عمر وابن عطاء قال : سمعت أبا حميد الساعدي في عشرة من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم منهم أبو قتادة فقال أبو حميد : أنا أعلمكم بصلاة رسول الله صلى الله عليه وسلم قالوا : فأعرض قال : كان رسول الله صلى الله عليه وسلم إذا قام إلى الصلاة يرفع يديه حتى يحاذي بهما منكبيه ثم يكبر حتى يقر كل عظم في موضعه معتدلا ثم يقرأ ثم يكبر فيرفع يديه حتى يحاذي بهما منكبيه ثم يركع ويضع راحتيه على ركبتيه ثم يعتدل فلا يصوب رأسه ولا يقنعه ثم يرفع رأسه ويقول سمع الله لمن حمده ثم يرفع يديه حتى يحاذي منكبيه معتدلا ثم يقول : الله أكبر ثم يهوي إلى الأرض فيجافي يديه عن جنبيه ثم يرفع رأسه ويثني رجله اليسرى فيقعد عليها ويفتح أصابع رجليه إذا سجد ويسجد ثم يقول الله أكبر ويرفع ويثني رجله اليسرى فيقعد عليها حتى يرجع كل عظم إلى موضعه ثم يصنع في الأخرى مثل ذلك ....قالوا : صدقت هكذا كان يصلي صلى الله عليه وسلم.

محمد بن عمر و ابن عطا روايت كرده اند ابو حميد ساعدي از ده نفر از اصحاب رسول خدا شنيد كه يكي از اين ده نفر ابوقتاده است پس ابو حميد مي گويد من داناترين شما به نماز رسول خدا هستم به او گفتند : نماز را عرضه كن پس گفت : رسول خدا زماني كه به نماز مي ايستاد دو دوست خود را بالا مي برد تا موازي دو گوشش قرار مي گرفت سپس تكبير مي گفت تا اينكه هر عضو بدنش در جاي خود قرار مي گرفت سپس حمد و سوره را قرائت مي كرد سپس تكبير مي گفت سپس دو دستش را تا گوشش بال مي آورد سپس به ركوع مي رفت و دو كف دست خود را بر زانو مي گذاشت سپس آرام مي گرفت نه سرش را بالا مي آورد و نه زياد پايين مي انداخت و مي گفت خدا سخن كسي كه او را مدح كند شنيد سپس دو دستش را بالا بر تا كنار گوشش قرار گرفت سپس گفت : الله اكبر و سپس خود را به زمين انداخت و دو كف دست خود را كنار خود گذاشت سپس سر بلند كرد و بر پاي چپ نشست و انگشتان دو پايش را موقع سجده باز كرد و سجده كرد و سپس الله اكبر گفت و بلند شد و بر پاي چپ نشست تا همه اندامش آرام گرفت سپس در سجده بعد همين كار را كرد .... همه گفتند : راست گفتي رسول خدا اينچنين نماز مي خواند .

 

 امام مالك در الموطا و ابوداود آن را نقل كرده اند و ترمذي درباره آن گفته است: حديث حسن صحيح

سنن ابن ماجة ، ج 1، ص 280 ، سنن أبي داود، ج 1، ص 170 كتاب الصلاه باب استفتاح الصلاه ، سنن الترمذي، ج 1، ص  188 باب ما جا في وصف الصلاه ، مسند أحمد ج 5، ص 424، سنن الدارمي ، ج 1، ص 314 كتاب الصلاة باب صفة صلاة رسول الله ، السنن الكبرى للبيهقي، ج 2، ص 72 ، عمدة القاري، ج 6، ص 104 ‘ صحيح ابن حبان ج 5 ص 196...

 بخاري آن را به طور مختصر نقل كرده است.

 

 صحيح البخاري ، ج 1، ص 201، كتاب الصلاة ، باب سنّة الجلوس في التشهد.

 قال الشوكاني: رواه الخمسة إلا النسائي ، وصححه الترمذي ، ورواه البخاري مختصرا.

 

شوكاني ميگويد: صاحبان صحاح سته جز نسائي آن را نقل كرده اند و ترمذي آن را صحيح دانسته است، و بخاري آن را به صورت مختصر نقل كرده است.

 

نيل الأوطار، ج 2، ص 198.

 قال ابن حجر: رواه أبو داود والترمذي وصحّحه.

 

ابن حجر مي گويد: اين روايت را ابوداوود و ترمذي نقل كرده اند و ترمذي آن را صحيح دانسته است.

 

تلخيص الحبير، ج 3، ص 271 - 272.

در اين روايت كه قصد را وي بيان كامل نماز رسول خدا با همه جزئيات است هرگز مطلبي درباره دست بسته بودن رسول خدا نقل نشده است بعد از ثبوت اين خبر صحيح از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلم روشن ميگردد كه عمل شيعه و مالكيين از اهل سنت در دست باز نماز خواندن مطابق با سنت رسول الله است . بنا بر اين بقيه مذاهب اسلامي بايد پاسخگو باشند كه چرا مخالف سنت نبوي عمل ميكنند. البته ما به ذكر روايت از كتب اهل سنت اكتفا كرديم چرا كه در كتب شيعه و روايات شيعه اين مسئله اجماعي است. و هيچ قول مخالفي در شيعه نسبت به اين امر وجود ندارد.

 

شش :

 

بر فرض صحت اينكه پيامبر دست بسته نماز خوانده باشد سوالي داريم از اهل سنت كه نحوه اين تكتف پيامبر چگونه بوده است ؟!‌ نظر ائمه مذاهب را در اين باره توجه فرماييد :

 

الحنفية قالوا : كيفيته تختلف باختلاف المصلي . فإن كان رجلا فيسن في حقه أن يضع باطن كفه اليمنى على ظاهر كف اليسرى محلقا بالخنصر والإبهام على الرسغ تحت سرته . وإن كانت امرأة فيسن لها أن تضع يديها على صدرها من غير تحليق

حنفيه ميگويند :‌ نحوه انجام آن به اعتبار نماز گزار مختلف است بنابر اين اگر نمازگزار مرد است براي مرد بهتر است براي او مستحب است كه كف دست راستش را بر پشت دست  قرار دهد و دست چپ را با انگشت ابهام و ميانه بگيرد و آن دو را روي لگن و زير ناف قرار دهد ، و براي زن بهتر است كه دستهايش را بدون آن كه به هم بچسباند روي سينه اش بگذارد.

 

الحنابلة قالوا : السنة للرجل والمرأة أن يضع باطن يده اليمنى على ظهر يده اليسرى ويجعلها تحت سرته

 

و حنابله ميگويند :‌ تكتف براي مرد و زن سنت است و بهتر اين است كه كف دست راست را بر پشت دست چپ گذاشته و آن را زير ناف قرار دهد.

 

الشافعية قالوا : السنة للرجل والمرأة وضع بطن كف اليد اليمنى على ظهر كف اليسرى تحت صدره وفوق سرته مما يلي جانبه الأيسر .

 

و شافعيه ميگويند : ‌براي مرد و زن مستحب است كه كف دست راست را بر پشت دست چپ پايين سينه و بلاي ناف به طرف چپ بدن قرار دهد.

 

الفقه علي المذاهب الاربعة ج 1 ص 251 ،‌ كتاب الصلاة با ب وضع اليد اليمني علي اليسري في الصلاة ، الفقه علي المذاهب الاربعه ج 1 ص 285 المكتبة الشاملة اصدار اول .

 

اينجا سؤالي به ذهن هر خواننه مي رسد كه بالاخره كداميك از اين اقوال مطابق نماز پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم است ؟! زير ناف روي ناف بالاي ناف يا روي سينه؟!

 

در اين مسئله آن قدر اختلاف شده است كه بعضي از علماي بزرگ اهل سنت به تمسخر بقيه دست زده اند كه نمونه اي از آن كلام شافعي است  در مبسوط است كه گذاشتن دست زير ناف را اشاره به عورت و گذاشتن دست روي سينه را نگه داشتن ايمان در نماز تعبير كرده است :

 

وعند الشافعي رضى الله تعالى عنه الأفضل أن يضع يديه على الصدر لقوله تعالى فصل لربك وانحر قيل المراد منه وضع اليمين على الشمال على النحر وهو الصدر ولأنه موضع نور الايمان فحفظه بيده في الصلاة أولى من الإشارة إلى العورة بالوضع تحت السرة وهو أقرب إلى الخشوع والخشوع زينة الصلاة

و در نظر شافعي افضل است كه نمازگزار دو دستش را بر سينه قرار دهد به خاطر قول خداي متعال فصل لربك وانحر گفته شده مراد از آن قرار دادن دست راست بر روي دست چپ است بر روي نحر و آن سينه است و به خاطر اينكه سينه جايگاه نور ايمان است پس حفظ ايمان با دستش در نماز بهتر از اشاره به عورت با قرار دادن دو دست زير ناف است و آن به خشوع كه زينت نماز است نزديكتر است .

 

المبسوط - السرخسي - ج 1 - ص 24

البته اينجا دو سوال به ذهن مي رسد كه آيا ايمان قابل لمس است كه با دست بايد آن را حفظ كرد ؟ و سوال دوم اينكه راهنمايي بفرمايند در وقتي كه نماز نمي خوانيم تا دستمان بر سينه باشد چگونه ايمان خود را نگه داريم؟

 

محافظت از عورت با گذاشتن دست زير ناف در نماز!

 

بهوتي از قاضي نقل مي كند كه در نماز دست را زير ناف بايد گذاشت تا عورت حفظ شود و احتمالا منظور او حفظ از خطرات احتمالي است !!

 

قيل للقاضي : هو عورة فلا يضعها عليه كالعانة والفخذ ؟ وأجاب : بأن العورة أولى وأبلغ بالوضع عليه لحفظه .

به قاضي گفته شد : زير ناف كه عورت است پس نبايد دست را روي آن گذاشت مثل عانه ( بالاي عورت ) و فخذ ؟ و جواب داد :‌ به اينكه عورت اولي است كه دستها بر آن قرار گيرد به خاطر اينكه به اين واسطه از آن محافظت مي شود. 

 

كشاف القناع - البهوتي - ج 1 - ص 400

آقاي سرخسي معتقد است كه دست را بايد زير ناف گذاشت و اين كار دو خاصيت دارد :

 

اول اينكه از تشبه به كفار شدن دور مي شود و دوم اينكه به پوشاندن عورت نزديكتر است به عبارت سرخسي توجه فرماييد :

 

... ثم الوضع تحت السرة أبعد عن التشبه بأهل الكتاب وأقرب إلى ستر العورة فكان أولى ...

 

... بنابر اين قراد دادن دستها زير ناف از شبيه شدن به اهل كتاب دورتر و به پوشاندن عورت نزديكتر است پس بهتر است...

 

المبسوط - السرخسي - ج 1 - ص 24

فتوايي از هيئت افتاي سعودي

 

گاها ديده مي شود در شهرهاي شيعه شهروندان سني از خواندن نماز در مساجد شيعه با جماعت خودداري مي كنند و دليل خود را دست بسته نماز نخواندن امام جماعت و در تنگنا بودن خودشان در دست بسته خواندن عنوان مي كنند از اين دوستان مي خواهيم به فتواي هيئت عالي افتاي سعودي در جواب به سؤالي پيرامون نماز نخواندن در مساجدي كه ممكن است مانع دست بسته نماز خواندن شوند توجه فرمايند:

 

إن اعترض عليه المصلون بالمسجد وخشي أن تحدث فتنة من وضع يده اليمنى على اليسرى في الصلاة وأن ينشأ عن ذلك ضرر، ترك القبض أرسل يديه اتقاء للفتنة والضرر ، ولا يجوز له أن يتخلف عن الجماعة ويصلي في بيته ما دام الإمام لا يعرف عنه ما يوجب كفره ؛ لأن الصلاة مع الجماعة في المسجد فرض على الصحيح ، وبهذا يعرف أن من يصلي واضعا يده اليمنى فوق اليسرى فوق صدره خير وأحسن صلاة ممن يصلي مرسلا يديه إلى جنبيه مع كون صلاتهم جميعا صحيحة .

 

وبالله التوفيق وصلى الله على نبينا محمد وآله وصحبه وسلم . اللجنة الدائمة للبحوث العلمية والإفتاء عضو نائب رئيس الجنة الرئيس عبد الله بن غديان عبد الرزاق عفيفي عبد العزيز بن عبد الله بن باز

اگر نماز گزاران در مسجد به او اعتراض كنند و بترسد كه از دست بسته نماز خواندن او فتنه ايجاد شود و ضرري از آن حاصل گردد ، بايد قبض را ترك كند و دست باز نماز بخواند براي پيشگيري از فتنه و ضرر ،‌ و جايز نيست نماز جماعت را ترك كند و در خانه خود نماز بخواند تا زماني كه چيزي از امام جماعت نفهمد كه كفر او را ثابت كند ، به خاطر اينكه نماز با جماعت در مسجد واجب است بنابر نظر صحيح ، و با اين صورت كسي كه در نماز دست راستش را روي دست چپ بالاي سينه قرار دهد بهتر است و نماز او بهتر از كسي است كه دستان خود را دو طرف خود مي اندازد با اينكه نماز همه آنها صحيح است.

 

فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمية والإفتاء - جمع أحمد بن عبد الرزاق الدويش - ج 6 - ص 383 – 384.

 

نكته آخر:

 

اگر تعيين زيادي خشوع و احترام در نماز به دست مردم باشد چون مردم به نسبت به كشورها و زبانها و سنت قبائل مختلف و شغلهاي آداب و رسومشان مختلف است و تعيين يك نحوه خشوع خاص ممكن نيست چرا كه مثلا نحوه احترام و خشوع در پادگان با ادارات و كوچه و بازار مختلف است بنابر اين در دنيا بيش از هزار نحوه نماز خواهيم داشت كه بايد معتقد به صحت همه آنها شويم و اين نابود كردن نماز است. چرا كه در اينصورت هر كس به نحوه اي كه مطابق سليقه خود است نماز ميخواند نه طبق امر الهي و در اين صورت بيان احكام نماز و آداب نماز و صفت نماز پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم بيهوده خواهد بود چرا كه ممكن است با سليقه افراد سازگار نباشد.

 

تشبه به كفار!!

 

همانطور كه بيان شد در بسياري از روايات كه صفت نماز پيامبر به طور تفصيلي بيان شده است هيچ سخني از قبض به ميان نيامده است و اهل بيت پيامبر عليهم السلام قبض انجام نمي دادند پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم مردم از طرف خلفا امر شدند كه در نماز آن را انجام دهند و اين كار نوعي احترام ايرانيان باستان به پادشاهان به شمار مي آمده است . امااينکه اين عمل طريقه نيايش تابعين مذهب زرتشتي است در کتاب  آينه آيين مزديسني، ص 20 نوشته كيخسرو «چاپ دوّم» آمده است:

 

طريقه عبادت و نماز نزد آنها ايستادن در مقابل خداوند و قرار دادن دست عبوديت بر سينه است و اين چنين خداوند را پرستش مي‏كنند .


  

گروه پاسخ به شبهات

 
مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

منبع :
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1252

 

آيا شيعيان ، سنت‌هاي پيامبر را اجرا مي‌كنند ؟

 
آيا شيعيان ، سنت‌هاي پيامبر را اجرا مي‌كنند ؟

توضيح سؤالات :

 
1 ـ آيا سنت هاي پيامبر(ص)را مي دانيد؟

 

2 ـ آيا سنتهاي پيامبر(ص)را اجرا مي کنيد؟

 

پاسخ سؤال اول

 

دوست عزيز اگر شما دقت کمي در کتب ما بفرمائيد مي بينيد که کتب ما مملو از احاديث و سنت هاي پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله وسلم است . از طرفي مجموع روايات صحاح سته اهل سنت طبق آماري که إبن أثير جزري در کتاب جامع الأصول مي دهد با حذف مکررات 9483 روايت مي باشد و اين در حالي است که فقط کتاب اصول کافي ما شيعيان داراي 16199 حديث است .

 

لازم به ذكر است كه طبق روايات متعدد از امام صادق و امام باقر عليهما السلام كه فرموده اند تمام رواياتي كه نقل مي كنيم از پدران خود از جدمان علي عليه السلام و از رسول اكرم صلي ا لله عليه وآله مي باشد و ما هيچ حديثي از پيش خود بدون آنكه توسط پدران خود از رسول اكرم شنيده باشيم نقل نمي كنيم و به قياس هم عمل نمي كنيم .  بعنوان نمونه به اين روايات توجه کنيد :

 

حدّثنا أحمد بن محمّد، عن الحسن بن محبوب، عن أبي حمزة الثمالي، عن جابر قال أبو جعفر عليه السلام : يا جابر! واللّه لو كنا نحدث الناس أو حدّثناهم برأينا لكنّا من الهالكين ولكنّا نحدّثهم بآثار عندنا من رسول اللّه‏ صلي الله عليه و آله و سلم يتوارثها كابر عن كابر يكنزها كما يكنز هؤلاء ذهبهم وفضّتهم.

 بصائر الدرجات ص 320 ، باب 14:  باب في الأئمة ان عندهم أصول العلم ما ورثوه عن النبي ص لا يقولون برأيهم حديث 6.

 

امام باقر عليه السلام فرمودند :‌ اي جابر قسم به خدا اگر ما احکام و يا احاديث را طبق رأي و نظر خود براي مردم بيان کنيم هر‌آينه هلاک مي شويم . ولکن ما طبق آثار و احاديثي که از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم سينه به سينه به ما رسيده براي مردم حديث مي گوئيم و همانطوري که دنيا پرستان طلا و نقره شان را حفظ مي کنند ، ما بر حفظ اين آثار و احاديث اهتمام مي ورزيم .

الإمام الصادق‏ عليه السلام : «حديثي حديث أبي، وحديث أبي حديث جدّي ، وحديث جدّي حديث الحسين، وحديث الحسين حديث الحسن، وحديث الحسن حديث أميرالمؤمنين، وحديث أميرالمؤمنين حديث رسول اللّه صلي الله عليه و آله و سلم، وحديث رسول اللّه صلي الله عليه وآله وسلم قول اللّه عزّ وجلّ .

 

 

جامع أحاديث الشيعة، ج 1، ص 127 باب  4 :  باب حجية فتوى الأئمة المعصومين من العترة الطاهرة عليهم السلام  بعد الفحص ، حديث 102 .

 

امام صادق عليه السلام فرمودند : حديث و گفتار من حديث پدرم مي باشد و حديث پدرم حديث جدم مي باشد و حديث جدم حديث حسين ( عليه السلام ) است و حديث حسين ( عليه السلام ) حديث حسن ( عليه السلام ) است و حديث حسن ( عليه السلام ) حديث اميرالمؤمنين است و حديث اميرالمؤمنين حديث رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است و حديث رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم گفتار خداوند عزوجل مي باشد .

 

 بنابراين دوست عزيز ما از سنت پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله وسلم اطلاع کافي داريم .

 

پاسخ سؤال دوم

 

اگر اندکي مطالعه در سيره و روش شيعيان داشته باشيد در مي يابيد تنها افرادي که از زمان پيامبر اسلام تاکنون مدافع سنت نبوي بوده اند شيعيان هستند ولي متاسفانه اين بزرگان اهل سنت بودند كه در قضيه قرطاس كه رسول اكرم كاغذ و قلم خواست تا چيزي بنويسد كه امت اسلامي را تا ابد از هرگونه گمراهي بيمه نمايد، در پاسخ حضرت گفتند (حسبنا كتاب الله) كتاب خدا ما را كفايت مي كند و ما نيازي به نوشته هاي پيامبر (يعني سنت) نداريم .

 

صحيح البخاري ج7 ، ص 9 ،کتاب المرضي و الطب ، باب قول المريض قوموا عني و ج 8 ، ص 161، کتاب الإعتصام بالکتاب و السنة، باب كراهية الخلاف و ج1 ، ص 37 ، کتاب العلم ، باب کتابة‌ العلم .

 

و همچنين در واپسين روزهاي رحلت پيامبر اكرم (ص) تمام احاديث حضرت را جمع نموده وآتش زدند .

 

قالت عائشة جمع أبي الحديث عن رسول الله صلى الله عليه وسلم وكانت خمسمائة حديث فبات ليلته يتقلب كثيرا قالت فغمني فقلت أتتقلب لشكوى أو لشئ بلغك ؟ فلما أصبح قال أي بنية هلمي الأحاديث التي عندك فجئته بها فدعا بنار فحرقها ... 

 

تذكرة الحفاظ ، ذهبي ، ج1 ،‌ ص5 و علوم الحديث ، دكتر صبحي صالح ، ص30 .

 

عايشه مي گويد : پدرم پانصد ( 500 ) حديث از احاديث زسول خدا را پيش خود جمع کرده بود ( و نزد من گذاشته بود ) ، شب که مي خواست بخوابد به خود مي پيچيد،عايشه در ادامه مي گويد:به پدرم گفتم: آيا مشکلي داري و يا اينکه خبري به تو رسيده است که اينگونه به خود مي پيچي ؟ وقتي صبح فرا رسيد به من گفت دخترم : احاديث رسول خدا را که در نزد توست بياور ، من هم احاديث را برايش آوردم ، در اين هنگام آتشي خواست و همه احاديث رسول خدا را به آتش کشيد ...

 

و به مجرد ابن كه بر مسند حكومت تكيه زدند اعلام كردند كه سنت پيامبر را كنار گذاشته و فقط از كتاب خدا سخن بگوييد با اين كه پيامبر اين روزها را پيش بيني فرموده بود . که بعنوان نمونه دو مورد از اين احاديث را خدمت شما عرض مي کنيم :

 

وعن عبيد الله بن أبي رافع عن أبيه قال : قال رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) لألفين أحدكم متكئا على أريكة يأتيه الأمر من أمري مما أمرت به أو نهيت عنه فيقول : لا أدري ، ما وجدنا في كتاب الله اتبعناه .

 

مسند شافعي ص 151 ، باب ومن كتاب اليمين مع الشاهد الواحد ، و ص 234 ، باب ومن كتاب الرسالة إلا ما كان معادا ؛ سنن إبن ماجه ج1 ، ص 6 و 7 ، باب 2 : باب تعظيم حديث رسول الله صلى الله عليه وسلم والتغليظ على من عارضه ، حديث 13 ؛ سنن أبي داود ج 2 ، ص 392 ، باب 6 : باب في لزوم السنة ، حديث 4605 ؛ سنن ترمذي ج 4 ، ص 144 ، باب10 : باب ما نهى عنه أنه يقال عند حديث رسول الله صلى الله عليه وسلم ، حديث 2800 ؛ مسند ـ الحميدي ـ ج 1 ، ص 252 ، حديث 551. 

 

عبيد الله بن أبي رافع از پدرش نقل مي کند که گفت : از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم که مي فرمود : روزي مي آيد که يکي از شماها بر تخت ( حکومت ) تکيه مي زند ، در اين هنگام يکي از احاديث من را برايش مي آورند حديثي را که درآن يا شما را امر به چيزي نموده ام و يا اينکه شما را از چيزي نهي نموده ام ، پس او مي گويد :‌ من نمي دانم اينها ديگر چيست ؟ هر آنچه را در کتاب خدا بيابيم از همان تبعيت مي کنيم ( و هر چه غير قرآن باشد نزد ما اعتبار ندارد ) .

 

عبد الله بن أبي رافع عن أبيه أبي رافع قال : سمعت النبي صلى الله عليه وسلم يقول :  ألا لا أعرفن ما بلغ أحدا منكم حديث إن كان شيئا أمرت به أو نهيت عنه فيقول وهو متكئ على أريكته : هذا القرآن ، ما وجدنا فيه اتبعناه وما لم نجد فيه فلا حاجة لنا به .

 

جامع بيان العلم و فضله ـ ابن عبد البر ـ ج 2 ، ص 190 ، باب موضع السنة من الكتاب وبيانها له ، ناشر : دارالکتب العلمية ـ بيروت ـ سال چاپ 1398 ه . ق .

 

عبيد الله بن أبي رافع از پدرش نقل مي کند که گفت : از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم که مي فرمود : يکي از احاديث من را براي يکي از شما مي آورند حديثي را که درآن يا شما را امر به چيزي نموده ام و يا اينکه شما را از چيزي نهي نموده ام ، پس او در حالي که بر تختش تکيه زده است مي گويد : کتاب خدا در ميان شماست هر آنچه را در آن بيابيم از آن تبعيت مي کنيم و هر آنچه را در قرآن نيابيم احتياجي به آن نداريم .

 

( اين نوع برخورد با احاديث نبوي در حالي است که خداوند عزوجل در قرآن فرموده است : « ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا / سوره حشر ، آيه 7 » . پس در حقيقت بايد گفت اين افرادي که اينگونه با احاديث پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم برخورد مي کردند ، اهل قرآن نيز نبودند ) .

 

از طرفي تدوين حديث اهل سنت از زمان عمر بن عبدالعزيز شروع شد و قبل از آن سياست منع تدوين حديث حاکم بر جامعه بود . و طبيعي است که از زمان پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم تا به حکومت رسيدن عمربن عبدالعزيز تعداد زيادي از صحابه و حافظان حديث از دنيا رفته بودند و آن افرادي هم که در قيد حيات بودند با واسطه شدن زمان طولاني از وفات پيامبر اسلام بيقين خيلي از احاديث را فراموش نموده بودند زيرا قبل از آن دوران حق بيان کردن حديث را نداشتند ، بنا بر اين طبيعي است وقتي کسي مدت طولاني چيزي را مرور و يا بيان نکند فراموش مي کند . پس بايد شما که مدعي اجراي سنت پيامبرمي باشيد بايد فكر كنيد كه چه مقدار سنت صحيح از پيامبر اکرم به شما رسيده است . ولي به عقيده من اگر شما خود را اهل کتاب بخوانيد آبرومندانه تر است از اينکه لقب اهل سنت  به خود دهيد .

 

گروه پاسخ به شبهات

 

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)


منبع :

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1318

حديث قدسي «لولاك لما خلقت الأفلاك» در كدام يك از مصادر شيعه و سني آ‌مده است؟

 
حديث قدسي «لولاك لما خلقت الأفلاك» در كدام يك از مصادر شيعه و سني آ‌مده است؟

پاسخ:

 
اين روايت با دو مضمون (البته نه دقيقا همين عبارات) نقل شده است :

 

1 تنها در مورد رسول خدا ( صلي الله عليه وآله وسلم )

 

2- در مورد اهل بيت عليهم السلام

 

مضمون اول(فقط در مورد رسول خدا صلي الله عليه وآله):

 

در مورد متن اول بايد گفت که اين مضمون ( عين عبارت يا شبيه آن )  به عنوان مضمون حديث ( بدون سند ) در بسياري از کتب شيعه و سني آمده است . عده اي آن را به عنوان روايت ( با سند يا بدون سند ) نقل کرده و عده اي نيز به آن استشهاد کرده اند :

 

نقل به عنوان روايت :

 

حاکم نيشابوري :

 

وي مضموني شبيه مضمون اين روايت را در دو جا نقل نموده و حتي آن را تصحيح نيز کرده است :

 

الف) ماجراي توسل حضرت آدم به رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم :

 

حدثنا أبو سعيد عمرو بن محمد بن منصور العدل حدثنا أبو الحسن محمد بن إسحاق بن إبراهيم الحنظلي حدثنا أبو الحارث عبد الله بن مسلم الفهري حدثنا إسماعيل بن مسلمة أنبأ عبد الرحمن بن زيد بن أسلم عن أبيه عن جده عن عمر بن الخطاب رضي الله عنه قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم لما اقترف آدم الخطيئة قال يا رب أسألك بحق محمد لما غفرت لي فقال الله يا آدم وكيف عرفت محمدا ولم أخلقه قال يا رب لأنك لما خلقتني بيدك ونفخت في من روحك رفعت رأسي فرأيت على قوائم العرش مكتوبا لا إله إلا الله محمد رسول الله فعلمت أنك لم تضف إلى اسمك إلا أحب الخلق إليك فقال الله صدقت يا آدم إنه لأحب الخلق إلي ادعني بحقه فقد غفرت لك ولولا محمد ما خلقتك .

 

هذا حديث صحيح الإسناد

 

المستدرك على الصحيحين ج2/ص672 شماره 4228

 

از عمر بن خطاب نقل شده است که رسول خدا صلي الله عليه (وآله) وسلم فرمودند » وقتي که آدم گناه را مرتکب شد گفت : خدايا تو را به حق محمد قسم مي دهم که من را ببخشي ؛ خداوند فرمود : چگونه محمد را شناختي با اينکه هنوز او را نيافريده ام ؟ پاسخ داد : زيرا وقتي مرا با دست خويش آفريدي و در من از روح خويش دميدي ، سر خويش را بالا گرفتم ؛ پس در پايه هاي عرش ديدم که نوشته است " لا اله الا الله محمد رسول الله " ؛ پس دانستم که تو نام او را در کنار نام خويش آورده اي ، مگر به اين علت که او محبوب ترين آفريدگان در نزد تو است ؛ خداوند فرمود : راست گفتي اي آدم ؛ او محبوب ترين آفريدگان نزد من است ؛ من را به حق او بخوان ؛ به تحقيق که تو را آمرزيدم ؛ و اگر محمد نبود تو را نمي آفريدم .

 

اين روايت سندش صحيح است .

 

مرحوم علامه اميني در مورد تصحيح اين روايت مي فرمايند :

 

وأقر صحته السبكي في شفاء السقام ص 120 ، والسمهودي في وفاء الوفاء ص 419 ، والقسطلاني في المواهب اللدنية ، والزرقاني في شرحه 1 ص 44 ، والعزامي في فرقان القرآن ص 117 .

 

الغدير :ج 5 ص 435:

 

صحيح بودن اين روايت را سبکي در شفاء السقام ص 120 و سمهودي در وفاء الوفاء ص 419 و قسطلاني در مواهب و زرقاني در شرح خويش ج 1 ص 44 و عزامي در فرقان القرآن ص 117 تاييد کرده اند .

 

البته ما تنها به برخي از مصادر دسترسي داشتيم که آن ها را براي شما نقل خواهيم نمود .

 

ب) ماجراي توسل حضرت عيسي به رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم :

 

حدثنا علي بن حمشاد العدل إملاء حدثنا هارون بن العباس الهاشمي حدثنا جندل بن والق حدثنا عمرو بن أوس الأنصاري حدثنا سعيد بن أبي عروبة عن قتادة عن سعيد بن المسيب عن بن عباس رضي الله عنهما قال أوحى الله إلى عيسى عليه السلام يا عيسى آمن بمحمد وأمر من أدركه من أمتك أن يؤمنوا به فلولا محمد ما خلقت آدم ولولا محمد ما خلقت الجنة ولا النار ولقد خلقت العرش على الماء فاضطرب فكتبت عليه لا إله إلا الله محمد رسول الله فسكن

 

هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه

 

المستدرك على الصحيحين ج2/ص671 شماره 4227

 

خداوند به عيسي وحي کرد که اي عيسي ؛ به محمد ايمان بياور و دستور بده که هر کس از امت تو در دوران او حضور يافت ، به او ايمان آورد ؛ پس بدرستيکه اگر محمد نبود آدم را نمي آفريدم و اگر محمد نبود بهشت و دوزخ را نمي آفريدم و بدرستيکه عرش را بر روي آب آفريدم پس به لرزش افتاد ؛ پس بر روي آن نوشتم لا اله الا الله محمد رسول الله پس آرام گرفت .

 

اين روايت سندش صحيح است ولي بخاري و مسلم آن را نياورده اند .

 

2- تقي الدين سبکي :

 

او نيز اين دو روايت را نقل کرده و سند آن ها را صحيح مي داند .

 

شفاء السقام ص 295 باب حديث توسل آدم عليه السلام بالنبي صلي الله عليه وآله وسلم

 

3- قندوزي :

 

وي نيز در ينابيع المودة اين دو روايت را و تصحيح حاکم را نقل کرده و به آن ايرادي نمي گيرد .

 

ينابيع المودة ج 2ص 336 ش 980 و 981

 

4- صالحي شامي :

 

وي نيز در کتاب خويش در ابتدا روايت حضرت عيسي را و نيز تصحيح حاکم و سبکي و نيز بلقيني را ( در کتاب فتاوي ) نقل مي کند و چند صفحه بعد روايت حضرت آدم را نقل مي نمايد .

 

سبل الهدي والرشاد ج 1 ص 74 و 85

 

5- زيني دحلان :

 

وي نيز روايت حضرت آدم و تصحيح حاکم را نقل مي نمايد .

 

الدرر السنية في الرد علي الوهابية ص 9

 

6- ثعلبي :

 

وي در تفسير خويش روايت حضرت عيسي را نقل مي نمايد .

 

تفسير الثعلبي ج7/ص61

 

7- أبو الشيخ الأنصاري :

 

مولف كتاب طبقات المحدثين باصبهان متوفاي 369 نيز روايت حضرت عيسي را نقل مي نمايد .

 

طبقات المحدثين بأصبهان ج3/ص287

 

8- سيوطي:

 

او نيز در الخصائص در ابتدا روايت حضرت عيسي را با مصادر ان و نيز روايت حضرت آدم را همراه با نقل تصحيح حاکم را و اشکال ذهبي به جهالت وي به يکي از روات آن ( يعني ظاهرا روايت صحيح است ، زيرا اشکال ذهبي اين است که تنها يک راوي را نمي شناسد ، يعني روايت اشکال ديگري ندارد ؛ اما وقتي حاکم آن را تصحيح کرده است ، يعني آن راوي را مي شناخته است ) نقل مي نمايد

 

الخصائص الكبرى ج1/ص12 و 14

 

9- بيهقي:

 

او نيز در کتاب دلائل النبوة روايت حضرت آدم را نقل مي نمايد .

 

دلائل النبوة ج5/ص489

 

10- حلبي :

 

علي بن برهان الدين حلبي نيز در کتاب معروف خويش "السيرة الحلبية"

 

روايت حضرت آدم را نقل مي نمايد .

 

السيرة الحلبية ج1/ص354

 

و سپس روايت ديگري را نقل کرده مي گويد :

 

وذكر صاحب كتاب شفاء الصدور في مختصره عن علي بن أبي طالب رضي الله تعالى عنه عن النبي صلى الله عليه وسلم عن الله عز وجل أنه قال يا محمد وعزتي وجلالي لولاك ما خلقت أرضي ولا سمائي ولا رفعت هذه الخضراء لا بسطت هذه الغبراء وفي رواية عنه ولا خلقت سماء ولا أرضا ولا طولا ولا عرضا

 

السيرة الحلبية ج1/ص357

 

صاحب كتاب شفاء الصدور از علي بن ابي طالب نقل کرده است که رسول خدا از خداوند نقل فرمودند که ايشان فرموده اند اي محمد قسم به عزت وشوکت خودم که اگر تو نبودي من نه زمينم را خلق مي کردم و نه آسمانم را و نه اين سبزه را بر اين تيرگي گسترش مي دادم . و در روايتي از ايشان است که نه آسمان را خلق مي کردم و نه زمين را و نه طول و عرضي را

 

11- ابن کثير :

 

وي نيز در کتاب معروف خويش "البداية والنهاية" در دو جا روايت حضرت آدم را نقل مي نمايد :

 

البداية والنهاية ج1/ص81 و ج2/ص322

 

12- عجلوني :

 

عجلوني از علماي به نام اهل سنت در کتاب کشف الخفاء اين روايت را با نقل از ديلمي از ابن عمر نقل مي کند :

 

91 .أتاني جبريل فقال يا محمد لولاك ما خلقت الجنة ولولاك لما خلقت النار رواه الديلمي عن ابن عمر

 

كشف الخفاء ج1/ص46

 

جبريل به نزد من آمد و گفت اي محمد اگر تو نبودي بهشت را نمي آفريدم و اگر تو نبودي آتش را نمي آفريدم اين روايت را ديلمي از ابن عمر نقل کرده است .

 

13- لكنوي هندي:

 

لكنوي هندي مي گويد :

 

 قال علي القاري في تذكرة الموضوعات حديث لولاك لما خلقت الأفلاك قال العسقلاني موضوع كذا في الخلاصة لكن معناه صحيح فقد روى الديلمي عن ابن عباس مرفوعا أتاني جبريل فقال قال الله يا محمد لولاك ما خلقت الجنة ولولاك ما خلقت النار انتهى

 

الآثار المرفوعة اللكنوي الهندي ص44

 

ملا علي قاري در کتاب الموضوعات گفته است که روايت لولاک لما خلقت الافلاک را عسقلاني مجعول مي داند . در کتاب خلاصه اين مطلب آمده است ؛ اما معني اين روايت صحيح است . زيرا ديلمي از ابن عباس روايت کرده است که جبريل نزد من آمد پس گفت که خداوند فرموده اند اي محمد اگر تو نبودي من بهشت را نمي آفريدم و اگر تو نبودي من آتش را نمي آفريدم

 

14- محدث قاوقچي :

 

شبيه همين مطلب که لکنوي هندي از ملا علي قاري نقل مي کند در کتاب شرح إحقاق الحق آيت الله مرعشي  ج 1 ص 430 از اللؤلؤ المرصوع محدث قاوقچي از علماي اهل سنت ص 66 چاپ مصر نقل شده است .

 

استشهاد به مضمون اين روايت :

 

1- ابي بکر دمياطي در اعانة الطالبين:

 

بكري دمياطي ( ابي بکر بن السيد محمد شطا ) از علماي معروف شافعي در کتاب خويش مي گويد :

 

بل هو أصل الايجاد لكل مخلوق ، كما قال ذو العزة والجلال : لولاك لولاك لما خلقت الأفلاك .

 

إعانة الطالبين ج 1 - ص 13

 

او ( رسول خدا ) اصل آفرينش هر مخلوقي است ؛ همانطور که خداوند فرموده اند : اگر تو نبودي من افلاک را نمي آفريدم .

 

2- ابن شهر آشوب در مناقب :

 

ابن شهر آشوب نيز در کتاب مناقب آل أبي طالب مي گويد :

 

وقال للحبيب : لولاك لما خلقت الأفلاك ، وقيل للخليل " وفديناه"

مناقب آل أبي طالب - ابن شهر آشوب - ج 1 - ص 186

 

خداوند به رسول خدا فرمود : اگر تو نبودي افلاک را نمي آفريدم و به ابراهيم خليل گفته شده است که " ما براي او قرباني داديم"

 

3- علامه مجلسي در بحار :

 

همين مطلب را مرحوم علامه مجلسي در بحار الانوار نقل مي نمايند :

 

وقيل للحبيب عليه السلام : " لولاك لما خلقت الأفلاك " وقيل للخليل عليه السلام .

بحار الأنوار - العلامة المجلسي - ج 16 - ص 406

4- آلوسي در تفسير خويش :

 

آلوسي نيز در تفسير خويش اشاره اي به اين روايت دارد و مي گويد :

 

* ( رب السموات والأرض وما بينهما ) * بدل من لفظ ربك وفي إبداله تعظيم لا يخفى وإيماء على ما قيل إلى ما روى في كتب الصوفية من الحديث القدسي لولاك لما خلقت الأفلاك

 

تفسير الآلوسي - الآلوسي - ج 30 - ص 19

 

در اين آيه فرموده است پروردگار آسمان و زمين و آنچه ميان آن دو است ؛ به جاي پروردگار تو . و در اين جايگزيني تعظيمي است ( براي رسول خدا) که مخفي نمانده است ؛ و اشاره است - طبق نظر برخي - بر جمله اي که در کتابهاي صوفيه روايت شده است که حديث قدسي لولاک لما خلقت الافلاک است .

 

5- قندوزي در ينابيع المودة:

 

وي نيز در کتاب معروف خويش مي گويد :

 

وقال في حديثه القدسي : " لولاك لما خلقت الأفلاك " .

 

ينابيع المودة لذوي القربى - القندوزي - ج 1 - ص 24

 

و خداوند در حديث قدسي خويش فرموده است : اگر تو نبودي افلاک را نمي آفريدم .

 

6- مرحوم علامه طباطبايي در تفسير گرانسنگ الميزان :

 

وبذلك يستصح ما ورد في الحديث القدسي من خطابه تعالى لنبيه صلى الله عليه وآله وسلم : ( لولاك لما خلقت الأفلاك ) فإنه صلى الله عليه وآله وسلم أفضل الخلق .

 

تفسير الميزان ج 10ص 152

 

و با همين بيان مضمون روايت قدسي خطاب به پيامبر ( صلي الله عليه وآله وسلم ) درست مي شود که " اگر تو نبودي افلاک را نمي آفريدم " پس بدرستيکه ايشان برترين آفريده است .

 

7- سيد بدر الدين حسيني عاملي در حاشيه اصول کافي

 

وي مي گويد :

 

كما هو صريح " لولاك لما خلقت الأفلاك "

 

الحاشية على أصول الكافي - السيد بدر الدين بن أحمد الحسيني العاملي - ص 58

 

همانطور که اين مطلب صريح روايت لولاک لما خلقت الافلاک است .

 

8- مولي محمد صالح مازندراني در شرح اصول کافي :

 

ايشان مي فرمايند :

 

كما في الحديث القدسي « لولاك لما خلقت الأفلاك »

 

شرح أصول الكافي - مولي محمد صالح المازندراني - ج 9 - ص 61

 

همانطور که در حديث قدسي آمده است که " لولاک لما خلقت الافلاک"

 

مضمون دوم ( همراه با ذکر اهل بيت ) :

 

اما مضمون دوم در کتب شيعه آمده است . اين مضمون در کتاب هاي مختلف به چند کتاب آدرس داده شده است :

 

1- کشف اليقين :

 

اين روايت را مرحوم علامه مجلسي در بحار از اين کتاب نقل مي نمايند .

 

36 - كشف اليقين : عن أبي جعفر بن بابويه برجال المخالفين رويناه من كتابه كتاب أخبار الزهراء ، عن محمد بن الحسن بن سعيد ، عن فرات بن إبراهيم ، عن محمد بن علي الهمداني ، عن أبي الحسن بن خلف بن موسى ، عن عبد الاعلى الصنعاني عن عبد الرزاق ، عن معمر ، عن أبي يحيى ، عن مجاهد ، عن ابن عباس قال : ... يا محمد وعزتي وجلالي لولاك لما خلقت آدم ، ولولا علي ما خلقت الجنة ، لأني بكم أجزي العباد يوم المعاد بالثواب والعقاب

 

بحار الأنوار - العلامة المجلسي - ج 40 - ص 18 - 21

 

از كشف اليقين از ابو جعفر بن بابويه با سند اهل سنت : ما اين روايت را در کتاب اخبار الزهراء از محمد بن الحسن بن سعيد از فرات بن ابراهيم از محمد بن علي الهمداني از ابي الحسن بن خلف بن موسي از عبد الاعلي الصنعاني ار عبد الرزاق از معمر از ابي يحيي از مجاهد از ابن عباس : ... اي محمد قسم به عزت و جلال خودم اگر تو نبودي آدم را نمي آفريدم و اگر علي نبود بهشت را نمي آفريدم ؛ زيرا من به خاطر شما بندگان را در روز بازگشت پاداش و عقاب خواهم کرد .

 

که البته نقل شدن اين روايت توسط اهل سنت دلالت بر صحت آن دارد ؛ زيرا ايشان انگيزه اي براي جعل فضائل براي اهل بيت عليهم السلام خصوصا امير مومنان علي عليه السلام ندارند .

 

1- معاني الاخبار :

 

روايت اول :

 

اين روايت را مرحوم صدوق در اين کتاب شريف در باب "معنى حمل النبي صلى الله عليه وآله لعلى عليه السلام" با سند ذيل نقل مي نمايند :

 

حدثنا أحمد بن عيسى المكتب ، قال : حدثنا أحمد بن محمد الوراق ، قال : حدثني بشر بن سعيد بن قيلويه المعدل بالمرافقة قال : حدثنا عبد الجبار بن كثير التميمي اليماني قال : سمعت محمد بن حرب الهلالي أمير المدينة يقول : سألت جعفر بن محمد عليهما السلام ...

 

فأوحى الله عز وجل إليهم : هذا نور من نوري أصله نبوة وفرعه إمامه ، أما النبوة فلمحمد عبدي ورسولي ، وأما الإمامة فلعلي حجتي ووليي ولولاهما ما خلقت خلقي

 

معاني الاخبار ص 350 روايت شماره 1

 

خداوند عزوجل به ايشان وحي نمود که :اين نور از نور من است ؛ ريشه آن نبوت است و شاخه آن امامت ؛ اما نبوت پس براي بنده من و فرستاده من محمد است و اما امامت پس براي حجت من ولي من است و اگر آن دو نبودند آفرينش را نمي آفريدم .

 

روايت دوم :

 

اين روايت را مرحوم صدوق در اين کتاب شريف در باب " باب معنى الشجرة التي أكل منها آدم وحواء "  با سند ذيل نقل مي نمايند :

 

حدثنا عبد الواحد بن محمد بن عبدوس النيسابوري العطار - رحمه الله - قال : حدثنا علي بن محمد بن قتيبة ، عن حمدان بن سليمان ، عن عبد السلام بن صالح الهروي ، قال : قلت للرضا عليه السلام ...

 

و متن آن چنين است :

 

فقال آدم : يا رب من هؤلاء ؟ فقال ، عز وجل : يا آدم هؤلاء ذريتك وهم خير منك ومن جميع خلقي ولولاهم ما خلقتك ولا خلقت الجنة والنار ولا السماء و الأرض

 

پس آدم گفت : پروردگار من ، ايشان چه کساني هستند؟ پس خداوند عز وجل فرمود : اي آدم ايشان ذريه تو هستند و ايشان برتر از تواند و نيز از همه آفرينش ؛ و اگر ايشان نبودند من تو را و نيز بهشت را و جهنم را و نه آسمان و زمين را نمي آفريدم .

 

روايت سوم :

 

اين روايت را مرحوم صدوق در اين کتاب شريف در باب " باب معنى الأمانة التي عرضت على السماوات والأرض والجبال فأبين أن يحملنها وأشفقن منها وحملها الانسان "  با سند ذيل نقل مي نمايند :

 

حدثنا أحمد بن محمد بن الهيثم العجلي - رضي الله عنه - قال ، حدثنا أبو العباس أحمد ين يحيى بن زكريا القطان ، قال : حدثنا أبو محمد بكر بن عبد الله بن حبيب ، قال : حدثنا تميم بن بهلول ، عن أبيه ، عن محمد بن سنان ، عن المفضل بن عمر ، قال : قال أبو عبد الله عليه السلام...

 

و متن آن چنين است :

 

فقال الله جل جلاله : لولا هم ما خلقتكما ، هؤلاء خزنة علمي ، وأمنائي على سري

 

پس خداوند جل جلاله فرمود : اگر ايشان ( اهل بيت عليهم السلام )نبودند شما دوتن (آدم و حوا) را نمي آفريدم

 

2- علل الشرايع :

 

روايت اول :

 

همين روايت را با همين سند مرحوم صدوق در کتاب علل الشرائع باب" 139 - العلة التي من أجلها لم يطق أمير المؤمنين " ع " حمل رسول الله صلى الله عليه وآله لما أراد حط الأصنام من سطح الكعبة " آورده اند

 

علل الشرائع ج 1 ص 173روايت اول

 

روايت دوم :

 

همچنين روايت ديگري را در باب "باب 7 - العلة التي من أجلها صارت الأنبياء والرسل والحجج صلوات الله عليهم أفضل من الملائكة " مي آورند که سند آن به شرح ذيل است :

 

حدثنا الحسن بن محمد سعيد الهاشمي قال : حدثنا فرات بن إبراهيم ابن فرات الكوفي قال : حدثنا محمد بن أحمد بن علي الهمداني قال : حدثني أبو الفضل العباس بن عبد الله البخاري قال : حدثنا محمد بن القاسم بن إبراهيم بن محمد بن عبد الله بن القاسم بن محمد بن أبي بكر قال : حدثنا عبد السلام بن صالح الهروي عن علي بن موسى الرضا عن أبيه موسى بن جعفر عن أبيه جعفر بن محمد عن أبيه محمد بن علي عن أبيه علي بن الحسين عن أبيه الحسين بن علي عن أبيه علي ابن أبي طالب عليهم السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله

 

ومتن آن چنين است که :

 

يا علي لولا نحن ما خلق الله آدم ولا حواء ولا الجنة ولا النار ، ولا السماء ولا الأرض

 

علل الشرايع ج 1 ص 5 شماره 1

 

اي علي اگر ما نبوديم خداوند آدم و حواء و بهشت و جهنم و آسمان و زمين را نمي آفريد

 

4- عيون الاخبار :

 

روايت اول :

 

مرحوم شيخ صدوق روايت دوم کتاب علل الشرائع را در کتاب شريف عيون ذکر مي فرمايند :

 

عيون أخبار الرضا ( عليه السلام ) ج 2 ص 237 ش 22

 

روايت دوم :

 

ايشان در اين کتاب روايت دوم کتاب معاني الاخبار را نيز نقل مي فرمايند :

 

عيون أخبار الرضا ج 2 ص 274 ش 67

 

3- کمال الدين :

 

مرحوم شيخ صدوق روايت دوم کتاب علل الشرائع را در کتاب شريف کمال الدين نيز ذکر مي فرمايند :

 

كمال الدين ص 254 ش 4

 

5- ينابيع المودة قندوزي :

 

جالب اينجاست که اين عالم حنفي روايت دوم کتاب علل الشرائع را در کتاب خويش ينابيع ذکر مي نمايد :

 

ينابيع المودة ج 3 ص 378

 

6- تفسير منسوب به امام حسن عسکري :

 

فقال لها رسول الله صلى الله عليه وآله : دعوتك لتشهدي لي بالنبوة بعد شهادتك لله بالتوحيد ثم تشهدي [ بعد شهادتك لي ] لعلي عليه السلام هذا بالإمامة ، وأنه سندي وظهري وعضدي وفخري [ وعزي ] ، ولولاه ما خلق الله عز وجل شيئا مما خلق .

 

تفسير منسوب به امام حسن عسکري ص 169

 

رسول خدا (به درخت ) فرمودند: من تو را خواندم تا بعد از شهادت دادنت به يکتايي خدا براي من شهادت به نبوت دهي و سپس بعد از اين شهادت براي اين علي نيز شهادت به امامت دهي و اينکه او ياور من و پشتيبان من و بازوي من و افتخار من و عزت من است و اينکه اگر او نبود خداوند عز وجل چيزي را از آفرينش نمي آفريد .

 

7- شرح الأخبار قاضي نعمان المغربي :

 

روايت اول :

 

ايشان در کتاب خويش روايت ذيل را با سند منقطع تا ابوهريرة نقل مي نمايند :

 

قال : هؤلاء خمسة من ولدك لولاهم ما خلقتك ولا خلقت الجنة ولا النار ولا العرش ولا الكرسي ولا السماء ولا الأرض ولا الملائكة ولا الانس ولا الجن .

 

شرح الأخبار ج 2 ص 500 ش 884

 

خداوند فرمود : ايشام پنج نفر از نسل تو هستند که اگر ايشان نبودند تو را نمي آفريدم و بهشت را نيز نمي آفريدم و نه دوزخ را و نه عرش را و نه کرسي را و نه آسمان را و نه زمين را و نه مردمان را و نه جنيان را

 

روايت دوم :

 

روايت ذيل نيز در اين کتاب شريف نقل شده است که :

 

قال : يا آدم صفوتي من خلقي لولاهم ما خلقت الجنة ولا النار ، خلقت الجنة لهم ولمن والاهم ، والنار لمن عاداهم .

 

شرح الأخبار ج 3ص 6 ش 923

 

اي آدم ايشان بر گزيدگان ِ آفريدگان هستند ؛ اگر ايشان نبودند بهشت را و آتش را نمي آفريدم ؛ بهشت را براي ايشان و کساني که ايشان را دوست بدارند آفريدم و آتش را براي کسي که ايشان را دشمن بدارد .

 

8- قصص الأنبياء

 

مرحوم قطب راوندي در کتاب خويش روايت اول شرح الأخبار را با سند کامل از مرحوم شيخ صدوق نقل مي نمايند :

 

وعن ابن بابويه أخبرنا إبراهيم بن هارون الهيتي ، أخبرنا أبو بكر أحمد بن محمد بن عيسى ، أخبرنا محمد بن يزيد القاضي ، أخبرنا قتيبة بن سعيد ، أخبرنا الليث بن سعد وإسماعيل بن جعفر عن أبيه ، عن أبي هريرة

 

قصص الأنبياء ص 57 شماره 10

 

9- فرائد السمطين :

 

روايت اول شرح الأخبار را عالم سني ، حمويني نيز در کتاب خويش نقل نموده است :

 

فرائد السمطين ص 5 مخطوط و ج 1 ص 36 مطبوع رجوع شود به شرح احقاق الحق ج 9 ص 254 و نيز نفحات الازهار ج 4 ص213

 

10- أرجح المطالب :

 

علامه سني الآمرتسري در کتاب خويش ارجح المطالب روايت اول شرح الأخبار را از ابي هريرة نقل مي کند :

 

أرجح المطالب ص 461چاپ  لاهور رجوع شود به شرح احقاق الحق ج 9 ص 203

 

11- بحر المعارف :

 

وروي في بحر المعارف : لولاك لما خلقت الأفلاك ، ولولا علي لما خلقتك . وفي ضياء العالمين للشيخ أبي الحسن الجد الأمي للشيخ محمد حسن صاحب الجواهر بزيادة فقرة : ولولا فاطمة لما خلقتكما . ونحوه من كتاب المرندي

 

مستدرك سفينة البحار - الشيخ علي النمازي الشاهرودي - ج 3 - ص 169

 

و در بحر المعارف روايت کرده است که اگر تو نبودي افلاک را نمي آفريدم و اگر علي نبود تو را خلق نمي کردم و در ضياء العالمين شيخ ابي الحسن پدر بزرگ مادري محم حسن صاحب جواهر اضافه قطعه : "واگر فاطمه نبود شما دو تن را نمي آفريدم " است ؛ وشبيه همين در کتاب مرندي آمده است .

 

12- مجمع النورين فاضل هرندي :

 

الف) مستدرک سفينة البحار از مجمع النورين

 

كتاب مجمع النورين للفاضل المرندي قال : وفي الحديث القدسي : لولاك لما خلقت الأفلاك ، ولولا علي لما خلقتك ، كما ذكره الوحيد البهبهاني .

 

 وروي في بحر المعارف : لولاك لما خلقت الأفلاك ، ولولا علي لما خلقتك . وفي ضياء العالمين للشيخ أبي الحسن الجد الأمي للشيخ محمد حسن صاحب الجواهر بزيادة فقرة : ولولا فاطمة لما خلقتكما . ونحوه من كتاب المرندي

 

مستدرك سفينة البحار - الشيخ علي النمازي الشاهرودي - ج 3 - ص 168

 

در کتاب مجمع النورين فاضل هرندي آمده است که گفت : و در حديث قدسي است : اگر تو نبودي افلاک را نمي آفريدم و اگر علي نبود تو را خلق نمي کردم . همانطور که وحيد بهباني نقل کرده است . و در بحر المعارف روايت کرده است که اگر تو نبودي افلاک را نمي آفريدم و اگر علي نبود تو را خلق نمي کردم و در ضياء العالمين شيخ ابي الحسن پدر بزرگ مادري محم حسن صاحب جواهر اضافه قطعه : "واگر فاطمه نبود شما دو تن را نمي آفريدم " است ؛ وشبيه همين در کتاب مرندي آمده است .

 

ب) پاورقي شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور :

 

دقيقا همين متن را از کتاب مجمع النورين نقل مي نمايد :

 

پاورقي شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور للحاج ميرزا أبي الفضل الطهراني ج 2 ص 83

 

ج ) الأسرار الفاطمية شيخ محمد فاضل مسعودي :

 

فاطمة الزهراء عليها السلام العلة الغائية

 

( يا أحمد لولاك لما خلقت الأفلاك ، ولولا علي لما خلقتك ، ولولا فاطمة لما خلقتكما ) (الجنة العاصمة : 148 ، مستدرك سفينة البحار : 3 / 334 عن مجمع النورين : 14 ، عن العوالم : 44 . ) هذا الحديث من الأحاديث المأثورة التي رواها جابر بن عبد الله الأنصاري عن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم عن الله تبارك وتعالى

 

الأسرار الفاطمية - الشيخ محمد فاضل المسعودي - ص 231

 

فاطمه زهرا عليها السلام هدف نهايي :

 

اي احمد اگر تو نبودي افلاک را نمي آفريدم و اگر علي نبود تو را نمي آفريدم و اگر فاطمه نبود شما دو تن را خلق نمي کردم .

 

(الجنة العاصمة ص 148؛ مستدرک سفينة البحار از مجمع النورين از عوالم ) اين روايت از رواياتي است که از جابر بن عبد الله الانصاري آن را از رسول خدا از خداوند نقل کرده است .

 

13- جنة العاصمة مير جهاني از کشف اللئالي :

 

نقل از اين کتاب در مصادر ذيل صورت گرفته است :

 

الف) شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور

 

كفى في سمو شأن الزهراء سلام الله عليها كلام خالقها لولا فاطمة لما خلقتكما : روى عن الشيخ ابراهيم بن الحسن الذراق ، عن الشيخ علي بن هلال الجزائري ، عن الشيخ احمد بن فهد الحلي ، عن الشيخ زين الدين علي بن الحسن الخازن الحائري ، عن الشيخ أبي عبد الله محمد بن مكى الشهيد بطرقه المتصلة الى أبى جعفر محمد بن علي بن موسى بن بابويه القمى بطريقه الى جابر بن يزيد الجعفي ، عن جابر بن عبد الله الانصارى عن رسول الله صلى الله عليه وآله عن الله تبارك وتعالى انه قال : يا احمد لولاك لما خلقت الافلاك ، ولولا علي لما خلقتك ، ولولا فاطمة لما خلقتكما . ثم قال جابر هذا من الاسرار أمرنا رسول الله صلى الله عليه وآله بكتمانه الا من أهله . كشف اللئالي لصالح بن عبد الوهاب بن العرندس - جنة العاصمة لمير جهانى 149 .

 

مؤلف كتاب كشف اللئالى من علماء القرن التاسع من علماء الشيعة كان عالما ناسكا زاهدا ورعا أديبا شاعرا توفي سنة 840 ودفن في حله هيفاء ومدفنه مزار يتبرك به ورجال الحديث من كبار الشيعة - راجع جنة العاصمة 149

 

شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور ج 1 ص 225 پاورقى شماره يك

 

در مقام والاي حضرت زهرا همين بس که آفريننده او در مورد او گفته است که اگر فاطمه نبود شما ( رسول خدا و امير مومنان ) را نمي آفريدم .

 

از شيخ ابراهيم بن الحسن الذراق روايت شده است که او از شيخ علي بن هلال جزايري روايت کرده است از شيخ احمد بن فهد حلي از شيخ زين الدين علي بن الحسن خازن حائري از شيخ ابي عبد الله محمد بن مکي شهيد با سند متصل خود او تا ابو جعفر محمد بن علي بن موسي بن بابويه قمي به سند ايشان تا جابر بن يزيد جعفي از جابر بن عبد الله انصاري از رسول خدا که فرمودند : اي احمد اگر تو نبودي افلاک را نمي آفريدم و اگر علي نبود تو را خلق نمي کردم و اگر فاطمه زهرا نبود شما دو تن را نمي آفريدم ؛ سپس جابر گفت : اين از اسرار است که رسول خدا ما را امر به پوشاندن آن داشته است مگر از اهل آن ؛

 

 کشف اللئالي نوشته صالح بن عبد الوهاب بن عرندس – جنة العاصمة ميرجهاني ص 149

 

مولف کتاب کشف اللئالي از علماي قرن نهم و از علماي شيعه است که دانشمند و ديندار و پرهيزکار و با تقوا و خوش بيان و شاعر بود و در سال 840 از دنيا رفته و در حله هيفا دفن گرديد و مدفن او محل زيارت شده و مردم به آن تبرک مي نمايند ؛ و او از بزرگان علماي حديث شيعه است در اين زمينه به کتاب جنة العاصة ص 149 مراجعه نماييد .

 

ب) الأسرار الفاطمية شيخ محمد فاضل مسعودي :

 

متن كلمات ايشان در ذيل بحث " نقل از مجمع النورين فاضل هرندي قسمت ج" گذشت

 

الأسرار الفاطمية - الشيخ محمد فاضل المسعودي - ص 231

 

14- مصباح الانوار تاليف ابو الحسن البكري استاد شهيد اول :

 

مصادري که اين روايت را از اين کتاب نقل کرده است عبارتند از :

 

الف) مستدرك سفينة البحار

 

در کتاب شريف مستدرک سفينة البحار اين مطلب را نقل کرده مي گويد :

 

أما الحديث القدسي : " لولاك لما خلقت الأفلاك " فقد روى أبو الحسن البكري أستاذ الشهيد الثاني في كتاب الأنوار عن أمير المؤمنين ( عليه السلام ) : أنه قال : كان الله ولا شئ معه ، فأول ما خلق نور حبيبه محمد ( صلى الله عليه وآله ) قبل خلق الماء والعرش والكرسي والسماوات والأرض واللوح والقلم - إلى أن قال : - والحق تبارك وتعالى ينظر إليه ويقول : يا عبدي أنت المراد والمريد ، وأنت خيرتي من خلقي وعزتي وجلالي لولاك لما خلقت الأفلاك . من أحبك أحببته . ومن أبغضك أبغضته – الخبر .

 

مستدرك سفينة البحار - الشيخ علي النمازي الشاهرودي - ج 3 - ص 166

 

اما حديث قدسي " اگر تو نبودي افلاک را نمي آفريدم " بدرستيکه ابو حسن بکري استاد شهيد ثاني در کتاب "الانوار" از امير مومنان روايت مي کند که فرمودند : خداوند بود و چيزي همراه او نبود ؛ پس اولين چيزي که آفريد نور حبيب او محمد بود قبل از آفرينش آب و عرش و کرسي و آسمان و زمين و لوح وقلم ... و خداوند تبارک و تعالي نگاهي به او فرموده و گفت : اي بنده من تو مقصودي و تو اي که مي خواهي و تو بهترين آفريده من هستي ؛ قسم به بزرگي و عظمت خودم که اگر تو نبودي افلاک را نمي آفريدم ، هرکس تو را دوست بدارد او را دوست مي دارم و هرکس تو را دشمن بدارد او را دشمن مي دارم ...

 

ب) شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور:

 

حديث لولاك لما خلقت الافلاك ولولا على لما خلقتك وحديث لولا رسول الله وعلى لما خلقت العالم وحديث لولا اهل البيت لما خلقت العالم وحديث لولا فاطمة لما خلقتكما ) : روى ابن الحسن البكري استاد شهيد الثانى ( ره ) في كتاب ( الانوار ) عن امير المؤمنين ( ع ) انه قال كان الله ولا شئ معه ، فاول ما خلق نور حبيبه محمد قبل خلق الماء والعرش والكرسي والسموات والارض واللوح والقلم . . . والحق تبارك وتعالى ينظر اليه ويقول : يا عبدي انت المراد والمريد وانت خيرتي من خلقي وعزتى وجلالي لولاك لما خلقت الافلاك من احبك احببته ، ومن ابغضك ابغضته ...

 

شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور ج 2 ص 83 پاورقى شماره 2

 

روايت " اگر تو نبودي افلاک را نمي آفريدم و اگر علي نبود تو را خلق نمي کردم " و نيز روايت " اگر رسول خدا وعلي نبودند جهان را خلق نميکردم" و روايت " اگر اهل بيت نبودند عالم را نمي آفريدم " و روايت " اگر فاطمه نبود شما دو تن را نمي آفريدم " : ابن الحسن بکري استاد شهيد ثاني در کتاب " الانوار" از امير مومنان روايت مي کند که فرمود : خداوند بود و چيزي همراه او نبود ؛ پس اولين چيزي که آفريد نور حبيب او محمد بود قبل از آفرينش آب و عرش و کرسي و آسمان و زمين و لوح وقلم ... و خداوند تبارک و تعالي نگاهي به او فرموده و گفت : اي بنده من تو مقصودي و تو اي که مي خواهي و تو بهترين آفريده من هستي ؛ قسم به بزرگي و عظمت خودم که اگر تو نبودي افلاک را نمي آفريدم ، هرکس تو را دوست بدارد او را دوست مي دارم و هرکس تو را دشمن بدارد او را دشمن مي دارم ...

 

ج )  الذريعة آقا بزرگ تهراني :

 

( مصباح الأنوار ) للشيخ أبي الحسن البكري ، أستاذ الشهيد ، كما ينقل عنه السيد محمد القطب في تصانيفه ، منها في ( فصل الخطاب ) نقل عنه حديث أول ما خلق الله نور حبيبه وقال له لولاك لما خلقت الأفلاك

 

الذريعة آقا بزرگ تهراني ج 21 ص 102

 

كتاب مصباح الانوار شيخ ابو الحسن بکري استاد شهيد ؛ طبق آنچه سيد محمد قطب در کتاب هاي خود آورده است ؛ يکي از آنها کتاب فصل الخطاب است که در آن از ايشان اين روايت را نقل مي کند که : " اولين چيزي که خداوند آفريد نور حبيبش بود و به او گفت : اگر تو نبودي افلاک رانمي آفريدم "

 

15- ضياء العالمين:

 

وفي ضياء العالمين للشيخ أبي الحسن الجد الأمي للشيخ محمد حسن صاحب الجواهر بزيادة فقرة : ولولا فاطمة لما خلقتكما . ونحوه من كتاب المرندي

 

مستدرك سفينة البحار - الشيخ علي النمازي الشاهرودي - ج 3 - ص 169

 

و در بحر المعارف روايت کرده است که اگر تو نبودي افلاک را نمي آفريدم و اگر علي نبود تو را خلق نمي کردم و در ضياء العالمين شيخ ابي الحسن پدر بزرگ مادري محم حسن صاحب جواهر اضافه قطعه : "واگر فاطمه نبود شما دو تن را نمي آفريدم " است ؛ وشبيه همين در کتاب مرندي آمده است .

 

16- کفاية الأثر :

 

مرحوم خزاز قمي از علماي قرن پنجم هجري در کتاب خويش دو روايت در اين زمينه ذکر مي فرمايند :

 

روايت اول :

 

سند روايت اول چنين است :

 

قال هارون : وحدثنا حيدر بن محمد بن نعيم السمرقندي ، قال حدثني أبو النصر محمد بن مسعود العياشي ، عن يوسف بن المشحت البصري ، قال حدثنا إسحاق بن الحارث ، قال حدثنا محمد بن البشار ، عن محمد بن جعفر ، قال حدثنا شعبة ، عن هشام بن يزيد ، عن أنس بن مالك قال : كنت أنا وأبو ذر وسلمان وزيد بن ثابت وزيد بن أرقم عند النبي صلي الله عليه وآله وسلم

 

و متن آن چنين است که :

 

فأوحى الله إلي : يا محمد إني اطلعت إلى الأرض اطلاعة فاخترتك منها فجعلتك نبيا ، ثم اطلعت ثانيا فاخترت منها عليا فجعلته وصيك ووارث علمك والإمام بعدك ، وأخرج من أصلابكما الذرية الطاهرة والأئمة المعصومين خزان علمي ، فلولاكم ما خلقت الدنيا ولا الآخرة ولا الجنة ولا النار

 

کفاية الأثر ص 70 باب ما جاء عن أنس بن مالک من النصوص

 

پس خداوند بر من وحي نمود که اي محمد ؛ من به زمين نظر نمودم پس تو را از آن برگزيدم و سپس تو را پيامبر قرار دادم ؛ سپس دوباره بر آن نظر نمودم پس علي را از آن برگزيدم و سپس او را جانشين تو و وارث علم تو و امام بعد از تو قرار دادم ؛ و از نسل شما دو تن خانداني پاک و اماماني معصومين را به عنوان خزانه علم خود بيرون آوردم ؛ پس اگر شما نبوديد دنيا را و آخرت را و بهشت را و دوزخ را نمي آفريدم .

 

روايت دوم :

 

ثم قال لي : يا علي أنت الإمام والخليفة من بعدي ، حربك حربي وسلمك سلمي ، وأنت أبو سبطي وزوج ابنتي ، من ذريتك الأئمة المطهرون ، فأنا سيد الأنبياء [ وأنت سيد الأوصياء ، وأنا وأنت من شجرة واحدة ] ، ولولانا لم يخلق الجنة والنار ولا الأنبياء ولا الملائكة .

 

کفاية الأثر ص 157 باب ما روي عن امير المومنين من النصوص

 

سپس (رسول خدا) به من فرمودند : اي علي تو امام و خليفه بعد از من هستي ؛ دشمن تو دشمن من و دوست تو ، دوست من است ؛ و تو پدر نوه من و همسر دختر من هستي ؛ امامان پاک از نسل تو هستند ؛ پس من سرور انبيا هستم و تو سرور جانشينان ؛ و من و تو از يک درخت هستيم ؛ و اگر ما نبوديم بهشت و دوزخ و انبيا و ملائکه آفريده نمي شدند .

 

اين بود مقداري از روايات شيعه و سني در مورد روايت لولاک لما خلقت الافلاک و روايات شبيه به آن و اقرار به صحيح بودن آن حتي از برخي علماي اهل سنت .

 

گروه پاسخ به شبهات

 

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

منبع :

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=949

آيه افك در باره كداميك از زنان رسول خدا (ص) نازل شده است ؟

آيه افك در باره كداميك از زنان رسول خدا (ص) نازل شده است ؟

پاسخ :

گروهي از صحابه رسول خدا به يكي از زنان پيامبر تهمت زنا زدند و مطالب زيادي مطرح شد تا اينكه از جانب خدا آيه زير در برائت همسر رسول خدا از زنا نازل شد :

إِنَّ الَّذِينَ جَاءُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

نور آيه 11.

در حقيقت ، كسانى كه آن بهتان ( داستان اِفك) را ( در ميان ) آوردند ، دسته اى از شما بودند . آن ( تهمت ) را شرّى براى خود تصوّر مكنيد بلكه براى شما در آن مصلحتى (بوده) است . براى هر مردى از آنان  ( كه در اين كار دست داشته) همان گناهى است كه مرتكب شده است ، و آن كس از ايشان كه قسمت عمده آن را به گردن گرفته است عذابى سخت خواهد داشت .

اما نسبت به شان نزول اين آيه كه در شان عايشه يا ماريه قبطيه است و چه زماني نازل شده است و آيا نزول اين آيه فضيلتي براي عايشه يا ماريه مي آورد بحثها و اختلاف نظرهاي زيادي وجود دارد كه در ادامه به آن مي پردازيم.

داستان افك بنا بر كتب اهل سنت

 خلاصه حديث افك مطابق نقل صحاح  ( كه راوى آن فقط عايشه مى باشد، ) چنين است :

... وقفل ودنونا من المدينة قافلين آذن ليلة بالرحيل فقمت حين آذنوا بالرحيل فمشيت حتى جاوزت الجيش ... وكان صفوان بن المعطل السلمي ثم الذكواني من وراء الجيش ... يقود بي الراحلة حتى اتينا الجيش ... وكان الذي تولى الإفك عبد الله بن أبي ابن سلول فقدمنا المدينة فاشتكيت حين قدمت شهرا والناس يفيضون في قول أصحاب الإفك لا اشعر بشئ من ذلك وهو يريبني في وجعى أني لا أعرف من رسول الله صلى الله عليه و سلم اللطف الذي كنت ارى منه حين أشتكي إنما يدخل علي رسول الله صلى الله عليه و سلم فيسلم ثم يقول : كيف تيكم ، ثم ينصرف ، فذاك الذي يريبني ولا أشعر بالشر . فخرجت معي ام مسطح . . . فقالت : تعس مسطح ، فقالت لها : بئس ما قلت أتسبين رجلا شهد بدرا . قالت : أي هنتاه او لم تسمعي ما قال ، قالت قلت : وما قال ؟ قالت : فأخبرتني بقول أهل الإفك فازددت مرضا على مرضي ، فلما رجعت إلى بيتي ودخل علي رسول الله صلى الله عليه وسلم تعنى سلم ثم قال : كيف تيكم ، فقلت أتأذن لي أن آتي ابوي ، قالت: وأنا حينئذ اريد ان استيقن من قبلهما. قالت فأذن لي رسول الله صلى الله عليه وسلم فجئت أبوي ، فقلت لامي : يا امتاه ما يتحدث الناس ؟ قالت : يا بنية هوني عليك ، فوالله لقلما كانت إمرأة وضيئة عند رجل يحبها ولا ضرائر إلا كثرن عليها ، قالت : فقلت : سبحان الله ولقد تحدث الناس بهذا ؟ قالت : فبكيت تلك الليلة حتى اصبحت لا يرقأ لي دمع ولا أكتحل بنوم ، حتى أصبحت أبكي فدعا رسول الله صلى الله عليه وسلم علي ابن أبي طالب واسامة بن زيد رضي الله عنهما حين استلبث الوحي يستأمرهما في فراق أهله . قالت : فأما اسامة بن زيد فأشار على رسول الله صلى الله عليه وسلم بالذي يعلم من برائة أهله وبالذي يعلم لهم في نفسه من الود ، فقال : يا رسول الله أهلك وما نعلم إلا خيرا ، واما علي بن أبي طالب ، فقال : يا رسول الله ، لم يضيق الله عليك والنساء سواها كثير وإن تسأل الجارية تصدقك ، قالت : فدعا رسول الله صلى الله عليه وسلم بريرة ، فقال : اي بريرة هل رأيت من شئ يريبك ؟ قالت بريرة : لا ، . . . قالت : فمكثت يومي ذلك لا يرقأ لي دمع ولا اكتحل بنوم ، قالت : فأصبح ابواي عندي وقد بكيت ليلتين ويوما لا اكتحل بنوم ولا يرقأ لي دمع يظنان أن البكاء فالق كبدي قالت : فبينما هما جالسان عندي ، . . . فبينا نحن على ذلك دخل علينا رسول الله صلى الله عليه وسلم فسلم ثم جلس . قالت : ولم يجلس عندي منذ قيل ما قيل قبلها وقد لبث شهرا لا يوحى إليه في شأني ، قالت فشهد رسول الله صلى الله عليه وسلم حين جلس ، ثم قال : أما بعد يا عايشة فأنه قد بلغني عنك كذا وكذا ، فإن كنت بريئة فسيبرئك الله ، وإن كنت الممت بذنب فاستغفري الله وتوبي إليه ، فإن العبد إذا اعترف بذنبه ثم تاب إلى الله تاب الله عليه . قالت : فلما قضى رسول الله صلى الله عليه وسلم مقالته قلص دمعي حتى ماأحس منه قطرة فقلت : لأبي أجب رسول الله صلى الله عليه وسلم فيما قال ، قال : والله ما أدري ما أقول لرسول الله صلى الله عليه وسلم ، فقلت لامي : أجيبي رسول الله صلى الله عليه وسلم قالت : ما أدري ما أقول لرسول الله صلى الله عليه وسلم ، قالت : فقلت : وأنا جارية حديثة السن لا أقرأ كثيرا من القرآن ، إني والله لقد علمت لقد سمعتم هذا الحديث حتى استقر في أنفسكم ، وصدقتم به ، فلئن قلت : لكم إني بريئة والله يعلم أني بريئة لا تصدقوني بذلك ولئن اعترفت لكم بأمر والله يعلم إني منه برئية لتصدقني ، والله ما أجد لكم مثلا إلا قول أبي يوسف قال « فصبر جميل والله المستعان على ما تصفون . . . » وأنزل الله « إن الذين جاؤا بالإفك عصبة منكم ».

صحيح بخارى ، كتاب التفسير تفسير سوره نور ، ج 6 ص 5 تا 9 ، حديث 1175. و ج 3 ص 154 تا 157 كتاب الشهادات ، حديث الافك. و ج 5 ص 56 تا 60 ، كتاب المغغازي باب غزوة بنى المصطلق من خزاعة وهي غزوة المريسيع ، باب حديث الافك. و ، ج 8 ، ص 163 ، كتاب الاعتصام بالکتاب و السنة ، باب قول الله تعالى وأمرهم شورى بينهم وشاورهم في الامر...  ؛ صحيح مسلم ، ج 8 ، ص 116، كتاب التوبة ، باب في حديث الافك.

 

عايشه مى گويد : در يكى از جنگها كه همراه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و سلم بودم ، در بازگشت از كاروان عقب ماندم ،... سپس به همراهى صفوان به كاروان ملحق شدم ، ... و اين موجب شد تا عبد الله بن ابى سلول ما را به تهمتى بزرگ متهم كرد. وارد مدينه شديم مردم در پيرامون آن تهمت سخن مى گفتند، اما من غافل بودم . چون وارد مدينه شديم يك ماه در بستر بيمارى افتادم . پيامبر صلى الله عليه وآله و سلم در اين يك ماه به من بى اعتناء بود ، اين بى اعتنائى مرا رنج مى داد . تنها گاه مى آمد ، سلام مى كرد ، و مى گفت : ( كيف تيكم ) جريانت چگونه است ؟ و بر مى گشت اين سخن پيامبر صلى الله عليه وآله و سلم مرا بيشتر نگران مى كرد . اما نمى دانستم چه نسبت زشتى به من داده اند . شبى در مسير ، مادر مسطح گفت : هلاك باد مسطح ، گفتم : چه سخن بدى گفتى ، آيا مردى را كه در جنگ بدر شركت داشته دشنام مى دهى ؟ مادر مسطح گفت : آيا ساده و بى اهميت مى انگارى يا نشنيده اى ؟ گفتم : مگر چه گفته اند ؟ گفت : تهمت نارواى به تو را ، او براى من بازگو كرد ، با شنيدن اين خبر مرضم شدت يافت ، به خانه بازگشتم ، پيامبر صلى الله عليه (وآله) و سلم آمد ، آن كنايه هميشگى را تكرار كرد ( كيف تيكم ) چگونه است جريان تو ؟ اجازه گرفتم به خانه پدر و مادرم بروم ، اجازه داد ، رفتم و به مادرم گفتم : مردم چه مى گويند ؟ مادرم گفت : نگران مباش ، زنى را كه شوهرش او را دوست دارد ، هووهايش به او زياد تهمت مى زنند . شب تا صبح گريه كردم ، اشكم خشك نمى شد ، لحظه اى خواب نرفتم . صبح شد ، پيامبر صلى الله عليه (وآله) و سلم على بن ابى طالب و اسامة بن زيد را طلبيد ، تا در مورد طلاق من ، با آنان مشورت كند ، اسامة بن زيد ، بر اساس شناخت نسبت به خاندان پيامبر صلى الله عليه وآله و سلم به منزه بودنشان و محبت به آنها ، گفت : يا رسول الله ! خانواده توست ، ما جز خوبى چيزى نمى دانيم ، اما على بن ابى طالب (عليه السلام) گفت : خدا بر تو تنگ نگرفته ، زن زياد است ،اگر از خادمه بپرسى راستش را مى گويد ، پيغمبر صلى الله عليه وآله و سلم بريره را طلب كرد و فرمود : آيا چيز مشكوكى ديده اى ؟ بريره گفت : نه آن روز تا شب ، و شب بعد تا به صبح گريه كردم و نخوابيدم و پدر و مادرم نزد من بودند ، دو شب و يك روز متصلا گريسته و نخوابيدم چنان كه نزديك بود جگرم از گريه منفجر گردد ، ما به اين حال بوديم كه پيامبر صلى الله عليه وآله و سلم وارد شد . سلام كرد و نشست ، او از وقتى كه اين سخن درباره ء من گفته شده بود ، كنار من ننشسته بود ، و اين مطلب يك ماه به طول انجاميده بود . چون نشست فرمود : اى عايشه ! درباره ء تو چنين و چنان به من رسيده است ، اگر تو از آن منزهى ، خدا بر پاكى تو گواهى خواهد داد ، و اگر اين گناه را مرتكب شدى ، استغفار و توبه كن . چون بنده اگر به گناهش اعتراف كند ، سپس توبه نمايد ، خدا توبه‌اش را مى پذيرد . چون پيامبر صلى الله عليه وآله و سلم چنين گفت : اشكم سيل وار جارى شد ، به پدرم گفتم : جواب پيامبر صلى الله عليه وآله و سلم را بده ، گفت نمى دانم چه بگويم ، به مادرم گفتم : جواب بده ، گفت : نمى دانم چه بگويم ، من گفتم : دخترى كم سن و سالم ، چندان قرآن نمى دانم ، همين قدر مى دانم كه اين تهمت را شنيده‌ايد ، در نفس شما جاى گرفته ، آن را تصديق كرده‌ايد ، اگر بگويم : من مرتكب اين گناه نشده ام ( سودى ندارد ) شما باور نمى كنيد و مرا تصديق نخواهيد كرد ، اما اگر بگويم : من اين گناه را مرتكب شده ام ، و حال آنكه منزهم ، مرا تصديق مى كنيد . هيچ مثلى را براى شما نمى يابم جز كلام پدر يوسف كه گفت : (فصبر جميل والله المستعان على ما تصفون) .آنگاه آيات سوره ء نور :  ( إن الذين جاؤا بالإفك عصبة منكم ) تا ده آيه نازل شد .

 

 در بعض از روايات صحاح آمده است كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله وسلم ) بر اينان حد قذف جارى كرد .

صحيح البخاري ج 8 ، ص 163 ، كتاب الاعتصام بالکتاب و السنة ، باب قول الله تعالى وأمرهم شورى بينهم وشاورهم في الامر...  

 درباره صفوان نيز گفته اند كه او ازدواج نكرده بود و سرانجام به شهادت رسيد  .

 ماجرا در كدام جنگ و چه سالي اتفاق افتاده است؟

 كان حديث الإفك في غزوة المريسيع

صحيح البخاري ج 5 ص 56، كتاب المغازي باب غزوة بنى المصطلق من خزاعة وهي غزوة المريسيع ، باب حديث الافك.

حديث افك در غزوه مريسيع اتفاق افتاده است.

اما نکته اي که بسيار قابل توجه است اين است که بخاري نقل مي کند :

فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم من يعذرني من رجل بلغني اذاه في أهلي فوالله ما علمت على أهلي الا خيرا وقد ذكروا رجلا ما علمت عليه الا خيرا وما كان يدخل على أهلي الا معي فقام سعد بن معاذ فقال يا رسول الله انا والله أعذرك منه إن كان من الأوس ضربنا عنقه وإن كان من إخواننا من الخزرج امرتنا ففعلنا فيه امرك فقام سعد بن عبادة وهو سيد الخزرج وكان قبل ذلك رجلا صالحا ولكن احتملته الحمية فقال كذبت لعمر الله لا تقتله ولا تقدر على ذلك ...

صحيح البخاري ج 3 ، ص 156، كتاب الشهادات ، باب حديث الافك.

وقتي رسول خدا فرمودند مردي به همسر من اهانت کرده و تهمتي زده سعد بن معاذ بلند شد و عرضه داشت يا رسول الله اگر اين فرد از قبيله اوس باشد گردن او را مي زنيم اگر از برادران ما در قبيله خزرج باشد هر چه در مورد او بفرمائيد انجام مي دهيم بعد سعد بن عباده که بزرگ خزرجيان بود برخاست و گفت تو دروغ مي گويي و نمي تواني او را بکشي ...

و اين مطالب در حالي است که سعد بن معاذ در جنگ قريظه يعني قبل از جنگ مريسيع و واقعه افک از دنيا رفته است . و اين خود تناقضي آشکار است .

نظر ابن حجر عسقلاني از استوانه هاي علمي اهل سنت در اين باره خواندني است:

قاتل رسول الله صلى الله عليه وسلم بني المصطلق وبني لحيان في شعبان سنة خمس ويؤيده ما أخرجه البخاري في الجهاد عن ابن عمر أنه غزا مع النبي صلى الله عليه وسلم بني المصطلق في شعبان سنة أربع ولم يؤذن له في القتال لأنه إنما أذن له فيه في الخندق كما تقدم وهي بعد شعبان سواء قلنا إنها كانت سنة خمس أو سنة أربع وقال الحاكم في الإكليل قول عروة وغيره إنها كانت في سنة خمس أشبه من قول بن إسحاق ( قلت) ويؤيده ما ثبت في حديث الإفك أن سعد بن معاذ تنازع هو وسعد بن عبادة في أصحاب الإفك كما سيأتي فلو كان المريسيع في شعبان سنة ست مع كون الإفك كان فيها لكان ما وقع في الصحيح من ذكر سعد بن معاذ غلطا لان سعد بن معاذ مات أيام قريظة وكانت سنة خمس على الصحيح كما تقدم تقريره وإن كانت كما قيل سنة أربع فهي أشد فيظهر أن المريسيع كانت سنة خمس في شعبان لتكون قد وقعت قبل الخندق لان الخندق كانت في شوال من سنة خمس أيضا فتكون بعدها فيكون سعد بن معاذ موجودا في المريسيع ورمى بعد ذلك بسهم في الخندق ومات من جراحته في قريظة.

فتح الباري ابن حجر ج 7 ص 332.

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم با بني المصطلق و بني لحيان در شعبان سال پنج هجري جنگيد ، مويد اين مطلب روايتي است که  بخاري در كتاب الجهاد از ابن عمر نقل مي کند : كه او در جنگ بني مصطلق در شعبان سال چهارم هجري همراه پيامبر بود ولي پيامبراکرم  به او اجازه جنگيدن نداد به خاطر اينكه به او در جنگ خندق اجازه جنگ داده بودند . همانگونه كه گذشت . و غزوه خندق بعد از شعبان بود چه بگوييم سال چهارم بوده يا سال پنجم بوده است . حاكم در اكليل ، كلام عروه و غير او را مي آورد كه غزوه مريسيع در سال پنج بوده است كه اين نقل بسيار به نقل ابن اسحاق ( مورخ مشهور ) شبيه است .

ابن حجر در ادامه مي گويد :

و مؤيد نقل حاکم نيشابوري در کتاب اکليل عبارتي است که در حديث افك آمده است كه سعد بن معاذ با سعد بن عباده درباره اصحاب افك به نزاع پرداختند ، که بعدا به آن اشاره مي کنيم . حال اگر غزوه مريسيع در شعبان سال ششم واقع شده باشد با توجه به اينکه قضيه افك در آن غزوه بوده پس آنچه در صحيح بخاري درباره دعواي سعد بن معاذ آمده است غلط است به اين خاطر كه سعد بن معاذ در ايام غزوه قريظه از دنيا رفته است و از طرفي طبق نظر صحيح همانگونه كه در قبل بيان کرديم غزوه قريظه در سال پنج بوده است . و اگر همانگونه كه برخي گفته اند غزوه مريسيع در سال چهارم واقع شده باشد پس قضيه بدتر است . پس روشن مي شود كه مريسيع در شعبان سال پنجم بوده است تا اينكه قبل از خندق واقع شود به خاطر اينكه خندق در شوال سال پنجم و بعد از غزوه مريسيع بوده  است بنابراين سعد بن معاذ در مريسيع حضور داشته است و بعد از آن در جنگ خندق تيري به او اصابت نمود و مجروح شد و بر اثر آن جراحت در قريظه از دنيا رفت.

چنانكه مشاهده مي كنيد تلاش بسياري در جهت درست كردن تناقض ماجراي افك در غزوه مريسيع با دعواي سعد بن معاذ و زنده بودن او دارد كه در آخر هم نمي تواند نتيجه گيري درستي داشته باشد.

آيا شيعه به عايشه تهمت مي زند؟

دشمنان اسلام و حاميان تفرقه همانطوري که هميشه نيت شان به هم زدن وحدت مسلمين و در نتيجه از بين بردن اسلام بوده است ، در اين داستان نيز سعي نموده اند که با ساخته و پرداخته نمودن تهمتي اجتماع مسلمين را بر هم زنند و شيعيان را متهم کنند به اينکه العياذ بالله به عايشه همسر پيامبر نسبت زنا ميدهند . در حالي که در هيچ کتابي از کتب معتبر شيعه چنين چيزي به چشم نمي خورد و اين حرف دروغي بيش نيست چنانچه آلوسي از مفسرين معروف اهل سنت از اين حقيقت پرده برمي دارد :

 ونسب للشيعة قذف عائشة رضي الله تعالي عنها بما براها الله تعالي منه وهم ينكرون ذلك اشد الانكار وليس في كتبهم المعول عليها عندهم عين منه ولا اثر اصلا.

 تفسير الروح و المعاني ـ آلوسي ـ ج 18 ص 122 ذيل تفسير آيه 16 سوره نور.

 به شيعه نسبت مي دهند که به عايشه تهمت فحشا مي زنند در حالي که شيعيان اين امر را شديدا انکارمي کنند و چنين نسبتي را قبول ندارند و کوچکترين اثري از چنين تهمتهايي ( نسبت به عايشه و... ) در کتب معتبر و مورد قبول شيعه يافت نمي شود .

و اما نظر شيعه :

نظر شيعه اين است که اين آيات در مورد پاکدامني ماريه قبطية يکي از همسران بزرگوار رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نازل شده است که مورد تهمت واقع شده بود که روايت آن را خدمت شما عرض مي کنيم :

افك از ديدگاه شيعه

... عن الباقر عليه السلام قال لما مات إبراهيم ابن رسول الله صلى الله عليه وآله حزن عليه رسول الله صلى الله عليه وآله حزنا شديدا فقالت له عايشة ما الذي يحزنك عليه فما هو إلا ابن جريح فبعث رسول الله صلى الله عليه وآله عليا عليه السلام وأمره بقتله فذهب علي عليه السلام إليه ومعه السيف وكان جريح القبطي في حايط فضرب علي باب البستان فأقبل إليه جريح ليفتح له الباب فلما رأى عليا عرف في وجهه الغضب فأدبر راجعا ولم يفتح باب البستان فوثب علي على الحائط ونزل إلى البستان واتبعه وولى جريح مدبرا فلما خشي أن يرهقه صعد في نخلة وصعد علي في أثره فلما دنا منه رمى بنفسه من فوق النخلة فبدت عورته فإذا ليس له ما للرجال ولا له ما للنساء فانصرف علي إلى النبي صلى الله عليه وآله فقال له يا رسول الله إذا بعثتني في الأمر أكون فيه كالمسمار المحمي في الوبر أمضي على ذلك أم أثبت قال لا بل تثبت قال والذي بعثك بالحق ماله ما للرجال ولا له ما للنساء فقال الحمد لله الذي صرف عنا السوء أهل البيت .

تفسير الصافي ج 3 ، ص 424 ، ذيل آيه 11 سوره نور ، بحارالانوار ج 22 ص 153، تفسر قمي ج 2 ص 99، تفسير الميزان ج 15 ص 104.

از آقا امام باقر عليه السلام روايت داريم که فرمودند : زماني که ابراهيم فرزند رسول خدا از دنيا رفت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بسيار محزون شدند ، عايشه گفت : چرا براي فوت ابراهيم غمگيني ؟ ابراهيم فرزند جريج بود ( و فرزند تو نبود ) . رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم ) حضرت علي عليه السلام را به دنبال جريج فرستادند و امر نمودند که حضرت امير او را به قتل برساند . حضرت علي عليه السلام در حالي که شمشيري به دست داشتند حرکت نمودند ، جريج قبطي هم روي ديوار باغي نشسته بود ، در اين هنگام حضرت علي عليه السلام به باغ رسيدند و در زدند جريج از بالا به حضرت نگاه کرد  تا در را براي ايشان باز کند ، زماني که غضب را در چهره حضرت علي عليه السلام ديد فرار نمود و درب را باز نکرد ، حضرت علي عليه السلام روي ديوار باغ رفتند و داخل باغ شدند و با سرعت دنبال جريج رفتند ، جريج هم فرار مي کرد ، جريج بر از قتل ايمن نبود ، بر جانش ترسيد لذا از درخت نخلي بالا رفت و حضرت هم به دنبال او از درخت بالا رفتند وقتي حضرت نزديک او رسيدند ، جريج خودش را از بالاي درخت پائين انداخت ، ناگهان لباسش کنار رفت و عورتش مشخص شد ، نه عورت مردانگي داشت و نه عورت زن . وقتي اين صحنه اتفاق افتاد حضرت علي عليه السلام او را رها نمودند و به محضر پيامبراکرم شرفياب شدند و عرضه داشتند : اي پيامبر خدا زماني که مرا دنبال اين امر فرستاديد من همچون ( کنايه از اينکه به شدت دنبال عمل کردن به دستور شما بودم ) قسم به آنکه شما را به پيامبري مبعوث نموده است جريج نه عورت مردانگي داشت و نه عورت زن . رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم ) فرمودند : سپاس خدايي را که اين نسبت ناروا را از اهل بيت من ( ماريه ) دور نمود و حقيقت داستان را مشخص نمود . 

در مقابل توجه بفرماييد كه علماي اهل سنت كه داعيه دفاع از ام المومنين را دارند در ضمن همين قصه و در روايات ديگر چگونه انگشت اتهام را به سوي ام المومنين نشانه ميروند كه جاي بسي تاسف است. آيا بهتر نيست براي دفاع حقيقي تامل بيشتري در نقل احاديث درباره ايشان داشته باشيم تا شخصيت آنها زير سوال نرود؟! آنهم نقل روايات در كتب معتبري چون صحيح بخاري و مسلم و..

 مشكوك بودن پيامبر

در روايت بخاري از همين ماجرا اينگونه آمده است:

 مى گويد : رسول خدا ( صلى الله عليه وآله وسلم ) بر منبر از مردم عليه عبدالله ابن أبىّ كمك خواست و در آن همسرش ، و نيز صفوان را تبرئه كرد كه به جدال لفظى بين عده اى انجاميد ولى وقتى نزد عايشه آمد به او گفت :

يا عايشه بلغني عنك كذا و كذا فان كنت بريئة فسيبرئك الله وان كنت الممت فاستغفري الله وتوبي اليه فان العبد اذا اعترف بذنبه ثم تاب تاب الله عليه...

صحيح البخاري ج 5 ص 58، كتاب المغازي باب غزوة بنى المصطلق من خزاعة وهي غزوة المريسيع ، باب حديث الافك ؛  مسند احمد ج 6 ص 196 ، المستدرك ج 4 ص 243، مجمع الزوائد ج 10 ص 198، المصنف عبدالرزاق ج 5 ص 417، سنن كبري نسائي ج 5 ص 298.

اي عايشه ! از تو به من چنين و چنان رسيده (خبر رسيده كه مرتكب چنين گناهي شدي) پس اگر بي گناه باشي خدا تو را تبرئه خواهد كرد و اگر گناه كردى استغفار كن و به درگاه او توبه كن پس اگر عبد به درگاه خدا توبه كند خدا او را مي بخشد . . .

ما كدام را باور كنيم : اعتماد آن حضرت به همسرش و يا ترديد درباره او را؟ آيا اين حديث نشانه مشكوك بودن پيامبر به همسر خود نيست ؟! آيا نقل اين حديث در معتبر ترين كتب اهل سنت يعني صحيح بخاري توهين به رسول خدا و تهمت زدن به همسر او نيست!؟

 قهر يك ماهه رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم

صحيح بخاري در ادامه تهمتها و اهانتها نقل مي كند: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم يك ماه پيش عايشه ننشست!

قالت ولم يجلس عندي منذ قيل ما قيل قبلها وقد لبث شهرا لا يوحى إليه في شأني بشئ.

صحيح بخاري ج 5 ص 59.

عايشه مي گويد : از زماني كه شايعات درباره من مطرح شده بود پيامبر نزد من نشستند و يك ماه گذشت و آيه اي در شان من نازل نشد.

آيا مى توان پذيرفت كه پيامبري که خداوند او را مايه رحمت براي جهانيان معرفي مي کند به خاطر شايعاتى بى اساس كه منافقى آن را ساخته و چند نفر نيز آن را تقويت كردند ، قبل از هرگونه تحقيقى رعايت حق همسر را نكرده و يكماه از او جدا باشد؟!

وما أرسلناك إلا رحمة للعالمين .

الأ نبياء / 107  .

آري اينگونه نسبت هاي ناروا به پيامبر خدا در حالي است که خداوند در مورد آن حضرت مي فرمايد :

« و ما ينطق عن الهوي/ إن هو إلا وحي يوحي » .

 النجم / 3و4 .

 عدم نقل قصه توسط اصحاب

 چه شد كه از اصحاب ،اعم از مهاجر و انصار، در مورد واقعه اى به اين مهمى كه يكماه نقل همه مجالس بود حتى يك كلمه چيزى نقل نشد؟ آيا بر دهان همه آنها مهر زده شد؟ آيا نبايد غير از عايشه كسى ديگر ، ولو يك نفر، آن را نقل كند؟ آيا نمى توان از همين امر به ساختگى بودن اين داستان پى برد و آن را از بافته هاى عايشه دانست؟

 كدام فضيلت؟!!

بر فرض اين كه داستان فوق صحيح باشد آيا جز اين است كه آيات فوق مى گويد كه صفوان و عايشه زنا نكردند؟ آيا اين امتيازى براى آن دو به حساب مى آيد؟

 مگر ساير همسران پيامبر ، بلكه جميع پيامبران ، و نيز ساير مؤمنين ، بجز عده بسيار اندكى، به اين گناه آلوده بودند كه آلوده نبودن عايشه براى او امتيازى محسوب شود؟  

شأن نزول آيات افك

حاكم نيشابورى در مستدرك از عايشه روايتى نقل مى كند كه به خوبى مى رساند اهل افك تهمت را بر چه كسى وارد كردند  . البته او اسامى كسانى راكه عنوان «عصبة» بر آنان صادق باشد نمى آورد ولى معلوم است كه آنان بايد كسانى باشند كه اهل سنت نخواستند با معرفى آنها آبروى كسانى كه بايد حفظ شود ريخته گردد .

 «عن عايشة قالت : اهديت مارية إلى رسول اللّه ومعها ابن عم لها . قالت : فوقع عليها وقعة فاستمرت حاملا . قالت : فعز لها عند ابن عمها . قالت : فقال اهل الافك والزور : «من حاجته إلى الولد ادعى ولد غيره» وكانت امّه قليلة اللبن فابتاعت له ضائنة لبون فكان يغذى بلبنها فحسن عليه لحمه . قالت عايشة : فدخل به علىّ النبى  صلى الله عليه وآله وسلم ذات يوم فقال : «كيف ترين»؟ فقلت : من غذى بلحم الضأن يحسن لحمه . قال : «ولا الشبه» قالت : فحملنى ما يحمل النساء من الغيرة أن قلت : ما أرى شبها . قالت : وبلغ رسول اللّه ما يقول الناس فقال لعلى ... ».

المستدرك ج 4 ص 39 انفاق ابي بكر و عمر علي ماريه ، إمتاع الأسماع ، المقريزي ج 5  ص 336

 عايشه مى گويد : «مارية» به همراه پسر عمويش به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم اهداء گرديده بود  . او (بعد از مدتي که به عنوان همسر پيامبر نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود ) حامله شد  . حضرت او را نزد پسر عموى او  ( و در مشربه أمّ ابراهيم  ) نهاد  . اهل افك گفتند كه چون او  ( يعنى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم ) به فرزند نياز داشت ، فرزند غير را به خود نسبت داد . چون شير مادر ابراهيم فرزند زسول خدا  ( يعنى ماريه ) كم بود ، ابراهيم را با شير گوسفند تغذيه مي کردند لذا فربه شد . روزى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم او را نزد من آورد و گفت : او را چگونه مى بينى؟ گفتم : هر کس از شير گوسفند استفاده كند فربه مى شود . پيامبر فرمود : آيا ابراهيم شبيه من نيست ؟ عايشه مي گويد : من از روى حسادت گفتم : شباهتى ندارد . و بعد تهمت هاي نارواي مردم ( نسبت به ماريه ) به گوش پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم رسيد ، حضرت نيز على (عليه السلام) را فرستاد ...  ( دنباله آن را از حديث مسلم نقل مى كنيم ) .

در نقل حاکم نيشابوري عايشه به چند نكته اشاره مى نمايد :

 1 ، اهل افك تهمت زنا به ماريه زدند .

 2 ، عايشه از روى حسادت حاضر نشد بگويد كه او( يعنى ابراهيم ) شبيه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى باشد .

 3 ، به على عليه السلام مأموريت تحقيق داده شد ... .

 مسلم نيشابوري كه در ضمن 10 صفحه حديث افك را از عايشه نقل كرده است در آخر آن حديثى در ضمن سه سطر از انس اينگونه مى آورد :

 «عن انس أنّ رجلا كان يتهم بأم ولد رسول اللّه صلى الله عليه وآله وسلم فقال رسول اللّه صلى الله عليه وآله وسلم لعلى : اذهب فاضرب عنقه فأتاه على فاذا هو في ركىّ يتبرد فيها فقال له على أخرج فناوله يده فأخرجه فاذا هو مجبوب ليس له ذكر فكف علىّ عنه ثمّ أتى النبى صلى الله عليه وآله وسلم فقال يا رسول اللّه انّه لمجبوب ما له ذكر»  .

صحيح مسلم ج 8 ص 119 كتاب صفات المنافقين و احكامه، الاستيعاب ابن عبدالبر ج 4 ص 1912.

انس بن مالک مي گويد : (در ميان مردم شايعه هاي پخش شده بود و) به مردي تهمت مي زدند که فرزند رسول خدا از آن اوست وقتى تهمت مذكور به گوش پيامبر رسيد على را فرستاد كه گردن متهم  را بزند . حضرتش رفت و چون او را مجبوب كسى كه آلت مردان نداشته باشد يافت دست از او برداشت .

شما را به خدا آيا اين داستان ها با مقام پيامبري که خداوند در مورد او مي فرمايد :

و ما ينطق عن الهوي/ إن هو إلا وحي يوحي .

النجم / 3و4 .

سازگاري دارد ؟!!!

آرى ، اگر قرار باشد آياتى در تبرئه كسى نازل شود حق اين است كه درباره ماريه نازل گردد كه برگشت آن به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى باشد كه ابراهيم را پسر غير و در حقيقت زنا زاده دانسته اند . 

حسادت عايشه به ماريه

اگر واقعا اين روايات از جناب عايشه رسيده باشد علت نسبت آيه افك به خود چيزي جز حسادت عايشه به ماريه نيست چرا كه كنيزي مورد توجه رسول خدا قرار مي گيرد و فرزندي از او متولد مي شود و اين درحالي است كه عايشه پس از سالها زندگي با پيامبر همچنان بي فرزند است ! در روايات زير خود عايشه به حسادت خود تصريح مي كند :

أخبرنا محمد بن عمر حدثني موسى بن محمد بن عبد الرحمن بن حارثة بن النعمان عن أبيه عن عمرة عن عائشة قالت ما غرت على امرأة إلا دون ما غرت على مارية وذلك أنها كانت جميلة من النساء جعدة وأعجب بها رسول الله صلى الله عليه وسلم وكان أنزلها أول ما قدم بها في بيت لحارثة بن النعمان فكانت جارتنا فكان رسول الله عامة النهار والليل عندها ...ثم رزق الله منها الولد وحرمنا منه

الطبقات الكبرى ، محمد بن سعد ، ج 8 ، ص 212 – 213

عايشه مي گويد : حسادتم به ماريه بيش از حسادتم به تمامي زنان بود به خاطر اينكه او زن زيبايي بود از قبيله جعده و رسول خدا از او خيلي خوشش مي آمد و پيامبر ماريه را  در ابتداي اسير شدنش در منزل حارثه بن نعمان جاي داد و ماريه كنيز ما بود رسول خدا نيز اكثر روزها و شبها نزد او بود ... سپس خدا به او فرزند روزي كرد و ما را از فرزند محروم كرد.

در اينجا بد نيست جمله اى را كه ابو داود در سنن از رسول خدا نقل كرده است متذكر شويم كه خود يكي از دلايل حسادت عايشه است :

جاء رجل إلى النبي صلى الله عليه وسلم فقال : إني أصبت امرأة ذات حسب وجمال ، وإنها لا تلد ، أفأتزوجها ؟ قال : لا . ثم أتاه الثانية فنهاه ، ثم أتاه الثالثة فقال : تزوجوا الودود الولود فإني مكاثر بكم الأمم .

سنن ابي داوود ج 1 ص 455 كتاب النكاح.

مردي نزد رسول خدا آمد و گفت : من با زني كه داراي اصل و نسب و زيبايي است آشنا شده ام اما او بچه دار نمي شود (عقيم است) آيا با او ازدواج كنم حضرت فرمودند : نه ، آن مرد براي دوم آمد حضرت او را نهي كرد ، براي بار سوم آمد بازحضرت او را نهي كرد پس حضرت فرمود : با زن با محبت كه فرزنددار مي شود ازدواج كنيد كه من به زيادي شما به امتهاي ديگر افتخار مي كنم.

همچنين نقل مي كند كه عمر گفت :

حصير في البيت خير من امرأة لا تلد .

 سنن ابي داوود ج 2 ص 232 كتاب الطب باب في الطيرة.

 حصيرى كه در منزل است بهتر است از زنى كه نازا باشد .

 خبر رسول خدا از برائت ماريه

إن جبريل أتاني فأخبرني أن الله قد برأ مارية وقريبها مما وقع في نفسي ، وبشرني أن في بطنها مني غلاما وأنه أشبه الخلق بي ، وأمرني أن أسميه إبراهيم وكناني بأبي إبراهيم ...

تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 3 ، ص 46 ؛ كنز العمال ، المتقي الهندي ، ج 11 ، ص 471 .

جبرئيل بر من نازل شد و به من خبر داد كه خدا ماريه و خويشاوند (پسر عموي) او را تبرئه كرد و به من بشارت داد كه از من در شكم او فرزندي است كه شبيه ترين مردم به من است و مرا امر كرد كه نام او را ابراهيم بگذارم و كنيه مرا ابو ابراهيم گذارد ...

ادامه شايعات تا هنگام مرگ ابراهيم

فلما توفى إبراهيم قال رسول الله صلى الله عليه وسلم ان إبراهيم ابني وانه مات في الثدي وان له لظئرين تكملان رضاعه في الجنة

صحيح مسلم ، مسلم النيسابوري ، ج 7 ، ص 76 ، 77، مسند أبي يعلى ، أبو يعلى الموصلي ، ج 7 ، ص 205 ، صحيح ابن حبان ، ابن حبان ، ج 15 ، ص 401 ، البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 5 ، ص 331

پس زماني كه ابراهيم از دنيا رفت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: همانا ابراهيم فرزند من است و او در شيرخوارگي از دنيا رفته است

شخصيت تهمت زنندگان

 يكى از مطالبى كه در روايت بدان تصريح شده اين است كه افرادى جزء تهمت زنندگان بودند كه باور كردن آن بسيار سخت است .

قال عروة أيضا لم يسم من أهل الإفك أيضا الا حسان بن ثابت ومسطح بن أثاثة وحمنة بنت جحش في ناس آخرين لا علم لي بهم غير أنهم عصبة كما قال الله تعالى وان كبر ذلك يقال عبد الله بن أبي ابن سلول.

صحيح بخاري ج 5 ص 56 كتاب المغازي باب حديث الافك.

همچنين عروه نقل مي كند كه كسي از اهل افك نام برده نشد جز حسان بن ثابت و مسطح بن اثاثه و حمنة دختر جحش و در مردم كساني ديگري بودند كه من چيزي نمي دانم جز آنكه گروه (عصبه) بودند همانگونه كه خدا عزوجل فرموده است اگر چه آن را كسي بزرگ كرده است كه گفته مي شود عبدالله بن ابي ابن سلول.

چگونه مى توان پذيرفت كه مسطح بن اثاثة ، ربيب نعمت ابوبكر، به دختر ولى نعمتش آن هم به پيروى از يك منافق ، نسبتى ناروا بدهد؟ يا چگونه مى توان پذيرفت كه حسان بن ثابت ،شاعر مخصوص پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم )، به همسر ممدوحش چنان تهمتى بزند؟ مگر مى توان قبول كرد كه حمنة ،همسر طلحة بن عبيد اللّه، درباره دختر عموى شوهرش مطلب ناروائى بگويد و شوهرش نيز ساكت باشد؟

 تاملي در معناي عصبة

 در قرآن از گروه تهمت زنندگان با كلمه «عصبة» ياد كرده است . «راغب» در «مفردات» معناى آن را جماعتى مى داند كه همكارى دارند . عبد اللّه بن ابىّ و مسطح و حمنة نه با هم نسبتى داشتند و نه از يك قبيله بودند و نه همه جزء منافقين به حساب مى آمدند و نه همه از انصار بودند و نه همه از قريش؛ بنابراين بعيد است که بتوان آنها را در تحت يك مجموعه جمع نمود تا عنوان «عصبة» بر آنها صادق باشد و مناسب اصطلاح عرب مخصوصا کلام فصيح خداوند نيست که اين چنين لغت «عصبة» را استعمال کرده باشد . اما طبق نظر شيعه که اين کار را نقشه طراحي شده منافقين مي دانند اين استعمال صحيح و مطابق لغت عرب بوده ، و بنابراين اين اشکال وارد نيست .

اجراي حد قذف توسط پيامبر

ترمذي مى گويد كه بعد از نزول آيات افك ، رسول خدا ( صلى الله عليه وآله وسلم ) بر 3 نفر يعني حسان و حمنة و مسطح ، حد قذف جارى كرد  .

حدثنا بندار أخبرنا ابن أبي عدى عن محمد بن إسحاق عن عبد الله بن أبي بكر عن عمرة عن عائشة قالت : لما نزل عذرى قام رسول الله صلى الله عليه وسلم على المنبر فذكر ذلك وتلا القرآن فلما نزل امر برجلين وامرأة فضربوا حدهم

الف ـ سنن ترمذى ، ج 5 ، ص 17، سوره فرقان ، سنن ابي داوود ج 2 ص 358 باب حد القذف ،  سنن ابن ما جه ج 2 ص 857 

عايشه مي گويد زماني كه آيه در برائت من نازل شد رسول خدا منبر رفت و ماجرا را ياد كرد و آيه را خواند پس زماني كه از منبر پايين آمد امر كرد آن دو مرد و يك زن را آوردند و بر آنها حد جاري كرد.

ابو داود در حديثِ بعد ، اسامى آن سه نفر را مطابق آنچه كه در متن گذشت مى نويسد  . سؤال ما اين است كه در كدام حديث ، غير از همين حديث عايشه ، آمده است كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بر افراد مذكور حد خدا را جارى كرده باشد؟ از اين گذشته مگر نه اين است كه حد هنگامى جارى مى شود كه در حضور حاكم شرع گواهى دهند؟ پس چطور بر حسان و مسطح و حمنة حد جاري شد با اينکه به اقرار اهل سنت در اين زمينه دو شاهد عادل وجود نداشته است به عنوان مثال ايشان مي گويند که مسطح تنها در حضور مادرش اين قضيه را مطرح کرده بود .

تعارضي آشكار

عايشه در ماجراي افك نقل كرد كه من چون لاغر و سبك بودم وقتي هودج رابرداشتند متوجه نشدند كه من در آن نيستم و جامانده ام و در نقلهاي ديگر معارض با آن وجود دارد كه حاكي از چاق بودن وي هنگام ازداوج با رسول خدا است.

عن عائشة رضي الله تعالى عنها قالت لما أرادوا أن يدخلوني على النبي صلى الله عليه وسلم سمنوني بالقثاء والرطب فتسمنت حتى جعل الناس يتعجبون من سمني.

الاحاد و المثاني ضحاك ج 5 ص 397.

از عايشه نقل شده است كه گفت : زماني كه تصميم گرفتند كه من با پيامبر ازدواج كنم مرا با خيار و رطب چاق كردند پس آنقدر چاق شدم كه مردم از چاقي من تعجب كردند.

اين دو چگونه با هم سازگار است ابتداي ازدواج با رسول خدا اينقدر چاق باشد و بعد از مدتي اينگونه لاغر كه نبودن او در هودج احساس نشود ؛ مگر اينكه العياذ بالله بگوييد رسول خدا او را آنقدر سختي داده كه اينقدر لاغر شده است!.

قضاوت با شما دوست گرامي روايات و استدلال شيعه را بپذيريد يا خير.

گروه پاسخ به شبهات

موسسه تحقيقاتي حضرت وليعصر (عج)

منبع :

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1265


چرا شيعيان نام فرزندان خود را «عبد العلي ، عبد الحسين و ...» مي‌گذارند ؟

چرا شيعيان نام فرزندان خود را «عبد العلي ، عبد الحسين و ...» مي‌گذارند ؟


چرا شيعيان نام فرزندان خود را «عبد العلي ، عبد الحسين و ...» مي‌گذارند ؟

 


توضيح سؤال :

 

 طبق گفته كتابي ، امام علي (ع) چند همسر داشتند كه فرزنداني از آنها داشتند...طبق اين كتاب اسم بعضي از فرزندان امام.ابوبكر عثمان و...بود.و بيان كرده كه چرا امام اسم فرزندان خود را از اسم دشمنان خود قرار داده؟

 

و يا اين كه مگر شيعيان بنده ي خدا نيستند؟ پس چرا اسم فرزندان خود را عبدالحسين و... مي گذارند؟

 

 (لطفا با ذكر منابع موثق باشد)

 

پاسخ

 

پاسخ سوال اول شما در سايت تحت عنوان ذيل به تناسب مباحث مطرح شده در آن ذکر شده است :

 

 http://valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=437#_ednref1

در مورد نامگذاري مردمان به عبد الحسين و ... بايد گفت که وهابيت به علت تفسير اشتباه کلمه عبادت حکم به حرمت چنين نامگذاري کرده اند .

 

اما در واقع عبادت دو معني دارد :

 

1- پرستش که جز براي خداوند صلاحيت ندارد .

 

اطاعت : که مقصود از عبد الحسين و عبد النبي و ... همين معني است .

در قرآن کريم آمده است :

 

وأنکحوا الأيامي منکم والصالحين من عبادکم وإمائکم

 

سوره نور آيه 32 .

 

بي همسران خود را و غلامان و کنيزان درستکارتان را همسر دهيد .

 

خداوند متعال در اين آيه کلمه عبد را در مورد بندگان به کار برده است و علت آن اين است که اين بنده بايد از مولايش اطاعت کند . يعني همان معناي دوم ؛ بنا بر اين اگر کسي خود را عبد النبي يا عبد الحسين و... بنامد و مقصودش اطاعت از رسول گرامي اسلام و اهل بيت او عليهم السلام باشد ، عمل وي مخالف دستورات دين نخواهد بود .

 

در اين زمينه علماي اهل سنت نيز فتوا به حليت داده اند . از آن جمله مي توان به فتاواي زير اشاره نمود :

 

1- وكذا عبد الكعبة أو الدار أو علي أو الحسن لإيهام التشريك ومثله عبد النبي على ما قاله الأكثرون والأوجه جوازه لا سيما عند إرادة النسبة له صلى الله عليه وسلم 

 

نهاية المحتاج للشافعي الصغير ج 8 ص 148 ط دار الفکر بيروت 1404 .

 

در صورتي نامگذاري به عبدالکعبه يا عبد الدار يا عبد العلي يا عبدالحسن يا عبد النبي ، حرام است كه موجب توهم شرک باشد؛ اما نظر درست آن است كه اين چنين نامگذاري جايز مي باشد ، بويژه اگر هدف ازاين نامگذاري انتساب صاحب نام به افراد ياد شده باشد.

 

2- قوله وكذا عبد النبي أي وكذا يحرم التسمية بعبد النبي أي لإيهام التشريك أي أن النبي شريك الله في كونه له عبيد وما ذكر من التحريم هو معتمد ابن حجر

 

أما معتمد الرملي فالجواز وعبارته ومثله عبد النبي على ما قاله الأكثرون والأوجه جوازه لا سيما عند إرادة النسبة له صلى الله عليه وسلم

 

إعانة الطالبين للدمياطي ج2 ص 337 ط دار الفکر بيروت.

 

وي که گفته است " عبد النبي" مقصود وي آن است که حرام است نامگذاري به عبد النبي زيرا توهم شرک دارد ؛ يعني پيغمبر شريک خداست در اينکه مردم عبادت وي را مي کنند . و حرام بودن اين نامگذاري نظر ابن حجر است . اما نظر رملي جواز است 

 

عبارت وي چنين است که :

 

ومانند اينهاست عبد النبي طبق نظر اکثر و نظر درست جواز است ، مخصوصا اگر مقصود نسبت دادن خود به رسول خدا باشد .

 

شبيه همين مطلب در کتاب حواشي الشرواني ج 9 ص 373 ط دار الفکر بيروت و حاشية الجمل على شرح المنهج  لسليمان الجمل ج5 ص 266 ط دار الفکر بيروت و... نيز آمده است .

 

مشاهير اهل سنت که نامشان عبدالنبي و مانند آن بوده است:

 

1- الشيخ عبد النبي المغربي المالكي الشيخ الإمام العلامة الحجة القدوة الفهامة مفتي السادة المالكية بدمشق

 

شذرات الذهب ج8/ص83ط دار ابن کثير بدمشق1406و ج8/ص126 ، الأسرار المرفوعة في الأخبار الموضوعة ج1/ص112 و تاريخ البصروي ج1/ص108 .

 

2- عبد المطلب بن ربيعة ابن الحارث بن عبد المطلب بن هاشم الهاشمي له  صحبة ... وقال شباب توفي عبد المطلب في دولة يزيد وقال الطبراني توفي سنة إحدى وستين قلت له بدمشق دار كبيرة والله أعلم  

 

سير أعلام النبلاء ج 3 ص 112

 

3- القاضي عبد النبي الأحمد نجري من رجال المائة الثانية عشرة صاحب جامع العلوم الملقب بدستور العلماء

 

 قواعد الفقه لمحمد عميم البرکتي ج 1 ص 148 دار النشر الصدف کراشي 1407

 

4- الشيخ عبد النبي بن جماعة

 

شذرات الذهب ج8 ص 181

 

5- عبد قيس بن لأي بن عصيم من الصحابة الذين شهدوا أحدا

 

الأصابة ج 4 ص 380

 

6- عبد النبي الخليلي أروي ثبته عن الوجيه السكري عن الشيخ سعيد الحلبي عن شاكر العقاد عن التركماني عن العلاء الحصكفي عنه وهو عبد النبي بن عبد القادر الأزهري الخليلي الحنفي يروي عن الشيخ محمد ابن عبد الله التمرتاشي الغزي وغيره

 

فهرس الفهارس والأثبات ومعجم المعاجم والمسلسلات ج2 ص 754

 

7- الإمام العارف صفي الدين أحمد بن محمد بن يونس المدعو عبد النبي القشاشي المقدسي الأصل المدني الدار المتوفي بها سنة 1071 يروي عن والده وكان من أكابر عصره المتوفي سنة 1044

 

فهرس الفهارس والأثبات ومعجم المعاجم والمسلسلات ج 2 ص 970 و تاج العروس ج 17 ص 336

 

8- العلامة المففنن الصالح الشيخ عبد النبي الصدر شيدا

 

النور السافر ج 1 ص 339

 

9- عبد النبي بن محمد بن عبد النبي المغربي ثم الدمشقي المالكي

 

الضوء اللامع ج 5 ص 90

 

10- فخر الزمان عبد النبي ابن خلف القزويني

 

إيضاح المكنون في الذيل على كشف الظنون ج 3 ص 5

 

11- ومحمد عبد الرسول الهندي

 

فهرس الفهارس والأثبات ومعجم المعاجم والمسلسلات ج 2 ص 84

 

12- عبد المطلب بن الفضل بن عبد المطلب الهاشمي الحلبي

 

المعين في طبقات المحدثين ج 1 ص 189

 

13- عبد المطلب بن عبد القاهر بن محمد الماکسيني زين العابدين الشافعي

 

الدرر الکامنة في أعيان المئة الثامنة ج 3 ص 218

 

14- عبد قيس النکري البصري من الرواة من ابن سيرين

 

التاريخ الکبير ج 2 ص 255

 

15- محمد ابن عبد الرسول المدنى عالم مکة

 

البدر الطالع ج 1 ص 289

 

اين تنها جزيي از مشاهير اهل سنت در گذشته است که در نام ايشان کلمه عبد به عنوان بنده غير خدا به کار رفته است .

 

در عصر حاضر نيز در عده زيادي از ايشان چنين نامهايي را براي خود بر مي گزينند :

 

از آن جمله مي توان به عبد الرسول سياف از وهابيان معاصر افغانستان و رهبر حزب حرکت انقلاب اسلامي افغانستان و عضو طالبان نام برد .

 


گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
منبع:
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=805

اگر در غدير خم چندين هزار نفر حضور داشتند ، چرا بعد رسول خدا (ص)

اگر در غدير خم چندين هزار نفر حضور داشتند ، چرا بعد رسول خدا (ص)

 با ابوبكر بيعت كردند ؟

توضيح سؤال :

 
اگر به قول شيعه در غدير خم چندين هزار نفر حضور داشتند ، چرا بعد رسول خدا (ص) با ابوبكر بيعت كردند ؟

 

آيا همه اين افراد ، سخنان رسول خدا را آن‌هم بعد از چند روز فراموش كردند ؟

 

پاسخ :

 

 هيچ يك از كساني كه در واقعه غدير خم حضور داشتند ، سخنان رسول خدا را فراموش نكرده بودند ؛ بلكه برخي به خاطر ترس از جان و مال و برخي ديگر به خاطر حبّ دنيا و رياست ، و يا به خاطر بغض و كينه‌اي كه از امير المؤمنين عليه السلام در سينه داشتند ، خود را به فراموشي زدند ؛ چنانچه غزالي ، عالم مشهور اهل سنت در باره پيمان شكني عمر بن خطاب مي‌گويد :

 

من خطبته في يوم غديرحم باتفاق الجميع وهو يقول: « من كنت مولاه فعلي مولاه » فقال عمر بخ بخ يا أبا الحسن لقد أصبحت مولاي ومولى كل مولى فهذا تسليم ورضى وتحكيم ثم بعد هذا غلب الهوى تحب الرياسة وحمل عمود الخلافة وعقود النبوة وخفقان الهوى في قعقعة الرايات واشتباك ازدحام الخيول وفتح الأمصار وسقاهم كأس الهوى فعادوا إلى الخلاف الأول: فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قليلا.

 

سر العالمين وكشف ما في الدارين ، ابوحامد غزالي ، ج1 ، ص4 ، باب في ترتيب الخلافة والمملكة

 

اين كتاب را در اين سايت نيز مي‌توانيد پيدا كنيد :

 

http://www.alwarraq.com

 

از خطبه‌هاي رسول گرامي اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) خطبه آن حضرت به اتفاق همه مسلمانان در روز عيد غدير خم است كه در آن فرمود : هر كس من مولا و سرپرست او هستم ، علي مولا و سرپرست او است . عمر پس از اين فرمايش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) به علي (عليه السلام) اين گونه تبريك گفت :

 

«افتخار ، افتخار اي ابوالحسن ، تو اكنون مولا و رهبر من و هر مولاي ديگري هستي .»

 

اين سخن عمر حكايت از تسليم او در برابر فرمان پيامبر و امامت و رهبري علي (عليه السلام) و نشانه رضايتش از انتخاب علي (عليه السلام) به رهبري امت دارد ؛ اما پس از گذشت آن روز‌ها ، عمر تحت تأثير هواي نفس و علاقه به رياست و رهبري خودش قرار گرفت و استوانه خلافت را از مكان اصلي تغيير داد و با لشكر كشي‌ها ، برافراشتن پرچم‌ها و گشودن سرزمين‌هاي ديگر ، راه امت را به اختلاف و بازگشت به دوران جاهلي هموار كرد و [مصداق اين آيه قرآن شد :]

 

پس، آن [عهد] را پشتِ سرِ خود انداختند و در برابر آن ، بهايى ناچيز به دست آوردند، و چه بد معامله‏اى كردند.

 

البته ذهبي ، يكي ديگر از بزرگان اهل سنت ، همين مطلب را از غزالي نقل كرده‌ ؛ اما مثل هميشه دستان امانت‌دارش تغييراتي را به نفع عمر بن الخطاب اعمال كرده است .

 

رك : سير أعلام النبلاء، ج 19، ص 328 ، ترجمه ابوحامد غزالي .

 

ضمن اين كه بسياري از مسلمانان ؛ همانند فاطمه زهرا ، سعد بن عباده و ... تا آخر عمر و برخي ديگر تا ماهها بعد با ابوبكر بيعت نكردند ؛ ولي بعد از آن كه ابوبكر به قدرت كامل رسيد ، با زور شمشير و سرنيزه مخالفين را مجبور به بيعت كردند .

 

چنانچه محمد بن اسماعيل بخاري در صحيح ترين كتاب اهل سنت بعد از قرآن در باره عدم بيعت حضرت زهرا سلام الله عليها و ناراحتي آن حضرت از دست ابوبكر مي‌نويسد :

 

فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - فَهَجَرَتْ أَبَا بَكْرٍ ، فَلَمْ تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حَتَّى تُوُفِّيَت .

 

صحيح البخارى ، ج4 ، ص42، ح 2862.

 

فاطمه دختر رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) از دست ابوبكر ناراحت شد ، و تا زماني كه از دنيا نرفته بود ، از دست او ناراحت بود .

 

و نيز در باره تخلف بسياري ديگر از صحابه مي‌نويسد :

 

حِينَ تَوَفَّى اللَّهُ نَبِيَّهُ - صلى الله عليه وسلم - إِلاَّ أَنَّ الأَنْصَارَ خَالَفُونَا وَاجْتَمَعُوا بِأَسْرِهِمْ فِى سَقِيفَةِ بَنِى سَاعِدَةَ ، وَخَالَفَ عَنَّا عَلِىٌّ وَالزُّبَيْرُ وَمَنْ مَعَهُمَا .

 

صحيح بخاري ، ج8 ، ص 26 ، كتاب المحاربين .

 

زماني كه رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) از دنيا رفت ، تمامي انصار با مخالفت كردند و در سقيفه بني ساعده جمع شدند ، و نيز علي (عليه السلام) و زبير و كساني كه همراه آن‌ها بودند ، با ما مخالفت كردند .

 

براي اطلاع بيشتر در اين باره به اين آدرس مراجعه بفرماييد :

 

http://valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=salam&id=7

 

 



گروه پاسخ به شبهات



 
 

                                                             مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

 

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1366  : منبع

حضرت مهدي (عج) چه شبهات‌هاي با ذوالقرنين دارد ؟

حضرت مهدي (عج) چه شبهات‌هاي با ذوالقرنين دارد ؟



پاسخ :

 در ابتدا بايد مقداري از خصوصيات ذي القرنين گفته شود تا شباهت هاي امام زمان با وي مشخص گردد :

 

1- او بر تمام زمين ( مسکوني ) حکومت کرد :

 

إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآَتَيْنَاهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا

 

سوره كهف : آيه 84 .

 

ما در زمين به او امکاناتي داديم و از هر چيزي بدو وسيله اي بخشيديم .

 

طبق روايات حضرت مهدي نيز حاکم تمام زمين خواهد شد :

 

فروي أن جميع ملوك الدنيا كلها أربعة : مؤمنان وكافران ، فالمؤمنان سليمان بن داود وإسكندر (ذي القرنين) ، والكافران نمروذ وبختنصر ، وسيملكها من هذه الأمة خامس لقوله تعالى : " ليظهره على الدين كله " [ التوبة : 33 ] وهو المهدي

 

تفسير قرطبي ج 11 ص 47

 

روايت شده است که مالکان تمام جهان ( مسکوني) چهار نفر بوده اند ؛ دو نفر با ايمان و دو نفر کافر ؛ آن دو با ايمان سليمان بن داوود و اسکندر ( ذوالقرنين ) بودند و آن دو کافر نمرود و بختنصر ؛ و از اين امت نيز شخص پنجمي مالک تمام زمين خواهد شد ؛ زيرا خداوند فرموده است :" تا اين ( دين ) را بر ساير دين ها برتري بخشد " و او مهدي است .

 

سخاوي نيز از علماي بنام اهل سنت در کتاب خويش از کعب الاحبار نقل مي کند که گفت :

 

إني لأجد المهدي مكتوبا في أسفار الأنبياء ما في حكمه ظلم ولا عيب . يملك الدنيا كما ملك ذو القرنين ، وسليمان بن داود عليهما السلام . .

 

القناعة فيما يحسن الإحاطة به من أشراط الساعة ص 56 چاپ مكتبة القرآن قاهرة

 

من مهدي را مي بينم که نام او در کتاب هاي پيامبران آمده است و در حکومت او هيچ گونه ظلم و عيبي نيست ؛ دنيا را مالک مي شود همانگونه که ذوالقرنين و سليمان بن داوود عليهما السلام مالک شدند .

 

2- به او از اسباب غيبي داده شده بود :

 

همان آيه اشاره شده در عنوان قبل ( آيه 84 سوره کهف) بر اين مطلب دلالت دارد ؛ در مورد امام زمان نيز اسباب غيبي ياري کننده حضرت خواهد بود .

 

3- او به همه جاي زمين گذر نمود :

 

عن أمير المؤمنين علي بن أبي طالب ( عليه السلام ) في قصة المهدي قال : ويتوجه إلى الآفاق فلا تبقى مدينة وطأها ذو القرنين إلا دخلها وأصلحها

 

الزام الناصب ج 2 ص 261 .

 

از امير مومنان علي بن ابي طالب (عليه السلام) در ماجراي مهدي روايت است که فرمودند : و به همه سو روي مي کند ؛ پس هيچ شهري در زمين که ذوالقرنين به آن وارد شده باشد باقي نمي ماند مگر اينکه مهدي در آن وارد شده و آن را درست مي نمايد .

 

4- او در ابتدا غيبتي طولاني نمود و سپس در ميان مردم آشکار شد :

 

يا أحمد بن إسحاق مثله في هذه الأمة مثل الخضر عليه السلام ، ومثله مثل ذي القرنين ، والله ليغيبن غيبة لا ينجو فيها من الهلكة إلا من ثبته الله عز وجل على القول بإمامته ووفقه [ فيها ] للدعاء بتعجيل فرجه .

 

معجم احاديث الامام المهدي ج 4 ص 267

 

اي احمد بن اسحاق ماجراي او در اين امت مانند ماجراي خضر عليه السلام است و ماجراي او مانند ماجراي ذي القرنين است ؛ قسم به خدا غيبتي مي نمايد که در آن از هلاکت نجات نمي يابد ، مگر کسي که خداوند او را بر اعتقاد به امامت او نگه داشته باشد ؛ و او را بر دعاي براي جلو انداختن فرجش در آن زمان ، موفق گردانيده باشد .

 

او داراي عمري طولاني بود :

 

وأنبأنا أبو الفضائل وأبو تراب قالا نا أبو بكر أنا أبو الحسن أنا عثمان وأحمد قالا أنا الحسن أنا إسماعيل قال وأنا إسحاق عن عبد الله بن زياد بن سمعان قال بلغني عن بعض مؤمني أهل الكتاب أن ذا القرنين عاش ثلاثة آلاف سنة

 

تاريخ مدينة دمشق ج 17 ص 361

 

به ما از عده اي از مومنين اهل کتاب خبر رسيده است که ذي القرنين سه هزار سال عمر کرد

 

وفي التوراة أن ذا القرنين عاش ثلاثة آلاف سنة والمسلمون يقولون ألفا وخمسمائة .

 

تذكرة الخواص سبط ابن الجوزي ص 364 به نقل از آداب عصر الغيبة شيخ حسين کوراني ص 25

 

در تورات چنين آمده است که ذوالقرنين 3000 سال عمر کرد و مسلمانان آن را 1500 سال مي دانند .

 

در همه اين موارد حضرت حجت اباصالح المهدي عج الله تعالي فرجه با ذوالقرنين شباهت دارد .

 

منبع : http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1097

اسلام بدون على بن ابى طالب وبدون شعائر حسينى اسلام نيست

مرجع عالى قدر آيت الله العظمى سيد صادق شيرازى دام ظله  در اجتماع عظيم سوگواران:

اسلام بدون على بن ابى طالب وبدون شعائر

حسينى اسلام نيست

بسم الله الرحمن الرحيم

نسخه بردارى

شنيدن

امروز همزمان با سالروز شهادت رسول خدا وامام حسن مجتبى عليهماالسلام همچون سال هاى گذشته جمع كثيرى از سوگواران وفعالان مذهبى از سراسر كشور در بيت آيت الله العظمى سيد صادق شيرازى دام ظله اجتماع كردند وبه بيانات ارزشمند ايشان گوش سپردند.
مرجع عالى قدر در ابتداى بياناتشان فرمودند: قرآن در جاهاى بسيارى از پيامبر سخن گفته وآن حضرت ويارانشان را ستوده است. يكى از اين موارد آخرين آيه سوره فتح است كه خداى متعال مى فرمايد: «مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا؛(1) محمد پيامبر الهى است وكسانى كه با او هستند بر كافران سختگير وبا خودشان مهربانند. آنان را راكع وساجد بينى كه در طلب بخشش وخشنودى خدايند. نشانه آنان در چهره هايشان از اثر سجود نمايان است. اين، توصيف آنان در تورات وانجيل است. همانند نهالى كه جوانه بزند وآن جوانه محكم شود وبر پاهاى خود بايستد وكشاورزان را به شگفتى وا دارد تا از ديدن ايشان كافران را به خشم آورد. خدا به كسانى از ايشان كه ايمان آورده وكارهاى شايسته كرده اند آمرزش وپاداش بزرگ وعده داده است».

اسلام يك كل مركب است ومعارف، احكام، اخلاق وآداب فراوانى در خود جاى داده كه همگى جزء جدايى ناپذير آن است

مرجع عالى قدر افزودند: خداى متعال در اين آيه بيش از ده بار كسانى را كه همراه پيامبر بوده اند به انواع صفات ستوده وفرموده است: بر كافران سخت مى گيرند، با خود مهربانند، راكع وساجدند، در طلب خشنودى خدايند و... ولى در پايان اين آيه وپس از همه اين عبارات ستايش آميز فرموده است: خدا [فقط] به كسانى از آنها كه ايمان آورده واعمال صالح را به جا آورند آمرزش وپاداش عظيم وعده داده است.
تعبير «عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» به جاى « عَمِلُوا صالحاً» بدين معناست كه همه كارهاى شايسته مرتبط با خود را انجام داده اند. اين كه مى گوييم «مرتبط با خود» به دليل قاعده مشهور تقابل جمعين است. طبيعى است كسى كه بيش از خورد وخوراك خود نداشته است خمس بر او واجب نيست وكسى كه استطاعت ندارد، حج بر او واجب نخواهد بود. اما كسى كه استطاعت داشته ولى به حج نرفته است از دايره «عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» بيرون است. غرض اين كه از ميان همراهان پيامبر با آن همه خوبى ها، غفران الهى فقط از آنِ عده اى است كه عقيده خوبى داشته باشند ونيكى هايى را كه محل ابتلاى آنهاست انجام مى دهند. كلمه «مِنْهُم» در اين آيه شريفه بسيار شايان تأمل است وتدبر در همين كلمه به تنهايى تاكنون موجب هدايت بسيارى از علما، به مكتب اهل بيت عليهم السلام شده است.

ايشان در بخش ديگرى از بياناتشان تصريح كردند: همه مى دانيم هواپيمايى كه دچار سانحه سقوط مى شود الزاماً تمام اجزاى آن خراب نيست. ممكن است صندلى ها، بال هواپيما، سيستم تهويه، برق و... همه اجزاى هواپيما سالم باشد وفقط وفقط يك عيب كوچك منجر به سقوط آن شده باشد. به عبارت ديگر براى آن كه هواپيما به درستى كار كند ومسافرانش را به سلامت انتقال دهد هزاران جزء بايد كارشان به درستى انجام دهند ولى براى سقوط هواپيما خراب شدن يك جزء كافى است. بدن انسان نيز چنين است. كسى كه بر اثر وجود يك لخته خونى دچار سكته ومرگ مى شود الزاماً كليه، معده، ريه ودستگاه هاى ديگر اندامش بيمار نيست. ممكن است تمام بدن اين شخص در سلامت كامل باشد ولى فقط همين يك لخته خونى موجب مرگ وى شود. براى اين كه انسانى بتواند راه برود، سخن بگويد وفعاليت هاى عادىِ روزانه اش را به درستى انجام دهد هزاران شرط لازم است ولى فقط يك شرط مثل وجود لخته كافى است تا منجر به مرگش شود. فقط يكى از اجزاى اساسى بدن كه از كار بيفتد بقيه اجزا نظير كليه و... هم از كار خواهند افتاد. نظام هايى مثل هواپيما وبدن انسان كه سلامت تك تك اعضا در آن شرط است اصطلاحاً مركب ارتباطى ناميده مى شوند.

اسلام بدون على بن ابى طالب اسلام نيست واسلام بدون شهادت ثالثه (أشهد أن عليّاً ولى الله) اسلام نيست؛ چراكه تمام زحمات پيامبر با ابلاغ ولايت على بن ابى طالب تكميل شد. اسلام بدون على بن ابى طالب حتى اسمش هم اسلام نيست. چنين اسلامى به هيچ دردى نمى خورد جز اين كه «هَبَاء مَّنثُورًا» گردد

مرجع عالى قدر در ادامه فرمودند: دين نيز به نوعى، مركب ارتباطى است. دين اسلام نيز چنين است وصرف گفتن لا اله الاّ الله يا نمازخواندن كافى نيست. بسيارى از صحابه پيغمبر كه پس از او به وصى ايشان پشت كردند وجزء خوارج شدند وعلى بن ابى طالب را كافر دانستند وبر او شمشير كشيدند اهل زهد وعبادت هاى شگفت وطاقت فرسا بودند. اين افراد نمازشب خوان بودند ونمازهاى شبانه آنان بسيار طولانى وتوأم با آداب بود ولى آيا اين عبادت ها سودى به حالشان داشت؟ در حقيقت اسلام فقط نماز شب نيست بلكه امور ديگرى نيز لازم است تا اسلام تحقق يابد. همان طور كه نماز وعبادت جزء اسلام است على بن ابى طالب هم جزء اسلام است. فاطمه زهرا هم جزء لا ينفك اسلام است. شعائر حسينى نيز جزء اسلام است. اسلام بدون على واسلام بدون فاطمه اسلام نيست. اسلام بدون سيدالشهدا اسلام نيست.
اسلام يك كل مركب است ومعارف، احكام، اخلاق وآداب فراوانى در خود جاى داده كه همگى جزء جدايى ناپذير آن است. نمى توان بخشى از دين را برگرفت وبخش ديگر را وا نهاد. توجه به پاره اى از دين وبى اعتنايى به ديگر بخش هاى آن سودى دربر ندارد بلكه بايد همه اجزاى دين را با هم لحاظ كرد وبه همه عمل نمود.

اسلام بدون على بن ابى طالب اسلام نيست واسلام بدون شهادت ثالثه (أشهد أن عليّاً ولى الله) اسلام نيست؛ چراكه تمام زحمات پيامبر با ابلاغ ولايت على بن ابى طالب تكميل شد. اسلام بدون على بن ابى طالب حتى اسمش هم اسلام نيست. چنين اسلامى به هيچ دردى نمى خورد جز اين كه «هَبَاء مَّنثُورًا» گردد. خداى متعال مى فرمايد: «وَقَدِمْنَا إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاء مَّنثُورًا؛(2) وما به اعمالى كه انجام داده اند مى پردازيم وهمه را چون ذرات خاك بر باد خواهيم داد».
معظم له در بخش ديگرى از بياناتشان افزودند: در گفتگو با يكى از فضلاى شبه قاره هند ايشان تأكيد داشت كشورش با داشتن جمعيتى يك هزار ميليون نفرى، حتى يك پناهنده ندارد وبه اين مسئله افتخار مى كرد. به او گفتم اين مسئله در اصل مال اسلام ماست واگر جاى افتخار داشته باشد افتخار آن از آنِ سيره سياسى رسول خدا واميرمؤمنان ورفتار آن دو بزرگوار با مخالفانشان مى باشد.
شخصى چون صفوان بن اميه سيزده سال پيغمبر را آزار داد واز هيچ كوششى براى مبارزه با پيامبر ورسالت ايشان فروگذارى نكرد وثروت بسيارش را براى مبارزه با پيامبر هزينه كرد. اين شخص در حطيم (نقطه اى بين درِ كعبه وحجرالاسود) به غلامش عميربن وهب گفت: آيا مى توانى پيغمبر را بكشى؟ اگر موفق شوى او را بكشى هرچه بخواهى به تو مى دهم واگر كشته شدى زن وبچه ات را اداره خواهم كرد. عمير به مدينه رفت واظهار داشت براى مذاكره درخصوص اسرا آمده است. ولى نزديك رسول خدا كه رسيد، حضرت به او فرمودند: شمشيرت را از زير عبايت بيرون بياور! او لحظه اى درنگ كرد ورسول خدا به او فرمودند: مى خواهى بگويم صفوان بن اميه فلان روز در حطيم به تو چه گفت وچه وعده هايى داد؟
از آن جا كه اين شخص معاند نبود بلكه شستشوى مغزى شده بود، با شنيدن اين خبر غيبـى از سوى پيامبر بهت زده شد وگفت: گواهى مى دهم پروردگارى جز خداى يگانه نيست وتو فرستاده اويى.
پس از فتح مكه ومراجعت پيروزمندانه رسول خدا ومسلمانان به مكه، صفوان بن اميه از مكه گريخت وبا خود گفت: پيغمبر هركه را عفو كند همچو منى را عفو نخواهد كرد. عفو عمومى پيامبر كه توسط على بن ابى طالب اعلام شد ونشان از رحمت واسعه پيامبر داشت، دل هاى مردم را به اسلام جذب كرد وسبب مسلمان شدن بسيارى از مشركان شد. قرآن مجيد مى فرمايد: «وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا؛ ومردم را مى بينى كه گروه گروه به دين اسلام در مى آيند(3).

شخصى كه اسلام را بيمه كرد امام حسين عليه السلام وشعائر حسينى است. ماه محرم وصفر تمام شد ولى امام حسين كه مايه عزت اسلام است متعلق به دوره سال وتمام روزها وماه ها هستند

هنوز يك سال از فتح مكه نگذشته بود كه 50درصد از مشركان مكه مسلمان شدند. تنها كسى كه فرار كرد صفوان بود وعلت فرار او هم نشنيدن فراخوان عفو عمومى پيامبر بود. عمير وقتى شنيد صفوان از ترس گريخته است نزد رسول خدا رفت وماجرا را بازگفت. رسول خدا به او فرمودند: برو به صفوان امان بده. وقتى عمير صفوان را پيدا كرد وماجراى امان رسول خدا را بازگفت، صفوان گفت: اگر بدانم پيامبر چنين چيزى گفته است مى آيم، چون او دروغ نمى گويد. ولى مطمئن نيستم تو راست بگويى! عمير دوباره نزد رسول خدا بازگشت وگفت: صفوان حرف مرا باور نكرد ونشانه اى تقاضا كرد. رسول خدا عمامه خود را كه سحاب نام داشت وبعدها به سيدالشهدا رسيد ودر كربلا بر سر مبارك امام حسين عليه السلام بود به عمير داد وبه او گفت: صفوان اين عمامه را مى شناسد. وقتى صفوان عمامه پيامبر را ديد آن را شناخت وبا خيال آسوده به مكه بازگشت.
معظم له تأكيد كردند: چنين رفتارهاى والايى مصداق اسلام واقعى است، نه آنچه در برخى كشورهاى اسلامى به نام اسلام انجام مى شود. امروز هم اگر چنين تعاليم مهرورزانه اى اجرا شود سبب گسترش فوق العاده اسلام وجذب شدن دل هاى جهانيان خواهد شد.
آيت الله العظمى شيرازى در پايان سفارش كردند:
1. فضايى مساعد ودور از گناه وفساد براى جوانان ونوجوانان فراهم آوريد؛
2. مولاى متقيان در بستر بيمارى كه راوى درباره آن لحظه مى گويد: نمى دانم دستمال زردى كه به سر بسته بودند زردتر بود يا چهره ايشان، نسبت به زن ها سفارش كردند. شايسته است مؤمنان در محيط خانواده نسبت به همسر خود اخلاق اسلامى را رعايت كنند؛
3. شخصى كه اسلام را بيمه كرد امام حسين عليه السلام وشعائر حسينى است. ماه محرم وصفر تمام شد ولى امام حسين كه مايه عزت اسلام است متعلق به دوره سال وتمام روزها وماه ها هستند. اگر ايشان نبودند ما امروزه نه نماز مى خوانديم ونه لا اله الاّ الله مى گفتيم. بكوشيد در تمام دوره سال با اقامه مجالس خانگى، شور حسينى را زنده نگاه داريد.


1. فتح(48)، آيه29.
2. فرقان(25)، آيه23.
3. نصر(110)، آيه2.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع :http://www.shirazi.ir/news/news1429/02/20.htm